هر بار که از کنار شفاخانه ولایتی بلخ میگذرم، ناخودآگاه قدمهایم آهسته میشود. چند دقیقه به ساختمان نگاه میکنم و بعد، بیآنکه چیزی بگویم، راه خودم را ادامه میدهم. هنوز هم احساس میکنم بخشی از وجودم پشت همان دیوارها جا مانده است. مریم این جمله را با صدایی آرام بر زبان میآورد و نگاهش را از پنجره دواخانه به خیابان شلوغ مزارشریف میدوزد. بیرون، مردم برای خرید دوا در رفتوآمدند، اما او در ذهنش به چند سال پیش بازگشته است؛ روزهایی که آینده را به گونهای دیگر تصور میکرد. مریم ۲۴ سال دارد و در یکی از محلههای قدیمی شهر مزارشریف، مرکز ولایت بلخ، زندگی میکند. او فرزند دوم خانوادهای ششنفره است. پدرش سالها راننده موتر باربری بود و با درآمد اندکش هزینههای زندگی خانواده را تأمین میکرد. مادرش نیز در خانه برای همسایهها لباس میدوخت تا بخشی از مخارج تحصیل فرزندانش را فراهم کند. در خانه آنها پول همیشه کم بود، اما امید هیچگاه کمرنگ نمیشد. پدرش همیشه میگفت: «ثروت واقعی، علم است؛ چیزی که هیچکس نمیتواند آن را از شما بگیرد.» همین سخنان، مریم را به ادامه درس خواندن دلگرم میکرد. از همان کودکی، هرگاه یکی از اعضای خانواده بیمار میشد، با دقت کنار داکتر یا پرستار میایستاد و به کارشان نگاه میکرد. برایش شگفتانگیز بود که چگونه یک پرستار میتواند تنها با چند دقیقه رسیدگی، درد بیماری را کاهش دهد یا با چند جمله آرامبخش، ترس را از دل همراهان بیمار بیرون ببرد. وقتی رشته پرستاری را انتخاب کرد، بسیاری از نزدیکان خانواده میگفتند این حرفه برای یک دختر دشوار است، اما پدرش از تصمیم او حمایت کرد. مریم با علاقه درس خواند، ساعتهای طولانی آموزش عملی دید و روزهای بسیاری را در بخشهای مختلف شفاخانه سپری کرد. او تزریق، پانسمان، مراقبت از بیماران، کمک در بخش عاجل و دهها مهارت دیگر را آموخت. هر بار که بیماری پس از بهبودی از او تشکر میکرد، احساس میکرد تمام خستگیهایش ارزش داشته است. روز فراغتش، مادرش لباس سفید پرستاری او را با افتخار اتو کرد و گفت: «امیدوارم همیشه با همین لباس، برای مردم خیر برسانی.» اما زندگی مسیر دیگری برایش رقم زد. پس از فراغت، مریم با پوشهای پر از اسناد آموزشی، از این شفاخانه به آن شفاخانه رفت. هر جا که درخواست کار میداد، با مانعی تازه روبهرو میشد؛ گاهی میگفتند ظرفیت تکمیل است، گاهی استخدام زنان محدود شده و گاهی شرایطی را مطرح میکردند که پذیرفتن آن برایش دشوار بود. سرانجام در یکی از مراکز درمانی خصوصی استخدام شد، اما حقوقش آنقدر اندک بود که بخش بزرگی از آن صرف کرایه رفتوآمد میشد. با این همه، برایش مهم نبود؛ او فقط میخواست در حرفهای کار کند که سالها برای آن زحمت کشیده بود. کار در شفاخانه، برخلاف تصورش، تنها مراقبت از بیماران نبود. کمبود امکانات، شیفتهای طولانی، خستگی مداوم و فشار روحی، بخشی از واقعیت روزانه زندگی او شده بود. در کنار این دشواریها، گاهی با رفتارهای آزاردهنده برخی مراجعهکنندگان نیز روبهرو میشد؛ رفتارهایی که احساس امنیت را از او میگرفت. چند بار این موضوع را با مسئولان در میان گذاشت، اما پاسخ روشنی دریافت نکرد. تنها به او گفته شد که اگر از شرایط ناراضی است، میتواند محل کارش را ترک کند. او سکوت کرد؛ نه به این دلیل که مشکلی وجود نداشت، بلکه چون میترسید تنها منبع درآمدش را از دست بدهد. چند ماه بعد، با افزایش محدودیتها برای حضور زنان در برخی بخشهای درمانی، شرایط کاری دشوارتر شد. فرصتهای شغلی کمتر و آینده حرفهای مبهمتر شد. بسیاری از همدورهایهایش یا خانهنشین شدند یا برای یافتن کار، ناچار حرفهای غیر از رشته تحصیلی خود را برگزیدند. مریم نیز ناچار شد در یک دواخانه خصوصی مشغول به کار شود. اکنون بیشتر ساعتهای روزش میان قفسههای پر از دارو میگذرد. نسخه بیماران را میخواند، داروها را آماده میکند و درباره شیوه مصرف آنها توضیح میدهد. این کار را با دقت انجام میدهد، اما در دل همیشه احساس میکند تنها بخش کوچکی از تواناییهایش را به کار میگیرد. گاهی مادری با کودکی تبدار وارد دواخانه میشود و مریم ناخودآگاه به علائم کودک توجه میکند. گاهی سالمندی با تنگی نفس مراجعه میکند و ذهن او بیدرنگ مراحل کمکهای اولیه را مرور میکند. او هنوز همه آن آموزشها را به خاطر دارد، اما دیگر فرصت ندارد همان نقشی را ایفا کند که سالها برای آن آموزش دیده است. بزرگترین نگرانی او این است که با گذشت زمان، مهارتهای عملیاش به فراموشی سپرده شوند. کتابهای پرستاری هنوز روی طاقچه اتاقش قرار دارند. بعضی شبها آنها را ورق میزند تا دانشی که با سختی به دست آورده، از ذهنش پاک نشود. حقوق ماهانه دواخانه نیز پاسخگوی هزینههای زندگی نیست. با افزایش بهای مواد غذایی، کرایه خانه و هزینه درمان پدرش، درآمد او هر ماه پیش از پایان ماه به پایان میرسد. با این حال، هیچگاه از کارش شکایت نمیکند، زیرا میداند اگر همین شغل را هم از دست بدهد، یافتن کار دیگری برایش بسیار دشوار خواهد بود. گاهی هنگام بستن درِ دواخانه، نگاهش به جوانانی میافتد که با لباسهای طبی از شفاخانه بیرون میآیند. در دل با خود میگوید: «من هم باید میان آنها میبودم.» وقتی به خانه میرسد، مادرش همیشه میپرسد: «روزت چطور بود؟» و او، برای آنکه مادرش غصه نخورد، فقط لبخند میزند و میگوید: «خوب بود.» اما حقیقت این است که هر شب، پیش از خواب، به همان لباس سفید پرستاری فکر میکند؛ لباسی که هنوز در کمدش آویزان است و هر بار که آن را میبیند، خاطرات روزهای آموزش و امیدهای گذشته در ذهنش زنده میشود. مریم میگوید: «من هیچوقت انتظار زندگی تجملی نداشتم. فقط میخواستم از دانشی که آموختهام استفاده کنم و کنار بیمارانی باشم که به مراقبت نیاز دارند. وقتی نتوانی در حرفهای که دوستش داری کار کنی، انگار بخشی از هویتت را از تو گرفتهاند.» او باور دارد که هزاران دختر دیگر در افغانستان نیز احساسی شبیه او دارند؛ دخترانی که سالها درس خواندهاند، مهارت آموختهاند و با امید وارد رشتههای درمانی شدهاند، اما امروز در میان محدودیتهای کاری، دستمزدهای اندک، نبود امنیت شغلی و فرصتهای محدود، آینده خود را مبهم میبینند. با وجود همه این دشواریها، مریم هنوز امیدش را از دست نداده است. او هر روز با همان دقتی که یک پرستار باید داشته باشد، داروها را مرتب میکند و به بیماران کمک میکند، زیرا باور دارد شاید روزی دوباره فرصت پیدا کند لباس سفیدش را بر تن کند؛ این بار نه پشت پیشخوان یک دواخانه، بلکه در کنار تخت بیماری بایستد که به مراقبت او نیاز دارد. نویسنده: سارا کریمی