برادر کوچکترش هنوز دلیل ترک مکتب را بهدرستی نمیفهمید. یک روز وقتی دختر خسته از کار به خانه برگشت، برادرش کتابچهاش را جلو او گذاشت و گفت: «خواهر، این را برایم بخوان.» دختر با وجود خستگی کنار او نشست، کتابچه را گرفت و شروع به خواندن کرد. کودک چند لحظه به صورت خواهرش نگاه کرد و بعد پرسید: «تو چرا دیگر مکتب نمیروی؟» دختر لبخند زد و گفت: «فعلاً کار دارم.» کودک که هنوز معنای سنگین این جمله را نمیدانست، دوباره پرسید: «پس کی دوباره میروی؟» این بار دختر جوابی نداشت. به چشمان برادرش نگاه کرد و سکوت کرد؛ شاید نمیخواست بگوید که خودش نیز دیگر نمیداند پاسخ این سؤال چیست. برای کودک، رفتن به مکتب چیزی طبیعی بود؛ صبح لباس پوشیدن، کتابچه را برداشتن و رفتن به صنف. اما برای خواهرش، مکتب حالا به آرزویی تبدیل شده بود که هر روز باید آن را با نیازهای خانه مقایسه میکرد. شبها، وقتی کودکان خواب میشوند و خانه در سکوت فرو میرود، دختر گاهی کتابهای قدیمیاش را از گوشه اتاق بیرون میآورد. روی جلد بعضی از آنها هنوز نام خودش نوشته شده است و همین نام، خاطرات روزهایی را زنده میکند که بزرگترین دغدغهاش امتحان و تکلیف مکتب بود. دست روی جلد کتاب میکشد، چند صفحه را ورق میزند و برای چند دقیقه خودش را دوباره در همان صنف تصور میکند؛ میان دخترانی که آهسته با هم صحبت میکنند، معلمی که درس میدهد و تختهای که پر از نوشته است. شاید برای چند لحظه فراموش کند که فردا باید دوباره لباس کار بپوشد، اما این خیال زیاد دوام نمیآورد. صدای سرفه پدر، گریه آرام یکی از کودکان یا فکر کار فردا او را دوباره به واقعیت برمیگرداند. کتاب را آرام میبندد و کنار میگذارد، زیرا میداند صبح باید زودتر از همه بیدار شود. مادرش بیش از همه میفهمد که دختر چه چیزی را از دست داده است. گاهی هنگام مرتب کردن لباسهای خانه، لباس مکتب دختر را میبیند که مدتهاست پوشیده نشده است. آن را از صندوق بیرون میآورد، گردوغبارش را میتکاند و دوباره در جای خود میگذارد. هیچوقت نمیگوید «کاش میتوانستی دوباره مکتب بروی»، چون میداند این جمله ممکن است زخمی را که دختر تلاش میکند پنهان کند، تازه کند. فقط گاهی هنگام خواب دست بر سر دخترش میکشد و میگوید: «خدا خودش راهی پیدا کند.» دختر چشمهایش را میبندد و چیزی نمیگوید؛ شاید هر دو میدانند که در آن خانه، وقتی راههای دیگر یکی پس از دیگری بسته شدهاند، دعا تنها چیزی است که هنوز میتوانند بدون پرداخت پول به آن پناه ببرند. پدر اما بیشتر از همه خودش را سرزنش میکند. او هیچوقت نمیخواست دخترش کار شاقه انجام دهد و همیشه تصور میکرد روزی دخترش با لباس مرتب و مدرک تحصیلی از خانه بیرون خواهد رفت و کاری پیدا خواهد کرد که هم برای خودش آینده بسازد و هم بتواند به خانواده کمک کند. حالا همان دختر در کنار او کار میکند و بخشی از هزینههای خانه را به دوش میکشد. گاهی هنگام شمارش پول روزانه، پدر سهم دخترش را نگاه میکند و آهسته میگوید: «این پول حق تو نبود.» دختر اما پاسخ میدهد: «پدر، فعلاً مهم این است که بچهها چیزی برای خوردن داشته باشند.» پدر دیگر حرفی نمیزند و نگاهش را از دختر میدزدد، چون میداند دخترش در شرایطی قرار گرفته که به جای آنکه از پدرش برای ساختن آینده خودش حمایت بخواهد، مجبور شده است برای ادامه زندگی امروز خانواده به کمک او بیاید. با این همه، دختر هنوز امیدش را کاملاً از دست نداده است. گاهی به مادرش میگوید اگر مکاتب باز شوند، دوباره درس خواهد خواند؛ حتی اگر مجبور باشد بعد از کار، شبها درس بخواند و خستگی را تحمل کند. میگوید نمیخواهد کتابهایش برای همیشه در گوشه خانه خاک بخورند و نمیخواهد سالهای زندگیاش فقط با کار و نگرانی از هزینههای خانه تعریف شود. او میخواهد چیزی را که از او گرفته شده، دوباره پس بگیرد. اما خودش نیز میداند که هر روز کار کردن، خستگی، فشار اقتصادی و مسئولیت خانواده فاصله او را با آن آرزو بیشتر میکند. وقتی دستمزدش را میگیرد، دیگر نخست به این فکر نمیکند که چه کتابی بخرد یا برای درسهایش چه وسیلهای لازم دارد؛ ذهنش پیش از هر چیز به نان خانه، کرایه، نیازهای خواهر و برادرانش و هزینههای احتمالی درمان میرود. آرزوهای خودش همیشه جایی در انتهای این فهرست قرار میگیرند؛ فهرستی که هر روز با نیاز تازهای طولانیتر میشود. او هنوز همان دختر مکتبی است که روزی میخواست آینده متفاوتی داشته باشد، اما زندگی مجبورش کرده است پیش از آنکه جوانیاش را تجربه کند، طعم مسئولیت یک خانواده را بچشد. خواهر و دو برادر کوچکش هرگاه چیزی میخواهند، نخست به او نگاه میکنند، چون میدانند خواهر بزرگترشان شاید بتواند آن را فراهم کند. برای آنها، او فقط خواهر نیست؛ کسی است که گاهی پول نان، لباس یا نیازهای کوچکشان را تأمین میکند. آنها اما هنوز نمیدانند پشت لبخندهای خواهرشان، دختری ایستاده که خودش سالهاست منتظر یک چیز ساده است: دوباره نشستن پشت میز مکتب، باز کردن کتاب و شنیدن صدای معلمی که نام او را برای حضور و غیاب صدا میزند. شاید روزی که دروازههای مکتب باز شود، او یکی از نخستین دخترانی باشد که با کتاب در دست از آن دروازه عبور میکند. شاید آن روز لباس مکتبش دیگر اندازهاش نباشد و مجبور شود لباس تازهای تهیه کند، شاید دستهایش از کار سخت زبر شده باشند و سالهایی که از آموزش دور مانده، جبران درسها را برایش دشوار کند؛ اما اگر آن روز برسد، احتمالاً نخست به پدر و مادرش نگاه خواهد کرد و بعد به خواهر و برادران کوچکش؛ همان خانوادهای که برای زنده ماندنشان بخشی از کودکی و جوانی خودش را کنار گذاشت. شاید آن روز برای دیگران فقط باز شدن یک دروازه باشد، اما برای او معنای بازگشت به بخشی از زندگی خواهد داشت که ناخواسته از او گرفته شده است؛ بازگشت به صنفی که هنوز در ذهنش زنده است، به کتابهایی که هنوز نامش روی آنها نوشته شده و به آیندهای که با وجود سالها انتظار، هنوز حاضر نیست بهطور کامل از آن دست بکشد. تا آن روز، اما هر صبح همان داستان تکرار میشود. پدر برای کار بیرون میرود، مادر در خانه میماند و از کودکان مراقبت میکند و دختر، پیش از همه از خواب بیدار میشود، چادرش را مرتب میکند، لباس کار میپوشد و از خانه بیرون میرود. ممکن است در مسیرش از کنار مکتبی عبور کند که زمانی دروازه آن برایش به معنای آینده بود؛ شاید چند ثانیه قدمهایش آهسته شود، شاید نگاهش به پنجرههای صنفها بیفتد و شاید در دلش آرزو کند صدای معلمی را بشنود که نام او را صدا میزند. اما بعد دوباره راهش را ادامه میدهد، چون در خانه چهار نفر دیگر منتظرند و زندگی به او اجازه نمیدهد زیاد در گذشته بماند. او هر روز کار میکند تا خانواده پنجنفرهاش زنده بماند؛ پدر، مادر، خواهر و دو برادر کوچکش. با این حال، در میان تمام هزینههایی که او و پدرش برای ادامه زندگی پرداخت میکنند، یک هزینه هرگز در هیچ حسابی نوشته نمیشود؛ هزینهای که دختر برای این زندگی میپردازد، آینده و آرزوهای خودش است. او نان را به خانه میآورد، اما تکهای از رؤیایش را پشت دروازههای بسته مکتب جا میگذارد؛ رؤیایی که هنوز در گوشه دلش زنده است و هر شب، وقتی کتابهای قدیمیاش را باز میکند، آرام به او یادآوری میکند که قرار نبود فقط نانآور خانه باشد؛ قرار بود دانشآموز باشد، درس بخواند، بزرگ شود و روزی خودش انتخاب کند که چه کسی میخواهد باشد. بخش اول روایت نویسنده: سارا کریمی