برچسب: خانه‌نشینی

2 ساعت قبل - 10 بازدید

در خانه‌ای کوچک در یکی از محله‌های فقیرنشین کابل، هر صبح با صدای سرفه‌های مردی آغاز می‌شود که دیگر توان برخاستن از جای خود را ندارد. پیش از آن‌که آفتاب از پشت خانه‌های گلی و ساختمان‌های نیمه‌کاره سر بزند، همسرش از خواب بیدار می‌شود، کنار تشک او می‌نشیند و چند لحظه به صورت شوهرش نگاه می‌کند تا ببیند شب را چگونه سپری کرده است. مرد گاهی از شدت درد چشم‌هایش را می‌بندد و گاهی به دیوار خیره می‌شود. روی تشکی نازک در گوشه اتاق خوابیده و کنار سرش چند ورق دوا قرار دارد؛ دواهایی که گاهی به دلیل نداشتن پول، خریدن‌شان برای خانواده ممکن نیست. این خانواده سال‌ها با درآمد روزانه پدر زندگی کرده‌اند. او کارگر روزمزد بود و اگر صبح از خانه بیرون می‌شد و کاری پیدا می‌کرد، شب با چند صد افغانی به خانه برمی‌گشت. همان پول برای خرید آرد، روغن، نان و نیازهای ضروری کودکان مصرف می‌شد. درآمدش هیچ‌گاه زیاد نبود، اما تا زمانی که دست‌ها و پاهایش توان کار داشت، خانواده می‌توانست با سختی زندگی را پیش ببرد. بیماری همه چیز را تغییر داد. حالا همان مردی که سال‌ها برای پیدا کردن کار در کوچه‌ها و بازارهای کابل سرگردان می‌شد، بیشتر روز را در خانه می‌گذراند و حتی برای رفتن تا سر کوچه نیز گاهی به کمک همسرش نیاز دارد. همسرش می‌گوید در روزهای نخست بیماری شوهرش، تصور می‌کرد بیماری موقتی است و او پس از چند روز دوباره به سر کار خواهد رفت. برای درمانش از چند نفر قرض گرفتند و او را نزد داکتر بردند. برای آزمایش و دوا پول پرداخت کردند، اما درمان کامل نشد. هر بار که وضعیت مرد کمی بهتر می‌شد، خانواده امیدوار می‌شد که دوباره بتواند کار کند؛ اما چند هفته بعد بیماری شدت می‌گرفت. قرض‌ها بیشتر می‌شد و درآمد خانواده کمتر. اکنون زندگی آنان میان دو مشکل گرفتار مانده است؛ از یک سو پدر خانواده بیمار است و به درمان نیاز دارد و از سوی دیگر، خانواده برای خرید همان دوا نیز پول کافی ندارد. مادر خانواده می‌گوید گاهی میان خرید نان برای کودکان و خرید دوا برای شوهرش مجبور به انتخاب می‌شود. او می‌گوید هیچ مادری نمی‌خواهد فرزندش شب گرسنه بخوابد و هیچ همسری نمی‌خواهد شوهر بیمارش بدون دوا بماند؛ اما وقتی پولی در جیب نیست، انتخاب میان این دو به یکی از تلخ‌ترین بخش‌های زندگی‌اش تبدیل می‌شود. خانه‌ای که این خانواده در آن زندگی می‌کند، کوچک و ساده است. یک اتاق برای خواب و نشستن اعضای خانواده دارند و گوشه‌ای کوچک نیز برای پخت‌وپز اختصاص یافته است. وسایل خانه زیاد نیست؛ چند فرش کهنه، چند ظرف، یک بخاری و چند دست لباس که بیشترشان سال‌هاست استفاده می‌شوند. بخشی از وسایل خانه نیز در ماه‌های گذشته برای تأمین هزینه درمان پدر فروخته شده است. مادر می‌گوید ابتدا فکر نمی‌کردند کارشان به جایی برسد که وسایل ضروری خانه را بفروشند، اما وقتی بیماری طولانی شد، دیگر راه دیگری برایشان باقی نماند. کرایه خانه نیز به نگرانی دیگری تبدیل شده است. هر ماه که زمان پرداخت کرایه نزدیک می‌شود، اضطراب در خانه بیشتر می‌شود. صاحب خانه چند بار برای دریافت کرایه مراجعه کرده و خانواده هر بار از او فرصت بیشتری خواسته است. پدر خانواده از این وضعیت بیشتر از همه ناراحت می‌شود. او می‌گوید تا زمانی که سالم بود، اجازه نمی‌داد کرایه خانه عقب بیفتد. اگر پول کم می‌آمد، هر کاری که پیدا می‌شد انجام می‌داد. حالا اما خودش در خانه افتاده و نمی‌تواند حتی برای تأمین هزینه زندگی فرزندانش کاری انجام دهد. کودکان خانواده نیز تغییر زندگی‌شان را احساس کرده‌اند. آن‌ها دیگر مانند گذشته درخواست خرید لباس یا خوراکی نمی‌کنند. وقتی مادر به بازار می‌رود، کودکان می‌دانند که قرار نیست برایشان چیزی بیاورد. یکی از بچه‌ها کفش‌هایش را چندین بار با نخ دوخته و هنوز از همان استفاده می‌کند. کودک دیگری کتابچه‌های سال گذشته‌اش را نگه داشته تا اگر دوباره به آن‌ها نیاز شد، مجبور نباشد از مادر پول بخواهد. مادر برای تأمین بخشی از هزینه‌های خانه تلاش می‌کند. بعضی روزها برای همسایه‌ها لباس می‌شوید، خانه تمیز می‌کند یا نان می‌پزد. درآمدی که از این کارها به دست می‌آورد ثابت نیست. ممکن است یک روز چند صد افغانی درآمد داشته باشد و روز دیگر هیچ کاری پیدا نکند. وقتی از خانه بیرون می‌رود، همیشه نگران شوهر بیمار و کودکانش است؛ اما اگر بیرون نرود، غذایی برای خانه تهیه نمی‌شود. گاهی مادر از صبح تا شام چند خانه را برای پیدا کردن کار می‌گردد. وقتی به خانه برمی‌گردد، دست‌هایش از شستن لباس و ظرف درد می‌کند، اما هنوز کارهای خانه باقی مانده است. باید برای کودکان غذا آماده کند، به شوهرش دوا بدهد، آب بیاورد و خانه را مرتب کند. خودش می‌گوید در گذشته، وقتی شوهرش سالم بود، سختی‌های زندگی میان هر دو تقسیم می‌شد؛ اکنون تقریباً تمام بار خانواده بر دوش او افتاده است. سخت‌ترین لحظه برای این زن زمانی است که شوهرش از او می‌پرسد: «امروز دوا آوردی؟» او گاهی مجبور می‌شود بگوید: «فردا می‌خرم.» نه به این دلیل که نمی‌خواهد دوا بخرد، بلکه پول کافی ندارد. بعد، وقتی شوهرش ساکت می‌شود، او به گوشه دیگری از اتاق می‌رود تا کودکان اشک‌هایش را نبینند. در کابل، بیماری برای یک خانواده فقیر تنها یک مشکل صحی نیست. وقتی نان‌آور خانه بیمار می‌شود، درآمد قطع می‌شود و هم‌زمان هزینه‌های درمان افزایش می‌یابد. خانواده‌ای که پیش از آن نیز با درآمد اندک زندگی می‌کرده، خیلی زود مجبور می‌شود قرض بگیرد، وسایل خانه را بفروشد یا از خرید نیازهای دیگر صرف‌نظر کند. گزارش‌های بشری نیز نشان می‌دهد که میلیون‌ها نفر در افغانستان در سال ۲۰۲۶ به خدمات صحی و کمک‌های بشردوستانه نیاز دارند و فقر و ضعف درآمد، دسترسی بسیاری از خانواده‌ها به نیازهای اساسی را دشوار کرده است. برای این خانواده، مشکل تنها بیماری پدر نیست؛ آینده کودکان نیز در میان این دشواری‌ها نامعلوم شده است. مادر می‌ترسد اگر وضعیت اقتصادی خانواده همین‌گونه ادامه پیدا کند، یکی از فرزندان مجبور شود مکتب را ترک کند و برای کمک به خانواده کار کند. او نمی‌خواهد کودکانش همان زندگی سختی را تجربه کنند که خودش و شوهرش تجربه کرده‌اند، اما فقر گاهی خانواده‌ها را مجبور می‌کند میان نیازهای امروز و آینده فرزندان یکی را انتخاب کنند. پدر خانواده بیشتر وقت‌ها ساکت است. وقتی کودکان وارد اتاق می‌شوند، تلاش می‌کند لبخند بزند و حال‌شان را بپرسد. گاهی از آن‌ها درباره مکتب سؤال می‌کند و می‌گوید درس بخوانند. اما وقتی کودکان از اتاق بیرون می‌روند، چهره‌اش دوباره تغییر می‌کند. او می‌داند بیماری‌اش نه تنها بدن خودش، بلکه تمام زندگی خانواده را تحت تأثیر قرار داده است. یک روز، وقتی صاحب خانه برای گرفتن کرایه می‌آید، پدر تلاش می‌کند از جای خود بلند شود. چند لحظه دستش را به دیوار می‌گیرد، اما توان ایستادن ندارد. صاحب خانه به او نگاه می‌کند و چیزی نمی‌گوید. مادر با شرمندگی توضیح می‌دهد که هنوز پول آماده نشده است. مرد خانه دوباره روی تشک می‌نشیند و سرش را پایین می‌اندازد. برای کسی که سال‌ها با دسترنج خودش زندگی خانواده را اداره کرده، ناتوانی از پرداخت کرایه خانه شاید از خود بیماری نیز دردناک‌تر باشد. آن شب، شام خانواده ساده‌تر از همیشه است. مقداری نان و غذایی کم‌حجم روی سفره گذاشته می‌شود. کودکان آرام غذا می‌خورند. هیچ‌کس درباره کمبود غذا حرف نمی‌زند، چون همه می‌دانند مادر بیشتر از این چیزی در خانه ندارد. پدر سهم خود را کم می‌کند و می‌گوید اشتها ندارد تا شاید غذای بیشتری برای کودکان باقی بماند. مادر می‌داند که شوهرش گرسنه است، اما چیزی نمی‌گوید. در خانواده‌های فقیر، گاهی همین سکوت‌ها بخشی از زندگی روزمره می‌شود؛ پدر وانمود می‌کند سیر است، مادر می‌گوید خسته نیست و کودکان وانمود می‌کنند چیزی نمی‌خواهند. با این همه، هنوز امید کوچکی در این خانه باقی مانده است. امید مادر این است که شوهرش دوباره توان راه رفتن و کار کردن پیدا کند. پدر آرزو دارد یک بار دیگر صبح زود از خانه بیرون شود، در میان جمع کارگران روزمزد بایستد و منتظر کسی باشد که برای یک روز کاری او را استخدام کند. شاید کاری سخت باشد و شاید دستمزدش کم، اما برای او همان چند صد افغانی می‌تواند معنای بازگشت به زندگی داشته باشد. او می‌گوید اگر دوباره بتواند کار کند، نخستین کاری که خواهد کرد، پرداخت کرایه خانه و خریدن دواهایش است. بعد برای کودکانش نان و لباس خواهد خرید. حرف‌هایش ساده است، اما پشت همین آرزوهای کوچک، زندگی خانواده‌ای قرار دارد که بیماری پدر، فقر و بیکاری، آنان را تا مرز تحمل رسانده است. در پایان هر روز، وقتی کابل آرام‌تر می‌شود و صدای رفت‌وآمد موترها کمتر به گوش می‌رسد، اعضای این خانواده در همان اتاق کوچک جمع می‌شوند. کودکان می‌خوابند، مادر کنار شوهر بیمار خود می‌نشیند و پدر چشم‌هایش را می‌بندد. فردا برای آنان هنوز روشن نیست. نمی‌دانند پول دوا از کجا خواهد آمد، کرایه خانه چگونه پرداخت خواهد شد و سفره فردا چه خواهد داشت. اما صبح دوباره خواهد رسید و مادر دوباره پیش از همه بیدار خواهد شد. شاید برای پیدا کردن کار از خانه بیرون برود، شاید برای خریدن دوا از کسی قرض بگیرد و شاید تمام روز تنها به این فکر کند که چگونه خانواده‌اش را تا شب برساند. در کابل، برای این خانواده زندگی دیگر به برنامه‌های بزرگ و آرزوهای دور خلاصه نمی‌شود؛ زندگی آنان تلاش برای گذراندن امروز و رسیدن به فرداست؛ با پدری که بیمار است، مادری که از خستگی فرسوده شده و کودکانی که هنوز امیدوارند روزی خانه‌شان از صدای سرفه پدر خالی شود و دوباره صدای قدم‌های او را در کوچه بشنوند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب