برچسب: کما

3 ساعت قبل - 58 بازدید

گاهی تلخ‌ترین لحظه‌های زندگی زمانی آغاز می‌شوند که انسان در خانه‌ی خودش احساس تنهایی می‌کند؛ جایی که باید پناهگاه و مأمن آرامش او باشد، اما به محیطی برای تحمل ترس، تحقیر و رنج تبدیل می‌شود. برای دختری جوان در شهر هرات، خانه دیگر معنای آشنای امنیت و آرامش را ندارد. او در میان دیوارهایی زندگی می‌کند که به‌جای شنیدن دردهایش، بارها شاهد سکوت او در برابر رفتارهای آزاردهنده‌ی اعضای خانواده بوده‌اند. این دختر که روزگاری با امیدهای فراوان به آینده نگاه می‌کرد، اکنون با مجموعه‌ای از مشکلات خانوادگی، فشارهای روحی و محرومیت از آموزش روبه‌رو است. او در خانه‌ی برادرش زندگی می‌کند؛ جایی که انتظار داشت در آن احساس امنیت کند و برای آینده‌ی خود برنامه بریزد، اما به گفته‌ی خودش، رفتارهای نامناسب زن برادر و برخی دیگر از اعضای خانواده، زندگی را برایش دشوار ساخته است. او می‌گوید در بسیاری از روزها ناگزیر بوده است رفتارهایی را تحمل کند که از نظر روحی برایش آزاردهنده بوده‌اند. برخوردهای سرد، بی‌اعتنایی، تحقیر و بدرفتاری باعث شده‌اند احساس کند در خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند، جایگاه و ارزش چندانی ندارد. گاهی حتی برای بیان ساده‌ترین خواسته‌هایش نیز با نگرانی روبه‌رو بوده و ترجیح داده است سکوت کند تا مبادا اختلاف‌ها و تنش‌های خانوادگی بیشتر شوند. تحمل چنین شرایطی برای او آسان نبوده است. وقتی انسان در بیرون از خانه با مشکلی روبه‌رو می‌شود، دست‌کم امیدوار است هنگام بازگشت به خانه، کسی را داشته باشد که به حرف‌هایش گوش بدهد و آرامش ازدست‌رفته‌اش را به او بازگرداند؛ اما این دختر حتی در محیط خانه نیز از چنین آرامشی برخوردار نبوده است. او نه‌تنها با مشکلات روزمره‌ی زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کرد، بلکه احساس می‌کرد کسی دردهایش را جدی نمی‌گیرد و برای رهایی از وضعیت دشواری که در آن گرفتار شده است، راه روشنی پیش رویش ندارد. فشارهای روحی و مشکلات خانوادگی به‌تدریج بر وضعیت روانی او تأثیر گذاشتند. روزهایی که باید با امید و انگیزه سپری می‌شدند، برایش به روزهایی سرشار از نگرانی و ناامیدی تبدیل شدند. او بارها با شرایطی روبه‌رو شد که احساس می‌کرد صدایش در میان اعضای خانواده شنیده نمی‌شود و کسی حاضر نیست بدون سرزنش و قضاوت به حرف‌هایش گوش بدهد. سرانجام، شدت این فشارها او را به نقطه‌ای بحرانی رساند؛ جایی که اقدام به خودکشی کرد. او با نوشیدن مواد زهری به زندگی خود پایان دادن را تلاش کرد و وضعیت صحی‌اش به‌اندازه‌ای وخیم شد که برای چندین روز در حالت کما قرار گرفت. در آن روزها، وضعیت او بسیار بحرانی بود و نگرانی‌های جدی درباره‌ی زنده ماندنش وجود داشت. چندین روز بیهوشی، خانواده و اطرافیانش را در شرایط دشواری قرار داد تا این‌که سرانجام، پس از سپری کردن آن روزهای سخت، دوباره به هوش آمد. اما بازگشت او به زندگی به معنای پایان دردها و مشکلاتش نبود. اگرچه از آن وضعیت خطرناک نجات یافت، شرایطی که پیش از آن بر زندگی‌اش سایه انداخته بود، همچنان ادامه داشت. او دوباره با واقعیت زندگی در محیطی روبه‌رو شد که در آن احساس آرامش و حمایت کافی نمی‌کرد. برای دختری که یک بار تا مرز از دست دادن زندگی پیش رفته بود، بازگشت به همان شرایط می‌توانست فشارهای روحی بیشتری به همراه داشته باشد. در کنار مشکلات خانوادگی و رفتارهای آزاردهنده، محرومیت از تحصیل نیز یکی دیگر از زخم‌های عمیق زندگی این دختر است. او دانشجوی سال دوم دانشگاه بود و مانند بسیاری از دختران جوان افغانستان، برای رسیدن به آرزوهایش تلاش می‌کرد. رفتن به دانشگاه برای او تنها به معنای حضور در صنف‌های درسی و کسب نمره نبود؛ بلکه فرصتی بود تا دانش و مهارت بیشتری بیاموزد، آینده‌ی شغلی خود را بسازد و روزی بتواند مستقلانه زندگی کند. او برای ادامه‌ی تحصیل برنامه داشت و امیدوار بود پس از تکمیل دانشگاه، شغل مناسبی پیدا کند و بخشی از مسئولیت‌های زندگی‌اش را خودش به دوش بگیرد. اما با تحولات سیاسی افغانستان و بازگشت طالبان به قدرت، درهای دانشگاه به روی دختران بسته شد و او نیز مانند هزاران دختر دیگر از ادامه‌ی آموزش بازماند. ترک دانشگاه برای او تنها متوقف شدن درس‌ها نبود، بلکه به معنای ازدست دادن بخشی از امیدهایی بود که برای آینده‌ی خود ساخته بود. او در حالی از ادامه‌ی تحصیل محروم شد که هنوز دو سال نخست دانشگاه را با امید و انگیزه سپری می‌کرد و می‌خواست مسیر علمی خود را ادامه دهد. اکنون کتاب‌ها و درس‌هایی که زمانی بخش مهمی از برنامه‌ی روزانه‌اش بودند، دیگر جایگاه گذشته را در زندگی او ندارند. شاید اگر دانشگاه‌ها به روی دختران بسته نمی‌شدند، او می‌توانست با ادامه‌ی تحصیل، بخش بیشتری از توان و انرژی خود را صرف ساختن آینده‌اش کند و برای رسیدن به استقلال تلاش کند. اما اکنون نه‌تنها از این فرصت محروم شده، بلکه در محیط زندگی خود نیز با مشکلاتی روبه‌رو است که توان روحی‌اش را تحت تأثیر قرار داده‌اند. برای او، روزهای بدون دانشگاه و زندگی در خانه‌ای که در آن احساس امنیت نمی‌کند، به چرخه‌ای تکراری و فرساینده تبدیل شده است. صبح‌ها با همان شرایط دشوار آغاز می‌شوند و روزها بدون آن‌که چشم‌انداز روشنی از تغییر وضعیت وجود داشته باشد، سپری می‌شوند. گاهی خاطرات روزهایی که دانشجو بود و برای آینده‌اش برنامه‌ریزی می‌کرد، در ذهنش زنده می‌شوند؛ روزهایی که تصور می‌کرد با تلاش و درس خواندن می‌تواند مسیر متفاوتی برای زندگی خود بسازد. او اکنون بیش از هر زمان دیگری به حمایت و همدلی نیاز دارد. نیاز دارد کسی بدون سرزنش به حرف‌هایش گوش بدهد، شرایطش را درک کند و به او نشان دهد که هنوز فرصت‌هایی برای ادامه‌ی زندگی و ساختن آینده وجود دارد. برخورد خشونت‌آمیز، بی‌اعتنایی و سرزنش کردن افرادی که با چنین فشارهای روحی روبه‌رو هستند، نه‌تنها مشکلی را حل نمی‌کند، بلکه می‌تواند رنج و آسیب روانی آنان را عمیق‌تر سازد. داستان این دختر از هرات تنها روایت یک فرد نیست، بلکه بازتاب بخشی از دشواری‌هایی است که برخی دختران و زنان در افغانستان با آن روبه‌رو هستند؛ دخترانی که در کنار محرومیت از آموزش و فرصت‌های اجتماعی، گاهی در محیط خانواده نیز از حمایت و امنیت لازم برخوردار نیستند. برای شماری از آنان، مشکلات خانوادگی با محدودیت‌های اجتماعی و نبود فرصت‌های مستقلانه برای زندگی همراه شده و راه رهایی از شرایط دشوار را پیچیده‌تر ساخته است. او یک بار در نتیجه‌ی فشارهای روحی تا مرز از دست دادن زندگی پیش رفت، اما اکنون بیش از هر چیز به فرصتی نیاز دارد تا زندگی خود را دوباره آغاز کند. نجات او نباید تنها به بهبود وضعیت جسمی‌اش محدود بماند؛ بلکه لازم است با حمایت روانی، مراقبت‌های صحی، دور نگه داشتن او از خشونت و فراهم کردن محیطی امن همراه باشد. زنده ماندن پس از یک تجربه‌ی تلخ، پایان مسیر بهبودی نیست؛ بلکه آغاز مرحله‌ای است که در آن فرد به توجه، درک، حمایت و فرصت دوباره نیاز دارد. این دختر هنوز آرزوی ادامه‌ی تحصیل دارد. هنوز می‌خواهد روزی دوباره به دانشگاه برگردد، کتاب‌هایش را باز کند و برای آینده‌ای که زمانی در ذهن خود تصور می‌کرد، تلاش کند. او نمی‌خواهد تمام زندگی‌اش در خاطره‌ی روزهای تلخ و رفتارهای آزاردهنده‌ی دیگران خلاصه شود. هنوز بخشی از وجودش به فردایی بهتر امید دارد؛ فردایی که در آن بتواند برای خودش تصمیم بگیرد و مسیر زندگی‌اش را با اراده و انتخاب خود بسازد. شاید بزرگ‌ترین خواسته‌ی او در این روزها بسیار ساده باشد: زندگی در محیطی که در آن از تحقیر و خشونت خبری نباشد، کسی صدایش را بشنود و بتواند بدون ترس برای آینده‌ی خود تصمیم بگیرد. او از مرگ نجات یافته است، اما برای آن‌که دوباره به زندگی امیدوار شود، به چیزی فراتر از زنده ماندن نیاز دارد؛ به امنیت، محبت، احترام، حمایت و فرصتی برای ادامه دادن. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب