گاهی صدای باز شدن دروازه خانه برای یک خانواده، صدای آمدن پدر است و گاهی صدای آمدن کسی که خبر بدی با خود دارد. برای خانواده این مرد، یک سال پیش، دروازه خانه دیگر با صدای قدمهای او باز نمیشد. هر بار که کسی به خانه نزدیک میشد، سه دختر و دو پسرش با چشمهایی پر از نگرانی به سوی دروازه نگاه میکردند، شاید پدرشان باشد، شاید خبری از او آورده باشد، شاید کسی بگوید که او آزاد شده و راه خانه را در پیش گرفته است. اما روزها میگذشت و خبری نمیرسید. مردی که برای پیدا کردن کار و نان خانوادهاش راهی سفر شده بود، در میان جادههای دور و ناامن گرفتار دزدان شده بود و حالا خانوادهای مانده بود که نه میدانست پدرشان زنده است و نه میدانست برای نجات او باید از کجا پول پیدا کند. امروز اما قصه زندگی او در جای دیگری ادامه دارد؛ در یکی از جادههای شهر هرات، جایی که گادی کوچکش را کنار سرک میایستاند و آب سرد و آبلیمو میفروشد. شاید رهگذران وقتی از کنار او عبور میکنند، فقط مردی را ببینند که در گرمای روز کنار یک گادی ایستاده و منتظر مشتری است. شاید کسی نداند که پشت چهره آرام او، خاطرات روزهایی پنهان است که برای نجات جانش، خانوادهاش مجبور شدند نزدیک پنج لک افغانی پرداخت کنند؛ پولی که برای یک خانواده فقیر، تنها پول نبود، بلکه حاصل قرض، فروش دارایی و تحمل سالها فشار و سختی بود. او حالا سه دختر و دو پسر دارد؛ پنج فرزندی که هر کدام به شکلی به زندگی او وابستهاند. وقتی از گذشته حرف میزند، بیشتر از هر چیزی نام فرزندانش را به زبان میآورد. میگوید در آن روزهایی که در اسارت بود، بیش از آنکه از مرگ خودش بترسد، از این میترسید که دیگر هیچوقت سه دختر و دو پسرش را نبیند. فکر میکرد اگر اتفاقی برایش بیفتد، چه کسی نان این پنج کودک را خواهد داد؟ چه کسی صبحها از خانه بیرون میشود تا برایشان چیزی به دست بیاورد؟ چه کسی وقتی یکی از آنان بیمار شود، دستش را گرفته و به داکتر خواهد برد؟ همین پرسشها در ذهنش تکرار میشد و هر بار قلبش را بیشتر میفشرد. او سالها پیش، زمانی که هنوز امید داشت بتواند با رفتن به ایران زندگی خانوادهاش را تغییر دهد، برای نخستین بار راه قاچاق را انتخاب کرد. مثل بسیاری از جوانانی که به دلیل بیکاری و مشکلات اقتصادی ناچار به تصمیمهای سخت میشوند، او نیز فکر میکرد شاید در آن سوی مرز بتواند کار پیدا کند و پول بیشتری به دست بیاورد. در افغانستان کار پیدا کردن آسان نبود و درآمد کارهای روزانه جوابگوی هزینههای خانواده نبود. کرایه خانه، هزینه غذا، لباس و نیازهای پنج فرزند، هر روز فشار بیشتری بر زندگی او وارد میکرد. او به خودش میگفت اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند مقداری پول جمع کند و برای خانوادهاش بفرستد. شاید بتواند خانه بهتری برای همسر و فرزندانش فراهم کند. شاید بتواند آینده دختران و پسرانش را بهتر بسازد. همین امید بود که او را چندین مرتبه به سمت راههای قاچاق کشاند. هر بار که میخواست از خانه خارج شود، همسرش با نگرانی به او نگاه میکرد. شاید نمیخواست مانع رفتنش شود، چون میدانست شوهرش برای چه چیزی این راه را انتخاب کرده است؛ برای نان، برای آینده بچهها و برای اینکه خانوادهاش محتاج دیگران نباشند. اما نگرانی همیشه در چشمانش دیده میشد. او میدانست راهی که شوهرش انتخاب کرده، راه عادی سفر نیست. میدانست در این مسیر ممکن است هزار اتفاق رخ دهد، اما فقر گاهی انسان را مجبور میکند میان دو خطر یکی را انتخاب کند؛ خطر ماندن با بیکاری و گرسنگی یا خطر رفتن از جادهای که معلوم نیست پایان آن کجاست. او چندین مرتبه این مسیر را طی کرد. هر بار که به مقصد میرسید، شاید برای مدتی احساس میکرد تصمیم درستی گرفته است. اما هیچوقت نتوانست زندگیای را که آرزو داشت، آنگونه که تصور میکرد بسازد. راه رفتن، برگشتن، دوباره رفتن و بازگشتن، بخشی از زندگیاش شده بود. خانواده نیز به این رفتوآمدها عادت کرده بودند، اما هر بار رفتنش برای آنان با ترس همراه بود. حدود یک سال پیش، زمانی که دوباره تصمیم گرفت از راه قاچاق به سمت ایران برود، هیچکس نمیدانست این سفر با سفرهای قبلی فرق خواهد داشت. او از خانه بیرون شد و شاید مانند همیشه به خانوادهاش وعده داد که سالم برمیگردد. شاید به فرزندانش گفته بود برایشان چیزی خواهد آورد. شاید دخترانش از او خواسته بودند هنگام برگشتن برایشان چیزی بخرد و پسرانش منتظر بودند که پدر دوباره به خانه بازگردد. اما این بار جاده برای او پایان دیگری داشت. در مسیر راه، گروهی از دزدان مسلح او را گرفتار کردند. ناگهان تمام برنامهها و امیدهایش متوقف شد. مردی که با هزار امید برای پیدا کردن کار و درآمد راهی شده بود، حالا خودش تبدیل به کسی شده بود که برای آزادیاش باید پول پرداخت میشد. او را نگه داشتند و خانوادهاش را مجبور کردند برای رهایی او پول زیادی فراهم کنند. خبر ربودهشدنش برای خانواده مانند فرو ریختن سقف خانه بود. همسرش نمیدانست چه کاری انجام دهد. پنج فرزندش نیز شاید معنای واقعی آنچه اتفاق افتاده بود را نمیفهمیدند، اما از چهره مادرشان میدانستند اتفاق بدی افتاده است. سه دختر و دو پسر، هر روز منتظر بودند خبری از پدرشان برسد. شاید یکی از آنان میپرسید: «پدر کی میآید؟» و مادر نمیدانست چه پاسخی بدهد. پنج لک افغانی پول کمی نبود. خانوادهای که برای تأمین هزینههای روزمره زندگی خود مشکل داشت، ناگهان مجبور شده بود مبلغی را فراهم کند که شاید سالها طول میکشید تا بتوانند دوباره آن را به دست بیاورند. اما وقتی پای جان یک انسان در میان باشد، خانواده دیگر به حساب و کتاب فکر نمیکند. هر چیزی که داشتند، به فکر نجات او افتادند. پول فراهم شد، اما تهیه آن آسان نبود. خانواده مجبور شدند از دیگران قرض بگیرند و شاید داراییهایی را که به سختی به دست آورده بودند، از دست بدهند. هر کسی به اندازه توان خود کمک کرد، اما در نهایت خانواده با تحمل فشار سنگین مالی توانستند پول مورد نیاز را آماده کنند. روزهایی که او در اسارت بود، برای خانوادهاش به اندازه سالها طول کشید. هر صبح که از خواب بیدار میشدند، نمیدانستند آن روز چه خبری خواهند شنید. هر بار که تلفن زنگ میخورد، قلب همسرش میلرزید. شاید خبر آزادی باشد، شاید خبر دیگری. خود او نیز در آن روزهای سخت، بیشتر از هر چیزی به خانه فکر میکرد. در ذهنش تصویر سه دختر و دو پسرش تکرار میشد. شاید به این فکر میکرد که اگر زنده نماند، کودکانش چه خواهند کرد. شاید از خودش میپرسید چرا دوباره این راه را انتخاب کرده است. چرا با وجود چندین بار رفتن و برگشتن، باز هم تصور کرده بود که این بار هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. در آن لحظات، تمام چیزهایی که زمانی برایش مهم به نظر میرسید، بیارزش شده بود. پول، کار، مهاجرت و حتی رسیدن به ایران دیگر برایش معنایی نداشت. تنها یک آرزو داشت؛ اینکه دوباره آزاد شود و فرزندانش را ببیند. سرانجام، پس از پرداخت پول، او آزاد شد. وقتی به خانه برگشت، خانوادهاش شاید باور نمیکردند که دوباره او را در میان خود میبینند. برای سه دختر و دو پسرش، برگشتن پدر تنها برگشتن یک عضو خانواده نبود؛ برگشتن کسی بود که تصور میکردند شاید دیگر هیچوقت او را نبینند. اما او با خودش از آن سفر چیزی آورده بود که تا امروز همراهش مانده است؛ ترس. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی