وقتی پدر خانواده برای آخرین بار دروازه خانهشان را در کابل بست، هیچکدام از چهار فرزندش نمیدانستند سفری که از آن شب آغاز میشود، قرار است به یکی از سختترین تجربههای زندگیشان تبدیل شود. مادر، کوچکترین فرزند را در آغوش گرفته بود و دو کودک دیگر در کنارش ایستاده بودند. فرزند بزرگتر آرامتر از همه به نظر میرسید، اما از چهرهاش میشد فهمید که او نیز مانند پدر و مادرش نمیدانست در روزهای آینده چه چیزی انتظارشان را میکشد. این خانواده ششنفری تصمیم گرفته بود کابل را ترک کند و برای رسیدن به ایران، راهی مسیری شود که از نیمروز و سپس پاکستان میگذشت؛ مسیری که میدانستند قانونی نیست و خطرهای زیادی در انتظارشان است، اما در آن روزها تصور میکردند شاید همین راه بتواند آینده بهتری برای فرزندانشان فراهم کند. پدر خانواده مدتها بود به رفتن فکر میکرد. پیدا کردن کار برایش دشوار شده بود و درآمدی که به دست میآورد، پاسخگوی نیازهای یک خانواده ششنفری نبود. کرایه خانه، هزینه غذا، لباس و دیگر مخارج زندگی، هر ماه فشار بیشتری بر او وارد میکرد. سرانجام، پس از گفتوگوهای فراوان با همسرش، تصمیم گرفتند راه مهاجرت را انتخاب کنند؛ تصمیمی سخت که بیش از آنکه از روی میل باشد، از فشار شرایط زندگی سرچشمه میگرفت. حرکت خانواده از کابل آغاز شد. با وسایل بسیار اندکی راه افتادند. بخش زیادی از وسایل خانه را فروخته یا کنار گذاشته بودند تا هزینه سفر را فراهم کنند. مادر لباسهای کودکان را در یک بکس کوچک جمع کرده بود و چند تکه لباس دیگر را نیز در یک خریطه گذاشته بود. پدر بیشتر از هر چیز مراقب پولی بود که برای ادامه مسیر همراه داشت؛ پولی که قرار بود هم هزینه راه و هم بخشی از روزهای نخست زندگی در ایران را تأمین کند. سفر از کابل به سمت نیمروز طولانی و خستهکننده بود. کودکان که تصور میکردند خیلی زود به مقصد خواهند رسید، بارها از پدر میپرسیدند: «کی به ایران میرسیم؟» پدر هر بار پاسخ مشابهی میداد: «کمی دیگر مانده.» اما خودش نمیدانست واقعاً چقدر دیگر از این راه باقی مانده است. وقتی خانواده به نیمروز رسید، تازه بخش دشوارتر سفر آغاز شد. قرار بود از مسیر پاکستان خود را به ایران برسانند. آنها همراه گروهی دیگر حرکت کردند و از همان ابتدا به خانواده گفته شد که باید بسیار محتاط باشند. مادر بعدها تعریف میکرد که در آن روزها، بیش از آنکه به مقصد فکر کند، نگران چهار فرزندش بود. هر صدای ناآشنا، هر توقف ناگهانی و هر بار تغییر مسیر، نگرانی تازهای در دلش ایجاد میکرد. کودکان نیز کمکم متوجه شده بودند که این سفر شبیه سفرهای معمولی نیست. نمیتوانستند آزادانه بازی کنند یا بلند صحبت کنند. گاهی مجبور بودند ساعتها در سکوت منتظر بمانند و گاهی نیز در مسیرهای دشوار پیاده حرکت کنند. کوچکترین فرزند خانواده چند بار از شدت خستگی گریه کرد و مادر مجبور شد او را برای مدت طولانی در آغوش بگیرد. عبور از مسیر پاکستان برای این خانواده به یکی از تلخترین بخشهای سفر تبدیل شد. بارها مجبور شدند در شرایط دشوار منتظر بمانند و برای ادامه مسیر از راههای فرعی استفاده کنند. پدر میگفت در آن لحظات تنها چیزی که در ذهنش میگذشت، این بود که مبادا اتفاقی برای یکی از فرزندانش رخ دهد. یک شب، خانواده ساعتها در جایی منتظر ماند. هوا سرد بود و کودکان خسته و گرسنه بودند. غذایی که همراه داشتند، بسیار کم بود. مادر تلاش میکرد سهم کودکان را نگه دارد و خودش کمتر غذا بخورد. پدر نیز ترجیح میداد چیزی نخورد تا نان و غذای موجود برای فرزندان باقی بماند. یکی از کودکان با صدایی خسته از مادر پرسید: «مادر، کی میرسیم؟» مادر پاسخی نداشت. فقط او را محکم در آغوش گرفت و گفت: «خواب کن، وقتی بیدار شدی، شاید رسیده باشیم.» اما صبح که کودک چشمهایش را باز کرد، هنوز در مسیر بودند. سفر از پاکستان به سوی ایران نیز آسان نبود. خانواده در حالی حرکت میکرد که هیچکس نمیتوانست با اطمینان بگوید چه زمانی به مقصد خواهند رسید. گاهی مجبور بودند مسافت زیادی را با موتر طی کنند و در بخشهایی نیز پیاده راه بروند. پدر چند بار مجبور شد یکی از کودکان را حمل کند. خودش خسته بود، پاهایش توان زیادی نداشت و مسیر نیز دشوار بود؛ اما هرگاه میدید فرزندش دیگر توان راه رفتن ندارد، او را روی دوش میگرفت و به راه ادامه میداد. مادر نیز کوچکترین فرزند را تقریباً در بیشتر مسیر در آغوش داشت. دستهایش از حمل کودک درد گرفته بود و پاهایش از پیادهروی طولانی توان نداشت، اما شکایت نمیکرد. بعدها میگفت در آن سفر فرصت فکر کردن به خستگی خودش را نداشت؛ تمام فکرش این بود که چهار فرزندش سالم به مقصد برسند. در بخشی از مسیر، ترس از بازداشت نیز بر نگرانی خانواده اضافه شد. پدر هر بار که صدای موتر یا مأموران را میشنید، فرزندانش را به سکوت دعوت میکرد. برای خانوادهای که چهار کودک همراه خود داشت، پنهان ماندن و حرکت در شرایط نامطمئن، بسیار دشوارتر از آن چیزی بود که پیش از سفر تصور کرده بودند. سرانجام، پس از روزها سرگردانی و تحمل سختی، خانواده توانست خود را به ایران برساند. وقتی پدر فهمید که از بخش خطرناک مسیر عبور کردهاند، برای چند لحظه چیزی نگفت. فقط به فرزندانش نگاه کرد. کودکان خسته بودند و مادر نیز توان زیادی برای صحبت نداشت. رسیدن به ایران برای آنها پایان مشکلات نبود، اما دستکم یکی از بزرگترین ترسهای سفر، یعنی عبور از آن مسیر دشوار، پشت سر گذاشته شده بود. اما خانواده در ایران نیز با واقعیت دیگری روبهرو شد. آنها خانهای آماده نداشتند و کار مشخصی برای پدر فراهم نبود. پولی که همراه آورده بودند، به دلیل هزینههای مسیر بسیار کم شده بود. پدر مجبور شد از همان روزهای نخست به دنبال کار بگردد. هر کاری که پیدا میشد، برایش قابل قبول بود؛ زیرا همسر و چهار فرزندش به درآمد او وابسته بودند. مادر میگوید سختترین قسمت ماجرا این بود که آنها با تصور زندگی بهتر به ایران آمده بودند، اما پس از رسیدن، هنوز نمیدانستند فردایشان چگونه خواهد بود. او میگوید: «ما فکر میکردیم وقتی از راه عبور کنیم، دیگر همه چیز تمام میشود؛ اما تازه آنجا فهمیدیم که رسیدن یک چیز است و زندگی کردن چیز دیگر.» چهار فرزند خانواده هنوز خاطرات آن مسیر را به یاد دارند. برای آنها، ایران فقط کشوری نیست که خانواده در آن به دنبال کار و زندگی است؛ ایران با خاطرات شبهای طولانی، گرسنگی، خستگی، ترس و آغوش مادر گره خورده است. پدر میگوید اگر فرصت دیگری برای تصمیمگیری داشت، شاید پیش از انتخاب این مسیر بیشتر فکر میکرد؛ اما آن روزها فشار زندگی به اندازهای زیاد شده بود که حتی تصمیم گرفتن نیز برایش آسان نبود. او میگوید هیچ پدری دوست ندارد فرزندانش چنین سفری را تجربه کنند؛ اما وقتی خانوادهای در برابر مشکلات اقتصادی و نبود چشماندازی روشن برای آینده قرار میگیرد، گاهی خطرهایی را میپذیرد که در شرایط عادی هرگز قبول نمیکرد. اکنون این خانواده ششنفری در ایران زندگی میکند؛ خانوادهای که از کابل حرکت کرد، از مسیر نیمروز گذشت، از پاکستان عبور کرد و پس از تحمل روزها ترس، گرسنگی و خستگی، خود را به ایران رساند. اما پشت این سفر، فقط داستان مهاجرت یک خانواده نیست؛ داستان پدری است که برای تأمین زندگی فرزندانش راهی جاده شد، مادری که در تمام مسیر چهار کودک را زیر نگاه و مراقبت خود داشت و چهار فرزندی که بدون آنکه در انتخاب این سفر نقشی داشته باشند، سختی راهی را تحمل کردند که بزرگترهای خانواده به امید ساختن آیندهای بهتر برای آنان انتخاب کرده بودند. پدر هنوز هم وقتی درباره آن روزها صحبت میکند، به چهار فرزندش نگاه میکند و میگوید: «ما برای خودمان نیامدیم. برای بچهها آمدیم. فقط میخواستیم زندگیشان از زندگی ما بهتر باشد.» و شاید تلخترین بخش این داستان همین باشد؛ اینکه راه رسیدن به یک زندگی بهتر، خودش به یکی از سختترین فصلهای زندگی این خانواده تبدیل شد. نویسنده: سارا کریمی