برچسب: آموزشگاران

1 ساعت قبل - 67 بازدید

کیف معلمی‌اش هنوز در گوشه اتاق است؛ همان کیفی که سال‌ها، هر صبح آن را برمی‌داشت، چند کتاب و دفتر درونش می‌گذاشت و راهی مکتب می‌شد. حالا مدت‌هاست که کیف باز نشده است. گاهی گرد و خاک روی آن می‌نشیند و او هنگام پاک کردن خانه، دستی هم روی کیف می‌کشد؛ شاید برای چند لحظه خاطرات روزهایی را به یاد بیاورد که صدای زنگ مکتب، رفت‌وآمد شاگردان و پرسش‌های دختران، بخشی از زندگی روزانه‌اش بود. او سال‌ها در یکی از مکاتب هرات به عنوان معلم کار می‌کرد. صبح زود از خواب بیدار می‌شد و پیش از آن‌که دیگر اعضای خانواده روز خود را آغاز کنند، لباسش را آماده می‌کرد، درس‌هایش را مرور می‌کرد و برای شاگردانش برنامه می‌ساخت. در طول سال‌های تدریس، با دختران زیادی کار کرده بود؛ دخترانی که برخی با علاقه فراوان به مکتب می‌آمدند و آرزو داشتند در آینده داکتر، مهندس، معلم یا کارمند شوند. او می‌گوید برای بسیاری از شاگردانش، مکتب تنها جایی برای خواندن کتاب نبود. دختران در آنجا دوستان خود را می‌دیدند، درباره آینده‌شان صحبت می‌کردند و برای رسیدن به آرزوهایشان تلاش می‌کردند. خودش نیز از دیدن پیشرفت آنان خوشحال می‌شد و موفقیت هر شاگرد را نوعی موفقیت برای خود می‌دانست. اما با وضع محدودیت بر آموزش دختران بالاتر از صنف ششم، زندگی کاری او یک‌باره تغییر کرد. صنف‌هایی که سال‌ها در آنها تدریس کرده بود، دیگر مانند گذشته فعال نبودند و او نیز کارش را از دست داد. در روزهای نخست، باور داشت این وضعیت موقتی است و شاید پس از مدتی دوباره بتواند به مکتب برگردد. به همین دلیل، کتاب‌ها، جزوه‌ها و وسایل آموزشی خود را نگه داشت و امیدوار بود که دوباره به کارش نیاز شود. اما انتظار طولانی شد. با گذشت زمان، بیکاری برای او تنها به معنای ماندن در خانه نبود؛ مشکلات مالی نیز کم‌کم بیشتر شد. پیش از آن، معاش داشت و می‌توانست بخشی از هزینه‌های خانه را پرداخت کند. اگر نیاز به خرید لباس، دوا، مواد غذایی یا هزینه دیگری پیش می‌آمد، مجبور نبود همیشه از شوهرش پول بخواهد. اما اکنون شرایط تغییر کرده است. او می‌گوید زمانی که خودش درآمد داشت، احساس می‌کرد در تأمین هزینه‌های خانواده سهم دارد و دست‌کم بخشی از فشار اقتصادی را از دوش شوهرش برمی‌دارد. اکنون اما با افزایش هزینه‌های زندگی، نداشتن درآمد شخصی برایش به نگرانی جدی تبدیل شده است. هر ماه هزینه‌های خانه بیشتر می‌شود و درآمد خانواده پاسخ‌گوی همه نیازها نیست. در چنین شرایطی، او تلاش کرد راه دیگری برای بازگشت به کار پیدا کند. فرصتی برای تدریس در یکی از مکاتب خصوصی هرات به دست آورد. برای او این فرصت بسیار مهم بود؛ زیرا می‌توانست دوباره وارد صنف شود، با شاگردان کار کند و در کنار آن درآمدی نیز داشته باشد. می‌دانست معاش مکتب خصوصی شاید زیاد نباشد، اما برایش مهم بود که دوباره کار کند و بخشی از هزینه‌های زندگی را خودش تأمین کند. او موضوع را با شوهرش در میان گذاشت، اما با مخالفت او روبه‌رو شد. شوهرش اجازه نداد که او در مکتب خصوصی کار کند. در نهایت، فرصت کاری از دست رفت و او دوباره به خانه برگشت. پذیرفتن این وضعیت برای او آسان نبود. از یک سو، به دلیل محدودیت‌های آموزشی شغل قبلی‌اش را از دست داده بود و از سوی دیگر، زمانی که تلاش کرد راه دیگری برای کار پیدا کند، با مخالفت شوهرش روبه‌رو شد. به همین دلیل احساس می‌کند اختیار چندانی برای تغییر وضعیت زندگی خود ندارد. او می‌گوید روزهایی هست که از صبح تا شب در خانه مشغول کارهای روزمره است، اما در پایان روز احساس می‌کند هیچ کاری برای آینده خودش انجام نداده است. زمانی روزهایش با تدریس و ارتباط با شاگردان پر می‌شد، اما اکنون بیشتر وقتش صرف کارهای خانه و رسیدگی به امور خانواده می‌شود. گاهی دختران فامیل یا همسایه برای کمک در درس‌هایشان نزد او می‌آیند. وقتی کتابی را باز می‌کند و شروع به توضیح دادن یک درس می‌کند، حال‌وهوای سابقش برای چند دقیقه برمی‌گردد. او هنوز شیوه تدریس، توضیح مطالب و تشویق شاگردان را فراموش نکرده است. اما پس از رفتن آنها، دوباره به همان زندگی معمولی و نگرانی‌هایش بازمی‌گردد. یکی از چیزهایی که بیش از همه او را ناراحت می‌کند، این است که احساس می‌کند سال‌ها تجربه و دانشش بدون استفاده مانده است. او برای معلم شدن درس خوانده، تجربه کسب کرده و سال‌ها در صنف کار کرده است، اما اکنون نمی‌تواند از این توانایی‌ها برای تأمین زندگی خود استفاده کند. در خانه، گاهی وسایل مکتبش را مرتب می‌کند. کتاب‌های قدیمی، دفترچه‌های نمرات و برخی یادداشت‌هایی را که مربوط به شاگردان سابقش است، هنوز نگه داشته است. می‌گوید نمی‌تواند این وسایل را دور بیندازد؛ زیرا هرکدام بخشی از سال‌هایی هستند که برایش ارزش زیادی دارند. در میان مشکلات مالی، مسئله کار کردن نیز همچنان یکی از بحث‌های میان او و شوهرش است. او می‌خواهد درآمدی داشته باشد و دوباره احساس استقلال بیشتری کند، اما شوهرش با بیرون رفتن او برای کار موافق نیست. همین موضوع باعث شده است امیدش برای پیدا کردن کار کمتر شود. با این حال، هنوز از معلمی دست نکشیده است. می‌گوید اگر روزی شرایط آموزش دختران تغییر کند و دوباره مکاتب به روی همه دختران باز شود، می‌خواهد به صنف برگردد. حتی تصور کرده است که در نخستین روز بازگشت، همان کیف قدیمی را دوباره برمی‌دارد، کتاب‌هایش را داخل آن می‌گذارد و راهی مکتب می‌شود. اما تا آن روز، زندگی او در هرات میان دیوارهای خانه می‌گذرد؛ میان هزینه‌هایی که هر ماه بیشتر می‌شوند، درآمدی که دیگر ندارد و تصمیم‌هایی که همیشه اختیار آنها در دست خودش نیست. او می‌گوید: «من فقط معاشم را از دست ندادم؛ کاری را از دست دادم که دوستش داشتم. دلم برای صنف و شاگردانم بسیار تنگ شده است.» کیف او هنوز در گوشه اتاق مانده است. کتاب‌هایش نیز هنوز همان‌جا هستند. تنها چیزی که دیگر وجود ندارد، صدای زنگ مکتب است؛ صدایی که زمانی آغاز روز کاری او بود و اکنون برایش به خاطره‌ای از گذشته تبدیل شده است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب