هشت نفر؛ یک سفره و نانی که کافی نیست

2 ساعت قبل
زمان مطالعه 4 دقیقه

وقتی صدای شکم کودکان بلندتر از صدای قاشق و بشقاب می‌شود، مادر دیگر نمی‌داند چگونه گرسنگی آنان را پنهان کند.

در خانه‌ای کوچک و خاموش، در یکی از روستاهای اطراف کابل، این صدا برای یک خانواده هشت‌نفره به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده است؛ خانواده‌ای متشکل از پدر و مادر و چهار دختر و دو پسر که هر شب، پیش از خواب، به جای فکر کردن به فردای بهتر، نگران این هستند که آیا صبح چیزی برای خوردن خواهند داشت یا نه.

مادر می‌گوید سخت‌ترین لحظه روز برایش زمانی است که کودکانش دور سفره می‌نشینند و او چیزی برای گذاشتن روی آن ندارد. گاهی چند تکه نان خشک را میان هشت نفر تقسیم می‌کند و برای آن‌که سهم کودکان بیشتر شود، خودش از خوردن صرف‌نظر می‌کند.

وقتی بچه‌ها می‌پرسند: «مادر، تو نمی‌خوری؟» لبخند می‌زند و می‌گوید: «من گرسنه نیستم.»

اما او گرسنه است.

خانه این خانواده ساده است؛ دیوارهای فرسوده، وسایل اندک و آشپزخانه‌ای که در آن، مقدار کمی آرد و روغن باقی مانده است. زندگی در این خانه بیشتر با کمبود معنا می‌شود تا با داشته‌ها.

مادر هر روز پیش از پختن نان، به ظرف آرد نگاه می‌کند و حساب می‌کند اگر امروز این مقدار مصرف شود، برای فردا چه باقی خواهد ماند.

گاهی مجبور می‌شود نان را کوچک‌تر از روز قبل بپزد.

گاهی آب غذا را بیشتر می‌کند تا یک قابلمه کوچک برای هشت نفر کافی باشد.

و گاهی غذایی که باید برای یک خانواده هشت‌نفره باشد، تنها به چند لقمه برای هر نفر تبدیل می‌شود.

پدر خانواده کار ثابت ندارد. صبح‌ها، پیش از آن‌که کودکان از خواب بیدار شوند، از خانه بیرون می‌شود و به امید پیدا کردن کار روزمزدی راهی می‌شود. او نمی‌داند آن روز کاری پیدا خواهد کرد یا نه.

روزهایی که کار پیدا می‌کند، با دستمزدی اندک به خانه برمی‌گردد؛ پولی که حتی پیش از رسیدن به خانه، جای مصرفش مشخص شده است: مقداری آرد، کمی روغن، شاید چند کیلو برنج و اگر چیزی باقی بماند، برای یکی از نیازهای ضروری خانه.

اما روزهایی هم هست که از صبح تا شام در جست‌وجوی کار می‌گردد و دست خالی به خانه برمی‌گردد.

در چنین شب‌هایی، وارد شدن به خانه برای خودش از هر چیز دیگری سخت‌تر است. کودکان به استقبالش می‌آیند و شاید یکی از آنان بپرسد: «پدر، چیزی برای خوردن آوردی؟»

پدر نمی‌داند چه بگوید.

گاهی فقط سرش را پایین می‌اندازد و سکوت می‌کند.

او می‌گوید تحمل گرسنگی خودش برایش آسان‌تر است، اما تحمل نگاه کودکانش دشوار است؛ کودکانی که هنوز آن‌قدر بزرگ نشده‌اند که بفهمند چرا در خانه دیگران سفره پر است، اما در خانه آنان، مادر برای تقسیم یک تکه نان میان چند نفر حساب می‌کند.

چهار دختر خانواده هر کدام آرزوهایی دارند. یکی دوست دارد درس بخواند، دیگری می‌خواهد خیاط شود و دیگری آرزو دارد روزی زندگی متفاوتی داشته باشد. اما فقر باعث شده بسیاری از این آرزوها پیش از آن‌که فرصت جوانه زدن پیدا کنند، در همان ذهن کودکی باقی بمانند.

دختر بزرگ‌تر خانواده بیشتر از همه شرایط خانه را درک می‌کند. وقتی می‌بیند مادر چیزی برای خوردن ندارد، تلاش می‌کند کمتر غذا بخورد تا سهم خواهرها و برادرهای کوچک‌ترش بیشتر شود.

او می‌گوید دیگر مثل گذشته چیزی از پدر و مادرش نمی‌خواهد؛ نه لباس تازه، نه کفش نو و نه خوراکی.

چون می‌داند هر خواسته‌ای که بر زبان بیاورد، ممکن است پدرش را بیشتر شرمنده کند.

پسر کوچک‌تر خانواده اما هنوز کودک است و نمی‌تواند گرسنگی را مانند خواهر بزرگش پنهان کند. وقتی گرسنه می‌شود، به آشپزخانه می‌رود و در ظرف‌ها را نگاه می‌کند؛ شاید چیزی باقی مانده باشد.

اگر چیزی پیدا نکند، نزد مادر می‌رود و می‌پرسد چه زمانی غذا آماده می‌شود.

مادر گاهی به او می‌گوید: «کمی صبر کن.»

اما خودش هم نمی‌داند برای چه چیزی باید صبر کند.

شاید برای پیدا شدن کار پدر.

شاید برای رسیدن کمک یک آشنا.

و شاید فقط برای این‌که چند ساعت دیگر بگذرد.

در این خانه، غذا دیگر تنها غذا نیست؛ موضوعی است که تمام زندگی خانواده را تحت تأثیر قرار داده است. مادر باید تصمیم بگیرد امروز نان بیشتری بپزد یا آرد را برای فردا نگه دارد. پدر باید میان خرید مواد غذایی و پرداخت یکی از هزینه‌های ضروری خانه انتخاب کند. کودکان نیز کم‌کم یاد گرفته‌اند که اگر چیزی روی سفره نیست، نباید زیاد سؤال کنند.

مادر می‌گوید گاهی وقتی کودکانش خواب هستند، کنارشان می‌نشیند و به چهره‌هایشان نگاه می‌کند. از خودش می‌پرسد چرا باید کودکانش چنین زندگی‌ای داشته باشند؛ چرا دخترانش به جای فکر کردن به آینده، نگران لباس و غذا باشند و چرا پسرانش باید از کودکی طعم سختی را بچشند.

بیشترین دردش این است که نمی‌تواند خواسته‌های ساده فرزندانش را برآورده کند؛ خواسته‌هایی که شاید برای یک خانواده دیگر کوچک باشند، اما برای آنان به بزرگ‌ترین آرزوها تبدیل شده‌اند.

یک لباس نو، یک جفت کفش، غذای کافی، یک وعده گوشت، میوه‌ای برای کودکان و حتی یک روز بدون نگرانی از خالی شدن سفره.

پدر خانواده، با وجود خستگی، هر روز دوباره از خانه بیرون می‌شود. می‌گوید اگر امروز کار پیدا نکرده، شاید فردا پیدا کند. اگر امروز نتوانسته برای فرزندانش غذای کافی تهیه کند، شاید فردا وضعیت بهتر شود.

همین امید کوچک است که هر صبح او را از جا بلند می‌کند.

اما فقر به‌آرامی امید را هم خسته می‌کند.

روزها می‌گذرند و خانواده همچنان با همان مشکل روبه‌رو است. گاهی غذایی در خانه هست و گاهی نیست. گاهی پدر کار پیدا می‌کند و گاهی نه. گاهی کودکان می‌خندند و گاهی گرسنگی و نگرانی، سکوت سنگینی بر خانه حاکم می‌کند.

با این همه، مادر هنوز تلاش می‌کند خانه را گرم نگه دارد. اگر غذایی باشد، نخست کودکان را سیر می‌کند. اگر لباس سالمی باقی مانده باشد، آن را به کوچک‌ترها می‌دهد. اگر تنها چند تکه نان در خانه باشد، آن را میان شش کودک تقسیم می‌کند و خودش و همسرش سهم کمتری برمی‌دارند.

او شاید نتواند فقر را از خانه بیرون کند، اما تلاش می‌کند کودکانش کمتر طعم آن را احساس کنند.

شب هنگام، وقتی چراغ خانه کم‌نور است و کودکان یکی‌یکی به خواب می‌روند، پدر و مادر در سکوت کنار هم می‌نشینند. دیگر چیزی برای گفتن ندارند. هر دو می‌دانند که فردا دوباره همان راه تکرار خواهد شد؛ پدر به دنبال کار خواهد رفت و مادر در آشپزخانه به مقدار آرد باقی‌مانده نگاه خواهد کرد.

شش کودک نیز صبح از خواب بیدار خواهند شد و شاید دوباره نخستین پرسش‌شان این باشد:

«امروز برای صبحانه چه داریم؟»

و مادر باز هم تلاش خواهد کرد لبخند بزند.

شاید دردناک‌ترین بخش زندگی این خانواده همین باشد؛ این‌که گرسنگی دیگر یک اتفاق ناگهانی نیست، بلکه به بخشی از زندگی روزمره‌شان تبدیل شده است. آنان دیگر از خالی بودن سفره تعجب نمی‌کنند؛ فقط امیدوارند روز بعد، چیزی برای گذاشتن روی آن پیدا شود.

در یکی از روستاهای اطراف کابل، خانواده‌ای هشت‌نفره شب‌هایش را با چنین امیدی به صبح می‌رساند؛ امیدی کوچک اما سرسخت؛ برای سفره‌ای که روزی پرتر باشد، برای کاری ثابت برای پدر، برای آرامشی که مادر سال‌هاست از آن دور مانده و برای آینده‌ای که در آن هیچ‌کدام از شش کودک مجبور نباشند گرسنگی را به عنوان بخشی از کودکی خود به یاد بیاورند.

نویسنده: سارا کریمی

لینک کوتاه : https://gowharshadmedia.com/?p=32519
اشتراک گذاری

نظرت را بنویس!

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

نظرات
هنوز نظری وجود ندارد