وقتی سمیرا دستان خاکآلودش را از میان بوتههای سبزی بیرون کشید و کمرش را صاف کرد، آفتاب داغ تابستان بر زمینهای کشاورزی اطراف شهر میتابید. صدای کارگران از گوشههای مختلف مزرعه شنیده میشد و بوی خاک نمخورده در هوا پیچیده بود. او شالش را کمی روی سرش مرتب کرد و بطری آب را از کنار جعبههای پلاستیکی برداشت. جرعهای نوشید و نگاهش را به جاده باریکی دوخت که در فاصلهای نهچندان دور از مزرعه قرار داشت. در همان لحظه، دختری جوان با بایسکل از آن جاده عبور کرد. عبورش تنها چند ثانیه طول کشید، اما برای سمیرا کافی بود تا زمان در ذهنش متوقف شود. انگار ناگهان از میان مزرعهای در ایران، به سالهای دورتر، به بامیان، به کوهستانها و جادههایی بازگشته بود که زمانی تمام زندگیاش را در خود جا داده بودند. او آرام لبخند زد، اما لبخندی که خیلی زود در گوشه لبهایش محو شد. سالها گذشته بود، اما هنوز دیدن یک بایسکل میتوانست قلبش را به درد بیاورد. هنوز هم وقتی صدای چرخهایی را میشنید که روی آسفالت میغلتیدند، چیزی در وجودش بیدار میشد؛ چیزی که نه مهاجرت توانسته بود خاموشش کند و نه سختیهای زندگی در غربت. سمیرا در یکی از روستاهای ولایت بامیان به دنیا آمده بود؛ جایی که کوههای بلند در هر سو دیده میشدند و زمستانهای طولانی و سرد بخشی از زندگی مردم بودند. خانوادهاش مانند بسیاری از خانوادههای آن منطقه، زندگی سادهای داشتند. پدرش کارمند یک اداره محلی بود و مادرش بیشتر عمرش را صرف بزرگ کردن فرزندان و رسیدگی به خانه کرده بود. آنها ثروتمند نبودند، اما تلاش میکردند فرزندانشان فرصتهایی داشته باشند که خودشان در جوانی نداشتند. سمیرا از کودکی با دیگر دختران تفاوتهایی داشت. نمیتوانست ساعتهای طولانی در خانه بماند. همیشه به بیرون رفتن، حرکت کردن و تجربه کردن چیزهای تازه علاقه داشت. وقتی همسنوسالانش با عروسک بازی میکردند، او بیشتر دوست داشت در تپههای اطراف بدود یا همراه برادرانش به بیرون از روستا برود. مادرش گاهی با لبخند میگفت: «این دختر انگار باد را در دلش پنهان کرده است.» اولین بار در حدود سیزدهسالگی بود که بایسکلسواری توجهش را جلب کرد. یکی از اقاربشان بایسکلی داشت و سمیرا با اصرار فراوان از او خواست اجازه دهد چند دقیقه آن را امتحان کند. بار اول زمین خورد، بار دوم هم تعادلش را از دست داد، اما بار سوم توانست چند متر رکاب بزند. همان چند متر کافی بود تا احساس کند چیزی را یافته که سالها دنبالش بوده است. پس از آن، هر فرصتی پیدا میکرد تمرین میکرد. مدتی بعد پدرش با وجود مشکلات مالی برایش یک بایسکل دستدوم خرید. سمیرا آن روز را هنوز هم یکی از بهترین روزهای زندگیاش میداند. ساعتها بایسکل را تمیز کرد و شب هنگام آن را کنار اتاقش گذاشت. حتی چند بار نیمهشب بیدار شد تا مطمئن شود هنوز همانجا قرار دارد. سالهای بعد برای او سالهای رشد و امید بودند. بایسکلسواری در بامیان میان دختران رونق گرفته بود و سمیرا توانست به گروهی از دختران ورزشکار بپیوندد. آنها با وجود امکانات محدود تمرین میکردند. گاهی مسیرهای طولانی را رکاب میزدند و گاهی در مسابقات محلی شرکت میکردند. بسیاری از مردم از آنها حمایت میکردند و بسیاری نیز نگاه انتقادی داشتند، اما دختران جوانی مانند سمیرا بیشتر به رویاهای خود فکر میکردند تا به حرف دیگران. برای سمیرا، بایسکل تنها یک ورزش نبود. او احساس میکرد هنگام رکاب زدن به انسانی تبدیل میشود که میتواند سرنوشتش را خودش انتخاب کند. وقتی از میان درههای بامیان عبور میکرد و باد موهایش را تکان میداد، باور داشت آینده میتواند متفاوت از گذشته باشد. او آرزو داشت روزی مربی شود و به دختران دیگر آموزش دهد و حتی در مسابقات بینالمللی شرکت کرده و پرچم افغانستان را با افتخار حمل کند. اما زندگی همیشه مطابق رویاهای انسان پیش نمیرود. تحولات سیاسی افغانستان همه چیز را تغییر داد. روزهایی که ابتدا تنها با نگرانی و شایعات همراه بودند، بهتدریج به واقعیتی تلخ تبدیل شدند. محدودیتها یکی پس از دیگری از راه رسیدند. بسیاری از فعالیتهایی که زمانی عادی به نظر میرسیدند، ناگهان ناممکن شدند. برای دخترانی مانند سمیرا، این تغییرات تنها یک خبر سیاسی نبود، بلکه تغییری بود که مستقیماً بر زندگی روزمره و آیندهشان اثر میگذاشت. تمرینهای ورزشی متوقف شدند. مسابقات لغو گردیدند. فضای ناامیدی بهتدریج میان ورزشکاران دختر گسترش یافت. سمیرا بارها امیدوار بود شرایط بهتر شود، اما هر بار امیدش کمرنگتر از قبل بازمیگشت. بایسکلش روزبهروز بیشتر در گوشه خانه باقی میماند و گرد و خاک روی آن مینشست. هر بار که از کنار آن عبور میکرد، احساس میکرد بخشی از زندگیاش را از دست داده است. ماهها گذشت و مشکلات اقتصادی نیز بیشتر شدند. خانوادهها نگران آینده فرزندانشان بودند. بسیاری از همسایهها تصمیم به مهاجرت گرفتند و کمکم خانواده سمیرا نیز با این پرسش روبهرو شدند که آیا باید در افغانستان بمانند یا نه. تصمیم آسانی نبود. هیچکس دلش نمیخواست خانه، خاطرات و سرزمینش را ترک کند، اما واقعیتهای زندگی گاهی انسان را به انتخابهایی وادار میکنند که هرگز تصورش را نمیکرد. پس از ماهها فکر و مشورت، خانواده تصمیم گرفتند راهی ایران شوند. شبی که سمیرا آخرین وسایلش را جمع میکرد، چند بار به بایسکلش نگاه کرد. نمیتوانست آن را همراه خود ببرد. برای دقایقی کنار آن نشست و دستش را روی فرمان کشید. هیچکس در اتاق نبود، اما اشکهایش بیصدا روی گونههایش جاری شدند. احساس میکرد بخشی از وجودش را پشت سر میگذارد. سفر مهاجرت طولانی و خستهکننده بود. آنها مانند هزاران خانواده دیگر با امید یافتن زندگی بهتر راهی کشوری شدند که بسیاری از افغانها سالها در آن کار و زندگی کرده بودند. اما رسیدن به ایران پایان مشکلات نبود، بلکه آغاز فصل تازهای از دشواریها بود. خانواده سمیرا در منطقهای کشاورزی ساکن شدند. در آنجا بیشتر مهاجران در مزارع و باغها کار میکردند. برای تأمین هزینههای زندگی، همه اعضای خانواده مجبور بودند سهمی در کار داشته باشند و سمیرا نیز خیلی زود همراه پدر و مادرش وارد کار شد. روزهایش از سپیدهدم آغاز میشد. پیش از طلوع کامل خورشید، راهی مزرعه میشدند. ساعتها در گرما کار میکردند؛ سبزی میکاشتند، علفهای هرز را جمع میکردند، محصول برداشت میکردند و جعبهها را برای فروش آماده میساختند. دستهای سمیرا که زمانی به گرفتن فرمان بایسکل عادت داشتند، اکنون از کار مداوم زبر و خشن شده بودند. در آغاز، این تغییر برایش بسیار دشوار بود. گاهی شبها از شدت خستگی نمیتوانست راحت بخوابد. اما چیزی که بیش از خستگی جسمی آزارش میداد، احساس دور شدن از رویایی بود که سالها برای آن تلاش کرده بود. با این حال، تلاش کرد تسلیم نشود. هرچند زندگی جدید فرصت زیادی برای ورزش باقی نمیگذاشت، اما سمیرا هر زمان که امکان داشت به رویاهایش برمیگشت. بعضی عصرها مسیرهای طولانی را پیاده میرفت تا بایسکلسوارانی را ببیند که در جادههای اطراف تمرین میکردند. گاهی ویدیوهای مسابقات جهانی را در تلفن همراهش تماشا میکرد و با دقت حرکات ورزشکاران را دنبال میکرد. مدتی بعد توانست با پسانداز اندکی که از کارش جمع کرده بود، یک بایسکل دستدوم بخرد. روزی که آن را به خانه آورد، مادرش لبخند زد؛ او میدانست دخترش چه اندازه به این وسیله وابسته است. از آن پس، هرگاه فرصتی پیدا میکرد، صبح زود یا هنگام غروب رکاب میزد. شاید مسیرها کوتاه بودند و شاید دیگر خبری از مسابقات رسمی نبود، اما همان لحظات برایش ارزش فراوانی داشتند. در ذهنش دوباره در جادههای بامیان قرار میگرفت؛ جایی که دوستانش در کنارش رکاب میزدند و صدای خندههایشان در هوا میپیچید. گاهی هنگام کار در مزرعه، خاطرات گذشته ناگهان در ذهنش زنده میشد؛ روز گرفتن نخستین مدال یا موفقیت در مسابقات محلی. آن خاطرات به او یادآوری میکردند که پیش از مهاجرت، دختری بود که آرزوهای بزرگی داشت. سمیرا هنوز همان دختر است. سالهای زندگی در ایران به او صبر آموختند. یاد گرفت که گاهی انسان نمیتواند مسیر زندگی را انتخاب کند، اما میتواند امیدش را حفظ کند. او هرگز از آرزوی بازگشت دست نکشید. هر بار که نام بامیان را میشنود، تصویر جادههایش در ذهنش زنده میشود. هر بار که عکس بند امیر یا کوههای سر به فلک کشیده ولایتش را میبیند، قلبش فشرده میشود. او بارها به مادرش گفته است که اگر روزی شرایط تغییر کند، نخستین کاری که انجام خواهد داد بازگشت به بامیان است؛ نه فقط برای دیدن خانه، بلکه برای رکاب زدن در همان جادههایی که رویاهایش در آن شکل گرفته بودند. سمیرا میداند شاید آن روز به این زودیها نرسد، اما باور دارد امید آخرین چیزی است که باید از دست برود. اکنون هر روز صبح که برای کار راهی مزرعه میشود، خورشید همانگونه طلوع میکند که سالها پیش بر کوههای بامیان طلوع میکرد. او میان بوتههای سبزی کار میکند، عرق میریزد و برای خانواده تلاش میکند، اما در گوشهای از ذهنش هنوز دختری زندگی میکند که با تمام نیرو رکاب میزند و به سوی افق میرود. شاید زندگی او را از جادههای بامیان تا مزارع ایران کشانده باشد، اما نتوانسته عشقش به بایسکلسواری را از او بگیرد. هنوز هم شبها در خواب، خود را در میان مسابقهای میبیند که دختران زیادی در آن حضور دارند؛ باد کوهستان صورتش را نوازش میدهد و او با تمام توان رکاب میزند. در آن رویاها هیچ مانعی وجود ندارد؛ هیچ محدودیتی نیست و هیچ دختری مجبور نیست آرزوهایش را کنار بگذارد. شاید به همین دلیل است که سمیرا هنوز تسلیم نشده است. زیرا در دلش یقین دارد روزی دوباره به سرزمینش بازخواهد گشت؛ روزی که بایسکلش را برمیدارد، در جادههای بامیان رکاب میزند و در کنار دختران دیگر مسابقهای را آغاز میکند که سالها پیش ناتمام مانده بود. نویسنده: سارا کریمی