برچسب: ترسیدن

3 ساعت قبل - 9 بازدید

نه گفتن در ظاهر کاری ساده است؛ یک کلمه کوتاه که می‌تواند مرز ما را با دیگران مشخص کند. اما در عمل، برای بسیاری از ما گفتن «نه» یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. خیلی وقت‌ها خودمان را در موقعیت‌هایی می‌بینیم که با وجود خستگی، نداشتن زمان، نداشتن علاقه یا حتی آسیب دیدن، باز هم موافقت می‌کنیم. بعد از آن، احساس ناراحتی، عصبانیت از خود یا فرسودگی سراغمان می‌آید و با خود می‌گوییم: «کاش نه گفته بودم». اما چرا این «کاش» این‌قدر تکرار می‌شود؟ چرا نه گفتن تا این اندازه ترسناک است؟ ریشه ترس از نه گفتن اغلب به دوران کودکی و شیوه تربیت ما برمی‌گردد. بسیاری از ما در خانواده‌ها و فرهنگ‌هایی بزرگ شده‌ایم که کودک «خوب» کسی بوده که حرف‌شنو، مطیع و سازگار است. کودکی که مخالفت نمی‌کند، خواسته‌هایش را عقب می‌اندازد و دیگران را راضی نگه می‌دارد، تشویق می‌شود. در مقابل، کودکی که نه می‌گوید، اعتراض می‌کند یا خواسته‌ای متفاوت دارد، ممکن است با برچسب‌هایی مثل لجباز، خودخواه یا بی‌ادب روبه‌رو شود. این تجربه‌ها به‌تدریج در ذهن ما این باور را شکل می‌دهد که برای دوست‌داشتنی بودن باید دیگران را راضی نگه داریم، حتی به قیمت نادیده گرفتن خودمان. یکی دیگر از دلایل مهم ترس از نه گفتن، ترس از طرد شدن است. انسان موجودی اجتماعی است و نیاز عمیقی به تعلق داشتن و پذیرفته شدن دارد. مغز ما طوری طراحی شده که طرد اجتماعی را به‌عنوان یک تهدید جدی تجربه می‌کند. وقتی می‌خواهیم به کسی نه بگوییم، در ناخودآگاهمان این ترس فعال می‌شود که شاید رابطه‌مان آسیب ببیند، طرف مقابل ناراحت شود، ما را دوست نداشته باشد یا کنار بگذارد. به‌ویژه در روابط نزدیک، مثل خانواده، دوستی یا محیط کار، این ترس می‌تواند بسیار قوی باشد. گاهی ترجیح می‌دهیم خودمان اذیت شویم تا مبادا دیگری ناراحت شود. عزت نفس پایین هم نقش پررنگی در این موضوع دارد. افرادی که ارزش خود را وابسته به تأیید دیگران می‌دانند، بیشتر از نه گفتن می‌ترسند. برای این افراد، موافقت کردن راهی است برای حفظ تصویر خوب از خودشان. آن‌ها ممکن است فکر کنند اگر نه بگویند، آدم بدی به نظر می‌رسند یا ارزششان کمتر می‌شود. در واقع، نه گفتن برایشان مساوی است با خودخواه بودن، در حالی که این یک باور اشتباه است. این افراد اغلب مرزهای شخصی ضعیفی دارند و نمی‌دانند تا کجا مسئول احساسات و خواسته‌های دیگران هستند. از سوی دیگر، فرهنگ نیز تأثیر زیادی دارد. در بسیاری از جوامع، از جمله جامعه ما، فداکاری، از خودگذشتگی و کوتاه آمدن ارزش محسوب می‌شود. به‌خصوص از برخی نقش‌ها، مثل زنان یا فرزندان، انتظار می‌رود که بیشتر سازگار باشند و کمتر مخالفت کنند. این فشارهای فرهنگی باعث می‌شود نه گفتن با احساس گناه همراه شود. انگار اگر نه بگوییم، داریم قانونی نانوشته را می‌شکنیم و همین احساس گناه ما را وادار به عقب‌نشینی می‌کند. ترس از تعارض هم عامل مهم دیگری است. نه گفتن ممکن است به بحث، دلخوری یا تنش منجر شود و بسیاری از ما از تعارض می‌ترسیم. شاید در گذشته تجربه‌های ناخوشایندی از دعوا یا اختلاف داشته‌ایم و یاد گرفته‌ایم که برای حفظ آرامش ظاهری، خواسته‌های خودمان را قورت بدهیم. اما این آرامش ظاهری معمولاً به قیمت نارضایتی درونی به دست می‌آید. احساساتی مثل خشم فروخورده، دلخوری و فرسودگی به‌تدریج جمع می‌شوند و حتی ممکن است به شکل اضطراب یا افسردگی بروز کنند. نکته مهم این است که نه گفتن به معنای بی‌احترامی یا قطع رابطه نیست. در واقع، نه گفتن سالم می‌تواند به روابط شفاف‌تر و صادقانه‌تر کمک کند. وقتی ما همیشه بله می‌گوییم، دیگران تصویر واقعی از توان، علاقه و مرزهای ما ندارند. اما وقتی با احترام و صداقت نه می‌گوییم، به دیگران فرصت می‌دهیم ما را همان‌طور که هستیم بشناسند. این کار البته نیاز به تمرین دارد، چون مغز ما به الگوهای قدیمی عادت کرده است. یاد گرفتن نه گفتن در اصل بخشی از بلوغ روانی است؛ یعنی پذیرفتن این واقعیت که نمی‌توانیم همه را راضی نگه داریم و مسئول احساسات همه نیستیم. هر کسی مسئول مدیریت احساسات خودش است. اگر کسی از نه گفتن ما ناراحت می‌شود، این لزوماً به این معنا نیست که ما کار اشتباهی کرده‌ایم. گاهی ناراحتی دیگران نتیجه برخورد با یک مرز جدید است، مرزی که قبلاً وجود نداشته یا دیده نشده است. در نهایت، ترس از نه گفتن ترسی انسانی و قابل فهم است، اما قابل تغییر هم هست. با آگاه شدن از ریشه‌های این ترس، توجه به نیازها و احساسات خودمان و تمرین تدریجی نه گفتن در موقعیت‌های کوچک، می‌توانیم قدم‌به‌قدم این مهارت را یاد بگیریم. نه گفتن یعنی به خودمان احترام بگذاریم، انرژی و زمانمان را حفظ کنیم و روابطی بسازیم که بر پایه صداقت باشد، نه اجبار. وقتی یاد بگیریم گاهی نه بگوییم، در واقع داریم به زندگی‌مان بله می‌گوییم. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب