برچسب: نان‌آور

3 ساعت قبل - 67 بازدید

صدای زنگ مکتب برای او دیگر فقط خاطره‌ای دور از روزهای گذشته نیست؛ صدایی است که هر صبح، درست در همان ساعتی که زمانی باید از خواب بیدار می‌شد، کتاب‌هایش را در کیف می‌گذاشت و با شوق راهی صنف می‌شد، در ذهنش تکرار می‌شود. اکنون اما در همان ساعت، پیش از آن‌که آفتاب از پشت دیوارهای گلی خانه بالا بیاید، چادرش را مرتب می‌کند، لباس کار می‌پوشد و بی‌آن‌که خواهر و دو برادر کوچک‌ترش را بیدار کند، آرام از خانه بیرون می‌شود. در خانه کوچک‌شان که پنج عضو خانواده برای گذراندن زندگی به درآمد ناچیز پدر و دختر بزرگ‌شان چشم دوخته‌اند، دیگر فرصت چندانی برای حرف زدن از آرزوهای دختر باقی نمانده است. مادر می‌داند دخترش هنوز دلش برای مکتب تنگ شده، پدر می‌داند هر بار که دختر از کنار یک مکتب عبور می‌کند، نگاهش برای چند لحظه روی دروازه آن می‌ماند و خود دختر بهتر از همه می‌داند که هر روزی که برای تأمین هزینه‌های خانه کار می‌کند، یک روز دیگر از زندگی‌ای که زمانی برای خودش تصور کرده بود، فاصله می‌گیرد. او هنوز آن‌قدر جوان است که باید نگران امتحان، کتاب، نمره و تکالیف مکتب باشد، نه کرایه خانه، قیمت نان و هزینه‌های زندگی؛ اما شرایطی که انتخابش نکرده، او را مجبور کرده است زودتر از سنش بزرگ شود و مسئولیت‌هایی را بر دوش بگیرد که قرار نبود در این سال‌های زندگی داشته باشد. پیش از بسته شدن مکتب، زندگی او با وجود همه مشکلات اقتصادی، ساده و پر از امید بود. صبح‌ها مادرش او را برای رفتن به مکتب آماده می‌کرد و پدرش، با آن‌که خودش با دشواری‌های فراوان اقتصادی روبه‌رو بود، همیشه به دخترش می‌گفت که درس بخواند و آینده‌اش را بسازد؛ شاید روزی بتواند زندگی خودش و خانواده‌اش را تغییر دهد. دختر نیز این حرف را باور کرده بود و به همین دلیل، شب‌ها کتاب‌هایش را روی زانو می‌گذاشت و ساعت‌ها درس می‌خواند. وقتی کسی از آینده‌اش می‌پرسید، با خجالت و لبخند از شغلی حرف می‌زد که بتواند با آن به مردم کمک کند و در کنار آن، درآمدی داشته باشد تا خانواده‌اش دیگر برای خرید نان، پرداخت کرایه خانه یا تهیه نیازهای ساده کودکان مجبور نباشند هر سکه را چند بار حساب کنند. برای او مکتب تنها یک ساختمان با دیوار و تخته و چوکی نبود؛ مکتب جایی بود که آینده‌اش را در آن می‌دید و باور داشت اگر فرصت درس خواندن داشته باشد، می‌تواند روزی زندگی متفاوتی برای خودش بسازد. اما وقتی دروازه مکتب به روی او بسته شد، فقط یک مسیر روزانه از زندگی‌اش حذف نشد؛ بخشی از آینده‌ای که برای خودش ساخته بود نیز آرام‌آرام از دست رفت. ماه‌های نخست را با امید سپری کرد. کتاب‌هایش را جمع نکرد، لباس مکتبش را کنار نگذاشت و هر بار که خبری، شایعه‌ای یا حتی یک جمله درباره احتمال بازگشایی مکاتب دختران می‌شنید، دلش دوباره روشن می‌شد. همان شب کتاب‌هایش را مرتب می‌کرد، بعضی درس‌ها را مرور می‌کرد و خودش را برای روزی تصور می‌کرد که دوباره در صنف بنشیند و صدای معلمش را بشنود. مادرش نیز برای دلگرمی می‌گفت شاید وضعیت تغییر کند و پدرش هر بار که دختر درباره مکتب صحبت می‌کرد، می‌گفت: «صبور باش، دخترم.» اما ماه‌ها یکی پس از دیگری گذشتند و انتظار طولانی‌تر شد. در همان روزهایی که دختر منتظر باز شدن دروازه مکتب بود، مشکلات اقتصادی خانواده نیز بیشتر می‌شد. پدر که تنها نان‌آور خانه بود، هر روز برای پیدا کردن کار بیرون می‌رفت و گاهی با دست خالی یا درآمدی بسیار کم برمی‌گشت. مادر توان کار بیرون از خانه را نداشت و سه کودک کوچک خانواده نیز نیازمند مراقبت بودند. برادران هنوز کوچک‌تر از آن بودند که بتوانند پولی به خانه بیاورند و خواهرش نیز بیشتر روزها در کنار مادر می‌ماند. کم‌کم خانواده به نقطه‌ای رسید که دیگر نمی‌توانست فقط با امید به بهتر شدن شرایط منتظر بماند و در چنین وضعیتی، نگاه‌ها ناخواسته به سوی دختر بزرگ خانواده برگشت؛ دختری که مکتبش بسته شده بود و حالا زمان زیادی را در خانه می‌گذراند. نخستین بار که پدر درباره کار کردن با او صحبت کرد، دختر چیزی نگفت. پدر با صدایی آرام و مردد توضیح داد که هزینه‌های خانه بیشتر شده و درآمد او به تنهایی جواب نمی‌دهد. خودش نیز از این‌که مجبور شده بود چنین پیشنهادی به دخترش بدهد، ناراحت بود و برای همین گفت: «اگر کار پیدا شود، فقط تا وقتی اوضاع بهتر شود.» دختر به صورت پدر نگاه کرد و مردی را دید که سال‌ها تلاش کرده بود مشکلات خانه را از چشم فرزندانش پنهان کند، اما حالا خودش به کمک دخترش نیاز داشت. او نمی‌خواست پدرش احساس شکست کند، نمی‌خواست مادرش شب‌ها با نگرانی به خواب برود و نمی‌خواست خواهر و برادرهای کوچکش به خاطر نداشتن پول از نیازهای ساده‌شان محروم بمانند. شاید در همان لحظه فهمید که اگر کار نکند، فشار بیشتری بر خانواده وارد خواهد شد و همین فکر باعث شد تصمیمی بگیرد که برای خانواده راهی برای ادامه زندگی بود، اما برای خودش به معنای کنار گذاشتن بخشی از آرزوهایش بود. از آن روز، دختر دیگر فقط فرزند بزرگ خانواده نبود؛ بخشی از بار اقتصادی خانه نیز بر دوش او قرار گرفت. صبح‌های او از آن پس دیگر با صدای ورق خوردن کتاب آغاز نمی‌شد. دست‌هایی که زمانی مداد را میان انگشتانش می‌فشردند و تکالیف مکتب را می‌نوشتند، حالا با کارهای شاقه درگیر بودند. هر روز ساعت‌های زیادی کار می‌کرد و وقتی به خانه برمی‌گشت، خستگی در صورت و قدم‌هایش دیده می‌شد، اما تلاش می‌کرد در برابر مادر و کودکان لبخند بزند تا آن‌ها کمتر متوجه سختی روزش شوند. گاهی پاهایش آن‌قدر درد می‌کرد که به محض رسیدن به خانه گوشه‌ای می‌نشست و چند دقیقه بدون حرف به زمین خیره می‌ماند. مادر از نگاهش می‌فهمید که دختر خسته است، اما چیزی نمی‌گفت؛ چون خودش نیز می‌دانست اگر دختر کار نکند، سفره خانه کوچک‌تر می‌شود و فشار زندگی بیشتر خواهد شد. پدر هم هر شب درآمد خودش و دخترش را کنار هم می‌گذاشت و هزینه‌های روز بعد را حساب می‌کرد؛ دو درآمد اندک که باید هزینه زندگی پنج نفر را تأمین می‌کرد. آن‌ها مانند دو ستون خسته، اما ناچار، بار خانه را روی شانه‌های خود گرفته بودند؛ پدری که هنوز تلاش می‌کرد نان‌آور خانواده باشد و دختری که در سنی که باید پشت میز مکتب می‌نشست، برای زنده ماندن خانواده کار می‌کرد. درآمد دختر زیاد نبود، اما برای خانواده اهمیت بزرگی داشت. پولی که از کار سخت به دست می‌آورد، بخشی از کرایه خانه، نان، مواد غذایی و نیازهای کودکان را تأمین می‌کرد و گاهی همان مقدار اندک می‌توانست مشخص کند که خانواده آن روز چه چیزی برای خوردن داشته باشد. در این خانه خریدها همیشه بر اساس ضرورت انجام می‌شد؛ اگر نان بود، شاید میوه نبود، اگر کرایه خانه پرداخت می‌شد، خرید لباس تازه برای کودکان به ماه بعد می‌افتاد و اگر یکی از اعضای خانواده مریض می‌شد، برنامه تمام روزهای بعد باید تغییر می‌کرد. هیچ‌چیز در این خانه به اندازه کافی وجود نداشت، جز نگرانی؛ نگرانی از فردا، نگرانی از تمام شدن پول، نگرانی از پیدا نشدن کار و نگرانی از مریض شدن یکی از کودکان. با این حال، نگرانی بزرگ‌تری نیز وجود داشت که هیچ‌کس به زبان نمی‌آورد؛ این‌که دختر خانواده تا چه زمانی می‌تواند هم کار کند، هم خستگی را تحمل کند و هم رؤیای بازگشت به مکتب را در گوشه‌ای از قلبش زنده نگه دارد. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب