برچسب: مشکلات

2 هفته قبل - 147 بازدید

سکوت سنگینی بر اتاق حاکم بود. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت؛ گویی همه تلاش می‌کردند گرسنگی و نگرانی خود را از دیگری پنهان کنند. زینب تکه‌های نان را میان کودکان تقسیم کرد و خودش وانمود کرد که اشتها ندارد. عبدالرحمان نگاهش را از سفره کوچک برداشت و به دیوار دوخت؛ دیواری که جز ترک‌های عمیق، چیزی برای تماشا نداشت. او احساس می‌کرد سال‌ها زحمت و کارگری، در چند روز از دست رفته است. نه می‌توانست به گذشته بازگردد و نه راه روشنی برای آینده پیش رویش می‌دید. با این حال، نمی‌خواست کودکانش ناامیدی را در چهره او ببینند. به همین دلیل، لبخند کم‌رنگی بر لب آورد و گفت: «فردا حتماً کار پیدا می‌شود.» خودش اما بهتر از هر کسی می‌دانست که این جمله، بیش از آنکه از واقعیت بگوید، تلاشی برای زنده نگه داشتن امید در دل خانواده بود. پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان که متوجه وضعیت پدرش شده بود، از آن شب دیگر درباره مکتب چیزی نگفت. چند روز بعد، خودش به پدرش پیشنهاد کرد که برای کار به بازار برود. گفت می‌تواند شاگرد یک دکان شود و هرچه به دست آورد، به خانواده بدهد. عبدالرحمان ابتدا مخالفت کرد. نمی‌خواست پسرش در سنی که باید پشت میز مکتب می‌نشست، کار کند. اما چند روز بعد، وقتی صاحب‌خانه برای گرفتن کرایه آمد و عبدالرحمان هیچ پولی برای پرداخت نداشت، ناچار شد پیشنهاد پسرش را جدی بگیرد. پسرک سرانجام در یک دکان کوچک مشغول کار شد. هر روز صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و تا شام کار می‌کرد. در برابر زحمتی که می‌کشید، دستمزد اندکی می‌گرفت، اما همان درآمد ناچیز نیز برای خانواده ارزش زیادی داشت. او بخشی از پولش را صرف خرید نان می‌کرد و گاهی نیز برای خواهر کوچک‌ترش خوراکی یا وسیله‌ای کوچک می‌خرید. با گذشت زمان، عبدالرحمان بیش از گذشته احساس می‌کرد که خانواده‌اش میان دو زندگی گرفتار شده‌اند؛ زندگی‌ای که در پاکستان از آنان گرفته شده بود و زندگی تازه‌ای که در افغانستان هنوز نتوانسته بودند برای خود بسازند. زینب نیز هر روز با دشواری تازه‌ای روبه‌رو می‌شد. دختر کوچک‌شان چند بار بیمار شد و خانواده توان پرداخت هزینه داکتر و دارو را نداشت. شبی که تب کودک بالا رفت، زینب تا صبح کنار او نشست و با پارچه‌ای خیس، پیشانی‌اش را خنک می‌کرد. عبدالرحمان نیز آن شب چند بار از خانه بیرون رفت تا از کسی پول قرض بگیرد، اما هیچ‌کس حاضر نشد به او کمک کند. صبح روز بعد، یکی از همسایه‌ها مقداری دارو برای کودک آورد. زینب با چشمانی اشک‌آلود از او تشکر کرد. همان روز بود که برای نخستین بار به عبدالرحمان گفت: «ما از پاکستان بیرون شدیم، اما هنوز به جایی نرسیده‌ایم.» عبدالرحمان چیزی نگفت. او می‌دانست همسرش راست می‌گوید. برای خانواده‌ای که سال‌ها در پاکستان زندگی کرده بود، بازگشت به افغانستان به معنای رسیدن به خانه نبود؛ بلکه آغاز زندگی تازه‌ای بود که هیچ چیز برای آن آماده نشده بود. آنان نه خانه‌ای داشتند، نه درآمدی ثابت و نه پس‌اندازی که بتوانند با آن دوباره زندگی‌شان را از نو بسازند. کودکان از مکتب بازمانده بودند و هر روز نگرانی تازه‌ای بر نگرانی‌های پیشین افزوده می‌شد. ماه‌ها گذشت. عبدالرحمان همچنان کارهای روزمزد انجام می‌داد و پسرش نیز در همان دکان کار می‌کرد. زینب سرانجام با کمک یکی از زنان همسایه توانست یک چرخ خیاطی دست‌دوم پیدا کند و در خانه به دوختن لباس مشغول شود. درآمد او اندک بود، اما برای خانواده معنای بزرگی داشت؛ زیرا برای نخستین‌بار پس از بازگشت، احساس می‌کردند چیزی در اختیار دارند که می‌توانند با تکیه بر آن، آینده‌شان را دوباره بسازند. با این همه، زندگی هنوز آسان نشده بود. هر روز هزینه‌ای تازه از راه می‌رسید؛ کرایه خانه، نان، دارو و نیازهای ابتدایی کودکان. درآمد ناچیز عبدالرحمان و زینب به سختی پاسخگوی همین مخارج ساده بود. گاهی تا چند روز کاری برای عبدالرحمان پیدا نمی‌شد و خانواده ناچار بودند با کمترین امکانات روزگار بگذرانند. با وجود همه این دشواری‌ها، زینب تلاش می‌کرد فضای خانه را برای فرزندانش آرام نگه دارد. او نمی‌خواست کودکان احساس کنند که آینده‌شان به بن‌بست رسیده است. هر بار که لباس تازه‌ای می‌دوخت، با خود می‌گفت شاید همین کار کوچک، قدمی باشد برای بیرون آمدن خانواده از روزهای سخت. یک روز، پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان پس از بازگشت از کار، کتاب‌های قدیمی‌اش را از داخل یک بکس بیرون آورد. او این کتاب‌ها را از پاکستان با خود آورده بود و با وجود اینکه مدت‌ها بود به مکتب نمی‌رفت، هنوز آنها را مانند گنجی ارزشمند نگه داشته بود. کتاب‌ها را روی زمین گذاشت، گرد و غبارشان را پاک کرد و آرام شروع به خواندن کرد. عبدالرحمان از دور به او نگاه می‌کرد. پسر سکوت را شکست و گفت: «پدر، من می‌خواهم دوباره مکتب بروم.» عبدالرحمان سرش را پایین انداخت. نمی‌دانست چه پاسخی بدهد. او آرزو داشت پسرش درس بخواند، دخترش نیز دوباره به مکتب برود و هیچ‌یک از فرزندانش ناچار نباشند کودکی خود را با کار و نگرانی سپری کنند. اما واقعیت زندگی، هر روز آنان را از این آرزوها دورتر می‌کرد. آن شب، عبدالرحمان تا دیر وقت بیدار ماند. به گذشته، به سال‌هایی که در پاکستان با زحمت زندگی ساخته بود و به آینده‌ای که اکنون پیش روی خانواده‌اش قرار داشت، فکر می‌کرد. سرانجام با خود گفت که اگرچه همه چیز را از دست داده‌اند، اما نباید امیدشان را نیز از دست بدهند؛ زیرا تنها سرمایه‌ای که هنوز برایشان باقی مانده بود، همین امید بود. صبح روز بعد، زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت تا شاید کار بیشتری پیدا کند. زینب نیز پشت چرخ خیاطی نشست و دوختن لباس‌های همسایه‌ها را ادامه داد. پسر خانواده همچنان در دکان کار می‌کرد، اما عبدالرحمان با خودش عهد بست که هر طور شده، راهی برای بازگرداندن او به مکتب پیدا کند؛ حتی اگر مجبور باشد ساعت‌های بیشتری کار کند یا از نیازهای خودش بگذرد. این خانواده هنوز در افغانستان با مشکلات فراوانی روبه‌رو است. خانه‌شان کوچک است، درآمد ثابتی ندارند، درمان بیماری برایشان دشوار است و آینده فرزندان‌شان همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. آنها از پاکستان برگشته‌اند، اما برای ساختن دوباره زندگی، به چیزی فراتر از یک اتاق کوچک و چند وسیله ابتدایی نیاز دارند؛ به فرصت، امنیت، کار و امکان آموزش برای کودکانشان. عبدالرحمان گاهی شب‌ها، وقتی همه اعضای خانواده خواب هستند، کنار پنجره کوچک خانه می‌نشیند و به تاریکی بیرون خیره می‌شود. هنوز روزی را به یاد دارد که همراه خانواده‌اش پاکستان را ترک کرد؛ روزی که با خود فکر می‌کرد شاید در افغانستان بتوانند همه چیز را از نو آغاز کنند. اکنون ماه‌ها از آن روز گذشته است. او هنوز احساس می‌کند فرصت آغاز واقعی را پیدا نکرده است؛ زیرا برای خانواده‌ای که خانه، کار، امنیت اقتصادی و آینده فرزندانش را از دست داده، حتی رسیدن به نقطه آغاز نیز راهی دشوار و طولانی است. با این حال، هر صبح که زینب چرخ خیاطی‌اش را روشن می‌کند، هر روز که عبدالرحمان برای یافتن کار از خانه بیرون می‌رود و هر شبی که پسرشان کتاب‌های قدیمی‌اش را ورق می‌زند، این خانواده نشان می‌دهد که هنوز تسلیم نشده است. آنها می‌کوشند زندگی را از میان همان ویرانه‌های کوچک، آرام‌آرام دوباره بسازند. شاید برای بسیاری، بازگشت از پاکستان تنها یک خبر باشد؛ آماری از شمار خانواده‌هایی که از مرز عبور کرده و به افغانستان بازگشته‌اند. اما برای عبدالرحمان و خانواده‌اش، بازگشت یعنی ترک خانه‌ای که بیست سال در آن زندگی کرده بودند، جدا شدن از خاطرات، دوستان، همسایه‌ها و تمام آنچه روزی «زندگی» می‌نامیدند و آغاز دوباره در سرزمینی که هرچند وطنشان بود، اما دیگر برایشان ناآشنا به نظر می‌رسید. آنها اکنون در افغانستان زندگی می‌کنند، اما هنوز خانه‌ای ندارند که با آسودگی آن را «خانه خودمان» بنامند. با این همه، هر شب وقتی زینب پتو را روی کودکانش می‌کشد، با لبخندی آرام به آنها می‌گوید که روزی اوضاع بهتر خواهد شد. کودکان شاید هنوز معنای عمیق این جمله را درک نکنند، اما عبدالرحمان می‌داند اگر همین امید کوچک نیز خاموش شود، دیگر چیزی برای ادامه دادن باقی نخواهد ماند. او می‌گوید: «ما از پاکستان اخراج شدیم، اما نمی‌خواهیم از زندگی هم اخراج شویم. فقط یک فرصت می‌خواهیم؛ فرصتی برای کار کردن، برای مکتب رفتن بچه‌ها و برای اینکه دوباره صاحب یک زندگی عادی شویم.» و شاید تمام خواسته این خانواده، مانند هزاران خانواده دیگری که پس از سال‌ها مهاجرت به افغانستان بازگشته‌اند، همین باشد؛ اینکه بازگشت‌شان پایان یک زندگی نباشد، بلکه آغازی برای ساختن آینده‌ای باشد که در آن، هیچ کودکی به دلیل فقر از آموزش بازنماند و هیچ پدر و مادری میان نان، درمان و امید، ناچار به انتخاب نشود. نویسنده: سارا کریمی بخش اول این روایت؛ «از اخراج تا بی‌خانمانی؛ قصه خانواده‌ای بازگشته از پاکستان»

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 121 بازدید

وقتی مأموران پاکستانی نیمه‌های شب دروازه خانه را کوبیدند، عبدالرحمان نخست تصور کرد یکی از همسایه‌ها برای کمک آمده است. هوا سرد بود و سه کودک او در گوشه اتاق، زیر یک پتوی نازک، به هم چسبیده بودند. همسرش، زینب، تازه دختر کوچک‌شان را خوابانده بود و خودش نیز کنار او دراز کشیده بود. با بلند شدن دوباره صدای کوبیدن دروازه، عبدالرحمان از جا برخاست و با نگرانی به همسرش نگاه کرد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند، اما هر دو می‌دانستند که این روزها ممکن است هر صدایی پشت دروازه، خبر بدی با خود داشته باشد. عبدالرحمان نزدیک به بیست سال در پاکستان زندگی کرده بود. همان‌جا ازدواج کرده و دو فرزند بزرگ‌ترش نیز در پاکستان به دنیا آمده بودند. خانه‌ای کوچک در حاشیه شهر داشتند که سال‌ها با درآمد ناچیز عبدالرحمان از کارگری و باربری، کرایه آن را پرداخت کرده بودند. زندگی‌شان هیچ‌گاه آسان نبود، اما برای خانواده‌ای که همه دارایی‌اش به یک اتاق کوچک، چند ظرف آشپزخانه و وسایل ابتدایی زندگی خلاصه می‌شد، همان خانه معنای همه چیز را داشت. آن شب اما، صدای کوبیدن دروازه، آغاز پایان زندگی‌ای بود که عبدالرحمان سال‌ها برای ساختنش زحمت کشیده بود. وقتی دروازه را باز کرد، چند مأمور در بیرون ایستاده بودند. از عبدالرحمان اسناد اقامت خواستند. او با دست‌های لرزان چند برگه‌ای را که داشت نشان داد، اما مأموران گفتند باید همراه آنان برود. عبدالرحمان تلاش کرد توضیح بدهد که همسرش بیمار است، کودکانش کوچک‌اند و خانواده‌اش جایی برای رفتن ندارند، اما حرف‌هایش فایده‌ای نداشت. چند دقیقه بعد، زینب در حالی که دختر کوچک‌شان را در آغوش گرفته بود، کنار دروازه ایستاده بود و به شوهرش نگاه می‌کرد. پسر دوازده‌ساله‌شان نیز با چشمانی سرشار از ترس، پشت سر مادرش پنهان شده بود. عبدالرحمان آن شب به بازداشتگاه منتقل شد و چند روز بعد، خانواده‌اش نیز مجبور شدند خانه‌ای را که نزدیک به دو دهه در آن زندگی کرده بودند، ترک کنند. زینب می‌گوید سخت‌ترین لحظه زندگی‌اش زمانی بود که مجبور شد در کمتر از چند ساعت تصمیم بگیرد کدام وسایل خانه را با خود ببرد و کدام را جا بگذارد. لباس‌های کودکان، چند پتوی کهنه، مقداری ظرف و یک قابلمه کوچک، تقریباً تمام چیزی بود که توانستند با خود ببرند. بسیاری از وسایلی که عبدالرحمان طی سال‌ها با زحمت خریده بود، در همان خانه باقی ماند. حتی عکس‌های قدیمی فرزندان‌شان را نیز نتوانستند با خود بردارند. زینب بعدها می‌گفت: «آدم وقتی خانه‌اش را ترک می‌کند، فکر می‌کند همه چیز را با خودش می‌برد؛ اما وقتی به مرز رسیدیم، فهمیدم ما فقط لباس‌هایی را که پوشیده بودیم با خود آوردیم. خانه‌مان، خاطرات‌مان و تمام سال‌هایی که آنجا زندگی کرده بودیم، پشت سرمان ماند.» خانواده پس از روزها سرگردانی، سرانجام به افغانستان بازگشتند. عبدالرحمان پیش از آن بارها به افغانستان آمده بود، اما این بار بازگشت او با سفرهای قبلی فرق داشت. او این بار نه برای دیدن اقوام و نه برای چند روز ماندن، بلکه با خانواده‌ای پنج‌نفره و بدون خانه و کار به کشوری برگشته بود که خودش نیز دیگر آن را به‌خوبی نمی‌شناخت. وقتی موتر حامل خانواده به نقطه‌ای در افغانستان رسید، عبدالرحمان مدت زیادی به اطراف نگاه کرد. پسر بزرگش از او پرسید: «پدر، حالا خانه ما کجاست؟» عبدالرحمان جواب نداشت. چند ساعت نخست پس از ورود، برای خانواده بیش از هر چیز با حس سردرگمی و بیگانگی سپری شد. کودکان با کنجکاوی به اطراف نگاه می‌کردند؛ به جاده‌هایی که برایشان ناآشنا بود، به مردمی که لهجه و چهره‌هایشان با آنچه سال‌ها دیده بودند تفاوت داشت و به آینده‌ای که هیچ تصویری از آن در ذهن نداشتند. عبدالرحمان تلاش می‌کرد آرامش خود را حفظ کند، اما در دلش سنگینی مسئولیتی را احساس می‌کرد که هر لحظه بیشتر می‌شد. او نه می‌دانست از کجا باید کار پیدا کند و نه می‌دانست شب‌های آینده را در کجا خواهند گذراند. زینب نیز در سکوت، دست دختر کوچک‌شان را محکم گرفته بود؛ گویی تنها چیزی که هنوز می‌توانست از آن محافظت کند، همان دستان کوچک کودک بود. بازگشت، آن‌گونه که سال‌ها تصور می‌کردند، به معنای رسیدن به نقطه‌ای امن نبود؛ بلکه آغاز رویارویی با واقعیتی بود که در آن باید همه چیز، از سرپناه و کار گرفته تا امید و احساس تعلق، دوباره از نو ساخته می‌شد. او سال‌ها در پاکستان زندگی کرده بود و در افغانستان خانه‌ای نداشت. پدر و مادرش سال‌ها پیش فوت کرده بودند و بیشتر نزدیکانش نیز به شهرهای دیگر یا کشورهای همسایه رفته بودند. تنها کسی که می‌توانستند به او پناه ببرند، برادر کوچک‌تر عبدالرحمان بود که خودش با خانواده‌ای پرجمعیت، در خانه‌ای کرایی زندگی می‌کرد. خانواده به خانه برادر عبدالرحمان رفتند؛ خانه‌ای کوچک که پیش از آمدن آنان نیز برای هشت نفر جا نداشت. با ورود پنج نفر دیگر، اتاق‌ها شلوغ‌تر شد و شب‌ها چند نفر مجبور بودند روی زمین بخوابند. کودکان عبدالرحمان در روزهای نخست هنوز تصور می‌کردند این وضعیت موقتی است و پدرشان به‌زودی خانه‌ای پیدا خواهد کرد. اما روزها گذشت و عبدالرحمان نتوانست کاری پیدا کند. او در پاکستان کارگر ساختمانی بود و گاهی نیز باربری می‌کرد. در افغانستان نیز به دنبال همان کارها رفت، اما هر روز با دست خالی به خانه برمی‌گشت. گاهی از صبح تا شام در بازارها و ساختمان‌های نیمه‌کاره می‌گشت، اما کاری پیدا نمی‌کرد. اگر هم کاری پیدا می‌شد، دستمزدی که دریافت می‌کرد آن‌قدر اندک بود که حتی هزینه رفت‌وآمد و غذای روزانه‌اش را به سختی تأمین می‌کرد. زینب نیز تلاش می‌کرد به خانواده کمک کند. او در پاکستان خیاطی آموخته بود و گاهی برای همسایه‌ها لباس می‌دوخت، اما در افغانستان نه چرخ خیاطی داشت و نه کسی را می‌شناخت که برایش کار بدهد. چند بار از برادر شوهرش خواست برایش چرخ خیاطی پیدا کند، اما خانواده آنان نیز با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کردند. کودکان بیش از همه از این بازگشت آسیب دیده بودند. پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان در پاکستان به مکتب می‌رفت. او در روزهای نخست بازگشت، بارها از پدرش پرسید که چه زمانی دوباره به مکتب خواهد رفت. عبدالرحمان هر بار وعده می‌داد که به‌زودی برایش مکتبی پیدا می‌کند، اما خودش می‌دانست که وضعیت مالی خانواده اجازه نمی‌دهد به این آسانی چنین کاری انجام دهد. دختر ده‌ساله خانواده نیز که تا صنف چهارم درس خوانده بود، دیگر به مکتب نمی‌رفت. دختر کوچک‌ترشان بیشتر روزها را در کنار مادرش می‌گذراند و با عروسکی کهنه بازی می‌کرد؛ عروسکی که از پاکستان با خود آورده بود و تنها یادگار ارزشمند زندگی گذشته‌اش به شمار می‌رفت. چند هفته بعد، عبدالرحمان تصمیم گرفت برای خانواده اتاقی جداگانه کرایه کند. او می‌گفت زندگی در خانه برادرش برای همه دشوار شده است. کودکان شب‌ها به دلیل شلوغی و سروصدا خواب آرامی نداشتند و زینب نیز از اینکه بار سنگینی بر دوش خانواده برادر شوهرش شده بودند، احساس شرمندگی می‌کرد. عبدالرحمان با پولی که از چند روز کارگری جمع کرده بود، اتاقی کوچک در حاشیه شهر کرایه کرد. اتاق تقریباً خالی بود؛ یک دروازه فلزی زنگ‌زده، پنجره‌ای کوچک و دیوارهایی که بخشی از گچ آنها فرو ریخته بود. همان شب، همه روی زمین خوابیدند. زینب پتو را روی کودکان کشید و خودش در تاریکی به سقف خیره ماند. ذهنش مدام به خانه‌ای برمی‌گشت که در پاکستان جا گذاشته بودند. خانه‌شان بزرگ نبود، اما هر وسیله‌ای جای خودش را داشت. کودکان اتاقی برای خوابیدن داشتند و پسر بزرگش هر صبح با یونیفورم مکتب از خانه بیرون می‌شد. اکنون اما همه چیز تغییر کرده بود و آینده، مبهم‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. مشکل تنها نداشتن خانه نبود. عبدالرحمان برای پیدا کردن کار نیز هر روز با دشواری بیشتری روبه‌رو می‌شد. یک روز که از شدت ناامیدی دیرتر از همیشه به خانه برگشت، زینب متوجه شد حال او خوب نیست. عبدالرحمان چیزی نگفت و فقط کنار دیوار نشست. دختر کوچک‌شان از او خواست برایش نان بیاورد. عبدالرحمان دست در جیبش برد، اما پولی نداشت. آن شب، شام خانواده تنها نان خشک و چای بود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 102 بازدید

زندگی همیشه مطابق برنامه‌ها و خواسته‌های ما پیش نمی‌رود. گاهی شرایطی به وجود می‌آید که احساس می‌کنیم کنترل امور از دستمان خارج شده است. بحران‌های اجتماعی، تنش‌های سیاسی، مشکلات اقتصادی، اخبار نگران‌کننده و آینده‌ای نامعلوم می‌توانند آرامش روانی انسان را تحت تأثیر قرار دهند. در چنین روزهایی، آنچه بیش از هر چیز اهمیت پیدا می‌کند، هنر دوام آوردن است؛ هنری که به ما می‌آموزد چگونه در میان طوفان‌های زندگی تعادل خود را حفظ کنیم و با وجود دشواری‌ها مسیر خود را ادامه دهیم. دوام آوردن به معنای نادیده گرفتن مشکلات یا تظاهر به خوب بودن نیست. بسیاری تصور می‌کنند افراد مقاوم کسانی هستند که هرگز نمی‌ترسند، غمگین نمی‌شوند یا دچار نگرانی نمی‌گردند، در حالی که واقعیت چنین نیست. انسان‌های تاب‌آور نیز ترس، اضطراب و ناامیدی را تجربه می‌کنند، اما اجازه نمی‌دهند این احساسات تمام زندگی آن‌ها را در اختیار بگیرد. آن‌ها دشواری‌ها را می‌پذیرند و در کنار پذیرش واقعیت، تلاش می‌کنند بهترین واکنش ممکن را انتخاب کنند. یکی از مهم‌ترین مهارت‌های دوام آوردن، مدیریت ذهن در برابر حجم زیاد اخبار و اطلاعات است. در روزهای پرتنش، خبرها با سرعت فراوان منتشر می‌شوند و بسیاری از آن‌ها می‌توانند نگرانی و اضطراب را افزایش دهند. پیگیری مداوم اخبار ممکن است ذهن را در حالت آماده‌باش دائمی قرار دهد. انسان برای حفظ آرامش روانی خود نیاز دارد زمان مشخصی را به دریافت اطلاعات اختصاص دهد و از منابع معتبر استفاده کند. گاهی فاصله گرفتن کوتاه از فضای پرتنش خبری، فرصتی برای بازسازی آرامش ذهن فراهم می‌کند. عامل دیگری که توان تحمل انسان را افزایش می‌دهد، حفظ نظم در زندگی روزمره است. زمانی که شرایط بیرونی بی‌ثبات می‌شود، داشتن برنامه‌ای ساده و منظم می‌تواند احساس امنیت و ثبات ایجاد کند. خواب کافی، تغذیه مناسب، فعالیت بدنی، مطالعه، انجام کارهای روزانه و رسیدگی به مسئولیت‌های شخصی به فرد کمک می‌کند احساس کند هنوز بخش‌هایی از زندگی در اختیار اوست. همین احساس کنترل، نقش مهمی در کاهش اضطراب دارد. ارتباط با دیگران نیز در روزهای دشوار اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. انسان در شرایط بحرانی بیش از هر زمان دیگری به حمایت عاطفی نیاز دارد. گفت‌وگو با خانواده، دوستان یا افرادی که به آن‌ها اعتماد داریم، می‌تواند بخشی از فشارهای روانی را کاهش دهد. گاهی تنها شنیده شدن و احساس درک شدن، می‌تواند بار سنگینی از نگرانی را از دوش انسان بردارد. در مقابل، انزوا و دوری از دیگران ممکن است احساس درماندگی و اضطراب را افزایش دهد. هنر دوام آوردن همچنین به معنای تمرکز بر چیزهایی است که در اختیار ما قرار دارند. بسیاری از اتفاقات بزرگ اجتماعی و جهانی خارج از کنترل فرد هستند، اما شیوه برخورد ما با آن‌ها همچنان انتخاب خود ماست. ما می‌توانیم تصمیم بگیریم چگونه از سلامت جسم و روان خود مراقبت کنیم، چگونه با دیگران رفتار کنیم و چگونه زمان و انرژی خود را مدیریت کنیم. هر اندازه تمرکز ما بر اقدامات قابل انجام بیشتر باشد، احساس توانمندی و آرامش بیشتری خواهیم داشت. در روزهای سخت، امید یکی از مهم‌ترین عوامل حفظ تعادل روانی است. امید به معنای انکار مشکلات یا خوش‌بینی غیرواقع‌بینانه نیست؛ بلکه یعنی باور داشته باشیم شرایط دشوار همیشگی نیست و امکان تغییر و بهبود وجود دارد. تاریخ زندگی انسان‌ها نشان داده است که جوامع و افراد بارها از بحران‌های بزرگ عبور کرده‌اند و توانسته‌اند دوباره زندگی خود را بسازند. مراقبت از سلامت جسم نیز بخش مهمی از توانایی دوام آوردن است. فشار روانی طولانی‌مدت می‌تواند بدن را خسته و فرسوده کند. خواب کافی، نوشیدن آب، تغذیه سالم و توجه به نیازهای جسمی، به ذهن نیز توان بیشتری برای مقابله با مشکلات می‌بخشد. زمانی که بدن سالم‌تر باشد، انسان قدرت بیشتری برای مدیریت فشارهای روحی خواهد داشت. یکی دیگر از نشانه‌های تاب‌آوری، توانایی یافتن معنا در میان دشواری‌هاست. بسیاری از افراد در سخت‌ترین دوره‌های زندگی خود، ارزش محبت، همدلی، روابط انسانی و حمایت متقابل را عمیق‌تر درک می‌کنند. بحران‌ها اگرچه دردناک هستند، اما گاهی فرصتی برای شناخت بهتر خود، رشد شخصی و تقویت پیوندهای انسانی فراهم می‌کنند. دوام آوردن مهارتی نیست که یک‌باره به دست آید؛ بلکه فرایندی است که در طول زندگی ساخته می‌شود. ممکن است روزهایی احساس قدرت و امید داشته باشیم و روزهایی دیگر خسته و ناامید شویم. این تغییرات بخشی طبیعی از تجربه انسانی است. مهم این است که در میان سختی‌ها متوقف نشویم و حتی با قدم‌های کوچک به حرکت ادامه دهیم. در نهایت، هنر دوام آوردن در روزهای پرتنش به ما یادآوری می‌کند که انسان توانایی سازگاری با دشوارترین شرایط را دارد. شاید نتوانیم همه مشکلات جهان را تغییر دهیم، اما می‌توانیم شیوه مواجهه خود با آن‌ها را انتخاب کنیم. حفظ آرامش نسبی، مراقبت از خود، تکیه بر روابط انسانی، مدیریت آگاهانه اطلاعات و زنده نگه داشتن امید، راه‌هایی هستند که به ما کمک می‌کنند از روزهای سخت عبور کنیم. همین انتخاب‌های کوچک، سرچشمه قدرت، رشد و تاب‌آوری انسان در برابر زندگی هستند. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 145 بازدید

صندوق جمعیت سازمان ملل متحد (UNFPA) در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که بسیاری از زنان و دختران پس از بازگردانده شده از ایران به افغانستان با مشکلات زیادی در زمینه دسترسی به خدمات صحی، بهداشتی و وسایل ابتدایی مراقبتی مواجه می‌شوند. این سازمان با نشر اعلامیه‌ای گفته است که شماری از زنان بازگشته، پس از ورود به افغانستان حتا توانایی تهیه ابتدایی‌ترین وسایل مراقبتی را ندارند و در وضعیت آسیب‌پذیر قرار می‌گیرند. صندوق جمعیت سازمان ملل در ادامه تاکید کرده است که برای حمایت از این زنان و دختران، بسته‌های صحی و خدمات حمایت روانی-اجتماعی در اختیار آنان قرار داده می‌شود. این نهاد افزوده است که چنین خدماتی نقش مهمی در تقویت سلامت روانی و جسمی زنان بازگردانده شده از کشورهای همسایه از جمله ایران دارد. سازمان‌های بین‌المللی همواره هشدار داده‌اند که زنان و کودکان بازگشته از کشورهای همسایه از آسیب‌پذیرترین اقشار جامعه هستند که به حمایت‌های فوری بشردوستانه نیاز دارند. براساس پیش‌بینی سازمان ملل متحد، احتمال دارد در سال ۲۰۲۶ میلادی بیش از دو میلیون تن از ماه‌های اپریل تا دسامبر به افغانستان بازگردانده شوند. قابل ذکر است که پاکستان و ایران از دهه‌ها به این‌سو میزبان میلیون‌ها مهاجر افغانستانی است. اکنون روزانه هزاران نفر از طریق گذرگاه‌های مرزی مشترک با پاکستان و ایران، به افغانستان بازگردانده می‌شوند.

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 252 بازدید

خانواده نخستین و مهم‌ترین نهاد اجتماعی در زندگی انسان است. هر فرد از لحظه تولد تا پایان زندگی، به گونه‌ای مستقیم یا غیرمستقیم تحت تأثیر فضای خانواده قرار دارد. آرامش روانی، رشد شخصیتی، اعتمادبه‌نفس، احساس امنیت و حتی موقعیت اجتماعی افراد تا حد زیادی به کیفیت روابط خانوادگی وابسته است. با این حال، هیچ خانواده‌ای خالی از اختلاف، سوءتفاهم یا مشکل نیست. تفاوت در دیدگاه‌ها، فشارهای اقتصادی، مشکلات تربیتی، اختلاف نسل‌ها، توقعات نابجا و نبود درک متقابل می‌تواند زمینه‌ساز تنش و ناسازگاری شود. در چنین شرایطی، یکی از مؤثرترین و انسانی‌ترین راه‌ها برای حل مشکلات خانوادگی، گفتگو است. گفتگو پلی میان دل‌ها و ذهن‌هاست. زمانی که اعضای خانواده بتوانند بدون ترس، خشم یا قضاوت با یکدیگر صحبت کنند، بسیاری از مشکلات پیش از آن‌که به بحران تبدیل شوند، حل خواهند شد. گفتگو نه‌تنها از شدت تنش‌ها می‌کاهد، بلکه اعتماد، صمیمیت و همدلی را نیز تقویت می‌کند. در واقع، خانواده‌ای که فرهنگ گفتگو در آن زنده باشد، در برابر بحران‌ها مقاوم‌تر و پایدارتر خواهد بود. این مقاله به بررسی نقش گفتگو در حل مشکلات خانوادگی، اهمیت آن، شیوه‌های درست گفتگو و آثار مثبت آن بر روابط خانوادگی می‌پردازد. مفهوم گفتگو در خانواده گفتگو به معنای تبادل اندیشه، احساس و نظر میان دو یا چند نفر است. در خانواده، گفتگو فقط حرف زدن نیست، بلکه شنیدن، درک کردن و احترام گذاشتن به احساسات دیگران نیز بخشی از آن به شمار می‌رود. بسیاری از افراد تصور می‌کنند که چون با اعضای خانواده صحبت می‌کنند، پس گفتگو وجود دارد؛ در حالی که گفتگوی واقعی زمانی شکل می‌گیرد که طرفین بتوانند آزادانه و با آرامش سخن بگویند و به حرف‌های یکدیگر گوش دهند. در یک خانواده سالم، گفتگو بر پایه احترام، صداقت و محبت شکل می‌گیرد. اعضای خانواده باید احساس کنند که می‌توانند نگرانی‌ها، مشکلات و خواسته‌های خود را بدون ترس از تحقیر یا سرزنش بیان کنند. زمانی که این فضا ایجاد شود، اعتماد میان اعضای خانواده عمیق‌تر می‌شود و بسیاری از سوءتفاهم‌ها از بین می‌رود. اهمیت گفتگو در خانواده ۱. جلوگیری از سوءتفاهم بسیاری از مشکلات خانوادگی از سوءبرداشت‌ها و برداشت‌های نادرست آغاز می‌شود. گاهی یک جمله، رفتار یا سکوت معنایی متفاوت در ذهن طرف مقابل ایجاد می‌کند و همین مسئله به ناراحتی و اختلاف می‌انجامد. گفتگو کمک می‌کند تا افراد منظور واقعی خود را توضیح دهند و از قضاوت عجولانه جلوگیری شود. ۲. تقویت روابط عاطفی گفتگو سبب نزدیکی قلب‌ها می‌شود. زمانی که اعضای خانواده درباره احساسات، نگرانی‌ها و آرزوهای خود صحبت می‌کنند، پیوند عاطفی میان آنان عمیق‌تر می‌شود. انسان‌ها نیاز دارند شنیده شوند و مورد توجه قرار گیرند. وقتی فردی احساس کند که خانواده‌اش به حرف‌های او اهمیت می‌دهد، احساس امنیت و آرامش بیشتری خواهد داشت. ۳. کاهش تنش و خشم در بسیاری از خانواده‌ها مشکلات به دلیل سرکوب احساسات و نبود گفتگو شدت می‌گیرد. فردی که نتواند ناراحتی خود را بیان کند، ممکن است خشم خود را به شکل پرخاشگری یا سکوت طولانی نشان دهد. اما گفتگو فرصتی فراهم می‌کند تا احساسات منفی به شکلی سالم بیان شود و تنش کاهش یابد. ۴. ایجاد اعتماد متقابل اعتماد پایه اصلی هر رابطه موفق خانوادگی است. گفتگو باعث می‌شود اعضای خانواده نسبت به یکدیگر احساس صداقت و امنیت کنند. وقتی والدین با فرزندان خود صادقانه صحبت کنند و به حرف‌های آنان گوش دهند، فرزندان نیز مشکلات و نگرانی‌های خود را پنهان نخواهند کرد. ۵. کمک به حل منطقی مشکلات بسیاری از اختلافات خانوادگی زمانی حل می‌شود که افراد به جای فریاد، قهر یا خشونت، با آرامش گفتگو کنند. گفتگوی منطقی به اعضای خانواده کمک می‌کند تا مشکل را بهتر درک کنند، راه‌حل‌های مختلف را بررسی نمایند و تصمیمی مناسب بگیرند. نقش گفتگو میان زن و شوهر رابطه زن و شوهر ستون اصلی خانواده است. اگر میان آنان تفاهم و ارتباط سالم وجود نداشته باشد، آرامش کل خانواده از بین می‌رود. یکی از مهم‌ترین عوامل موفقیت زندگی مشترک، توانایی گفتگو است. زن و شوهری که درباره مشکلات مالی، تربیت فرزندان، احساسات و نیازهای خود صحبت می‌کنند، کمتر دچار اختلافات شدید می‌شوند. در مقابل، سکوت طولانی، پنهان کردن احساسات و ناتوانی در بیان مشکلات، زمینه‌ساز فاصله عاطفی خواهد شد. گفتگوی سالم میان همسران باید بر احترام متقابل استوار باشد. تحقیر، توهین و سرزنش، گفتگوی سازنده را از بین می‌برد. همچنین همسران باید یاد بگیرند که هنگام اختلاف، به جای تمرکز بر سرزنش یکدیگر، بر یافتن راه‌حل تمرکز کنند. برای نمونه، اگر خانواده‌ای با مشکل اقتصادی روبه‌رو باشد، گفتگوی آرام و برنامه‌ریزی مشترک می‌تواند از تنش و ناامیدی جلوگیری کند. در چنین شرایطی، همکاری و همفکری جای اختلاف و سرزنش را می‌گیرد. نقش گفتگو میان والدین و فرزندان یکی از مهم‌ترین روابط در خانواده، رابطه والدین و فرزندان است. امروزه با تغییرات اجتماعی و پیشرفت فناوری، فاصله فکری میان نسل‌ها بیشتر شده است. اگر والدین نتوانند با فرزندان خود گفتگو کنند، احتمال بروز مشکلات رفتاری و عاطفی افزایش می‌یابد. فرزندان نیاز دارند احساس کنند که والدینشان آنان را درک می‌کنند. زمانی که والدین فقط دستور بدهند و به حرف‌های فرزند خود گوش ندهند، رابطه‌ای سرد و پرتنش ایجاد می‌شود. اما اگر فضای گفتگو وجود داشته باشد، فرزند مشکلات خود را با خانواده در میان می‌گذارد و کمتر به دوستان ناباب یا منابع نامطمئن پناه می‌برد. گفتگو با فرزندان باید همراه با محبت و احترام باشد. والدین نباید هر اشتباه فرزند خود را با فریاد و تنبیه پاسخ دهند، بلکه بهتر است ابتدا علت رفتار او را درک کنند و سپس با آرامش راهنمایی‌اش نمایند. برای مثال، اگر نوجوانی افت تحصیلی پیدا کرده باشد، به جای سرزنش و مقایسه با دیگران، والدین می‌توانند با گفتگو دلیل مشکل را پیدا کنند. شاید او دچار اضطراب، فشار روحی یا مشکلات اجتماعی شده باشد. در این صورت، حمایت عاطفی خانواده می‌تواند بسیار مؤثرتر از تنبیه باشد. موانع گفتگو در خانواده با وجود اهمیت گفتگو، برخی عوامل مانع شکل‌گیری ارتباط سالم در خانواده می‌شوند. شناخت این موانع برای بهبود روابط ضروری است. ۱. خشم و عصبانیت وقتی افراد در حالت عصبانیت گفتگو می‌کنند، معمولاً سخنانی می‌گویند که باعث رنجش بیشتر می‌شود. در چنین شرایطی بهتر است ابتدا آرامش نسبی ایجاد شود و سپس گفتگو ادامه یابد. ۲. قضاوت و سرزنش اگر اعضای خانواده احساس کنند که هنگام صحبت کردن مورد قضاوت قرار می‌گیرند، ترجیح می‌دهند سکوت کنند. سرزنش مداوم باعث از بین رفتن اعتماد و صمیمیت می‌شود. ۳. نداشتن مهارت گوش دادن بسیاری از افراد هنگام گفتگو فقط به فکر پاسخ دادن هستند و به درستی گوش نمی‌دهند. گوش دادن فعال یکی از مهم‌ترین مهارت‌های ارتباطی است که باعث می‌شود طرف مقابل احساس ارزشمندی کند. ۴. استفاده بیش از حد از تلفن همراه و رسانه‌ها امروزه بسیاری از خانواده‌ها زمان زیادی را صرف تلفن همراه، تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی می‌کنند. این مسئله فرصت گفتگوهای خانوادگی را کاهش داده و فاصله عاطفی ایجاد کرده است. ۵. غرور و لجاجت گاهی افراد حاضر نیستند اشتباه خود را بپذیرند یا برای حل مشکل قدمی بردارند. غرور و لجاجت مانع بزرگی در مسیر گفتگو و آشتی است. راه‌های تقویت فرهنگ گفتگو در خانواده اختصاص دادن زمان برای صحبت خانوادگی احترام گذاشتن به نظر دیگران یادگیری مهارت‌های گوش دادن استفاده از واژه‌های محبت‌آمیز حل مشکلات در زمان مناسب آموزش مهارت‌های ارتباطی به کودکان آثار مثبت گفتگو بر سلامت خانواده گفتگو آثار مثبت فراوانی بر زندگی خانوادگی دارد. خانواده‌ای که اعضای آن با هم صحبت می‌کنند، معمولاً از آرامش و همبستگی بیشتری برخوردار است. در چنین خانواده‌ای مشکلات کمتر به بحران تبدیل می‌شود و افراد احساس تنهایی نمی‌کنند. همچنین گفتگو باعث افزایش اعتمادبه‌نفس فرزندان می‌شود. کودک یا نوجوانی که حرف‌هایش شنیده می‌شود، احساس ارزشمندی بیشتری خواهد داشت و بهتر می‌تواند احساسات خود را مدیریت کند. از سوی دیگر، گفتگو احتمال خشونت خانوادگی را کاهش می‌دهد. بسیاری از رفتارهای خشونت‌آمیز نتیجه انباشته شدن خشم و نبود ارتباط سالم است. زمانی که افراد بتوانند احساسات خود را بیان کنند، احتمال بروز درگیری کمتر می‌شود. گفتگو همچنین به رشد فکری و اجتماعی اعضای خانواده کمک می‌کند. تبادل نظر و بیان دیدگاه‌ها، قدرت تفکر و تصمیم‌گیری را افزایش می‌دهد و افراد را برای روابط اجتماعی موفق‌تر آماده می‌سازد. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 225 بازدید

خانواده نخستین و مهم‌ترین نهاد اجتماعی است که انسان در آن متولد می‌شود، رشد می‌کند و شخصیت او شکل می‌گیرد. این محیط کوچک اما بسیار تأثیرگذار، پایه و اساس زندگی فردی و اجتماعی هر انسان را می‌سازد. در میان همه عواملی که می‌توانند خانواده را به محیطی سالم، پایدار و موفق تبدیل کنند، محبت و احترام جایگاهی اساسی و غیرقابل‌انکار دارند. این دو عنصر مانند ستون‌هایی هستند که اگر در یک خانواده محکم و استوار باشند، روابط میان اعضا نیز مستحکم و پایدار خواهد بود. محبت در خانواده به معنای ابراز عشق، علاقه، توجه و دلسوزی نسبت به یکدیگر است. این محبت می‌تواند به شکل‌های گوناگون بروز پیدا کند؛ از یک لبخند ساده و یک کلمه دلگرم‌کننده گرفته تا حمایت در شرایط دشوار و همراهی در لحظات مهم زندگی. وقتی فردی در خانواده احساس کند که مورد محبت قرار دارد، احساس ارزشمندی و امنیت در وجود او شکل می‌گیرد. این احساس، پایه‌ای برای رشد سالم شخصیت و افزایش اعتمادبه‌نفس او خواهد بود. کودکانی که در محیطی سرشار از محبت بزرگ می‌شوند، معمولاً افرادی شادتر، آرام‌تر و موفق‌تر هستند. آن‌ها یاد می‌گیرند که چگونه با دیگران ارتباطی سالم برقرار کنند. چنین کودکانی در آینده نیز قادر خواهند بود روابط عاطفی قوی‌تری با دیگران برقرار کنند و در جامعه نقش مثبتی ایفا کنند. در مقابل، کودکانی که از محبت کافی برخوردار نیستند، ممکن است دچار مشکلاتی مانند اضطراب، افسردگی، کمبود اعتمادبه‌نفس و حتی رفتارهای پرخاشگرانه شوند. احترام نیز یکی دیگر از ارکان اساسی خانواده سالم است. احترام به معنای پذیرفتن ارزش و شخصیت دیگران و توجه به احساسات، نظرات و حقوق آن‌هاست. در خانواده‌ای که احترام متقابل وجود دارد، اعضا با یکدیگر با ادب و مهربانی رفتار می‌کنند و از تحقیر، سرزنش و بی‌احترامی پرهیز می‌نمایند. این نوع رفتار باعث می‌شود که فضای خانواده به محیطی امن و آرام برای بیان افکار و احساسات تبدیل شود. در چنین فضایی، اعضای خانواده بدون ترس از قضاوت یا تمسخر، نظرات خود را مطرح می‌کنند و در صورت بروز مشکل، به‌جای پنهان‌کاری یا پرخاشگری، به گفت‌وگو و همکاری روی می‌آورند. این امر باعث تقویت روابط خانوادگی و افزایش صمیمیت میان اعضا می‌شود. احترام متقابل همچنین به افراد می‌آموزد که حتی در شرایط اختلاف‌نظر نیز می‌توانند با حفظ ادب و آرامش، مسائل را حل کنند. محبت و احترام ارتباطی تنگاتنگ با سلامت روانی افراد دارند. انسان‌ها به‌طور طبیعی نیازمند عشق و توجه هستند و این نیاز بیش از هر جای دیگری در خانواده باید برآورده شود. وقتی فردی در خانه خود احساس آرامش و پذیرش داشته باشد، فشارها و مشکلات بیرونی کمتر بر او تأثیر می‌گذارند. در واقع، خانواده‌ای که بر پایه محبت و احترام بنا شده باشد، مانند پناهگاهی امن عمل می‌کند که افراد می‌توانند در آن به آرامش برسند و انرژی لازم برای ادامه زندگی را به‌دست آورند. یکی از مهم‌ترین تأثیرات محبت و احترام در تربیت فرزندان مشاهده می‌شود. والدین نخستین الگوهای رفتاری کودکان هستند و فرزندان از طریق مشاهده رفتار آن‌ها، شیوه تعامل با دیگران را می‌آموزند. اگر والدین در برخورد با یکدیگر و با فرزندان خود مهربان و محترمانه رفتار کنند، این الگوها در ذهن کودک تثبیت می‌شود و او نیز در آینده همین رفتار را تکرار خواهد کرد. برای مثال، کودکی که می‌بیند پدر و مادرش با آرامش با یکدیگر صحبت می‌کنند، به نظرات هم گوش می‌دهند و در زمان اختلاف با احترام برخورد می‌کنند، یاد می‌گیرد که خشونت و بی‌احترامی راه‌حل مشکلات نیست. در مقابل، اگر کودکی در محیطی پر از تنش، دعوا و بی‌احترامی رشد کند، احتمال زیادی وجود دارد که این رفتارها را در روابط آینده خود تکرار کند. محبت در خانواده تنها به گفتن «دوستت دارم» محدود نمی‌شود، بلکه در رفتارهای روزمره نیز باید دیده شود. اختصاص دادن زمان برای بودن در کنار خانواده، گوش دادن به صحبت‌های یکدیگر، توجه به نیازها و احساسات دیگران و کمک کردن در کارها، همگی نشانه‌های محبت هستند. حتی کارهای کوچک مانند پرسیدن حال یکدیگر یا تشویق کردن اعضای خانواده می‌تواند تأثیر بزرگی در ایجاد احساس صمیمیت داشته باشد. از سوی دیگر، احترام نیز باید در تمام جنبه‌های زندگی خانوادگی رعایت شود. نحوه صحبت کردن، لحن صدا، انتخاب کلمات و حتی زبان بدن، همگی می‌توانند نشان‌دهنده میزان احترام افراد به یکدیگر باشند. رعایت ادب در گفتار، پرهیز از توهین و تمسخر و توجه به حریم شخصی دیگران از جمله نشانه‌های مهم احترام در خانواده هستند. در دنیای امروز، خانواده‌ها با چالش‌های متعددی روبه‌رو هستند. پیشرفت فناوری، استفاده گسترده از تلفن‌های همراه و شبکه‌های اجتماعی، مشغله‌های کاری و فشارهای اقتصادی باعث شده است که زمان کمتری برای ارتباط مستقیم میان اعضای خانواده باقی بماند. این موضوع می‌تواند به کاهش محبت و توجه میان اعضا منجر شود. در چنین شرایطی، لازم است که خانواده‌ها آگاهانه برای حفظ و تقویت روابط خود تلاش کنند. برای مثال، تعیین زمان‌هایی برای دورهمی خانوادگی، صرف غذا در کنار یکدیگر بدون استفاده از تلفن همراه و انجام فعالیت‌های مشترک می‌تواند به افزایش صمیمیت و محبت در خانواده کمک کند. همچنین والدین باید تلاش کنند تا با فرزندان خود ارتباطی صمیمی برقرار کرده و به مشکلات و دغدغه‌های آن‌ها گوش دهند. محبت و احترام همچنین نقش مهمی در ایجاد حس مسئولیت‌پذیری در اعضای خانواده دارند. وقتی افراد احساس کنند که مورد توجه و احترام قرار دارند، انگیزه بیشتری برای مشارکت در امور خانواده پیدا می‌کنند. آن‌ها تلاش می‌کنند تا وظایف خود را به‌درستی انجام دهند و در ایجاد محیطی بهتر برای زندگی مشترک سهیم باشند. علاوه بر این، محبت و احترام می‌توانند از بروز بسیاری از اختلافات و مشکلات خانوادگی جلوگیری کنند. بسیاری از دعواها و تنش‌ها زمانی به‌وجود می‌آیند که افراد احساس می‌کنند نادیده گرفته شده‌اند یا به آن‌ها بی‌احترامی شده است. در مقابل، اگر فضای خانواده بر پایه درک متقابل و احترام باشد، حتی در صورت بروز اختلاف، اعضا می‌توانند با گفت‌وگو و همفکری راه‌حل مناسبی پیدا کنند. نکته مهم این است که محبت و احترام باید دوطرفه باشند. همه اعضای خانواده، از والدین گرفته تا فرزندان، باید در این زمینه تلاش کنند. اگر تنها یک نفر به این اصول پایبند باشد، تعادل خانواده به هم می‌خورد. بنابراین، آموزش این ارزش‌ها به فرزندان و تمرین آن‌ها در زندگی روزمره از اهمیت زیادی برخوردار است. در کنار این موارد، باید به نقش فرهنگ و ارزش‌های اجتماعی نیز اشاره کرد. در بسیاری از فرهنگ‌ها، احترام به بزرگ‌ترها و محبت به اعضای خانواده از ارزش‌های اساسی به شمار می‌روند. حفظ این ارزش‌ها و انتقال آن‌ها به نسل‌های آینده می‌تواند به تقویت بنیان خانواده و جامعه کمک کند. در نهایت می‌توان گفت که محبت و احترام دو عامل کلیدی برای داشتن خانواده‌ای سالم، شاد و موفق هستند. این دو عنصر نه‌تنها باعث ایجاد آرامش و صمیمیت در خانواده می‌شوند، بلکه تأثیر عمیقی بر شخصیت و آینده افراد دارند. خانواده‌ای که در آن محبت و احترام حاکم باشد، محیطی امن و دلپذیر برای رشد و شکوفایی اعضای خود فراهم می‌کند. چنین خانواده‌ای می‌تواند در برابر مشکلات و چالش‌های زندگی مقاوم‌تر باشد و اعضای آن با همکاری و همدلی بر سختی‌ها غلبه کنند. در مقابل، نبود محبت و احترام می‌تواند روابط خانوادگی را تضعیف کرده و زمینه‌ساز بسیاری از مشکلات فردی و اجتماعی شود. بنابراین لازم است که همه ما به اهمیت این دو ارزش اساسی توجه کنیم و در زندگی روزمره خود آن‌ها را به کار ببریم. با تقویت محبت و احترام در خانواده، می‌توانیم نه‌تنها زندگی بهتری برای خود و عزیزانمان فراهم کنیم، بلکه گامی مؤثر در جهت ساختن جامعه‌ای سالم‌تر و انسانی‌تر برداریم. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 167 بازدید

همه ما در طول روز با خودمان حرف می‌زنیم. این صدا همیشه بلند و واضح نیست، اما به‌طور مداوم در ذهن ما جریان دارد؛ از لحظه‌ای که بیدار می‌شویم تا زمانی که به خواب می‌رویم. این گفتگوهای درونی می‌توانند حمایتی، دلگرم‌کننده و واقع‌بینانه باشند یا برعکس، انتقادی، تحقیرکننده و منفی. آنچه بسیاری از ما به آن توجه نداریم، این است که کیفیت این گفتگوهای درونی نقش بسیار مهمی در شکل‌گیری اعتماد به نفس و حتی رفتار بیرونی ما دارد. در واقع، خیلی وقت‌ها آنچه ما را محدود می‌کند، شرایط بیرونی نیست، بلکه صدایی است که در درونمان مدام ما را قضاوت می‌کند. گفتگوهای درونی منفی معمولاً به شکل جملات آشنایی ظاهر می‌شوند؛ جملاتی مثل «من به درد این کار نمی‌خورم»، «همیشه خراب می‌کنم»، «دیگران از من بهترند»، «اگر تلاش کنم هم فایده‌ای ندارد» یا «حتماً مسخره‌ام می‌کنند». این صدا ممکن است آن‌قدر عادی و همیشگی باشد که ما آن را بخشی از واقعیت بدانیم، نه صرفاً یک فکر. در حالی که این افکار الزاماً حقیقت نیستند، بلکه تفسیر ذهن ما از تجربه‌ها هستند. اما چون مدام تکرار می‌شوند، کم‌کم شبیه یک حقیقت قطعی به نظر می‌رسند. ریشه بسیاری از گفتگوهای درونی منفی به گذشته ما برمی‌گردد. تجربه‌های کودکی، شیوه برخورد والدین، معلمان و اطرافیان، و حتی فضای فرهنگی و اجتماعی، همگی در شکل‌گیری این صدا نقش دارند. کودکی که مدام با انتقاد، مقایسه یا سرزنش روبه‌رو بوده است، ممکن است در بزرگسالی همان لحن را در ذهن خود ادامه دهد. حتی اگر آن افراد دیگر حضور نداشته باشند، صدایشان در ذهن ما باقی می‌ماند و به صدای درونی ما تبدیل می‌شود. به این ترتیب، ما ناخواسته همان رفتاری را با خودمان می‌کنیم که قبلاً دیگران با ما کرده‌اند. تاثیر مستقیم این گفتگوهای منفی، کاهش اعتماد به نفس است. اعتماد به نفس یعنی باور به توانایی‌ها و ارزشمندی خود. وقتی ذهن ما دائماً پیام‌های منفی ارسال می‌کند، طبیعی است که این باور تضعیف شود. فردی که مدام به خودش می‌گوید «من کافی نیستم»، به‌تدریج این جمله را باور می‌کند، حتی اگر شواهد بیرونی خلاف آن را نشان دهند. در این حالت، موفقیت‌ها کوچک شمرده می‌شوند و شکست‌ها بزرگ و تعیین‌کننده به نظر می‌رسند. یک اشتباه ساده می‌تواند به نشانه‌ای از «بی‌عرضگی» تعبیر شود، نه صرفاً یک تجربه انسانی. این کاهش اعتماد به نفس فقط در ذهن باقی نمی‌ماند، بلکه به رفتار بیرونی ما نیز منتقل می‌شود. کسی که در درون خود را ناتوان می‌بیند، احتمالاً کمتر ریسک می‌کند، کمتر نظر می‌دهد و از موقعیت‌هایی که نیاز به دیده شدن دارد، دوری می‌کند. ممکن است در جمع ساکت بماند، از درخواست کردن بترسد یا به فرصت‌های جدید «نه» بگوید؛ نه به این دلیل که نمی‌خواهد، بلکه چون فکر می‌کند «از پسش برنمی‌آیم». به این ترتیب، گفتگوهای درونی منفی به یک پیشگویی خودتحقق‌بخش تبدیل می‌شوند؛ ما چون فکر می‌کنیم نمی‌توانیم، اقدام نمی‌کنیم و چون اقدام نمی‌کنیم، واقعاً به نتیجه‌ای نمی‌رسیم. از طرف دیگر، این افکار منفی می‌توانند باعث رفتارهای دفاعی یا اجتنابی شوند. برخی افراد برای پنهان کردن احساس بی‌ارزشی درونی، ممکن است بیش از حد کامل‌گرا شوند، دائماً خود را تحت فشار قرار دهند یا برعکس، به تعویق انداختن و فرار از مسئولیت را انتخاب کنند. هر دو حالت ریشه در همان صدای درونی دارند که مدام هشدار می‌دهد: «اگر خراب کنی، تأیید نمی‌شوی». در روابط نیز این موضوع تاثیرگذار است. فردی که در درون احساس ناامنی می‌کند، ممکن است بیش از حد وابسته شود، از طرد شدن بترسد یا حتی رفتارهای پرخاشگرانه نشان دهد تا از خود محافظت کند. نکته مهم این است که گفتگوهای درونی منفی معمولاً اغراق‌آمیز و مطلق‌گرا هستند. آن‌ها از کلماتی مثل «همیشه»، «هیچ‌وقت» و «همه» استفاده می‌کنند و پیچیدگی واقعیت را نادیده می‌گیرند. ذهن ما به‌طور طبیعی تمایل دارد تهدیدها را بزرگ‌تر ببیند، اما وقتی این الگو اصلاح نشود، به منبع دائمی استرس و کاهش عزت نفس تبدیل می‌شود. بسیاری از ما تصور می‌کنیم اگر با خودمان سخت‌گیر باشیم، پیشرفت می‌کنیم، در حالی که تحقیقات روانشناسی نشان می‌دهد خودگویی حمایتی و واقع‌بینانه بسیار موثرتر از سرزنش مداوم است. سخن پایانی: تغییر این گفتگوهای درونی یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد، اما ممکن است. اولین قدم، آگاه شدن از آن‌هاست؛ اینکه متوجه شویم چه زمانی و با چه لحنی با خودمان حرف می‌زنیم. قدم بعدی، به چالش کشیدن این افکار است؛ پرسیدن این سوال ساده که «آیا این فکر واقعاً حقیقت دارد یا فقط یک عادت ذهنی است؟». به‌تدریج می‌توان لحن این صدا را تعدیل کرد؛ نه لزوماً با جملات اغراق‌آمیز مثبت، بلکه با جملاتی واقع‌بینانه و مهربانانه‌تر. مثلاً به‌جای «من افتضاحم»، بگوییم «این کار سخت بود و من در حال یاد گرفتن هستم». در نهایت، گفتگوهای درونی ما مانند عینکی هستند که از پشت آن‌ها دنیا و خودمان را می‌بینیم. اگر این عینک تیره و مخدوش باشد، حتی واقعیت‌های روشن هم تار دیده می‌شوند. با اصلاح تدریجی این گفتگوها، نه‌تنها اعتماد به نفس ما تقویت می‌شود، بلکه رفتار بیرونی‌مان نیز تغییر می‌کند. ما جسورتر، آرام‌تر و صادق‌تر عمل می‌کنیم، چون دیگر بزرگ‌ترین منتقد زندگی‌مان، درون خودمان نیست. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 216 بازدید

سن ازدواج یکی از شاخصه های مهم برای ارزیابی میزان سلامت و بهداشت جسمی و روانی افراد یک جامعه محسوب می شود و در کشور های مختلف برای تغییر سن ازدواج نیز بودجه های متفاوتی در نظر گرفته شده است. در این راستا جوامع انسانی طی دو قرن اخیر شاهد تغییرات اساسی در سن ازدواج بوده اند و روند شکل گیری خانواده در سراسر جهان طولانی و با تاخیر شده است. اگر چه این مسائل مختص کشوری خاص نبوده و بیشتر کشورها به تعویق افتادن تشکیل خانواده را تجربه کرده اند اما همچنان باید آن را یک مساله جدی خصوصا از جنبه جمعیتی دانست زیرا تاخیر در ازدواج سبب تاخیر در باروری ودر نتیجه تغییر هرم سنی جمعیت به سمت سالمندی می شود. جامعه ای که می کوشد تا به لایه های مسائل اجتماعی نفوذ کند و تمامی طیف های انسانی اعم از سنی و جنسی با پایگاه های اجتماعی مختلف شهری، روستایی و غیره بپردازد با بحران کمتر اجتماعی رو به رو می شود یا توان برخورد مناسب با آن را دارد و مداخله در بحران را به هزینه کمتری تامین و رضایتمندی بیشتری را جذب می کند. ازدواج تشکیل زندگی مشترک در تمامی جوامع برای بقای نسل انسان و خانواده از ضروریات و مورد احترام و حتی از الویت های مهم محسوب می شود و می باید برنامه ریزی مناسبی برای ساز و کار های آن در نظر گرفت. افزایش آمار طلاق می تواند سن ازدواج را بالا ببرد. بیکاری جوانان تحصیلکرده و انتظار قرار گرفتن در شغل مناسب خود، نبود امنیت شغلی در هر حرفه ای، نبود قوانین مناسب تامین اجتماعی وکار، گرانی خانه و اجاره، کم ارزش شدن پول، بی ثباتی اقتصادی، توقعات غیر واقع بینانه خانواده ها از یکدیگر و از عروس و داماد آینده شان همه باعث بالا رفتن سن ازدواج گردیده است. نبود تعریف شفاف از عشق و دوستی که در آن قرار دارند برخی از جوانان در رابطه هایی که وارد می شوند دچار سرگردانی شده  دوستی های افراطی، روابط غیر سالم، مدعی بودن و طلبکار بودن از همه، نبود شناخت کافی از تفاوت های جنسیتی زن و مرد، وعده های غیر واقعی دادن برای ماندن در دوستی به هر بهایی، در اکنون بودن بدون داشتن چشم اندازی از این نوع دوستی ها، رها کردن غیر منتظره طرف مقابل، درگیر شدن با احساسات و عواطف شخصی بخشی از سال های جوانی آنان را درگیر می کند و فرسودگی روانی ایجاد کرده و مشت را نمونه خروار می بیند و نسبت به جنس مخالف بی اعتماد شده و بیزار می شود. شرایط اصلی بر اساس یافته های پژوهش تغییر نگاه ارزشی به ازدواج، محوددیت های اقتصادی، مشروعیت بخشی اجتماعی به تجرد، هراس ناشی از تجربه ناموفق دیگران در ازدواج و فرعی شدن ازدواج از جمله شرایط اصلی تاثیر گذار بر پدیده تجرد زنان و مردان هستند. تغییر نگاه ارزشی به ازدواج بیشتر افرادی که ازدواج آنها به تعویق افتاده است سنت های رایج ازدواج را به عنوان یک تکلیف(اجتماعی، خانوادگی یا شرعی) به چالش می کشند. به گونه یی که کنش های عینی و ذهنی معطوف به ازدواج را بدون کارکرد تعبیر می کنند. چنین نگرش هایی اغلب در تقابل با ارزش های رایج ازدواج قرار می گیرد و اقدام به ازدواج در این وضعیت پاسخ مثبتی را از جانب آنها دریافت نمی کند. هراس ناشی از تجربه ناموفق در ازدواج هراس ناشی از تجارب ناموفق زندگی زناشویی دیگران برای برخی از افراد مجرد در صورتبندی دلایلی که ازدواج آنها را منع کرده است تاثیر معنا دار داشته است. غالبا این افراد کسانی هستند که در شعاع تجربه خود شاهد مواردی بوده اند که ازدواج نکردن را برای انها به عنوان یک امر مطلوب تبدیل کرده است. آنها زندگی زناشویی در زمان حاضر را یک امر پر خطر می پندارند و  ازدواج را به مثابه فروپاشی زندگی عادی خود تلقی می کنند. فرعی شدن ازدواج به عنوان هدف تعویق ازدواج در میان برخی از جوانان مجرد به دلیل دست نیافتن به سایر اهدافی که در زندگی دارند تعریف شده است. ازدواج در میان برخی از افراد مجرد به دلیل دست نیافتن به سایر اهدافی که در زندگی دارند تعریف شده است. به نحوی که آنها ازدواج کردن را به عنوان یک هدف فرعی در زندگی می پندارند. برخی از این افراد ازدواج را یک امر شخصی تعریف می کنند. با این وصف گرایش به ازدواج در یک محدوده سنی برای آنها ارزش عملکردی خود را از دست می دهد و تصمیم به ازدواج تابع تحقق یک یا چند هدف دیگر می شود. مرجع قرارگرفتن رسانه های غیر بومی مرجع قرار گرفتن رسانه های غیر بومی از جمله شرایط مداخله گر است. به این صورت که می توان گفت رسانه های مختلف در ترسیم خطوط فکری تعدادی از افرادی که ازدواج آنها به تعویق افتاد تاثیر معنا داری داشته اند. تاثیر این مبادی انتقال اطلاعات در جزئیات تصمیم ها و بسیاری از رفتار های این افراد عینیت زیادی پیدا کرده است و خود این افراد نیز چنین تاثیراتی را به خوبی درک می کنند. ارزش گذاری و قضاوت بر سر بسیاری از مسائل حساس به واسطه این رسانه ها ممکن شده است و می توان  یکی از نتایج آن را معوق ماندن ازدواج این افراد دانست. شرایط زمینه ای مغایرت ازدواج با آرمان های فردی با وجود فراهم بودن مقدمات اولیه ازدواج برای بسیاری از افراد شرایطی که در آن قرار گرفته اند را در تضاد با آرمان ها و ایده ال های مقبول خود برای زندگی زناشویی در نظر می گیرند. از نظر این افراد ازدواج کردن تنها به توانایی اولیه محدود نیست و مشروط به آینده نگری هایی نیز هست که نه تنها از نظر اقتصادی بلکه با     شرایط مناسب روانی، اجتماعی، فرهنگی و .... افراد لزوما همراه است. خلا منابع مالی و نیاز های موجود فقدان کفایت مالی در دسترس از یک سوء تنوع نیاز های حاصل از چشم داشت های فردی و اجتماعی مربوط به فرهنگ و عرف زندگی مشترک در جامعه از سوی دیگر یکی از زمینه های اجتناب از ازدواج تعداد بسیاری از جوانان را فراهم ساخته است. پیامد ها گریز از مسئولیت افرادی که از زمان عرفی ازدواج آنها مدت بسیاری سپری شده است. در قبال جامعه مسئولیت کمتری را احساس می کنند. از آنجا که تاهل در بسیاری از تفاسیر در مجاورت مفاهیمی همچون تعهد قرار دارد در جامعه اثرات فراوانی بر جای می گذارد و در مقابل افراد مجرد عموما چنین طرز تلقی هایی ندارند. افرادی که ازدواج کردن را لزوما یک وظیفه اجتماعی در نظر نمی گیرند و اقدام به آن را به مثابه یک امر کاملا فردی فرو می کاهند قادر نخواهند بود تا با جریان هایی هماهنگ شوند که آرمان های جامعه را پوشش می دهند. تاخیر در ازدواج به منزله فردگرایی دموکراتیک مدرن تغییر در باورها، ارزش ها و مبادی فکری و عقیدتی افراد بسیاری از جوانب معنا دار رفتاری و تصمیم به انجام یک عمل را تحت تاثیر قرار می دهد. مصاحبه های این مطالعه بر اثرپذیری افراد مجرد از تغییرات واقع شده در دنیای مدرن دلالت می کند به گونه ای که اقدام ازدواج به منزله یک ضرورت اجتماعی نسبت به سابق فاقد برجستگی بوده و در بسیاری از مواقع ازدواج ذیل یک تکلیف و حتی یک نیاز فردی از شعاع اندیشه این خارج ذیل یک تکلیف و حتی یک نیاز فردی از شعاع اندیشه این افراد خارج می شود. در مجموع تاخیر سن ازدواج در میان جوانان تابع الگویی است که بیشترین مشورعیت خود را از پنداشت هایی که ماحصل مدرنیته است اتخاذ می کند. مدرنیزاسیون، انشقاق، گستگی و تضیف بین عوامل همبسته اجتماعی را به وجود حداکثر سود و منفعت فردی هستند. یعنی دغدغه های شخصی بر مصالح جمعی و قومی اولویت می یابد و تغییر در ایده افراد به سمت سکولاریته، مادی گرایه، فرد گرایی و انزوا طلبی حرکت می کند و مفهوم خانواده خانواده محوری به فرد محوری تبدیل می شود. همزمان با این تحولات نوعی انطباق پذیری در الگو های ازدواج و خانواده با شرایط جدید نیز اتفاق می افتد.

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 181 بازدید

نه گفتن در ظاهر کاری ساده است؛ یک کلمه کوتاه که می‌تواند مرز ما را با دیگران مشخص کند. اما در عمل، برای بسیاری از ما گفتن «نه» یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. خیلی وقت‌ها خودمان را در موقعیت‌هایی می‌بینیم که با وجود خستگی، نداشتن زمان، نداشتن علاقه یا حتی آسیب دیدن، باز هم موافقت می‌کنیم. بعد از آن، احساس ناراحتی، عصبانیت از خود یا فرسودگی سراغمان می‌آید و با خود می‌گوییم: «کاش نه گفته بودم». اما چرا این «کاش» این‌قدر تکرار می‌شود؟ چرا نه گفتن تا این اندازه ترسناک است؟ ریشه ترس از نه گفتن اغلب به دوران کودکی و شیوه تربیت ما برمی‌گردد. بسیاری از ما در خانواده‌ها و فرهنگ‌هایی بزرگ شده‌ایم که کودک «خوب» کسی بوده که حرف‌شنو، مطیع و سازگار است. کودکی که مخالفت نمی‌کند، خواسته‌هایش را عقب می‌اندازد و دیگران را راضی نگه می‌دارد، تشویق می‌شود. در مقابل، کودکی که نه می‌گوید، اعتراض می‌کند یا خواسته‌ای متفاوت دارد، ممکن است با برچسب‌هایی مثل لجباز، خودخواه یا بی‌ادب روبه‌رو شود. این تجربه‌ها به‌تدریج در ذهن ما این باور را شکل می‌دهد که برای دوست‌داشتنی بودن باید دیگران را راضی نگه داریم، حتی به قیمت نادیده گرفتن خودمان. یکی دیگر از دلایل مهم ترس از نه گفتن، ترس از طرد شدن است. انسان موجودی اجتماعی است و نیاز عمیقی به تعلق داشتن و پذیرفته شدن دارد. مغز ما طوری طراحی شده که طرد اجتماعی را به‌عنوان یک تهدید جدی تجربه می‌کند. وقتی می‌خواهیم به کسی نه بگوییم، در ناخودآگاهمان این ترس فعال می‌شود که شاید رابطه‌مان آسیب ببیند، طرف مقابل ناراحت شود، ما را دوست نداشته باشد یا کنار بگذارد. به‌ویژه در روابط نزدیک، مثل خانواده، دوستی یا محیط کار، این ترس می‌تواند بسیار قوی باشد. گاهی ترجیح می‌دهیم خودمان اذیت شویم تا مبادا دیگری ناراحت شود. عزت نفس پایین هم نقش پررنگی در این موضوع دارد. افرادی که ارزش خود را وابسته به تأیید دیگران می‌دانند، بیشتر از نه گفتن می‌ترسند. برای این افراد، موافقت کردن راهی است برای حفظ تصویر خوب از خودشان. آن‌ها ممکن است فکر کنند اگر نه بگویند، آدم بدی به نظر می‌رسند یا ارزششان کمتر می‌شود. در واقع، نه گفتن برایشان مساوی است با خودخواه بودن، در حالی که این یک باور اشتباه است. این افراد اغلب مرزهای شخصی ضعیفی دارند و نمی‌دانند تا کجا مسئول احساسات و خواسته‌های دیگران هستند. از سوی دیگر، فرهنگ نیز تأثیر زیادی دارد. در بسیاری از جوامع، از جمله جامعه ما، فداکاری، از خودگذشتگی و کوتاه آمدن ارزش محسوب می‌شود. به‌خصوص از برخی نقش‌ها، مثل زنان یا فرزندان، انتظار می‌رود که بیشتر سازگار باشند و کمتر مخالفت کنند. این فشارهای فرهنگی باعث می‌شود نه گفتن با احساس گناه همراه شود. انگار اگر نه بگوییم، داریم قانونی نانوشته را می‌شکنیم و همین احساس گناه ما را وادار به عقب‌نشینی می‌کند. ترس از تعارض هم عامل مهم دیگری است. نه گفتن ممکن است به بحث، دلخوری یا تنش منجر شود و بسیاری از ما از تعارض می‌ترسیم. شاید در گذشته تجربه‌های ناخوشایندی از دعوا یا اختلاف داشته‌ایم و یاد گرفته‌ایم که برای حفظ آرامش ظاهری، خواسته‌های خودمان را قورت بدهیم. اما این آرامش ظاهری معمولاً به قیمت نارضایتی درونی به دست می‌آید. احساساتی مثل خشم فروخورده، دلخوری و فرسودگی به‌تدریج جمع می‌شوند و حتی ممکن است به شکل اضطراب یا افسردگی بروز کنند. نکته مهم این است که نه گفتن به معنای بی‌احترامی یا قطع رابطه نیست. در واقع، نه گفتن سالم می‌تواند به روابط شفاف‌تر و صادقانه‌تر کمک کند. وقتی ما همیشه بله می‌گوییم، دیگران تصویر واقعی از توان، علاقه و مرزهای ما ندارند. اما وقتی با احترام و صداقت نه می‌گوییم، به دیگران فرصت می‌دهیم ما را همان‌طور که هستیم بشناسند. این کار البته نیاز به تمرین دارد، چون مغز ما به الگوهای قدیمی عادت کرده است. یاد گرفتن نه گفتن در اصل بخشی از بلوغ روانی است؛ یعنی پذیرفتن این واقعیت که نمی‌توانیم همه را راضی نگه داریم و مسئول احساسات همه نیستیم. هر کسی مسئول مدیریت احساسات خودش است. اگر کسی از نه گفتن ما ناراحت می‌شود، این لزوماً به این معنا نیست که ما کار اشتباهی کرده‌ایم. گاهی ناراحتی دیگران نتیجه برخورد با یک مرز جدید است، مرزی که قبلاً وجود نداشته یا دیده نشده است. در نهایت، ترس از نه گفتن ترسی انسانی و قابل فهم است، اما قابل تغییر هم هست. با آگاه شدن از ریشه‌های این ترس، توجه به نیازها و احساسات خودمان و تمرین تدریجی نه گفتن در موقعیت‌های کوچک، می‌توانیم قدم‌به‌قدم این مهارت را یاد بگیریم. نه گفتن یعنی به خودمان احترام بگذاریم، انرژی و زمانمان را حفظ کنیم و روابطی بسازیم که بر پایه صداقت باشد، نه اجبار. وقتی یاد بگیریم گاهی نه بگوییم، در واقع داریم به زندگی‌مان بله می‌گوییم. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 223 بازدید

اعتماد به نفس پایین کودکان می‌تواند به یک چالش بزرگ برای والدین تبدیل شود. این مشکل نه تنها بر عملکرد تحصیلی و اجتماعی کودک تأثیر می‌گذارد، بلکه می‌تواند کیفیت زندگی او را نیز تحت‌الشعاع قرار دهد. کودکانی که اعتماد به نفس پایینی دارند اغلب از امتحان کردن تجربیات جدید می‌ترسند، در برابر شکست مقاومت می‌کنند و به‌راحتی ناامید می‌شوند. علت اعتماد به نفس پایین در کودکان بسیار گسترده بوده و لازم است که از نگاه یک فرد متخصص مورد بررسی قرار بگیرد. منظور از اعتماد به نفس پایین کودکان چیست؟ اعتماد به نفس بخش مهمی از سلامت روان کودک را نشان می‌دهد. این ویژگی بنیادین توانایی کودک را در مواجهه با چالش‌ها، ایجاد روابط سالم و دستیابی به اهدافش تقویت می‌کند. کودکی که به خود باور دارد با انگیزه بیشتری به دنبال دنیای اطراف خود می‌رود، شکست‌ها را به عنوان فرصتی برای رشد می‌بیند و در مقابل فشارهای اجتماعی مقاومت می‌کند. از دیدگاه روان‌شناسی، اعتماد به نفس پایین کودکان ریشه در تعاملات اولیه کودک با والدین، مربیان و همسالان دارد. پیام‌های ضمنی و صریحی که کودک از این افراد دریافت می‌کند به‌تدریج تصویری از خود در ذهن او شکل می‌دهد. اگر این تصویر منفی باشد، کودک به مرور زمان احساس ناتوانی و بی‌ارزشی می‌کند. علائم اعتماد به نفس پایین در کودکان زمانی که به دنبال بررسی علائم اعتماد به نفس پایین در کودکان هستید، باید این نکته را مد نظر قرار دهید که کودکان منحصر به فرد بوده و علائم کمبود اعتماد به نفس در هر کودک متفاوت است. اما توجه داشته باشید که پایین بودن اعتماد به نفس در این سنین موجب می‌شود تا پس از بزرگسالی هم اعتماد به نفس جوانان کاهش پیدا کند؛ پس شناخت نشانه‌ها برای رفع آن ضروری می‌باشد. همان‌طور که می‌دانید اعتماد به نفس کودکان در زندگی آینده آن‌ها نقش مؤثری دارد، پس لازم است با شناسایی نشانه‌های اعتماد به نفس پایین در کودکان اقدام به برطرف کردن این مشکل نمایید. طبقه‌بندی کلی نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین شامل نشانه‌های اجتماعی، نشانه‌های عاطفی، نشانه‌های شناختی، نشانه‌های رفتاری و نشانه‌های فیزیولوژیکی می‌شود. برای درک بهتر علائم اعتماد به نفس پایین در کودکان، به بررسی این علائم با جزئیات بیشتر می‌پردازیم: اجتناب از چالش‌ها و ریسک‌پذیری ترس از قضاوت دیگران ناامیدی سریع خودکم‌بینی و مقایسه منفی با دیگران مشکل در ایجاد و حفظ روابط اجتماعی احساس ناتوانی و درماندگی ترس از شکست انتقادپذیری پایین علائم جسمی ناشی از اضطراب (سردرد، دل‌درد یا مشکلات خواب) رفتارهای جبرانی (پرخاشگری، دروغ‌گویی یا انزوا) دلیل اعتماد به نفس پایین کودکان اعتماد به نفس پایین در کودکان مسئله پیچیده‌ای است که ریشه‌های آن را باید به طور دقیق و کامل پیدا کرد. یافتن ریشه عدم اعتماد به نفس در روند بهبود آن بسیار مؤثر می‌باشد. در بررسی تخصصی برای مشخص شدن علت پایین بودن اعتماد به نفس کودکان درمی‌یابید که کاهش اعتماد به نفس ریشه‌های پیچیده‌ای داشته و اغلب به عوامل متعدد و درهم‌تنیده مرتبط است. این مسئله تنها به کمبود توانایی‌های کودک مربوط نمی‌شود، بلکه تحت تأثیر عوامل محیطی، روانی و اجتماعی نیز قرار دارد و ممکن است انواع اعتماد به نفس در کودک با کاهش مواجه شود. برای درک بهتر این موضوع در ادامه به بررسی چند دلیل اعتماد به نفس پایین کودک می‌پردازیم: مقایسه‌های اجتماعی و احساس ناکافی بودن کودکان در سنین رشد به شدت تحت تأثیر مقایسه با همسالان و افراد دیگر قرار می‌گیرند. این مقایسه‌ها اغلب منجر به احساس ناکافی بودن و کاهش اعتماد به نفس می‌شود. زمانی که کودک خود را با دیگران مقایسه می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که به اندازه کافی خوب نیست، احساس ناامیدی و بی‌ارزشی می‌کند. سبک فرزندپروری نامناسب سبک فرزندپروری والدین نقش بسیار مهمی در شکل‌گیری اعتماد به نفس کودکان ایفا می‌کند. والدینی که بیش از حد سخت‌گیر، انتقادگر یا بی‌تفاوت هستند می‌توانند به طور جدی به اعتماد به نفس کودک آسیب برسانند. همچنین انتظارات غیرواقع‌بینانه‌ای که از کودک دارند یا به طور مداوم او را با دیگران مقایسه می‌کنند می‌تواند در کاهش اعتماد به نفس کودک مؤثر باشد. البته گاهی اوقات والدین به اشتباه سبب اعتماد به نفس کاذب در کودک می‌شوند که این مسئله نیز مخرب است. تجربه شکست شکست‌های مکرر در زمینه‌های مختلف مانند تحصیل، روابط اجتماعی یا فعالیت‌های ورزشی می‌تواند به شدت به اعتماد به نفس کودک آسیب برساند و کودک رفته‌رفته اعتماد به نفس خود را از دست بدهد. عدم حمایت اجتماعی حمایت نشدن کودکان از سمت خانواده، دوستان یا مربیان تأثیر مستقیم در تربیت کودکان با اعتماد به نفس پایین دارد. با حمایت اجتماعی، کودک حس امنیت و ارزشمندی می‌کند و قوی‌تر با مشکلات مواجه می‌شود. مشکلات روانی و جسمی برخی از بیماری‌های روانی مانند اضطراب و افسردگی، اختلال نقص توجه بیش‌فعالی، مشکلات جسمی مزمن و اختلالات یادگیری علت اعتماد به نفس پایین در کودکان هستند. انتظارات غیرواقع‌بینانه زمانی که والدین، مربیان یا جامعه از کودک بیش از حد انتظار داشته باشند، کودک احساس می‌کند که هرگز نمی‌تواند به آن انتظارات برسد و این امر سبب پایین آمدن اعتماد به نفس کودک می‌شود. کمال‌گرایی کودکانی که کمال‌گرا هستند اغلب به خاطر ترس از شکست از تلاش کردن اجتناب می‌کنند. آن‌ها معتقدند که باید در همه کارها کامل باشند و هرگونه اشتباه را نشانه‌ای از ناتوانی خود می‌دانند. تأثیر قصه برای کودکان با اعتماد به نفس پایین قصه‌ها تنها ابزار سرگرمی نیستند، بلکه می‌توانند نقش مهمی در شکل‌گیری شخصیت کودکان و تقویت اعتماد به نفس آن‌ها ایفا کنند. گاهی اوقات با روایت داستان‌های جذاب و آموزنده، کودک با شخصیت‌های مختلف همذات‌پنداری کرده و می‌تواند مهارت‌های اجتماعی را بیاموزد؛ نتیجه نهایی آن افزایش اعتماد به نفس به ساده‌ترین شکل ممکن است. معمولاً داستان‌ها به کودک فرصت می‌دهند تا دنیای اطراف خود را بهتر درک کرده و با موقعیت‌های مختلف آشنا شوند. خواندن داستان‌هایی که در آن‌ها قهرمانان با شجاعت و پشتکار به اهداف خود می‌رسند به کودکان الگوهای مثبتی می‌دهد و به آن‌ها این باور را می‌دهد که آن‌ها نیز می‌توانند بر موانع غلبه کنند. با کمک داستان می‌توانید تفاوت عزت نفس و اعتماد به نفس را هم به کودکان یاد بدهید و مشخص کنید که چه رفتارهایی افزایش عزت نفس و چه رفتارهایی در تقویت اعتماد به نفس مؤثر است. در این بخش به بررسی دلایل تأثیر قصه برای کودکان با اعتماد به نفس پایین با جزئیات می‌پردازیم: همذات‌پنداری با شخصیت‌های الگو و تقلید از آن‌ها کسب مهارت‌های جدید مانند حل مسئله، تصمیم‌گیری و همدلی افزایش خلاقیت و تخیل و نگاه کردن به دنیای اطراف از زوایای مختلف تقویت حس ارزشمندی صرف‌نظر از ویژگی‌های ظاهری یا توانایی‌ها کاهش ترس و اضطراب و روبه‌رو شدن کودکان با ترس‌های مختلف تقویت مهارت‌های اجتماعی با به تصویر کشیدن تعاملات اجتماعی شخصیت‌های داستان در مجموع، قصه‌گویی یکی از مؤثرترین روش‌ها برای افزایش اعتماد به نفس پایین در کودکان است. با انتخاب داستان‌های مناسب و ایجاد فضای دلنشین برای قصه‌گویی می‌توان به کودکان کمک کرد تا به خود باور پیدا کرده و آینده روشن‌تری را برای خود رقم بزنند. درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان اعتماد به نفس در کودکان مسئله جدی است که می‌تواند بر رشد اجتماعی، عاطفی و تحصیلی آن‌ها تأثیر بگذارد. این مشکل که ریشه در عوامل مختلفی از جمله سبک فرزندپروری، مقایسه با دیگران، شکست‌های مکرر و عدم حمایت اجتماعی دارد باید هرچه زودتر درمان شود. والدین به عنوان اولین و مهم‌ترین الگوهای کودکان نقش بسزایی در شکل‌گیری اعتماد به نفس آن‌ها دارند. پس مهم‌ترین روش درمان اعتماد به نفس پایین کودکان تغییر سبک فرزندپروری، نحوه تعامل با کودک و ایجاد محیطی امن و حمایتی است که به طور مستقیم بر اعتماد به نفس کودک تأثیر می‌گذارد. در صورتی که افزایش اعتماد به نفس در مردان رخ می‌دهد، قطعاً پدران با اعتماد به نفس بهتر می‌توانند در روند تربیت کودکان خود مؤثر باشند. به طور کلی می‌توان گفت درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان تلاش مشترک بین والدین، مربیان و متخصصان روان‌شناس است که با همکاری و هماهنگی این افراد می‌توان تا حد زیادی بر این مشکل غلبه کرد. به همین دلیل در ادامه به بررسی نقش هرکدام به صورت کلی می‌پردازیم. نقش والدین در درمان اعتماد به نفس پایین کودکان والدین با فراهم آوردن فضایی امن و حمایتی و تشویق و قدردانی از تلاش‌ها و دستاوردهای کودک تا حد زیادی می‌توانند در این زمینه کمک کنند. همچنین باید از مقایسه کودک با دیگران بپرهیزند و با دادن مسئولیت‌های مناسب به کودک فرصت برای استقلال را ایجاد کنند. نقش مربیان در درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان مربیان باید با ایجاد محیط یادگیری مثبت و تشویق کودکان به مشارکت در فعالیت‌های کلاسی شرایط را برای شکوفا شدن استعدادهای آن‌ها مهیا کنند. همچنین با ارائه بازخوردهای مثبت و سازنده به کودک نقاط قوت آن‌ها را بشناسند. نقش روان‌شناسان در درمان اعتماد به نفس کودکان نقش مهم روان‌شناس تشخیص دقیق مشکل با استفاده از ابزارهای تشخیصی و ریشه‌های اعتماد به نفس پایین است. پس از این مرحله لازم است که چند درمان اعتماد به نفس پایین در کودکان را شروع کند: طراحی برنامه درمانی فردی برای هر کودک متناسب با تشخیص انجام شده آموزش مهارت‌های مقابله‌ای به کودک و والدینش برای مدیریت احساسات و تفکر مثبت استفاده از درمان شناختی رفتاری برای تغییر افکار و باورهای منفی کودک مشاوره خانواده در موارد لازم و ضروری برای آموزش به اعضای خانواده جهت حمایت از کودک اعتماد به نفس در کودکان زیرمبنای سلامت روان و موفقیت آن‌ها در بزرگسالی است که ریشه در نوع برخورد والدین و محیط اطراف دارد. برای تقویت این ویژگی باید به جای تمرکز بر نتایج درخشان، تلاش و پشتکار کودک را تحسین کرد و به او اجازه داد تا با اشتباه کردن درس‌های ارزشمندی بیاموزد. ایجاد یک محیط امن عاطفی که در آن کودک بدون ترس از قضاوت احساس ارزشمندی و استقلال کند کلید اصلی حل این چالش است. در نهایت با پرهیز از مقایسه‌های مخرب و تشویق به پذیرش مسئولیت‌های کوچک می‌توان فرزندی تاب‌آور و خودباور تربیت کرد. نویسنده: سحر یوسفی  

ادامه مطلب