گاهی زندگی یک دختر با صدای آرام ورق خوردن یک دفتر آغاز میشود، اما با صدای بسته شدن یک دروازه برای همیشه تغییر میکند. آن صبحی که داستان مینا شروع شد، هیچچیز در ظاهر متفاوت نبود. آفتاب تازه از پشت کوههای خاکستری کابل بالا آمده بود و نور کمرنگش روی دیوارهای گلی خانهها مینشست. کوچهی باریک محله هنوز نیمهخواب بود؛ تنها صدای دور موترهایی که از سرک اصلی عبور میکردند و صدای جاروی زنی که خاک کوچه را جمع میکرد شنیده میشد. اما در یکی از خانههای کوچک همان کوچه، دختری شانزدهساله کنار چراغ کمنور نشسته بود و دفترش را ورق میزد؛ دفتری که هنوز بوی تازهی کاغذ میداد و پر از خطهای مرتب و رؤیاهای نوشتهنشده بود. مینا با انگشتانش آرام روی صفحهی دفتر کشید. آن صفحه هنوز نیمهخالی بود. شب قبل تصمیم گرفته بود امروز در آن بنویسد که میخواهد در آینده چه شود. معلمشان در صنف گفته بود: «هرکدامتان بنویسید که در آینده چه آرزویی دارید.» برای خیلی از شاگردان شاید این فقط یک تکلیف ساده بود، اما برای مینا چیزی بیشتر از یک تکلیف بود؛ این صفحه برای او نقشهی زندگیاش بود. او همیشه میگفت میخواهد داکتر شود. نه فقط برای اینکه لباس سفید بپوشد یا در شفاخانه کار کند، بلکه برای اینکه مادرش دیگر مجبور نباشد برای هر درد کوچکی به کلینیکهای دور و گران برود. مادرش بارها گفته بود که وقتی مینا داکتر شود، اولین مریضش خودش خواهد بود. هر بار که این حرف را میگفت، لبخند میزد، اما در نگاهش امیدی واقعی دیده میشد؛ امیدی که در خانهی فقیرانهی آنها مثل یک چراغ کوچک میسوخت. خانهی مینا در یکی از محلههای سادهی غرب کابل قرار داشت. خانهای که دو اتاق کوچک داشت، با دیوارهای گلی و سقفی که در زمستانها گاهی چکه میکرد. حیاط خانه بزرگ نبود، اما در گوشهاش یک درخت زردآلو قدیمی ایستاده بود که در بهار شکوفه میداد و در تابستان سایهی خنکی ایجاد میکرد. مینا بیشتر وقتهایش را زیر همان درخت درس میخواند. وقتی کتابهایش را باز میکرد و باد آرام شاخهها را تکان میداد، احساس میکرد دنیا بزرگتر از کوچههای خاکی محله است. آن صبح، مادرش در آشپزخانهی کوچک خانه مشغول پختن نان بود. بوی نان تازه در خانه پیچیده بود. پدرش هنوز خواب بود؛ او کارگر ساختمانی بود و اغلب شبها خسته و دیر به خانه میآمد. زندگیشان ساده و پر از سختی بود، اما در آن خانه یک چیز همیشه وجود داشت: باور به آیندهی مینا. مادرش همیشه میگفت: «دخترم، اگر درس بخوانی، زندگیات مثل ما نمیشود.» این جمله بارها در گوش مینا تکرار شده بود. شاید به همین دلیل بود که او درس خواندن را فقط یک وظیفه نمیدانست؛ برایش مثل راهی بود برای عبور از تنگنای زندگی. وقتی آماده شد، بکس مکتبش را برداشت. بکس آبیرنگی که چند سال پیش پدرش از بازار خریده بود. بندهایش کمی کهنه شده بود، اما هنوز محکم بود. داخل آن کتابهای ریاضی، کیمیا، زیستشناسی و چند دفتر مرتب قرار داشت. مینا همیشه دفترهایش را با دقت نگه میداشت؛ حتی گوشهی صفحاتشان تا نمیشد. او از خانه بیرون آمد. هوای صبح خنک بود و آفتاب تازه کوچه را روشن کرده بود. چند دختر دیگر هم از خانههایشان بیرون آمده بودند. آنها همیشه با هم تا مکتب میرفتند. راهشان طولانی نبود، اما همان مسیر کوتاه برایشان پر از حرف و خنده بود. دربارهی امتحانها، دربارهی معلمان سختگیر، و دربارهی آیندهای که در ذهنشان ساخته بودند. اما آن روز، چیزی در فضا متفاوت بود. دخترها کمتر حرف میزدند. بعضی آهسته با هم نجوا میکردند. مینا وقتی به چهرههایشان نگاه کرد، نگرانی را در چشمهایشان دید. یکی از دخترها آهسته گفت: «میگویند امروز شاید اجازه ندهند دخترها داخل شوند.» مینا ابتدا فکر کرد این هم یکی از همان شایعاتی است که گاهی در شهر میپیچد و بعد فراموش میشود. اما وقتی به دروازهی مکتب رسیدند، همه چیز روشن شد. دروازه بسته بود. دخترها پشت آن ایستاده بودند. بعضی هنوز امیدوار بودند که شاید لحظهای بعد باز شود. بعضی آرام گریه میکردند. بعضی در سکوت فقط به دروازه نگاه میکردند؛ انگار میخواستند باور کنند که این فقط یک اشتباه است. مینا چند قدم جلو رفت. دستش را روی دروازهی فلزی گذاشت. فلز سرد بود. آن لحظه احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت؛ چیزی شبیه شکستن یک رویا. او به یاد آورد که شب قبل چقدر با شوق دفترش را باز کرده بود تا دربارهی آیندهاش بنویسد. اما حالا آیندهای که تصور میکرد، ناگهان دور و مبهم شده بود. وقتی به خانه برگشت، قدمهایش سنگین بود. بکس هنوز روی شانهاش بود، اما انگار دیگر معنایی نداشت. مادرش وقتی چهرهی او را دید، فهمید که اتفاقی افتاده است. «چی شد دخترم؟» مینا آرام گفت: «مکتب بسته است… برای ما.» مادرش لحظهای سکوت کرد. نگاهش به زمین افتاد. هیچکدام چیزی نگفتند. در آن سکوت کوتاه، هزاران حرف ناگفته وجود داشت. روزها گذشت. در ابتدا مینا هنوز هر صبح بیدار میشد و بکسش را نگاه میکرد، انگار انتظار داشت که دوباره به مکتب برگردد. اما کمکم فهمید که زندگیاش وارد فصل تازهای شده است؛ فصلی که در آن کلاس درس، زنگ تفریح و صدای معلم دیگر وجود نداشت. او بیشتر وقتش را در خانه میگذراند. به مادرش در کارهای خانه کمک میکرد، ظرف میشست، حیاط را جارو میکرد و گاهی لباس میدوخت. اما در دلش همیشه خلأیی وجود داشت؛ خلأیی که هیچ کاری نمیتوانست پر کند. گاهی بعدازظهرها زیر درخت زردآلو مینشست و کتابهایش را باز میکرد. صفحات کتاب هنوز همان بودند، اما احساسش نسبت به آنها تغییر کرده بود. قبلاً هر صفحه برایش قدمی به سوی آینده بود؛ حالا بیشتر شبیه یادگاری از گذشته شده بود. دوستانش هم کمکم از او دور شدند. بعضی خانوادههایشان تصمیم گرفتند آنها را زودتر شوهر بدهند. بعضی به ولایتهای دیگر رفتند. بعضی فقط در خانه ماندند، بیبرنامه و بیآینده. اما مینا هنوز شبها کتاب میخواند. وقتی همه خواب بودند، چراغ کوچک را روشن میکرد و آرام درس میخواند. نه برای امتحان، نه برای نمره؛ فقط برای اینکه احساس کند هنوز بخشی از خودش زنده است. یک روز دختر کوچکی از همسایهها به خانهشان آمد و گفت: «خواهر مینا، میتوانی به من خواندن یاد بدهی؟» آن لحظه چیزی در دل مینا روشن شد. از آن روز، چند دختر کوچک عصرها به خانهشان میآمدند. روی قالین کهنه در حیاط مینشستند و مینا برایشان الفبا و حساب یاد میداد. وقتی آنها با صدای بلند حروف را تکرار میکردند، مینا احساس میکرد دوباره در صنف مکتب است. اما در دلش هنوز غمی عمیق باقی بود؛ غمی که هر بار با دیدن بکس مکتبش در گوشهی اتاق زنده میشد. شبها گاهی به پشتبام میرفت. از آنجا چراغهای شهر دیده میشد. کابل در شب آرام به نظر میرسید، اما او میدانست در دل این شهر هزاران دختر مثل او زندگی میکنند؛ دخترانی که دفترهایشان نیمهباز مانده است. او به آسمان نگاه میکرد و با خود فکر میکرد: «آیا روزی دوباره به مکتب برمیگردم؟» پاسخی نداشت. اما هنوز هر شب دفترش را باز میکرد؛ همان دفتری که صفحهی اولش نیمهخالی مانده بود. گاهی به آن صفحه نگاه میکرد و فکر میکرد روزی شاید دوباره بتواند در آن بنویسد: «آرزویم این است که داکتر شوم.» و شاید آن روز، دفترش دیگر نیمهباز نماند. نویسنده: سارا کریمی