او بیستونهساله است، اما وقتی صبحها از خواب بیدار میشود، بدنش سنگینتر از سنش است. معمولاً قبل از اذان صبح چشم باز میکند؛ نه چون عادت مذهبی داشته باشد، بلکه چون صدای حرکت مادرش در آشپزخانه یا سرفههای پدر، خواب را از سرش میپراند. اتاقی که در آن میخوابد کوچک است؛ یک فرش کهنه کف آن افتاده، یک تشک نازک کنار دیوار، و یک چمدان قدیمی که هنوز باز نشده؛ همان چمدانی که از ایران آورده بود. لباسهایش بیشتر همان لباسهاست، چون خرید لباس جدید همیشه به تعویق افتاده؛ مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگیاش. وقتی مینشیند، زانوهایش را بغل میکند و چند دقیقه به دیوار خیره میماند. این مکثهای کوتاه، تنها زمانی است که کسی از او چیزی نمیخواهد. سالهای بودن درایران برایش سخت بود، اما قابل پیشبینی. صبح زود بیدار میشد، سوار سرویس کارگاه میشد، ساعتها پشت چرخ خیاطی مینشست، ناهار ساده میخورد و شب خسته برمیگشت. مزدش کم بود، تحقیرش زیاد، اما دستکم برنامه داشت. میدانست اگر کار کند، آخر ماه پولی خواهد گرفت؛ اگر خسته شود، میتواند سکوت کند. وقتی خانواده تصمیم به بازگشت گرفتند، هیچکس نظرش را نخواست. پدر گفت دیگر نمیشود ماند، مادر گفت اینجا آیندهای نیست و تمام. در مسیر بازگشت، او بیشتر از همه ساکت بود. نه اعتراض کرد، نه سؤال پرسید. فقط فهمید که دوباره باید خودش را با جایی وفق بدهد که زن بودن در آن سختتر است. وقتی به افغانستان رسیدند، همان هفتهی اول، فضای خانه تغییر کرد. رفتوآمدها بیشتر شد؛ خاله، عمه، همسایه. سوالها مستقیم نبودند، اما همه یک چیز را نشانه میرفتند: «دخترت چند ساله شده؟» «در ایران چرا شوهر نکرد؟» «خواستگار نداشته؟» مادرش اول دفاع میکرد، بعد سکوت میکرد و بعد از چند هفته، همان حرفها را در خانه تکرار میکرد. از همانجا فشار شروع شد؛ آرام و تدریجی، مثل فشاری که اول درد ندارد، اما استخوان را میشکند. خواستگار اول مردی بود که خود ندیدش. فقط شنید که سیوهفتساله است، یک بار ازدواج کرده و دنبال زن «آرام» میگردد. وقتی گفت نمیخواهد، مادرش گفت: «تو خیلی سختگیر شدی.» خواستگار دوم را دید؛ مردی که بیشتر از ده دقیقه حرف نزد و آخرش گفت: «زن باید سازگار باشد.» او همانجا فهمید این ازدواج نیست؛ معامله است. خواستگار سوم و چهارم هم شبیه هم بودند. هیچکدام به خودش نگاه نکردند؛ به سنش نگاه کردند، به شرایطش، به اینکه برگشته است. هر بار که «نه» میگفت، واکنشها شدیدتر میشد. مادرش داد میزد، گاهی گریه میکرد، گاهی بشقاب را محکم روی زمین میگذاشت. میگفت: «من دیگر جواب مردم را ندارم.» برادرش مستقیمتر بود. یک بار وسط حویلی، جلوی پدر، گفت: «اگر اینطور پیش برود، خودم تصمیم میگیرم.» آن روز، اولین بار بود که او ترس واقعی را حس کرد؛ نه ترس از شوهر، بلکه ترس از خانواده. خشونتها شکلهای مختلف داشت. همیشه سیلی نبود. گاهی نگاه تحقیرآمیز بود، گاهی بستن در، گاهی گرفتن تلفن. یک بار که دیرتر از معمول از بیرون برگشت، برادرش بازویش را محکم گرفت و گفت: «دیگر بیرون نمیروی.» بازویش تا چند روز درد میکرد. مادرش فقط گفت: «خودت مقصر هستی.» هیچکس نپرسید چرا دیر آمده بود؛ آمده بود چون دنبال کار گشته بود، چون میخواست دوباره مستقل شود. او میگفت هنوز فرد مورد علاقهاش را پیدا نکرده. این جمله برای خودش واضح بود؛ یعنی هنوز کسی را ندیده که بتواند کنارش احساس امنیت کند. اما برای خانوادهاش، این حرف بیمعنی بود. آنها علاقه را لوکس میدانستند. میگفتند زن باید بهموقع شوهر کند، بعد علاقه خودش میآید. هر بار که این بحث تکرار میشد، او ساکتتر میشد، اما درونش پر از سؤال بود: چرا زندگی زن باید اینقدر ساده و بیحق تعریف شود؟ شبها وقتی همه میخوابیدند، او روی همان تشک نازک دراز میکشید و به جزئیات فکر میکرد؛ به اینکه اگر ازدواج کند فقط برای رهایی، چه چیزی در انتظارش است: مردی که او را انتخاب نکرده، خانهای که در آن غریبه است، و خشونتی که فقط شکلش عوض میشود. گاهی به ایران فکر میکرد؛ به کارگاه، به صدای چرخها، به خستگیای که حداقل معنا داشت. حالا خستگیاش بیمعنا بود. آخرین خواستگار مردی بود که خانواده رویش خیلی حساب کرده بودند. سنش بالا بود، اما «وضعش خوب» بود. همان شب که حرفش جدی شد، دعوا بالا گرفت. برادرش فریاد زد، مادرش گریه کرد، پدر سکوت کرد. او گفت «نه» و بعد دیگر حرفی نزد. آن شب در را از بیرون قفل کردند؛ نه برای اینکه فرار نکند، بلکه برای اینکه بفهمد انتخابی ندارد. آنجا، در تاریکی، برای اولینبار به این فکر کرد که شاید زندگیاش همیشه همینطور بماند؛ نه با ازدواج نجات پیدا کند، نه با مقاومت. او هنوز همانجاست. نه ازدواج کرده، نه آزاد شده. هر روز با احتیاط حرف میزند، با احتیاط راه میرود، با احتیاط نفس میکشد. این روایت پایان مشخصی ندارد، چون زندگی او هم هنوز ادامه دارد. این داستان نه درباره یک زن خاص، بلکه درباره واقعیتی است که هر روز، بیسروصدا، در خانههای زیادی تکرار میشود؛ زنانی که فقط بهخاطر خواستنِ حق انتخاب، تحت فشار و خشونت قرار میگیرند. این روایت عینی است، چون شبیه زندگی است: طولانی، خستهکننده و پر از تصمیمهایی که هیچوقت ساده نیستند. نویسنده: سارا کریمی