
در کوچههای خاکی شهر، پشت دروازهی زنگزدهی یک خانهی کرایی، زنی زندگی میکند که روزی با هزاران امید و آرزو قدم به دانشگاه طب گذاشته بود. زینب در خانوادهای متوسط در کابل به دنیا آمده بود. پدرش کارمند سادهی دولت و مادرش زن خانهدار بود. از همان کودکی، زینب با همسنوسالانش فرق داشت. وقتی دختران کوچک همسایه سرگرم عروسکبازی بودند، او با یک جعبهی کمکهای اولیه که از یک داکتر همسایه گرفته بود، زانوهای زخمی بچههای کوچه را پانسمان میکرد. هرگاه کسی در خانه مریض میشد، نخستین کسی که دستپاچه دماسنج میآورد و پتویی نازک روی مریض میانداخت، زینب بود. در ذهنش، خود را در روپوش سفید داکتری تجسم میکرد که در شفاخانهای بزرگ کار میکند؛ همان داکتر مهربانی که همه با امید سراغش میآیند. در مکتب، بهترین شاگرد بود. همیشه نمراتش از همه بالاتر بود و در مضامینی چون بیولوژی و کیمیا، ممتازترین. معلمهایش میگفتند: «این دختر اگر همینطور ادامه بدهد، روزی داکتر میشود.» همین جملهها، آتشی از انگیزه در درون زینب شعلهور میکرد. شبها زیر چراغ کمنور نفتی مینشست و تا نیمهشب درس میخواند. گاهی مادرش از او میخواست که بخوابد، اما او با اصرار جواب میداد: «مادر جان، من باید بخوانم. من باید داکتر شوم.» سالهای دشوار مکتب گذشت و او در کانکور کامیاب شد. وقتی خبر رسید که در رشتهی طب دانشگاه قبول شده، چنان خوشحالی فضای خانهشان را پر کرد که مادرش از خوشی گریه کرد و پدرش، برای نخستین بار در زندگی، یک دست لباس نو برای دخترش خرید. زینب احساس میکرد دیگر فاصلهای میان او و رؤیای دیرینهاش نمانده است. روزهای دانشگاه برایش پرمشغله، اما شیرین بود. صبحها زود از خانه بیرون میزد، در صنفهایی پر از دانشجو مینشست و با شوق، سخنان استادان دربارهی تشریح و فیزیولوژی را یادداشت میکرد. در لابراتوار، وقتی اسکلت مصنوعی را لمس میکرد یا قلب پلاستیکی را در دست میگرفت، نوری از شوق در دلش میدرخشید. او حتی در شفاخانهی آموزشی، در کنار داکتران واقعی ایستاده بود، فشار خون مریضان را گرفته، تاریخچهی بیماری نوشته و گوش به توصیههای پزشکی سپرده بود. در آن روزها، خودش را بهروشنی در آینده میدید؛ با روپوش سفید، در اتاق معاینهای که بیماران با اعتماد در آن صف کشیدهاند. اما همان سال چهارم، ورق زندگیاش برگشت. پدر و مادرش با صدایی آرام اما قاطع گفتند که وقت ازدواجش رسیده است. زینب مات و مبهوت ماند. گریه کرد، التماس کرد که بگذارند تحصیلش را تمام کند. اما در خانوادههای سنتی، کمتر صدای دختر شنیده میشود. آنها گفتند: «دختر جان، تحصیل همیشه هست، اما نصیب اگر آمد، نباید رد کرد. شوهر خوب پیدا شده، رنگمال است، زحمتکش است، با تو خوش خواهد بود.» زینب دلشکسته بود. شبهای زیادی را در سکوت گریه کرد، بیآنکه به همصنفیهایش بگوید چه در دل دارد. عاقبت، ازدواج کرد. شوهرش – جاوید – مردی آرام، خاموش و زحمتکش بود. در آغاز، جاوید او را تشویق میکرد که درسش را ادامه دهد، اما زندگی همیشه آنطور که آدم انتظار دارد پیش نمیرود. تنها چند ماه بعد، زینب باردار شد. این خبر، همهچیز را تغییر داد. روزهای بارداری برایش سخت و طاقتفرسا بود. صبحها نمیتوانست به صنف برود و شبها از تهوع و بیخوابی رنج میبرد. استادان دانشگاه سختگیر بودند و غیبتها را بهراحتی نمیپذیرفتند. همصنفیهایش پیش میرفتند، اما او جا ماند. هر بار که تصمیم میگرفت بازگردد، صدای گریهی طفل کوچکش مانع میشد. مادر شدن، او را در مسیری انداخت که بازگشتی از آن ممکن نبود. سالهای بعد، زینب مادر دو کودک شد: پسری سهساله و دختری هجدهماهه. زندگیاش پر از گریههای نیمهشب، بیخوابی، و دلنگرانی بابت شیر خشک، دوا و کرایهی خانه بود. در خانهی کوچک کراییشان، هر روز مینشستند و حسابوکتاب میکردند که آیا معاش جاوید کفایت میکند یا نه. جاوید، صبحها زود از خانه بیرون میرفت، با قلممو و دبههای رنگ، تا دیوارها و دروازههای خانههای مردم را رنگ بزند. عصرها با شانههای خمیده و لباسهایی چرکآلود برمیگشت. دستهایش همیشه بوی رنگ و تینر میداد، پوستش ترکخورده و زبر شده بود. زینب بارها دیده بود که شوهرش، خسته از روزگار، سرش را به دیوار تکیه میداد و آه میکشید. دلش برای جاوید میسوخت، اما میدانست که رنگمالی، کاری پرزحمت با درآمدی اندک است و نمیتواند تمامی هزینههای زندگی را تأمین کند. همین شد که زینب به صنایع دستی روی آورد. ابتدا با نخها و پارچههایی که از جهازش باقی مانده بود، گلدوزی میکرد. یک روز، همسایهاش کار او را دید و خواست یکی برایش بدوزد. وقتی زینب در ازای آن کار، مبلغ اندکی دریافت کرد، دلش از امید لبریز شد. پس از آن، شروع کرد به ساختن کیفهای کوچک، دستمالهای گلدوزیشده و زیورآلات دستی. شبها، وقتی کودکانش به خواب میرفتند، چراغ کوچک اتاق را روشن میکرد و پشت میز کار مینشست. گاهی تا نیمهشب میدوخت؛ چشمانش سرخ میشد، اما وقتی صبح حاصل کار شبانهاش را میدید، خستگی از تنش بیرون میرفت. رفتهرفته، زنان دیگر محله نیز به او پیوستند. کنار هم مینشستند، کار میکردند و درد دل میگفتند. زینب به آنها یاد میداد که چگونه با نخ و پارچه چیزی زیبا بیافرینند. میگفت: «اگر نمیتوانیم بیرون از خانه کار کنیم، حداقل میتوانیم در خانه دستساخته تولید کنیم. نباید دست خالی بمانیم.» صنایع دستی، برای زینب فقط وسیلهای برای تأمین نان نبود؛ بلکه مایهی عزت و امید شده بود. او امروز در دو دنیا زندگی میکند؛ دنیای حسرت و دنیای امید. حسرتِ آنچه از دست داده، و امید به آنچه شاید روزی دوباره به دست بیاورد. زینب میگوید: «اگر نتوانستم داکتر باشم، دستکم داکتر خانوادهام هستم. من باید داکتر دردهای کودکانم باشم، داکتر زندگی خودم باشم.» همین اندیشه است که او را سر پا نگه میدارد. نویسنده: سارا کریمی