برچسب: آثار

4 ماه قبل - 134 بازدید

مولانا در عصری می‌زيسته كه زن در آن جايگاهی نداشته است. مردم آن زمان زن را نجس می‌دانسته، از ديدگان پنهان داشته و او را محصور می‌كردند و مورد سوءاستفاده قرار می‌دادند. حال در اين زمان مولانا به زن از ديدگاه ديگری نگاه می‌كند. وی زنان را مخفيانه به اجتماعات نمی‌پذيرد. بلكه محصور ماندن زنان را كاری عبث می‌شمارد. لازم به ذكر است كه مولانا با زندگانی خود ثابت كرده است كه تفكراتش متكی به تفكر سالم اوست نه متكیبه هوای نفس. چرا كه آن زمان مردهای بسياری بوده‌اند كه چندين زن را به همسری می‌گرفتند. ولی مولانا تنها پس از مرگ همسرش ( گوهر خاتون) زن ديگری را به همسری برگزيد و قبل از وی درگذشت. مولانا در ميان زنان مريدان بسياری داشته است و در آن زمان كه زنان در همه جا تمام روی خود را می‌گرفتند در حضور مولانا نيم روی حاضر می‌شدند. اما در نزد مولانا فاطمه خاتون و خواهرش هديه خاتون احترام بيشتری داشتند زيرا كه در حضور مولانا تمام روی حاضر می‌شدند. برخلاف ديگران كه می‌انديشند كه ترک زن و فرزند لازمه سلوک روحانی است، مولانا ترک زن و فرزند و حتی مال و كسب را لازمه سلوک روحانی نمی‌بيند و ترک اين گونه تعلقات را زمانی لازم می داند كه انسان به سبب آن از خداوند و آنچه برای اتصال به اوست فاصله بگيرد. تعلق به زن و فرزند اگر تمام قلب سالک را فراگيرد به گونه‌ای كه ديگر جايی درآن برای خدا باقی نماند. باعث نابودی قلب سالک می‌شود، بايد از آن دوری جست. مولانا در مثنوی خود مطالب زير را درباره زن بيان م‌ كند. 1 – زيبايی زن مظهر جمال الهی است. 2 – زن نيز می‌تواند پير طريقت شود. 3 – در عرفان تفاوتی ميان زن و مرد وجود ندارد. 4 – غلبه مرد بر زن ظاهری و غلبه زن بر مرد حقيقی است. 5 – مرد عاقل مغلوب زن می‌شود و مرد جاهل بر زن غالب می‌آيد. الف) نقش تربیتی مادر مربیگری از جمله نقش‌های مهم مادر در زندگی انسان است که عرصه‌ای به وسعت هستی را دربرمی‌گیرد و شامل آموزش پیش‌پا افتاده‌ترین مسائل تا مهم‌ترین موجبات سعادت و شقاوت اخروی می‌گردد. مولانا با اشاره به این مسأله تصریح می‌کند که چون کودک از مادر می‌شنود، سخن گفتن می‌آموزد؛ اگر ناشنوا باشد سخن مادر را نمی‌شنود و در نتیجه گنگ می‌ماند. آن‌کس که بدون تعلیم، ناطق است، خداوند است و نیز حضرت آدم که خدا بدون مادر و دایه تعلیم‌اش داد و مسیح که به اعجاز خداوندی سخن گفت تا پاکی مادر را ثابت کند. غیر از اینها همه به تعلیم مادر نیاز دارند. ملاحظه می‌شود که مولانا چنان محو نقش تعلیمی مادر شده است که حتی توجه نمی‌کند طفل می‌تواند از طریق کسان دیگری مثل پدر سخن گفتن را بیاموزد. از همین دیدگاه است که «نفس کلی» هم که سبب گویا شدن انسان می‌گردد، در تصویر مادر نمادینه می‌شود: چـــه هــا مــی‌کنـد مــادر نفـس کلـی کــه تــا بــی لســانــی بیــابـد لسانی مولانا نقش مربیگری مادر را حتی در آن دسته حکایت‌های مثنوی که از زبان حیوانات نقل می‌شود نیز به خوانندگان شعر خود منتقل می‌کند. او در حکایتی می‌گوید کره اسبی با مادرش آب می‌خورد؛ نگهبانان و تربیت کنندگان اسب‌ها سروصدا می‌کردند و کره اسب می‌رمید و آب نمی‌خورد. مادر که متوجه ترس کره خود شده بود، با خونسردی تجارب زندگی خود را به او منتقل کرد که تا بوده چنین بوده و مزاحمانی وجود داشته‌اند، تو کار خود را بکن و بگذار این‌ها خودشان را زحمت بدهند. وقت تنگ است پیش از آنکه از تشنگی آسیب ببینی، از آب فراوانی که در اینجا هست استفاده کن. مولانا این آموزش اسب مادر را طبق معمول خود به آموزه‌ها‌ی عرفانی پیوند می‌دهد که: شهـــره کـاریــزی است پر آب حیات آب کش تا بر دمد از تو نبات… آب خضــــر از جـــوی نطق اولیــا می‌خوریـم ای تشنـه غافل بیـا… مــا چو آن کره هم آب جو خــوریم سوی آن وسواس طاعن ننگریم و در واقع می‌گوید آموزش‌های مادر به مسائل اولیه زندگی محدود نمی‌گردد و شامل امور مهم معرفتی مثل بی‌اعتنایی به وسوسه‌ها نیز می‌شود. ب) مقام قدسی مادر در نظر مولانا که البته الهام گرفته از تعالیم آسمانی است، مادر بودن زن صرف نظر از زحماتی که برای بزرگ کردن طفل متحمل می‌شود ـ نزد خدا مأجور و منظور است. وی از زنی حکایت می‌کند که فرزندان بسیاری به دنیا آورده بود، اما همه آنها پس از مدت کوتاهی مرده بودند. آن زن نزد خدا فراوان نالید و شبی باغ بهشتی بی‌نظیری در خواب دید که بر سر در آن نام وی نوشته بود. ندا آمد که این در پاداش جان‌بازی صادقانه‌ای است که وی از خود نشان داده است و مرگ فرزندان از آن جهت بوده که وی بیش از پیش روی به خدا آرد. زن مزبور سپس فرزندان مرده خود را یک به یک در باغ یافته، به درگاه حق اعتراف کرد و گفــت: از من گــم شــد از تو گم نشد بی دو چشم غیب، کس مردم نشـد ملاحظه می‌شود که در این حکایت، زحمات اولیه مادر شدن و بخصوص دوران حمل و سپس تحمل اندوه مرگ فرزند مایه پاداش زن شده است. در قرآن کریم نیز وقتی از احترام به والدین و ارج نهادن به مادر سخن می‌رود، از حق مادری و سختی حاملگی و شیر‌دادن صحبت می‌شود نه از زحمات دیگری که مادر برای بزرگ کردن فرزند می‌کشد، آن زحمات، خود حق بزرگ دیگری است که مادر بر فرزند خود دارد؛ چنانکه گویند کسی نزد پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: مادرم پیر و خرفت شده است. به دست خویش طعام‌اش می‌دهم و برای قضای حاجت بر دوشش می‌گیرم و طهارت‌اش می‌کنم، آیا حق وی گزارده باشم؟ پیامبر فرمود: از صد یکی نگزارده باشی. به دلیل مقام والا و قدسی مادر، پیامبر فرموده است که بهشت زیر پای مادران است: «الجنه تحت أقدام الأمهات». ج) صبر یا جدایی (طلاق)؟ دیگر مسائل زندگی زناشویی هم در سایه عرفان، معانی عمیق‌تری پیدا می‌کند. یکی از سوژه‌ها‌یی که مولانا به کرات در آثار خود بدان پرداخته، فقر معیشتی است که در واقع برگرفته از زندگی عامه مردم و مریدان و مخاطبان خود اوست. در یکی از حکایت‌های مثنوی، زنی از فقر و فاقه زندگی نزد شوهر درویش خود می‌نالد و با او درشتی می‌کند. مرد که می‌داند حق با زن است، اعتراف می‌کند که نفقه بر وی واجب است و قول می‌دهد که توان و کوشش خود را در این زمینه به کار گیرد، اما با نرمش خاصی، زن را به اندیشه و تدبر دعوت می‌کند که آیا تحمل این زندگی سخت و جامه خشن و مندرس بدتر است یا طلاق؟ این درشت و زشت تر یا خود طلاق؟ این تورا مکروه تر یا خود فراق؟ مولانا حکایت مزبور را به نکات عرفانی پیوند داده از مخاطبان خود می‌پرسد که آیا سختی‌های طاعات و عبادات و رنج و محنت زندگی دنیوی قابل تحمل‌تر است یا رنج دوری از حق تعالی؟ بدین گونه مریدان خود را به بردباری در برابر ناملایمات فرامی‌خواند. اختلافات و کشمکش‌های زناشویی از مضامینی است که مولانا از جنبه‌های مختلف تأویلی بدان نگریسته است. او به لحاظ مقام ارشادی خود و به تناسب مسائل و خواسته‌های مریدان، این کشمکش‌ها را به گونه‌ای مطرح می‌کند که گویی نبض جان همسران در کف اوست و وی همچون طبیبی معنوی در جستجوی نقطه درد و یافتن علل آن است. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


1 سال قبل - 349 بازدید

نویسنده، فعال حقوق بشر و مدافع حقوق زنان است. خالده خرسند نام دارد. از پدر هراتی و مادر کابلی، در کابل به دنیا آمد. آموزش‌های ابتدایی را در کابل و دوره لیسه را در هرات فراگرفت. می‌گوید چون به نویسند‌گی عشق می‌ورزید، برای تحصیلات‌عالی رشتهِ زبان و ادبیات فارسی را برگزید. خالده به کتاب و ادبیات عشق می‌ورزد و این دو را جز لاینکف زندگی‌اش می‌پندارد. در سال ۱۳۸۹ از دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه هرات فارغ شد. خالده، عضو فعال انجمن ادبی هرات بود و در حلقه‌های فرهنگی و نشست‌های آنان شرکت می‌کرد. خالده مدتی با رادیوی بی‌بی‌سی همکاری داشت. خبر بازگشایی مکاتب در هرات، با صدای خرسند پخش گردید. می‌گوید، هیجان ناشی از تهیه خبر بازگشایی مکاتب، یکی از بهترین خاطرات زندگی‌اش است. سپس، با گروهی از خبرنگاران، نهادی را به نام «خانه‌ی ژورنالیستان» بنیاد گذاشت. این نهاد به کانون گفتگوهای مهم فرهنگی در هرات مبدل شد. خرسند، مرکز فرهنگی دیگری را به نام «بنیاد اندیشه‌های جوان» پایه‌گذاری کرد. این نهاد، در راستای انکشاف امور اجتماعی، آموزشی و فرهنگی جوانان فعالیت می‌کرد. خالده، نخستین سفرش به کابل را با شرکت در کنفرانس بزرگ جوانان افغانستان در سرتاسر جهان، موسوم به«کنفرانس صلح سویس» آغاز کرد. چندین سال با خبرگزاری پژواک کار کرد. در سال ۲۰۰۷ به حیث «مشاور شبکه جامعه مدنی و حقوق بشر» برگزیده شد.  در این سمت، به دفاع از حقوق‌زنان پرداخت و یکی از رساترین صداها علیه بی‌عدالتی و خشونت علیه زنان بود. سال‌ها پس از ترجمه‌های محمود طرزی، موسس نشریه سراج الاخبار از رمان‌های ژول ورن و اگزوایه و پس از نشر پنج نخستین رمان‌واره نویسنده‌های افغانستان گذشته بود که زنان نیز تلاش برای خامه‌زنی به این سبک ادبی را آغاز کردند. تلاش‌های نویسنده‌های چون محمد حسین پنجابی که داستان واره‌ای دنباله‌داری را به نام جهاد اکبر را نوشت و نویسنده‌های چون عبدالقادر افندی که تصویر عبرت، غلام محی‌‌الدین انیس ندای طلبه معارف، مکالمات روحانی در خصوص حیات حقیقی نوشته‌ی سلطان محمد، مرتضی احمد محمد زایی به نام استقلال بولیوی که به زبان انگلیسی منتشر شد، نخستین اقدام در راستای داستان‌نویسی بود. در این زمان و حتی تا دو دهه دیگر از زنان داستان‌نویس افغانستان خبری نبود، تا این‌که ماگه رحمانی پا به عرصه داستان‌نویسی گذاشت پس از وی رقیه ابوبکر بود که نخستین تجربه‌هایش را در داستان‌نویسی آزمود و همین‌گونه رفته رفته راه برای نوشتن داستان‌نویسی برای زنان باز شد تا سپوژمی زریاب وارد داستان‌نویسی شد و توانست تحول اساسی در این راستا وارد کند. داستان‌نویسی زنان تا با امروز با فراز و فرودهای زیادی همراه بوده است و در این همه مدت، زنان زیادی در این راه پا گذاشته‌اند و پس کشیده‌اند، اما با این همه هنوز هم هستند کسانی که دغدغه نوشتن دارد و می‌نویسند. خالده خرسند در مورد آغاز داستان‌نویسی زنان در افغانستان چنین می‌گوید: خیلی دشوار و سنگین است که بتوان در فضای خالی از دغدغه‌های عمیق و با اصالت ادبی، در مورد یکی از غریب‌ترین بخش‌های ادبیات کشور، یعنی داستان، حرف زد و فکر کرد. نوشته‌ها و داشته‌های ما در تحلیل و بررسی تاریخچه‌ای داستانی و حتی در حوزه نقد و نظر بر داستان، بسیار ناچیز، پراکنده و ناتوان است؛ چرا که در ذیل ادبیات شعری گسترده و گشن بیخ، تیغ باریک و نازک استقلال، فقط پنجاه سال پیش، داستان و داستان‌نویسی را از بدنه‌ای شعر پارسی جدا کرد. انتظارها بر این بود که کودک جدا افتاده، ولی مصمم داستان، بتواند راه مستقل‌اش را با سرعت و صلابت بپیماید تا حوزه‌ای ادبی کشور شاهد انتقال قصه‌گویی و داستان‌سرایی گذشته در قالب داستان به معنای مدرن با تکنیک‌ها و ترفندهای رمان و داستان غربی باشد. اگر از نخستین سیاه‌مشق‌های داستانی چون جهاد اکبر و تصویر عبرت بگذریم، گام بلند داستان، در اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه خورشیدی برداشته شد. رهنورد زریاب و سپوژمی زریاب شاید دو تن از بهترین داستان‌نویسان دوره‌ای نامبرده هستند. اگر قصه‌ای نه‌چندان بلند سرگذشت داستان افغانستان را بخواهم کوتاه کنم، چون مجال و صلاحیت بررسی همه‌جانبه موجود نیست، می‌شود گفت که حرف‌وحدیث تازه در این حوزه کم است، داستان‌نویسان اندک و داستان‌واره‌ها و داستان‌های نوشته‌شده چندان قابل ‌تأمل دقیق و موشکافانه نیست؛ و اما سهم زنان داستان‌نویس، در این مسیر کم رهرو، بسیار اندک و ناچیز است. اگر از کارها و نوشته‌های یکی دوتنی چون سپوژمی زریاب و مریم محبوب بگذریم، داستان افغانستان خالی از حضور قابل‌اعتنا زنان است. مرچ و نمک سیاست‌زدگی، سرگردانی، بی‌خیالی، رخوت و تنبلی نویسندگان را هم بر این وضعیت بپاشید تا دشواری کشف آثار ادبی‌ای ناب و سوچه و دل‌خوشی به خلق آثار پرمایه را در فضای این‌چنینی، بهتر دریابید. من حداقل، در این آشفته‌بازار خطر نمی‌کنم و منتظر می‌مانم تا دو سه دهه از عمر داستانی قلم‌زنان داستان‌نویس این دوره بگذرد، آب‌ها اگر بشود به آسیاب برگردد تا در فضای سالم ادبی تلاش‌ها و نوشته‌ها را در بوته‌ای نقد و بررسی گذاشت. با این‌ حال امید داستان زنان به قلم تعدادی از زنان داستان‌نویس خارج و داخل کشور، بسته است. [caption id="attachment_10827" align="aligncenter" width="340"] مستقیم تردید از انتشارات مجموعه قلم افغانستان[/caption] بانو خرسند در زمینه نوشته‌هایش چنین بیان می دارد: مجموعه‌ای داستانی مستقیم تردید (بهار ۱۳۸۹ هجری_ شمسی) در حقیقت فرصتی بود برای من تا بتوانم داستان‌های را که در طول سالهای گذشته نوشته بودم، در یک مجموعه گرد هم بیاورم. ازجمله ای ده داستان کوتاه گردآمده در مجموعه، فقط دو داستان قبلا به نشر نرسیده بودند، متباقی همه در نشریه‌های خارج و داخل کشور به‌ویژه نشریه ادبی اورنگ هشتم، نشریه انجمن ادبی هرات، به نشر رسیده بودند. بعد از آن داستان‌های کوتاه‌نوشتم و رمان‌های نا تکمیل؛ اما تا حالا، بنا به دلایلی که کم بیش ریشه در فضای نامناسب فرهنگی و ادبی و وسواس خودم دارد، از نشر آن‌ها سرباز زده‌ام. خالده خرسند، نويسنده جوانی در هرات است. داستان‌های او نه درباره خودسوزی زنان و دختران است و نه قصه تنهايی‌های و نامرادی‌های زنان هراتی. قصه‌های خالده بيشتر به دغدغه‌های يک سطح بلندتر می‌پردازند؛ به تقلای زنان برای بهتر ديده شدن، به حس برابری طلبی و با نوعی تلميح و باز خوانی تاريخ، به ستايش توان زنان مي‌پردازند؛ از نوع ستايش‌هايی که در جنبش سوم جهانی فیمنیسم با آن سر و کار داريم. به هر روی، داستان‌های خالده با پرداخت‌های مختلف سعی در نشان‌دادن ظرفيت‌های زنانه و نمايش لحن و زبان زنانه زندگی دارد؛ ديگر مساله در این رويکرد تهديد نابرابری‌های جنسی نيست بلکه نشان دادن علايق و مسايل زنان است. نويسنده کتاب مستقيم ترديد، نقابی به زمان نيز می‌زند تا نه بی‌عدالتی که برتری دايمی اما گفته نشده يا کتمان شده زنان را باز نمايی کند. شايد به همين خاطر هم هست که کتاب با بازنويسی داستان حسنک وزير شروع می‌شود. داستان شوق ديدار، روايت روانشناسانه بی‌نظيری از دلبستگی و تقابل در جامعه‌ای مثل افغانستان است. دختری که منتظر مرديست و جراحت اين انتظار را تنها خاک گرم می‌توانسته التيام ببخشد. بهترين داستان کتاب، همان داستان مستقيم ترديد است که نام کتاب نيز از آن گرفته شده است. خالده خرسند، در حال نویسندگی و خلق آثاریست که انرژی و روحیه‌ای هستند در مقابل آنانی که استعداد دارند و اما از ایجاد چنین کاری‌های هراس دارند. قسمتی از داستان بانو خرسند: «به سمت آفتاب آغوشت را باز کردی و نفس عميقی کشيدی. دست‌های بزرگی دور کمرت حلقه شد:(صبحانه آمده است؟) و تو به اين فکر می‌کنی که بايد به آدم شکست خورده‌ای مثل او لبخند بزنی...» نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب