در یکی از کوچههای فرعی و خاکآلود دشتبرچی کابل، جایی که دیوارهای خانهها هنوز نشانههای سالها انفجار، دود و فقر را بر خود داشتند، قهوهخانهی کوچکی وجود داشت که از دور چندان متفاوت به نظر نمیرسید. تابلوی کوچکی با رنگ آبی کمرنگ بالای دروازه آویزان بود و روی آن نوشته شده بود: «خانهی روشنایی». بسیاری از رهگذران بدون توجه از کنارش میگذشتند؛ مردانی که با عجله برای یافتن کار روزانه راهی سرکهای مزدوری میشدند، زنانی که بقچههای نان خشک در دست داشتند و کودکانی که در میان خاک و دود بازی میکردند. اما پشت همان دروازهی ساده، دنیای کوچکی پنهان بود که بوی قهوه، چای سبز و کتابهای کهنه در آن با امید و اندوه درهم آمیخته بود. صاحب آن قهوهخانه، دختری بود به نام مروه؛ دختری بیستوسه ساله با چادری سیاه، چشمانی خسته و صدایی آرام که بیشتر شبیه آدمهایی بود که مدت زیادی درد را در سکوت حمل کردهاند. مروه روزگاری دانشجوی رشتهی جامعهشناسی در یکی از دانشگاههای خصوصی کابل بود؛ دختری که تمام رؤیاهایش را میان کتابها، صنفهای درسی و آرزوهای سادهی یک زندگی معمولی جستجو میکرد. او در خانوادهای متوسط و سنتی بزرگ شده بود. پدرش کارمند بازنشستهی یکی از ادارههای دولتی بود و سالها عمرش را پشت میزهای خاکخوردهی اداره سپری کرده بود. مردی آرام با موهای سفید و دستانی که از سختی زندگی ترک برداشته بود. مادرش زن خانهداری بود که بیشتر عمرش را میان آشپزخانه، خیاطی لباسهای کودکان و نگرانی برای آیندهی فرزندانش گذرانده بود. خانوادهی مروه از آن خانوادههایی بودند که با هزار سختی، اما با غرور، دخترشان را به دانشگاه فرستادند؛ چیزی که در بسیاری از خانوادههای اطرافشان هنوز هم آسان پذیرفته نمیشد. روز قبولی مروه در دانشگاه، پدرش تا نیمههای شب بیدار مانده بود. او آن شب برای همسایهها شیرینی برده و با افتخار گفته بود: «دخترم دانشگاه قبول شده.» در صدایش چیزی شبیه امید وجود داشت؛ امیدی که سالها زیر فشار جنگ، فقر و ناامنی خاموش شده بود. مروه عاشق درس خواندن بود. از کودکی کتاب دوست داشت. وقتی همسنوسالهایش در کوچه بازی میکردند، او کنار پنجره مینشست و کتابهای کهنهای را که از بازار لیلامی خریده بود، میخواند. بیشتر از همه، به سرنوشت زنان علاقه داشت. وقتی وارد دانشگاه شد، رشتهی جامعهشناسی را با اشتیاق انتخاب کرد، چون میخواست بفهمد چرا زندگی زنان در افغانستان همیشه اینقدر دشوار است؛ چرا دختران بسیاری پیش از آنکه رؤیاهایشان را بشناسند، مجبور به ازدواج میشوند؛ چرا بعضی زنان حتی اجازه ندارند صدای خود را بلند کنند. در صنف درسی، همیشه در ردیف اول مینشست. استادانش میگفتند مروه بیش از آنکه فقط یک دانشجو باشد، کسی است که درد جامعه را درک میکند. او ساعتها دربارهی فقر، مهاجرت، خشونت خانوادگی و محرومیت زنان مطالعه میکرد و در دفترچهای کوچک یادداشت مینوشت. یکی از آرزوهایش این بود که روزی پژوهشگری شود که دربارهی زندگی زنان افغان کتاب بنویسد. اما همهچیز ناگهان تغییر کرد. آن روز صبح، کابل حال و هوای عجیبی داشت. هوا ابری بود و باد سردی در کوچهها میپیچید. مروه طبق عادت هر روز کتابهایش را در بکس گذاشت. مادرش برایش نان و چای آماده کرد و هنگام بیرون رفتن، آرام گفت: «زود برگرد دخترم.» وقتی به نزدیکی دانشگاه رسید، ازدحام غیرعادی دختران را دید. همه حیران و ساکت بودند. بعضی گریه میکردند، بعضی به تلفنهایشان خیره شده بودند. دروازهی دانشگاه بسته بود و چند مرد مسلح آنجا ایستاده بودند. یکی از کارمندان دانشگاه با صدای پایین گفت: «تا اطلاع بعدی، دخترها اجازهی آمدن ندارند.» برای لحظهای، مروه احساس کرد صدای اطرافش قطع شده است. انگار تمام شهر ناگهان در سکوت فرو رفت. او فقط به دروازهی بسته نگاه میکرد؛ همان دروازهای که هزاران بار با امید از آن گذشته بود. آن شب، خانهشان غرق سکوت بود. پدرش چیزی نمیگفت و فقط رادیوی کوچکش را خاموش و روشن میکرد. مادرش چند بار خواست دلداریاش بدهد، اما خودش نیز گریه میکرد. مروه تا نیمههای شب بیدار ماند. کتابهایش را روی زمین چیده بود و یکییکی ورق میزد. روی یکی از صفحهها نوشته بود: «جامعهای که زنانش را خاموش کند، خودش نیز خاموش خواهد شد.» ماههای بعد، زندگی مروه رنگ دیگری گرفت. کابل هر روز غمگینتر میشد. بسیاری از دخترانی که همراه او درس میخواندند، خانهنشین شدند. بعضیها افسرده شدند، بعضی به اجبار نامزد شدند و بعضی حتی کتابهایشان را جمع کردند تا کمتر درد بکشند. مروه اما نمیتوانست از کتاب فاصله بگیرد. هر صبح زود بیدار میشد، اتاقش را جارو میکرد، چای دم میکرد و چند ساعت مطالعه میکرد؛ انگار هنوز دانشجو بود. اما در دلش، ترس سنگینی وجود داشت. او میترسید که آرامآرام امیدش را از دست بدهد. گاهی عصرها، پشت پنجرهی اتاقش میایستاد و به کوچه نگاه میکرد. دختران همسایه یکییکی کمتر دیده میشدند. بعضی خانوادهها دیگر اجازه نمیدادند دخترانشان حتی برای خرید نان از خانه بیرون شوند. سکوت عجیبی روی زندگی مردم افتاده بود؛ سکوتی که از صدای انفجار هم سنگینتر به نظر میرسید. مروه احساس میکرد شهر، آرامآرام زنانش را میبلعد؛ زنانی که روزی با کتاب و قلم در جادههای کابل رفتوآمد میکردند و حالا پشت پنجرهها پنهان شده بودند. با این حال، او هنوز دفترچهی یادداشتش را کنار نگذاشته بود. هر شب چیزهایی مینوشت؛ دربارهی دخترانی که رؤیاهایشان ناتمام مانده بود، دربارهی مادرانی که با نگرانی به آیندهی فرزندانشان نگاه میکردند و دربارهی شهری که امید را آهسته از دست میداد. گاهی با خودش فکر میکرد شاید هیچکس این نوشتهها را نخواند، اما باز هم مینوشت؛ چون احساس میکرد اگر ننویسد، بخشی از وجودش خاموش خواهد شد. برادرش حامد، سالها پیش به آلمان مهاجرت کرده بود. او در یکی از رستورانتهای برلین کار میکرد و هر ماه بخشی از درآمدش را برای خانواده میفرستاد. حامد وقتی صدای غمگین خواهرش را از پشت تلفن شنید، برای لحظهای خاموش ماند. بعد گفت: «اگر دانشگاه را از تو گرفتند، نگذار روحت را هم بگیرند.» چند هفته بعد، حامد مقداری پول فرستاد و پیشنهاد داد که مروه کاری را آغاز کند؛ جایی که دختران بتوانند جمع شوند، کتاب بخوانند و احساس زنده بودن کنند. پیدا کردن مکان آسان نبود. بیشتر صاحبخانهها حاضر نبودند دکانشان را به دختران بدهند. بعضیها با تمسخر میگفتند: «قهوهخانه برای دختر؟ اینجا اروپا نیست.» بعضی دیگر از دردسر میترسیدند. اما سرانجام، در یکی از کوچههای دشتبرچی، دکان کوچکی پیدا شد؛ جایی تاریک با دیوارهای ترکخورده و پنجرهای شکسته. مروه وقتی برای اولین بار آنجا را دید، نمیدانست باید خوشحال باشد یا ناامید. اما همان شب، وقتی با مادرش دربارهاش حرف زد، مادرش آرام گفت: «هر روشنایی از یک جای کوچک شروع میشود.» آنها با کمترین امکانات دکان را آماده کردند. پدرش خودش دیوارها را رنگ کرد. مادرش پردههای ساده دوخت. حامد از آلمان چند قفسهی کتاب و دستگاه قهوه فرستاد. مروه نیز کتابهای شخصیاش را آورد؛ کتابهایی دربارهی جامعه، تاریخ، ادبیات و زنان. وقتی قهوهخانه باز شد، در روزهای اول مشتری زیادی نداشت. بعضی فقط از سر کنجکاوی میآمدند. بعضی با تردید نگاه میکردند و زود میرفتند. اما کمکم دخترانی که مثل مروه از درس مانده بودند، آنجا را پیدا کردند. لیلا، دانشجوی طب، یکی از اولین کسانی بود که آمد. پدرش رانندهی تکسی بود و با هزار قرض او را به دانشگاه فرستاده بود. حالا لیلا بیشتر روزها در خانه گریه میکرد تا اینکه راهش به قهوهخانه افتاد. بعد سارا آمد؛ دختری که حقوق میخواند و آرزو داشت وکیل شود. مهتاب نیز به آنها پیوست؛ دختری آرام که میخواست خبرنگار شود، اما حالا در خانه قالینبافی میکرد. این چهار دختر کمکم قهوهخانه را به پناهگاهی کوچک تبدیل کردند. صبحها زود میآمدند، چای آماده میکردند، کتابها را مرتب میساختند و تا شب آنجا میماندند. گاهی دختران نوجوان برای مطالعه میآمدند. بعضی آهسته میپرسیدند: «میتوانیم اینجا کتاب بخوانیم؟» و مروه همیشه لبخند میزد و میگفت: «اینجا برای همین ساخته شده.» روی یکی از دیوارها، با خط درشت نوشته شده بود: «هیچ تاریکی ابدی نیست.» زمستان که رسید، اوضاع سختتر شد. برق بیشتر شبها قطع میشد. بخاری کوچک بهسختی اتاق را گرم میکرد. قیمت آرد و روغن بالا رفت و کرایهی دکان عقب افتاد. گاهی فقط دو یا سه مشتری میآمدند. بعضی شبها مروه تا خانه پیاده میرفت تا پول کرایهی موتر را صرف خرید چای و شکر کند. اما با وجود همهی سختیها، قهوهخانه هنوز زنده بود. بعضی عصرها، دختران دور یک میز جمع میشدند و کتاب میخواندند. گاهی دربارهی آینده حرف میزدند؛ آیندهای که مبهم و دور به نظر میرسید. یک شب، مهتاب با صدای لرزان گفت: «اگر این وضعیت ده سال ادامه پیدا کند چی؟» سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. صدای باد از پنجرهی نیمهشکسته میآمد. مروه برای لحظهای چیزی نگفت. بعد آرام پاسخ داد: «حتی اگر ده سال هم طول بکشد، ما نباید ذهنمان را خاموش کنیم. روزی این محدودیت تمام میشود. تاریخ همیشه تغییر کرده.» بعد از آن شب، دختران تصمیم گرفتند هر هفته یکی از کتابهایی را که دوست داشتند، برای دیگران معرفی کنند. گاهی شعر میخواندند، گاهی دربارهی زندگی زنان نویسنده حرف میزدند و گاهی فقط از ترسها و آرزوهایشان میگفتند. همان گفتوگوهای ساده، به آنها احساس زنده بودن میداد. قهوهخانه دیگر فقط جایی برای نوشیدن چای نبود؛ شبیه پناهگاهی شده بود که در آن، آدمها میتوانستند بدون ترس از خاموش شدن رؤیاهایشان حرف بزنند. گاهی خبرنگاران خارجی به قهوهخانه میآمدند. از دختران عکس میگرفتند و دربارهی زندگیشان میپرسیدند. اما بعد از رفتن آنها، همهچیز دوباره به همان سکوت و نگرانی همیشگی برمیگشت. با این حال، «خانهی روشنایی» کمکم میان دختران کابل شناخته شد. بعضیها کتاب هدیه میآوردند. بعضی دختران مخفیانه زبان انگلیسی درس میدادند. گاهی حتی مادران نیز میآمدند و گوشهای مینشستند؛ زنانی که خودشان هرگز فرصت درس خواندن نداشتند، اما حالا میخواستند دخترانشان امیدشان را از دست ندهند. یک روز دختر نوجوانی وارد قهوهخانه شد و با خجالت گفت: «خواهر، من میخواهم داکتر شوم… فکر میکنید هنوز ممکن است؟» مروه برای لحظهای به چشمان او نگاه کرد؛ چشمانی که هنوز پر از رؤیا بود. بعد لبخند تلخی زد و گفت: «تا وقتی آرزو داری، هنوز ممکن است.» آن شب، وقتی قهوهخانه بسته شد و همه رفتند، مروه کنار پنجره ایستاد. بیرون، کابل در تاریکی و دود فرو رفته بود. صدای دور موترها و سگهای ولگرد میآمد. او به آسمان نگاه کرد و برای لحظهای، روزهای دانشگاه را به یاد آورد؛ روزهایی که با بکس پر از کتاب از خانه بیرون میشد و فکر میکرد آینده روشن است. او فهمیده بود که بعضی جنگها با اسلحه نیستند؛ بعضی جنگها در سکوت اتفاق میافتند، در دل آدمهایی که هر روز میان ناامیدی و امید دستوپا میزنند. «خانهی روشنایی» شاید قهوهخانهی کوچکی در یکی از کوچههای فراموششدهی کابل بود، اما برای دخترانی که به آنجا میآمدند، معنایی بزرگتر داشت. آنجا جایی بود که هنوز میشد رؤیا دید، هنوز میشد کتاب خواند و هنوز میشد باور کرد که تاریکی، آخرین سرنوشت این شهر نیست. اشک آرام از چشمانش پایین آمد، اما لبخند کوچکی بر لب داشت. زیرا حالا فهمیده بود که امید همیشه در جاهای بزرگ زنده نمیماند. گاهی امید در یک قهوهخانهی کوچک، میان بوی چای و کتاب، در دل چند دختر خسته اما مقاوم نفس میکشد. و مروه هنوز هر صبح، پیش از طلوع آفتاب، دروازهی «خانهی روشنایی» را باز میکرد؛ با این باور که روزی دختران افغانستان دوباره به دانشگاه برخواهند گشت، دوباره در صنفهای درسی خواهند نشست و هیچ دختری مجبور نخواهد شد رؤیاهایش را پشت دروازههای بسته جا بگذارد. نویسنده: سارا کریمی