در بخش غربی شهر هرات، در یکی از کوچههای خاکآلود و تنگی که دیوارهای گِلی خانههایش ترک برداشته بود و بوی دود و خاک همیشه در هوایش میپیچید، خانوادهای زندگی میکرد که سالها زیر بار فقر و بدهکاری خم شده بودند. خانهشان دو اتاق کوچک داشت؛ سقف یکی از اتاقها در زمستان چکه میکرد و در تابستان، گرمای خفهکنندهاش نفس آدم را میبرید. در همان خانه دختری زندگی میکرد به نام «مرسل»؛ دختری بیستوسهساله با صورتی لاغر، چشمانی خسته و صدایی آرام که بیشتر وقتها آهسته حرف میزد؛ انگار از کودکی آموخته بود در این دنیا زیاد دیده نشود. مرسل زمانی آرزو داشت معلم شود. تا صنف دوازدهم با شوق درس خوانده بود. کتابهایش را هنوز در صندوق کهنهای کنار رختخوابش نگه میداشت؛ کتابهایی که گرد و خاک روی جلدشان نشسته بود. وقتی آموزش دختران محدود شد، او نیز مانند هزاران دختر دیگر در خانه ماند. روزهایش میان ظرفشستن، نانپختن و خیاطی برای همسایهها سپری میشد. پدرش کارگر یک انبار مواد ساختمانی بود و هر روز با دستان ترکخورده و لباسهای خاکی به خانه برمیگشت. او مردی خسته و عصبی بود؛ مردی که سالها جنگ، بیکاری و قرض، مهربانی را از وجودش گرفته بود. مرسل بیشتر عصرها برای آوردن آب یا خرید نان از خانه بیرون میشد. همانجا بود که کمکم سهراب را دید؛ پسری بیستوپنجساله که در دکان ترمیم موبایل کار میکرد. سهراب جوانی بلندقد و آرام بود. پدرش بیمار و خانوادهاش فقیر بودند. او از نوجوانی کار کرده بود تا خرج خانه را بدهد. گاهی شبها تا دیر وقت در دکان میماند تا چند صد افغانی بیشتر درآمد داشته باشد. با اینهمه، برخلاف خستگی همیشگی زندگی، هنوز لبخند آرامی بر لب داشت. آشناییشان خیلی ساده آغاز شد؛ اول فقط نگاههایی کوتاه در کوچه، بعد سلامهایی آرام و بعدتر حرفهایی کوتاه کنار نانوایی یا سر چاه آب. در شهری که حتی حرفزدن دختر و پسر میتوانست برای خانوادهها «ننگ» باشد، همین گفتوگوهای کوتاه برایشان پر از ترس بود. مرسل همیشه با عجله حرف میزد و دوروبرش را نگاه میکرد تا کسی نبیند. اما سهراب هر بار با احترام و آرامش با او رفتار میکرد. همین احترام، همین گوشدادن ساده، چیزی بود که مرسل کمتر در زندگیاش تجربه کرده بود. ماهها گذشت و رابطهای عمیق میانشان شکل گرفت؛ نه رابطهای شبیه قصههای عاشقانه، بلکه پیوندی میان دو انسان خسته که در دل تاریکی زندگی، تنها در کنار هم اندکی آرامش پیدا کرده بودند. سهراب برایش از رؤیای داشتن دکان کوچکی میگفت؛ از اینکه شاید روزی بتوانند خانهای اجاره کنند و زندگی سادهای داشته باشند. مرسل نیز از رؤیاهای نیمهجانش حرف میزد؛ از اینکه هنوز دوست دارد درس بخواند، کتاب بخواند و روزی کودکان را آموزش دهد. اما در افغانستان، بهویژه در خانوادههای فقیر و سنتی، عشق اغلب جایی برای زندهماندن ندارد. وقتی پدر مرسل فهمید دختری که سالها برایش کار کرده و رنج کشیده، دل به پسری فقیر داده است، خشمگین شد. بارها فریاد زد: «ما دختر ره مفت بزرگ نکردیم که بره به یک بیپول شوهر کنه.» در همان روزها، چند خانواده دیگر نیز برای خواستگاری مرسل آمده بودند؛ یکی از آنان مردی حدود چهلوپنجساله بود که همسر اولش بیمار بود و دنبال زن دوم میگشت. آن مرد توان پرداخت پول زیادی داشت و همین موضوع پدر مرسل را وسوسه کرده بود. وقتی سهراب موضوع را با خانوادهاش در میان گذاشت، مادرش ابتدا ترسید. او میدانست خانواده دختر فقیرند و احتمالاً مبلغ سنگینی درخواست خواهند کرد. اما وقتی اصرار و درماندگی پسرش را دید، راضی شد. چند هفته بعد، همراه چند بزرگتر محل به خواستگاری رفتند. خانه مرسل آن روز ساکت و سنگین بود. چای آوردند، اما کسی لبخند نمیزد. بعد از چند دقیقه سکوت، پدر مرسل مستقیم گفت: «اگر پسرتان واقعاً مرد است و توان زنگرفتن دارد، چهار لک افغانی لگه میدهد؛ بدون مصرف عروسی و دیگر چیزها.» اتاق در سکوت فرو رفت. مادر سهراب سرش را پایین انداخت. پدر بیمار سهراب حتی توان حرفزدن نداشت. چهار لک افغانی برای آنان مبلغی خیالی بود. سهراب ماهانه تنها هشت تا ده هزار افغانی درآمد داشت؛ آنهم اگر کار خوب میشد. آنان به سختی خرج دوا و نان خانه را پیدا میکردند. اما عشق، مخصوصاً وقتی با ناامیدی همراه شود، آدم را به جنگی بیپایان میکشاند. سهراب تسلیم نشد. قرض خواست، شبها اضافهکاری کرد و حتی تصمیم گرفت قاچاقی به ایران برود تا کار کند و پول جمع کند؛ اما رفتن خطرناک بود و پول قاچاقبر را هم نداشت. هر بار که خانوادهاش دوباره برای صحبت میرفتند، پدر مرسل فقط یک جمله میگفت: «یا پول، یا دختر.» در این میان، فشار بر مرسل بیشتر میشد. برادرانش به او بدبین شده بودند. موبایلش را گرفتند، اجازه بیرونشدنش کمتر شد و حتی مادرش از ترس شوهرش جرئت نمیکرد از دخترش حمایت کند. مرسل شبها آرام گریه میکرد. بارها به سهراب گفته بود: «ما در این وطن حتی حق انتخاب زندگی خود ره نداریم.» زمستان همان سال، اوضاع بدتر شد. پدر مرسل تصمیم گرفت او را به همان مرد میانسال نامزد کند؛ مردی که دو فرزند تقریباً همسن مرسل داشت. وقتی مرسل اعتراض کرد، پدرش سیلی محکمی به صورتش زد و گفت: «دختر در این خانه اختیار ندارد.» آن شب مرسل تا صبح گریه کرد. فردای آن روز، پنهانی به سهراب خبر داد. سهراب وقتی حرفهای او را شنید، برای نخستینبار کاملاً شکست. او میدانست اگر مرسل به آن خانه برود، زندگیاش نابود خواهد شد. چند روز بعد، تصمیمی گرفتند که بیشتر از سر ترس بود تا امید: فرار. شبی سرد، وقتی برقهای محله قطع شده بود و کوچه در تاریکی فرو رفته بود، مرسل از پنجره کوچک اتاقش بیرون شد. تنها یک بکس کوچک همراه داشت؛ چند لباس، کتابچه یادداشتش و عکسی قدیمی از مادرش. سهراب منتظرش بود. آنان سوار موتر مسافربری شدند و شهر را ترک کردند. چند ماه نخست را در اتاقی نمناک در حاشیه کابل گذراندند. اتاقشان فقط یک فرش کهنه، یک بخاری دودزده و چند ظرف داشت. سهراب در نانوایی کار پیدا کرد و روزی دوازده ساعت کار میکرد. دستهایش از شدت گرمای تنور سوخته بود. مرسل در خانه لباس میشست و گاهی برای همسایهها خامکدوزی میکرد تا خرج نان فراهم شود. با وجود تمام سختیها، آنان هنوز کنار هم آرام بودند. شبها وقتی صدای ژنراتورهای کوچه خاموش میشد و شهر در تاریکی فرو میرفت، کنار هم مینشستند و آهسته حرف میزدند. مرسل میگفت: «حداقل اینجا کسی ما ره مجبور نمیکند.» اما ترس همیشه با آنان بود. هر بار صدای در بلند میشد، قلبشان میلرزید. آنان میدانستند خانوادهها دستبردار نخواهند شد. در جامعهای که «آبرو» گاهی از جان انسان مهمتر شمرده میشود، فرار دختر با مرد، برای برخی خانوادهها لکهای است که فقط با خشونت پاک میشود. خانوادههای آنان نیز چنین فکر میکردند. ماهها دنبالهشان گشتند. سرانجام یکی از آشنایان سهراب آنان را در بازار شناخت و خبر داد. چند مرد، یک غروب، ناگهان به اتاقشان هجوم بردند. سهراب را با مشت و لگد زدند. مرسل جیغ میکشید و گریه میکرد، اما کسی رحم نکرد. همسایهها از پشت درها فقط نگاه میکردند. آنان را با زور به هرات بازگرداندند. بعد از بازگشت، زندگیشان به جهنم تبدیل شد. سهراب را در زیرزمین خانه پدرش زندانی کردند. او را متهم میکردند که آبروی خانواده را برده است. لتوکوبش میکردند و از او میخواستند قسم بخورد دیگر هرگز نام مرسل را نیاورد. مرسل نیز در خانه پدرش حبس بود. برادرانش او را دشنام میدادند و میگفتند باید کشته شود تا «عبرت» شود. مادرش هر شب پنهانی برایش غذا میآورد و گریه میکرد، اما توان دفاع نداشت. روزها گذشت و فشارها شدیدتر شد. مرسل دیگر امیدی نداشت. او میدانست خانوادهاش هرگز اجازه نخواهند داد دوباره با سهراب زندگی کند. سهراب نیز زیر شکنجه و تحقیر روحی فروپاشیده بود. تنها راه ارتباطیشان کودکی از همسایهها بود که گاهی پنهانی پیام ردوبدل میکرد. آخرین پیام مرسل کوتاه بود: «اگر زنده بمانیم، باز ما ره جدا میکنند.» و آخرین پاسخ سهراب این بود: «پس بگذار هیچکس ما ره از هم جدا نکنه.» یک شب بارانی، وقتی بیشتر اعضای خانواده خواب بودند، سهراب به نوعی خود را از زیرزمین بیرون کرد. کسی دقیق نمیداند چگونه به خانه مرسل رسید. شاید یکی از نزدیکان از روی دلسوزی کمکش کرده بود. اما صبح فردا، همهچیز تمام شده بود. آنان را در انباری خانه پیدا کردند؛ طنابی از سقف آویزان بود و هر دو کنار هم بیجان مانده بودند. دستانشان هنوز در هم گره خورده بود؛ انگار در آخرین لحظه نیز از ترس جدایی، یکدیگر را رها نکرده بودند. آن روز کوچه پر از جمعیت شد. زنان آرام گریه میکردند و مردان زیر لب از «بیآبرویی» حرف میزدند. اما کمتر کسی از فقر، فشار اجتماعی، معاملهکردن دختران یا سنتهایی سخن میگفت که دو جوان را تا مرز مرگ رسانده بود. مادر مرسل هنگام دفن دخترش فقط خاک را با دستانش چنگ میزد و میگفت: «دخترم فقط زندگی میخواست… فقط زندگی…» اما در آن شهر، در آن جامعه زخمی و خسته، گاهی حتی سادهترین آرزوها هم بیش از حد بزرگاند. نویسنده: سارا کریمی