روزهایی بود که مریم آرزو میکرد کاش برای چند ساعت هم که شده، هیچکس از او چیزی نخواهد؛ نه صاحبخانه کرایهاش را مطالبه کند، نه مادرش برای خرید دوا نگران باشد، نه خواهرانش از نیازهای مکتب سخن بگویند و نه کسی از او بپرسد که فردا چگونه زندگی خواهند کرد. دلش میخواست صبحی از خواب برخیزد و مانند دختران همسنوسالش، بدون آنکه سنگینی بار مسئولیت را بر شانههایش احساس کند، به آینده بیندیشد. اما در زندگی او، حتی آرزو کردن نیز گاهی به کاری دشوار تبدیل میشد؛ زیرا هر آرزو، پیش از آنکه در ذهنش شکل بگیرد، با پرسشی تلخ روبهرو میشد: هزینه آن را از کجا فراهم خواهد کرد؟ مریم بیستوسه سال داشت و در یکی از محلههای کمدرآمد کابل، همراه مادر و دو خواهر کوچکترش زندگی میکرد. پدرش چند سال پیش، پس از یک دوره بیماری، درگذشته بود و از آن زمان، زندگی خانوادهشان دگرگون شده بود. مادرش با خیاطی در خانه میکوشید بخشی از هزینههای روزانه را تأمین کند، اما درآمد اندک و نامنظم او برای پرداخت کرایه خانه، خرید مواد غذایی، تهیه دوا و برآورده ساختن نیازهای آموزشی دو دخترش کافی نبود. مریم پس از فراغت از مکتب امیدوار بود تحصیلاتش را ادامه دهد و شغلی پیدا کند که درآمد آن بتواند وضعیت زندگی خانوادهاش را بهبود ببخشد؛ اما مشکلات اقتصادی او را زودتر از آنچه انتظار داشت، وارد دنیای دشوار کار و مسئولیت کرده بود. صبحهای مریم با صدای زنگ ساعت آغاز نمیشد؛ او معمولاً پیش از آنکه خانههای همسایهها روشن شوند، از خواب بیدار بود. نخست به کارهای خانه رسیدگی میکرد، سپس لباس میپوشید و وسایل مورد نیازش را برمیداشت تا راهی کارگاه کوچک خیاطی در شهر شود. در مسیر راه، گاهی به دخترانی نگاه میکرد که با کتابچههایشان به سوی مکتب میرفتند یا با دوستان خود درباره درس و امتحان صحبت میکردند. مریم نیز زمانی چنین روزهایی داشت؛ روزهایی که نگرانی اصلیاش نمره امتحان و انتخاب رشته تحصیلی بود، نه پیدا کردن پول برای خرید نان و پرداخت کرایه خانه. او بارها با خود اندیشیده بود که زندگی چگونه میتواند در چند سال، انسان را تا این اندازه از آرزوهایش دور سازد. زمانی تصور میکرد پس از فراغت از مکتب، فرصتهای زیادی پیش رویش قرار خواهند گرفت؛ اما وقتی برای پیدا کردن کار به فروشگاهها و دفترهای خصوصی مراجعه کرد، با موانع گوناگونی روبهرو شد. بعضی کارفرمایان از او تجربه کاری میخواستند، برخی معاش اندکی پیشنهاد میکردند و در چند مورد نیز وعده استخدام به او داده شد، اما هیچیک به نتیجه نرسید. سرانجام، از طریق یکی از آشنایان در یک کارگاه خیاطی مشغول کار شد؛ جایی که ساعتهای طولانی کار میکرد، اما درآمدش هنوز نمیتوانست تمام نیازهای خانواده را برآورده سازد. مریم از کار کردن گریزان نبود. او میدانست که برای تأمین زندگی باید تلاش کند و از اینکه میتوانست با دستان خودش پولی به دست بیاورد، احساس رضایت داشت. آنچه خستهاش میساخت، فاصله میان زحمتی بود که میکشید و نتیجهای که به دست میآورد. گاهی تمام روز پشت ماشین خیاطی مینشست، چندین لباس را تکمیل میکرد و با دستانی خسته به خانه برمیگشت؛ اما پس از پرداخت هزینه رفتوآمد و خرید مواد غذایی، تقریباً چیزی برایش باقی نمیماند. بعضی ماهها نیز صاحب کارگاه به دلیل کاهش سفارشها، معاش کارگران را با تأخیر میپرداخت و مریم ناچار میشد از صاحبخانه مهلت بیشتری بخواهد. در خانه، مادرش میکوشید نگرانیهای خود را از فرزندانش پنهان کند، اما مریم بهخوبی میفهمید که او نیز شبها با فکر هزینههای فردا بیدار میماند. گاهی مادرش میگفت که سفارشهای خیاطی در خانه کمتر شده و مشتریان دیگر مانند گذشته لباس سفارش نمیدهند. در چنین روزهایی، مریم میکوشید کار بیشتری پیدا کند. از همسایهها سفارش میگرفت، لباسهای کهنه را ترمیم میکرد و هیچ فرصتی را که میتوانست درآمد اندکی برای خانواده فراهم کند، از دست نمیداد. با وجود تمام این تلاشها، مریم هنوز نمیتوانست برای آینده خود برنامه روشنی داشته باشد. او میخواست مهارتهای تازه بیاموزد، کار با کمپیوتر را یاد بگیرد و روزی در یک اداره یا شرکت مشغول کار شود؛ اما اشتراک در دورههای آموزشی به پول نیاز داشت و پس از ساعتهای طولانی کار، زمان و انرژی چندانی برایش باقی نمیماند. گاهی وقتی از کنار یک مرکز آموزشی میگذشت، به اعلان دورههای حرفهای چشم میدوخت و با خود میگفت که اگر شرایط زندگیاش اندکی بهتر میبود، شاید میتوانست یکی از این دورهها را بگذراند و شغل مناسبتری پیدا کند. این فکر همزمان که در دلش امید میکاشت، به او یادآوری میکرد که فقر چگونه میتواند حتی فرصت آموختن را از انسان بگیرد. با این همه، بزرگترین نگرانی مریم خودش نبود؛ دو خواهر کوچکترش بودند که هنوز فرصت داشتند مسیر متفاوتی را در زندگی انتخاب کنند. او نمیخواست آنان نیز به دلیل مشکلات اقتصادی از آموزش و فرصتهای پیشرفت محروم شوند. هرگاه خواهرانش به کتابچه، قلم یا لباس تازه نیاز پیدا میکردند، مریم میکوشید هر طور شده آن را تهیه کند. گاهی برای این کار از خرید وسایل مورد نیاز خودش صرفنظر میکرد و گاهی پولی را که برای روزهای دشوار کنار گذاشته بود، مصرف میکرد. او میدانست که نمیتواند همه مشکلات خانواده را یکباره حل کند، اما امیدوار بود دستکم بتواند آینده خواهرانش را بهتر از امروز خود بسازد. یک روز، وقتی مادرش به دلیل بیماری نتوانست به کارهای روزمره رسیدگی کند، مریم مجبور شد برای خرید دوا و پرداخت هزینه مراجعه به داکتر، بخشی از پول کرایه خانه را مصرف کند. تمام روز در کارگاه به این فکر میکرد که چگونه این کمبود را جبران خواهد کرد. پس از پایان کار، به چند آشنا زنگ زد تا شاید بتواند سفارش اضافی بگیرد، اما هیچکس کار فوری نداشت. آن شب، وقتی به خانه برگشت، مادرش از او پرسید که آیا توانسته است پولی پیدا کند. مریم پاسخ روشنی نداشت. تنها گفت که تلاش میکند در روزهای آینده مقداری از پول را فراهم سازد. او نمیخواست مادرش را بیشتر نگران کند؛ به همین دلیل، پس از خوردن غذای سادهای که در خانه آماده شده بود، دوباره پشت ماشین خیاطی نشست. خواهرانش در گوشه اتاق مشغول انجام تکالیف مکتب بودند و مادرش با نگرانی به دختر بزرگش نگاه میکرد. صدای ماشین خیاطی در سکوت خانه میپیچید و مریم، میان دوختن لباس و فکر کردن به هزینههای فردا، بار دیگر با واقعیتی روبهرو میشد که هر روز بخشی از توانش را میگرفت. او میدانست که فردا نیز باید صبح زود از خانه بیرون شود و روز دیگری را با همان مسئولیتها آغاز کند؛ با این حال، در دل آرزو داشت روزی برسد که خانوادهاش برای خرید دوا یا تهیه مواد غذایی، مجبور نباشد ساعتها نگران پول بماند. آرزوی دیگر مریم این بود که روزی کارگاه کوچکی برای خودش داشته باشد. او میخواست در آن کارگاه، علاوه بر تأمین درآمد خانوادهاش، برای چند زن دیگر نیز فرصت کار فراهم کند؛ زنانی که شاید مانند خودش، به دلیل فقر یا مسئولیتهای خانوادگی نتوانسته بودند شغل مناسبی پیدا کنند. در تصورش، آن کارگاه تنها جایی برای دوختن لباس نبود؛ فرصتی بود برای آنکه چند زن بتوانند با تکیه بر مهارت و تلاش خود، بخشی از مشکلات زندگیشان را حل کنند و با امید بیشتری به آینده بنگرند. تصور چنین روزی به مریم انگیزه میداد تا با وجود خستگی، به کار ادامه دهد. او میدانست که رسیدن به این هدف آسان نیست، اما نمیخواست تمام زندگیاش تنها به تلاش برای تأمین نیازهای روزانه محدود بماند. زندگی مریم بازتاب بخشی از واقعیت دشوار زنان جوان در افغانستان است؛ زنانی که برای یافتن کار مناسب، تأمین نیازهای خانواده و ساختن آیندهای بهتر تلاش میکنند، اما با فرصتهای محدود اقتصادی و موانع اجتماعی روبهرو هستند. برای بسیاری از آنان، کار کردن تنها راه رسیدن به استقلال نیست، بلکه ضرورتی برای ادامه زندگی خانواده است. آنان گاهی ناچار میشوند آرزوهای شخصی خود را به تعویق بیندازند تا بتوانند نیازهای دیگر اعضای خانواده را تأمین کنند. در چنین شرایطی، فقر تنها سفره خانواده را کوچکتر نمیسازد؛ گاهی فرصت آموزش، رشد فردی و انتخاب آزادانه مسیر زندگی را نیز محدود میکند. مریم هنوز هم هر صبح از خانه بیرون میشود و به کارگاه میرود. هنوز هم وقتی معاشش را دریافت میکند، پیش از هر چیز به کرایه خانه، غذای خانواده و نیازهای خواهرانش میاندیشد. او نمیداند چه زمانی شرایط زندگیاش بهتر خواهد شد، اما نمیخواهد امیدش را از دست بدهد. خواستهاش زندگی تجملی نیست؛ او تنها میخواهد کار کند، درآمد کافی داشته باشد، مهارتهای تازه بیاموزد و بتواند بدون نگرانی دائمی از فردا، برای زندگی خود تصمیم بگیرد. شاید برای بسیاری، این خواستهها ساده به نظر برسند؛ اما برای دختری که هر روز میان مسئولیتهای خانوادگی، درآمد اندک و آرزوهای نیمهتمام گرفتار است، رسیدن به همین خواستههای ساده میتواند به رؤیایی دور تبدیل شود. مریم همچنان تلاش میکند تا روزی مجبور نباشد میان نیازهای ضروری خانواده یکی را بر دیگری ترجیح دهد؛ روزی که بتواند بدون ترس از کمبود پول، برای درمان مادرش اقدام کند، نیازهای خواهرانش را برآورده سازد و بخشی از درآمدش را برای آینده خود کنار بگذارد. او هنوز در همان کارگاه کوچک کار میکند و هنوز بسیاری از آرزوهایش در انتظار فرصتی مناسب ماندهاند؛ اما در دلش تصویری از زندگی دیگری دارد، زندگیای که در آن تلاش کردن تنها برای زنده ماندن نباشد، بلکه راهی برای پیشرفت و ساختن آیندهای بهتر شود. شاید روزی مریم بتواند درهای کارگاه خودش را بگشاید و به زنانی که مانند او در میان فقر و مسئولیت گرفتارند، فرصت تازهای بدهد. تا آن روز، او با دستان خسته و امیدی که هنوز خاموش نشده است، به دوختن ادامه میدهد؛ به این امید که فردا، برخلاف بسیاری از روزهای گذشته، تنها تکرار نگرانیهای امروز نباشد. نویسنده: سارا کریمی