برچسب: چادر سفید

4 ساعت قبل - 39 بازدید

گل‌چهره وقتی به دنیا آمد، کسی برایش جشن نگرفت. در خانه‌ای گِلی، در یکی از کوچه‌های دورافتاده‌ی تخار، تولد دختر بیشتر شبیه خبری عادی بود تا اتفاقی خوش. مادرش بعدها برایش گفته بود آن روز هوا سرد بود و باد از لای درزهای دیوار می‌وزید. او را در پارچه‌ای کهنه پیچیده بودند تا از سرما در امان بماند. اما شاید هیچ‌کس نمی‌دانست آن سرما، فقط سرمای هوا نبود؛ سرمایی بود که قرار بود تا آخر عمر در زندگی گل‌چهره باقی بماند. کودکی‌اش کوتاه بود؛ خیلی کوتاه‌تر از آن‌چه باید می‌بود. هنوز درست بازی کردن را یاد نگرفته بود، هنوز عروسک‌هایش را خوب نشناخته بود که کم‌کم فهمید در این دنیا، دختر بودن یعنی زود بزرگ شدن. وقتی دخترهای هم‌سنش در کوچه‌ها می‌دویدند، او کنار مادرش می‌نشست و به نخ و سوزن نگاه می‌کرد یا ظرف‌های خاک‌گرفته را می‌شست. اما در دلش چیزهای دیگری می‌گذشت. گاهی وقتی از دور صدای مکتب می‌آمد، صدای خنده‌ی دخترهایی که کتاب به بغل داشتند، دلش می‌خواست بداند در آن کتاب‌ها چه نوشته شده است. اما این خواستن‌ها جایی نداشت. در خانه‌ی آن‌ها، نان مهم‌تر از رؤیا بود. سال‌ها به همین شکل گذشت تا این‌که یک روز همه‌چیز ناگهان تغییر کرد. آن روز، مادرش کمتر حرف می‌زد و پدرش با مردی غریبه در گوشه‌ی اتاق آهسته صحبت می‌کرد. گل‌چهره نمی‌فهمید چه می‌گویند، اما از نگاه‌هایشان ترسیده بود. شب که شد، مادرش آمد، کنارش نشست، دستش را گرفت و گفت: «دخترم، قسمتت همین بوده.» این جمله را بعدها بارها در زندگی‌اش شنید؛ جمله‌ای که همیشه به‌جای پاسخ، به‌جای انتخاب و به‌جای حق، به او داده می‌شد. پانزده‌ساله بود که عروس شد؛ نه با شادی، نه با موسیقی، نه با لبخندی واقعی. فقط چند زن آمدند، چادری سفید روی سرش انداختند و او را به خانه‌ای بردند که قرار بود «خانه‌اش» باشد. اما از همان لحظه‌ای که قدم به آن خانه گذاشت، فهمید این‌جا جایی برای او نیست. شوهرش مردی میان‌سال بود، با صورتی خسته و نگاهی که هیچ گرمایی در آن نبود. اما آن‌چه بیشتر گل‌چهره را ترساند، حضور زن دیگری در خانه بود؛ زن اول. زنی که سال‌ها در آن خانه زندگی کرده بود و حالا باید حضور یک دختر نوجوان را در کنار خود تحمل می‌کرد. نگاه‌های آن زن، پر از حرف‌های ناگفته بود؛ حرف‌هایی از خشم، تحقیر، حسادت و شاید هم درد. اما سخت‌تر از آن، فرزندان زن اول بودند. بعضی از آن‌ها از خود گل‌چهره بزرگ‌تر بودند. آن‌ها او را «مادر» صدا نمی‌کردند، حتی نامش را هم با احترام نمی‌گفتند. برایشان او فقط غریبه‌ای بود، مزاحمی که نباید در آن خانه می‌بود. روزهای اول، گل‌چهره سعی کرد همه‌چیز را تحمل کند. صبح زود بیدار می‌شد، کارهای خانه را انجام می‌داد، نان می‌پخت، آب می‌آورد و لباس می‌شست. کمتر حرف می‌زد و بیشتر سکوت می‌کرد. فکر می‌کرد اگر آرام باشد، اگر کاری نکند که کسی را ناراحت کند، شاید زندگی کمی نرم‌تر شود. اما زندگی در آن خانه به این سادگی‌ها تغییر نمی‌کرد. اولین بار که به او توهین شد، شوکه شد. کلمه‌ها مثل سنگ به سویش پرتاب می‌شدند: «بی‌ارزش»، «بی‌جا»، «دختر اضافی». این واژه‌ها کم‌کم به بخشی از زندگی‌اش تبدیل شدند. بعد از آن، دست‌ها هم وارد شدند؛ سیلی‌هایی که ناگهانی فرود می‌آمدند، لگدهایی که از پشت می‌خورد، موهایی که کشیده می‌شدند. هر بار که درد می‌کشید، به خودش می‌گفت شاید این آخرین بار باشد. اما آخرینی در کار نبود. سال‌ها گذشت و گل‌چهره سه فرزند به دنیا آورد. وقتی نخستین کودکش را در آغوش گرفت، اشک ریخت؛ نه فقط از درد زایمان، بلکه از امید. امیدی که می‌گفت حالا شاید کسی او را جدی بگیرد، حالا شاید جایگاهش در خانه محکم‌تر شود. اما این امید هم، مثل بسیاری از امیدهای دیگرش، آرام‌آرام خاموش شد. زندگی‌اش تبدیل شده بود به چرخه‌ای تکراری از کار، توهین و خشونت. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، او در گوشه‌ای می‌نشست، زخم‌هایش را لمس می‌کرد و بی‌صدا گریه می‌کرد. نمی‌خواست کسی صدایش را بشنود؛ شاید چون می‌دانست شنیده شدن هم چیزی را تغییر نمی‌دهد. گاهی به خانه‌ی پدرش فکر می‌کرد، اما آن‌جا هم پناهی نداشت. همان‌ها بودند که او را فرستاده بودند. اگر برمی‌گشت، شاید سرزنش می‌شد، شاید دوباره مجبورش می‌کردند به همان خانه بازگردد. پس ماند؛ با همه‌ی دردها و همه‌ی ترس‌ها. فرزندان زن اول هرچه بزرگ‌تر می‌شدند، خشونت‌شان هم بیشتر می‌شد. انگار گل‌چهره برایشان نماد تمام ناعدالتی‌هایی بود که فکر می‌کردند در حق‌شان شده است. خشم‌شان را بر سر او خالی می‌کردند، بی‌آن‌که لحظه‌ای فکر کنند او خود قربانی است. روز آخر، هیچ نشانه‌ای نداشت که قرار است پایان باشد. صبح مثل همیشه آغاز شد. گل‌چهره بیدار شد، نان پخت، کودکانش را آماده کرد. شاید حتی لحظه‌ای لبخند زد، وقتی یکی از بچه‌هایش چیزی گفت. اما این لحظه‌های کوچک، خیلی زود در تاریکی گم شدند. نمی‌دانیم دقیقاً چه شد که آن روز خشونت به اوج رسید. شاید حرفی ساده، شاید سوءتفاهمی کوچک، شاید فقط انباشت سال‌ها خشم. اما آن‌چه رخ داد، چیزی فراتر از یک دعوای معمولی بود. آن‌ها به سراغش آمدند؛ با فریاد، با خشم، با دست‌هایی که دیگر هیچ کنترلی نداشتند. ضربه‌ها یکی پس از دیگری بر بدنش فرود آمدند. گل‌چهره سعی کرد خودش را جمع کند، سعی کرد از خود محافظت کند، اما توانش را نداشت. بدنش سال‌ها بود که زیر بار خشونت خم شده بود. هیچ‌کس جلوشان را نگرفت؛ نه شوهرش، نه کسی دیگر. انگار در آن لحظه، جان گل‌چهره ارزشی نداشت. وقتی افتاد، شاید هنوز زنده بود. شاید هنوز امید داشت کسی کمکش کند. اما کمکی نیامد. فقط سکوت بود و نفس‌هایی که آرام‌آرام قطع شدند. مرگش آرام نبود؛ نتیجه‌ی سال‌ها دردی بود که در یک لحظه جمع شد و پایان داد. بعد از آن، خانه دوباره ساکت شد؛ همان‌طور که همیشه بود. اما این‌بار سکوتش سنگین‌تر بود، چون دیگر گل‌چهره‌ای نبود که در آن گوشه نفس بکشد. سه کودکش حالا بدون مادر مانده‌اند. کودکانی که شاید هنوز معنای مرگ را نمی‌دانند، اما جای خالی مادر را حس می‌کنند. شاید شب‌ها به دنبالش بگردند، شاید صدایش کنند و پاسخی نگیرند. داستان گل‌چهره، داستانی است که در بسیاری از خانه‌ها تکرار می‌شود؛ نه همیشه با این پایان، اما با همان درد، همان سکوت و همان بی‌پناهی. او می‌توانست زندگی دیگری داشته باشد. می‌توانست درس بخواند، می‌توانست انتخاب کند، می‌توانست بخندد. اما هیچ‌کدام از این‌ها برایش ممکن نشد. در نهایت، آن‌چه از گل‌چهره باقی ماند، فقط نامی است و خاطره‌ای تلخ. نامی که شاید به‌زودی فراموش شود، اما داستانش ـ اگر کسی آن را بگوید ـ می‌تواند یادآور این باشد که هنوز، در گوشه‌هایی از این جهان، زنانی هستند که در سکوت رنج می‌کشند و در همان سکوت از بین می‌روند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب