وقتی زنگ ساعت در گوشه اتاق به صدا درآمد، مریم هنوز خواب بود؛ اما صدای مادرش که از حیاط میآمد، آرامآرام او را از خواب بیرون کشید. «مریم جان، بیدار شو، دیر میشود.» مریم چشمهایش را باز کرد، چند ثانیه به سقف اتاق خیره ماند و بعد با عجله از جا برخاست. صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود و هوای سرد از لای پنجره کوچک اتاق به داخل میآمد. چادر مکتبش را برداشت، لباس پوشید و کیف کوچکی را که از شب پیش آماده کرده بود، روی شانه انداخت. مادرش در آشپزخانه چای آماده میکرد و پدرش کنار دروازه نشسته بود و بند بوتهایش را میبست. وقتی پدر دخترش را دید، لبخند زد و پرسید: «امروز هم اول میرسی، دخترم؟» مریم با همان شوق همیشگی جواب داد: «امتحان داریم، پدر. اگر دیر برسم، معلم اجازه نمیدهد.» آن صبح برای مریم چیزی جز یک صبح عادی نبود؛ صبحی شبیه صدها صبح دیگری که با عجله از خانه بیرون شده، از کوچه گذشته و در کنار دختران دیگر به سوی مکتب رفته بود. او آن زمان نمیدانست روزی خواهد رسید که همین کیف، همین لباس و حتی صدای همان زنگ ساعت، برایش به خاطرهای دور تبدیل شود؛ خاطرهای که هر بار به یادش میآورد، احساس میکند بخشی از کودکیاش در همان دروازه مکتب جا مانده است. مریم از کودکی به درس علاقه داشت. خانوادهاش امکانات زیادی نداشتند، اما پدر و مادرش همیشه تلاش کرده بودند او و خواهر کوچکترش فرصت درس خواندن داشته باشند. پدرش کارگر روزمزد بود و درآمدش ثابت نبود؛ بعضی روزها صبح زود از خانه بیرون میرفت و تا شام کار میکرد و بعضی روزها ساعتها کنار سرک یا در بازار منتظر میماند تا کسی برای کاری او را صدا کند. مادرش نیز در خانه برای زنان همسایه لباس میدوخت و با درآمد خیاطی بخشی از هزینههای زندگی را تأمین میکرد. زندگی برای این خانواده آسان نبود، اما پدر همیشه میگفت: «ما شاید نتوانیم برای شما خانه بزرگ یا زندگی راحت بسازیم، اما اگر بتوانیم شما را درس بدهیم، همین برای ما کافی است.» مریم این جمله را بارها شنیده بود و شاید به همین دلیل، درس خواندن برایش تنها یک وظیفه یا تکلیف مکتب نبود؛ او احساس میکرد با هر صفحهای که میخواند، بخشی از زحمت پدر و مادرش را بیپاسخ نمیگذارد. از همان سالهای نخست مکتب میگفت که میخواهد داکتر شود. وقتی کسی از او میپرسید چرا، پاسخ سادهای داشت: «میخواهم مردم را درمان کنم.» شاید آن زمان نمیدانست برای رسیدن به این آرزو باید سالها درس بخواند، امتحان بدهد و پس از فراغت وارد دانشگاه شود، اما برای مریم مهم نبود؛ او فقط آیندهای را تصور میکرد که در آن لباس سفید پوشیده و در یک شفاخانه مشغول کمک به بیماران است. سالهای مکتب برای مریم با تمام دشواریهایش شیرین بود. گاهی پول خرید کتاب اضافی نداشت و مجبور میشد از کتابهای سالهای گذشته خواهر یکی از دوستانش استفاده کند و گاهی نیز به دلیل نبود پول کافی، مدتها منتظر میماند تا پدرش بتواند برایش یک دفتر تازه بخرد. با این حال، هیچکدام از این مشکلات علاقهاش به درس را کم نمیکرد. شبهایی که برق خانه قطع میشد، چراغ کوچک شارژی را کنار کتابش میگذاشت و تا جایی که میتوانست مطالعه میکرد. مادرش چند بار از خواب بیدار میشد و میگفت: «دخترم، چشمهایت خراب میشود، بگذار صبح درس بخوانی.» مریم معمولاً لبخند میزد و جواب میداد: «صبح مکتب دارم، مادر، باید امشب بخوانم.» او از همان سالها یاد گرفته بود اگر میخواهد چیزی به دست بیاورد، باید بیشتر از توانش تلاش کند. وقتی نمره خوبی میگرفت، پدرش خوشحال میشد و گاهی با وجود مشکلات مالی، برایش یک قلم یا دفترچه میخرید. مریم همان چیزهای کوچک را بزرگترین هدیه میدانست. یک بار که در امتحان نمره بسیار خوبی گرفته بود، پدرش هنگام شام گفت: «من میدانم تو یک روز به جایی میرسی.» مریم خندید و گفت: «اگر شما کمکم کنید، حتماً میرسم.» پدر جواب داد: «تا وقتی توان داشته باشم، کمکت میکنم.» آن جمله سالها در ذهن مریم ماند؛ بیآنکه او و پدرش بدانند روزی شرایطی خواهد رسید که تلاش پدر و اراده دختر، هر دو با مانعی روبهرو خواهند شد که عبور از آن آسان نیست. آخرین روزی که مریم به مکتب رفت، هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت. صبح زود بیدار شد، لباس پوشید، کتابهایش را در کیف گذاشت و از خانه بیرون رفت. در مسیر با دوستانش درباره امتحان و برنامههای آینده صحبت کرد. یکی از دوستانش میگفت میخواهد مهندس شود و دیگری آرزو داشت معلم شود. مریم با خنده گفت که روزی داکتر خواهد شد و همهشان را رایگان معاینه خواهد کرد. دختران خندیدند و قرار گذاشتند پس از فراغت نیز با هم در تماس باشند. وقتی مریم وارد صنف شد، معلم درس را آغاز کرد. هیچکس نمیدانست آن روز آخرین باری است که آنان در کنار هم پشت میزهای مکتب مینشینند. چند ساعت بعد، مریم مثل همیشه از مکتب به خانه برگشت، کیفش را در گوشه اتاق گذاشت و لباسش را عوض کرد. آن شب، خبرهایی که درباره ادامه ممنوعیت آموزش دختران منتشر میشد، نگرانی خانواده را بیشتر کرد. مریم ابتدا نمیخواست باور کند. تصور میکرد شاید این وضعیت موقتی باشد و چند روز یا چند هفته بعد همه چیز دوباره به حالت عادی برگردد. به مادرش گفت: «حتماً باز میشود. نمیشود که برای همیشه بسته بماند.» مادر چیزی نگفت و پدر نیز سکوت کرد. مریم آن شب کتابهایش را کنار تخت گذاشت و با این فکر خوابید که فردا دوباره آنها را در کیفش خواهد گذاشت. اما فردا آمد و مریم به مکتب نرفت. روز بعد هم نرفت و هفته بعد نیز دروازه مکتب بسته بود. ابتدا روزها را میشمرد، بعد هفتهها را و سرانجام فهمید ماهها گذشته است. لباس مکتبش همچنان در کمد آویزان بود و کیفش همانطور گوشه اتاق مانده بود. هر بار که چشمش به آن میافتاد، چیزی در دلش سنگین میشد. با این حال، هنوز امیدوار بود. هر خبری را با دقت دنبال میکرد و هر بار که شایعهای درباره بازشدن مکتبها میشنید، قلبش تندتر میزد. چند بار حتی شب قبل از روزی که گفته شده بود ممکن است مکتبها باز شوند، کیفش را آماده کرد؛ دفترها را مرتب کرد، قلمها را تراشید و یونیفورمش را کنار تخت گذاشت. صبح زود بیدار شد، اما دوباره خبر رسید که مکتبها باز نمیشوند. آن روز مریم لباسش را از کنار تخت برداشت و داخل کمد گذاشت. این بار دیگر گریه نکرد؛ فقط مدت زیادی به لباس نگاه کرد و بعد در کمد را بست. از آن پس، صبحهایی که قبلاً با عجله برای رفتن به مکتب آغاز میشد، شکل دیگری پیدا کرد. مریم به مادرش در کارهای خانه کمک میکرد، آب میآورد، اتاقها را مرتب میکرد و گاهی برای خرید از خانه بیرون میرفت، اما ذهنش جای دیگری بود. کتابهایش هنوز در گوشه اتاق بودند و هر بار که از کنارشان عبور میکرد، احساس میکرد کسی از او میپرسد: «پس آیندهات چه شد؟» ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی