برچسب: فقر و بیکاری

2 روز قبل - 64 بازدید

رسانه‌ها گزارش داده‌اند که تشدید جنگ میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران از ماه حوت سال گذشته، بحران انسانی افغانستان را عمیق‌تر و پیچیده‌تر ساخته است. سازمان‌های امدادرسان و منابع بین‌المللی هشدار داده‌اند که درگیری‌های گسترده در ایران و منطقه، وضعیت نیازمندان به کمک در افغانستان را وخیم‌تر کرده است. در گزارش دی‌نیو هیومنترین آمده است که موج جدید حملات هوایی و راکتی میان جمهوری اسلامی و آمریکا نه تنها باعث بی‌ثباتی در منطقه شده، بلکه جریان کمک‌های بشردوستانه به افغانستان را نیز مختل ساخته است. بسیاری از سازمان‌های امدادی مجبور به کاهش عملیات یا توقف برخی پروژه‌ها شده‌اند. در نتیجه، دست‌کم ۲۴ میلیون شهروند افغانستان همچنان به کمک‌های فوری نیاز دارند. کارشناسان امور بشری می‌گویند با افزایش بی‌ثباتی و بسته‌شدن مرزها، شمار مهاجرین در مرزهای شرقی و غربی افغانستان افزایش یافته است. بسیاری از افغانستانی‌ها که برای یافتن کار یا امنیت به ایران مهاجرت کرده بودند، اکنون با بسته‌شدن مسیرها و تشدید جنگ، در وضعیت دشوار قرار گرفته‌اند و شماری از آنان مجبور به بازگشت یا سرگردانی در مناطق مرزی شده‌اند. سازمان ملل متحد و نهادهای امدادی تاکید کرده‌اند که ادامه درگیری‌ها در منطقه، دسترسی به مواد غذایی، خدمات صحی و حمایت‌های اساسی را برای آسیب‌پذیرترین قشرهای جامعه افغانستان دشوارتر ساخته است. توقف بخشی از کمک‌های جهانی به دلیل ناامنی و نگرانی‌های منطقه‌ای، آسیب جدی به روند کمک‌رسانی وارد کرده است. کارشناسان هشدار داده‌اند که بحران جاری نه تنها تهدیدی برای امنیت منطقه است، بلکه می‌تواند به گسترش فقر، ناامنی غذایی و شیوع امراض در افغانستان منجر شود. در حال حاضر، افغانستان یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های انسانی جهان را تجربه می‌کند و ادامه جنگ در منطقه این بحران را تشدید کرده است.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 59 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در افغانستان می‌گوید که بیش از ۱۵.۳ میلیون کودک زیر پنج سال در افغانستان از سوءتغذیه رنج می‌برند. این سازمان امروز (سه‌شنبه، ۲۵ حمل) در گزارشی نوشته که افغانستان در سال ۲۰۲۶ میلادی همچنان یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های بشردوستانه جهان باقی مانده است. در گزارش یونیسف آمده است که در سال ۲۰۲۶ میلادی تخمین زده می‌شود که حدود ۱۹.۹ میلیون نفر برابر با ۴۵ درصد جمعیت به کمک‌های بشردوستانه نیاز داشته باشند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که زنان و دختران در افغانستان با محدودیت‌های شدید در دسترسی به آموزش و خدمات صحی مواجه‌ هستند. براساس گزارش سال‌ها درگیری، شکنندگی اقتصادی، عدم سرمایه‌گذاری در خدمات اساسی و نقض حقوق بشر، افغانستان را در آستانه فروپاشی قرار داده است. یونیسف در ادامه افزوده است که شرایط نامساعد آب‌وهوایی، خشکسالی‌های مکرر و سیلاب‌های ناگهانی، تولیدات زراعتی را تحت تاثیر قرار داده و ناامنی غذایی را در افغانستان تشدید کرده و این شرایط باعث افزایش خطر مرگ‌ومیر، بیماری‌ها و اختلال در رشد کودکان شده است. این نهاد تصریح کرد که فقر در افغانستان همچنان گسترده است؛ حدود ۶۵ درصد از جمعیت این کشور زیر خط فقر زندگی می‌کنند و تقریباً از هر سه نفر، یک نفر با محرومیت‌های شدید چندبعدی مواجه است. یونیسف گفته است که در سال ۲۰۲۶، تخمین زده می‌شود که ۷.۱ میلیون کودک در افغانستان به کمک‌های آموزشی اضطراری نیاز دارند.

ادامه مطلب


4 روز قبل - 65 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که در سال ۲۰۲۶ میلادی حدود ۲۱.۹ میلیون نفر، نزدیک به نیمی از جمعیت کشور، به کمک‌های فوری نیاز دارند؛ در این میان، بیش از ۱۱.۶ میلیون کودک و زنان، به‌ویژه مادران باردار و شیرده، از آسیب‌پذیرترین گروه‌ها هستند. این نهاد در گزارش خود از وضعیت بشردوستانه افغانستان اعلام کرده است که یونیسف در بخش حمایت‌های اجتماعی، از ۵۲ هزار و ۹۳۴ خانواده‌ی دارای زنان باردار و شیرده از طریق برنامه‌ی «کمک نقدی مادر و کودک» در ولایت سمنگان حمایت کرده و در مجموع به بیش از ۳۵۴ هزار نفر خدمات ارائه کرده است. در گزارش آمده است که برای جلوگیری از سوءتغذیه، این نهاد به ۱۷۹ هزار و ۹۵۵ نفر سرپرست کودکان خردسال مشاوره تغذیه‌ای ارائه کرده و برای ۱۵۹ هزار و ۳۳۸ زن باردار مکمل‌های مغذی فراهم ساخته است. در بخشی از گزارش آمده است که علاوه بر آن، بیش از ۳۵۰ هزار کودک زیر پنج سال نیز مکمل‌های غذایی دریافت کرده‌اند. یونیسف تاکید کرد که در بخش دسترسی به آب آشامیدنی صحی نیز، حدود ۸۷ هزار و ۷۰۰ نفر از طریق ساخت و بازسازی سیستم‌های پای‌دار آب‌ریانی به آب سالم دسترسی پیدا کرده‌‌اند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل، با تاکید بر ادامه‌ی بحران انسانی در افغانستان، خواستار افزایش حمایت‌های بین‌المللی برای رسیدگی به نیازهای گسترده‌ی مردم، به‌ویژه کودکان، شده است. باید گفت که برنامه‌ی جهانی غذا گزارش داده که به دلیل فقر و بحران اقتصادی، بیش از چهار میلیون و ششصد هزار مادر و کودک در افغانستان با سوءتغذیه دست‌وپنجه نرم می‌کنند. این نهاد هشدار داده که ناامنی غذایی در سطح بحرانی باقی مانده و احتمالاً روند سوءتغذیه در سال‌های آینده افزایش خواهد یافت. انتظار می‌رود که دست‌کم سه میلیون و پانصد هزار کودک زیر پنج سال و یک میلیون و ۲۰۰ هزار مادر باردار و شیرده به درمان‌های فوری و نجات‌بخش نیاز پیدا کنند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 68 بازدید

نمایندگی اتحادیه‌ی اروپا برای افغانستان در تازه‌ترین اعلام کرده است که در همکاری با یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان ملل متحد نیازهای اساسی کودکان در افغانستان را پوشش می‌دهد. این نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که به کودکان در افغانستان تغذیه‌ی نجات‌بخش و خدمات پایدار آب، بهداشت و حفظ‌الصحه را فراهم می‌کند. در ادامه آمده است که هیچ کودکی نباید نادیده گرفته شود. اتحادیه‌ی اروپا در ادامه تاکید کرده است که با یونیسف، ما در حال رسیدگی به فوری‌ترین چالش‌هایی است که امروز کودکان در افغانستان با آن روبرو هستند. بر اساس آمار برنامه‌ی جهانی غذا، نزدیک به چهار میلیون کودک زیر پنج سال در افغانستان دچار سوءتغذیه‌ی شدید هستند و به خدمات درمانی نیاز دارند. این نهاد قبلاً گفته که اگر این کودکان خدمات درمانی مورد نیاز را دریافت نکنند، جان خواهند باخت. همچنین پیشتر صندوق کودکان سازمان ملل با اشاره به افزایش موارد سوءتغذیه در میان کودکان افغانستان، گفته بود که این وضعیت خطر مرگ کودکان را تا ۱۲ برابر افزایش می‌دهد.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 100 بازدید

فرماندهی پولیس ولایت پکتیکا در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که سه‌ زن را در ولسوالی زرغون شهر این ولایت به اتهام دزدی بازداشت کرده است. فرماندهی پولیس با نشر اعلامیه‌ای گفته است که اين سه زن همراه با پنج مرد دیگر روز (یک‌شنبه، ۹ حمل) از بازار ولسوالی زرغون شهر پکتیکا بازداشت شده‌اند. در اعلامیه آمده است که این زنان پس از سرقت اجناس از فروشگاه‌های لباس زنانه بازداشت شده‌اند. فرماندهی پولیس ولایت پکتیکا در اعلامیه تاکید کرده است که این زنان باشندگان ولایت خوست هستند و ۵۸ عدد چادر، ۲۹ جوره پیراهن و دو جفت چپلی دزدی کرده‌اند. فرماندهی پولیس در پکتیکا گفته که این زنان به «جرم» شان اعتراف کرده‌اند. مسوولان در ولایت پکتیکا گفته‌اند که پرونده‌های این زنان پس از بررسی‌های ابتدایی به نهادهای عدلی و قضایی این گروه سپرده شده‌اند. بازداشت زنان به اتهام دزدی، از رویدادهای نادر در کشور به‌شمار می‌رود.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 72 بازدید

اولین باری که عبدالحمید دستش را به سوی مردم دراز کرد، آسمان کابل صاف بود؛ نه بارانی در کار بود، نه برفی، نه حتی بادی که صورتش را پنهان کند. همه‌چیز بیش از حد روشن بود، بیش از حد واضح، آن‌قدر واضح که انگار تمام شهر ایستاده باشد تا او را تماشا کند. او کنار سرک ایستاده بود؛ همان‌جایی که سال‌ها نشسته و کفش‌های مردم را تعمیر کرده بود، همان‌جایی که همیشه خود را یک مرد کارگر می‌دانست، نه محتاج. اما آن روز فرق داشت. انگار چیزی در درونش فرو ریخته بود. چند لحظه فقط ایستاد و به دست‌هایش نگاه کرد، دست‌هایی که همیشه بوی چرم و نخ می‌دادند و حالا می‌لرزیدند. خواست برگردد، خواست روی چوکی‌اش بنشیند و وانمود کند همه‌چیز مثل قبل است، اما تصویر بچه‌هایش مثل سایه‌ای جلوی چشمانش آمد: شکم‌های خالی، نگاه‌های منتظر، و صدای سرفه‌های فاطمه که شبِ قبل تا سحر قطع نشده بود. همان‌جا لب‌هایش تکان خورد. صدایش شکست و گفت: «به خاطر خدا…» و در همان لحظه فهمید که دیگر آن آدم قبلی نیست. زندگی او هیچ‌وقت آسان نبود، اما زمانی قابل تحمل بود. از جوانی کفاشی را یاد گرفته بود؛ پدرش هم کفاش بود. هنوز به یاد داشت که در کودکی کنار پدر می‌نشست، سوزن را با دقت از سوراخ‌های چرم عبور می‌داد و پدرش می‌گفت: «کار اگر کم باشد، اما حلال باشد، آدم را سرپا نگه می‌دارد.» عبدالحمید با همین باور بزرگ شده بود. سال‌ها در همین کابل، زیر آفتاب و گرد و خاک، کفش‌های مردم را تعمیر کرده و با همان درآمد اندک، اما با عزت، زندگی‌اش را پیش برده بود. وقتی با فاطمه ازدواج کرد، چیز زیادی نداشت، اما دلش قرص بود که می‌تواند نان پیدا کند. آن روزها، حتی اگر شب‌ها خسته به خانه می‌آمد، با لبخند ساده فاطمه، خستگی از تنش بیرون می‌رفت. اما حالا همان خانه بود، همان زن، همان شهر و با این حال، هیچ‌چیز مثل قبل نبود. داشتن پنج طفل در کابل، برای مردی مثل عبدالحمید، یعنی هر روز جنگیدن با واقعیت. پسر بزرگش حالا دوازده‌ساله بود، اما در نگاهش چیزی از کودکی باقی نمانده بود. گاهی وقتی فکر می‌کرد پدرش نمی‌بیند، به دستانش خیره می‌شد؛ انگار می‌خواست بداند چه زمانی باید مثل پدرش کار کند. بچه‌های دیگر هم هر کدام به شکلی بار این زندگی را بر دوش می‌کشیدند‌، یکی کمتر می‌خورد، یکی چیزی نمی‌خواست، یکی شب‌ها بی‌صدا گریه می‌کرد. و آن دختر کوچک، دو ساله، هنوز نمی‌فهمید چرا مادرش همیشه خوابیده است و چرا پدرش گاهی به جای خندیدن، فقط نگاه می‌کند. فاطمه قصه خودش را داشت. بیماری‌اش با یک سرفه شروع شد، بعد ضعف آمد، بعد بی‌حالی، و حالا به جایی رسیده بود که بیشتر روزها را در بستر می‌گذراند. دوا می‌خواست، اما دوا پول می‌خواست. داکتر می‌خواست، اما داکتر پول می‌خواست. حتی یک سوپ ساده هم پول می‌خواست. عبدالحمید بارها با خودش حساب کرده بود که اگر فقط چند روز کار خوب داشته باشد، شاید بتواند دوا بخرد، اما آن «چند روز خوب» هیچ‌وقت نمی‌آمد. دکان کفاشی‌اش دیگر مثل قبل رونق نداشت. مردم یا پول نداشتند کفش‌هایشان را تعمیر کنند، یا اگر داشتند، ترجیح می‌دادند نو بخرند. او ساعت‌ها می‌نشست و به سرک و به پاهای مردم نگاه می‌کرد. هر کفشی که از برابرش می‌گذشت، برایش یک امید بود، یک «شاید»، اما بیشتر این شایدها بی‌نتیجه می‌ماند. گاهی فقط یک مشتری در تمام روز می‌آمد، گاهی هیچ‌کس. و وقتی هیچ‌کس نمی‌آمد، سکوت دکان آن‌قدر سنگین می‌شد که صدای نفس خودش را می‌شنید. بدترین لحظه‌ها زمانی بود که مجبور می‌شد از جایش بلند شود. این کار را هیچ‌وقت دوست نداشت و هنوز هم دوست نداشت. اما وقتی شکم بچه‌ها خالی باشد، وقتی زن مریض باشد، وقتی صاحب‌خانه در بزند و بگوید «کرایه را کی می‌دهی؟»، دیگر دوست داشتن یا نداشتن معنا ندارد. آهسته از دکان فاصله می‌گرفت، طوری که کسی او را نشناسد. در جایی می‌ایستاد که رفت‌وآمد بیشتر بود، چند لحظه سکوت می‌کرد، انگار خودش را قانع می‌کرد، و بعد آرام می‌گفت: «به خاطر خدا…» بعضی‌ها رد می‌شدند، بعضی‌ها نگاه می‌کردند، بعضی‌ها چیزی می‌دادند، اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند این چند کلمه برای او چقدر سنگین است. وقتی به خانه برمی‌گشت، همیشه سعی می‌کرد چیزی در دست داشته باشد، هرچند کم. بچه‌ها دورش جمع می‌شدند و او لبخند می‌زد، اما آن لبخند واقعی نبود؛ بیشتر شبیه پرده‌ای بود که می‌خواست حقیقت را پنهان کند. وقتی می‌گفت «خورده‌ام»، دروغ می‌گفت. وقتی می‌گفت «فردا بهتر می‌شود»، خودش هم باور نداشت، اما مجبور بود بگوید، چون اگر او امید نداشته باشد، این خانه دیگر چیزی ندارد. شب‌ها، وقتی همه خوابیده بودند، عبدالحمید بیدار می‌ماند. خواب می‌آمد، اما فکرها نمی‌گذاشت. به سقف نگاه می‌کرد، به دیوارهای نم‌گرفته، به تاریکی، و در دلش حرف می‌زد؛ با خودش، با خدا، با گذشته‌اش. گاهی به یاد روزهایی می‌افتاد که فقط یک کفاش بود، نه مردی که میان کار و گدایی گیر مانده است. گاهی از خودش می‌پرسید: «کجا اشتباه کردم؟» اما پاسخی پیدا نمی‌کرد. یک شب، پسر بزرگش آرام کنارش نشست. چیزی نگفت، فقط نشست. بعد آهسته گفت: «پدر… من هم می‌توانم کار کنم…» این جمله ساده بود، اما برای عبدالحمید مثل زخمی تازه بود. به چشمانش نگاه کرد، به دستانش؛ دستانی که هنوز باید کودک می‌بود. دلش شکست، اما چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و آرام گفت: «نه بچیم… هنوز وقتش نیست…» اما در دلش می‌دانست که شاید خیلی زود، این «وقت» برسد. زندگی عبدالحمید تکراری بی‌پایان از تلاش، ناامیدی، شرم و امیدهای کوچک است. هر روز خودش را جمع می‌کند، به همان دکان می‌رود، همان سوزن را برمی‌دارد، همان کفش‌ها را وصله می‌زند و در کنار آن، تکه‌های غرورش را هم. اما فرق این‌جاست: کفش‌ها شاید دوباره قابل استفاده شوند، اما غرور هر بار که بشکند، دیگر مثل قبل نمی‌شود. با این‌همه، او هنوز ایستاده است. نه به خاطر خودش، نه از سر علاقه به زندگی، بلکه فقط به خاطر آن پنج طفل و زنی که هنوز نفس می‌کشد. او هنوز هر صبح از خواب برمی‌خیزد، هنوز دکانش را باز می‌کند، و هنوز امیدوار است حتی اگر این امید، به نازکی یک نخ کفاشی باشد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 88 بازدید

صبح هنوز کامل از دل شب جدا نشده بود که شکریه از خواب پرید؛ نه به‌خاطر صدای اذان، نه به‌خاطر روشن شدن هوا، بلکه به‌خاطر سرفه‌های خشک و بریده‌بریده‌ی مادرش که مثل تیغ در سکوت اتاق می‌برید. اتاق کوچک و نم‌گرفته‌شان بوی دود، فقر و ناامیدی می‌داد. سقف ترک‌خورده با هر وزش باد صدا می‌کرد و دیوارهای گِلی، مثل شاهدان خاموش یک زندگی فروپاشیده، فقط ایستاده بودند و چیزی نمی‌گفتند. شکریه برای چند لحظه بی‌حرکت ماند، به سقف خیره شد و نفسش را آهسته بیرون داد؛ انگار می‌خواست برای چند ثانیه بیشتر، خودش را در همان مرز باریک میان خواب و بیداری نگه دارد، جایی که هنوز مجبور نبود به یاد بیاورد که زندگی‌اش چیست. اما سرفه‌های مادرش او را به واقعیت کشاند؛ واقعیتی که در آن، او نه یک کودک، بلکه ستون لرزان یک خانه‌ی فرو ریخته بود. او آرام از جا برخاست، چادر کهنه‌اش را برداشت و دور خود پیچید. پاهایش هنوز از دیروز درد می‌کرد، دست‌هایش زخم بود و زیر ناخن‌هایش سیاهی زباله‌ها مانده بود. کنار مادرش نشست، دستش را روی پیشانی او گذاشت. داغ بود. مادر با صدای خفه‌ای گفت: «نرو امروز… خسته‌ای…» اما شکریه فقط لبخند کم‌رنگی زد، همان لبخندی که بیشتر شبیه تحمل بود تا شادی، و گفت: «اگر نروم، نان از کجا بیارم؟» این جمله را آن‌قدر تکرار کرده بود که دیگر حتی خودش هم حس نمی‌کرد چقدر سنگین است. بعد از جا برخاست، کیسه‌ی بزرگ پلاستیکی را برداشت و بی‌آنکه صبحانه‌ای خورده باشد، از خانه بیرون رفت. هوای صبح کابل سرد و خاک‌آلود بود. کوچه‌ها نیمه‌خالی، اما پر از سکوتی بودند که بیشتر از هر سر و صدایی آزار می‌داد. شکریه قدم‌هایش را تند کرد تا به سرک اصلی برسد. در گوشه‌ای از جاده، رحیم، فرید و جاوید منتظرش بودند؛ سه پسری که مثل خودش، کودکی‌شان را نه در بازی و مکتب، بلکه در میان زباله‌ها جا گذاشته بودند. نگاه‌هایشان کوتاه بود، حرف‌هایشان کم؛ چون هر چهارشان خوب می‌دانستند که امروز هم مثل دیروز خواهد بود، و فردا هم مثل امروز. آن‌ها بی‌هیچ حرفی به سمت اولین زباله‌دانی رفتند. بوی تعفن از دور به مشام می‌رسید، اما برایشان عادی شده بود. شکریه کیسه را باز کرد و با دست‌های لاغر و سردش شروع به جستجو کرد. بطری‌های پلاستیکی، تکه‌های فلز، کارتن‌های خیس، قوطی‌های له‌شده… هر چیزی که دیگران دور انداخته بودند، برای او ارزش داشت. هر بار که دستش در میان زباله‌ها فرو می‌رفت، انگار بخشی از روحش هم در آن فرو می‌رفت. اما او مکث نمی‌کرد. یاد صاحب‌خانه، یاد سرفه‌های مادر، یاد شکم‌های گرسنه… همه او را مجبور می‌کردند ادامه دهد. خورشید بالا آمد، اما گرمایش به تن‌های خسته‌ی آن‌ها نمی‌رسید. سرک‌ها شلوغ شد، موترها رد شدند، مردم با لباس‌های تمیز و عجله‌های روزمره از کنارشان گذشتند، بی‌آنکه حتی نگاهی بیندازند. گاهی کسی با نفرت نگاه می‌کرد، گاهی کسی زیر لب چیزی می‌گفت، گاهی کودکی در موتر به آن‌ها اشاره می‌کرد و می‌خندید. شکریه سعی می‌کرد نگاهش را بالا نیاورد، چون هر بار که نگاه می‌کرد، چیزی در دلش فرو می‌ریخت؛ چیزی که نامش شاید «آرزو» بود. در یکی از سرک‌ها، کنار یک مکتب توقف کردند. زنگ تفریح بود. صدای خنده‌ی دختران، صدای دویدن، صدای زندگی… همه در هوا پیچیده بود. شکریه ناخودآگاه ایستاد. دستش در کیسه ثابت ماند. به دروازه‌ی مکتب نگاه کرد. دخترانی با لباس‌های پاک، با بکس‌های رنگی، با موهای شانه‌زده، در حویلی می‌دویدند. یکی از آن‌ها کتابی در دست داشت. شکریه به آن کتاب خیره شد، انگار که چیزی مقدس باشد. برای لحظه‌ای، خودش را جای او تصور کرد؛ با لبخندی واقعی، با دستانی تمیز، با دنیایی که بوی زباله نمی‌داد. اما صدای فرید او را به خود آورد: «چی شد؟ چرا ایستادی؟» شکریه سریع سرش را پایین انداخت و دوباره شروع به کار کرد، اما آن تصویر از ذهنش پاک نشد. ساعت‌ها گذشت. آفتاب تندتر شد، اما خستگی هم سنگین‌تر. پاهایشان دیگر رمق نداشت، اما کیسه‌ها هنوز نیمه‌خالی بود. در یکی از کوچه‌ها، چند مرد بزرگ‌تر به آن‌ها نزدیک شدند. نگاه‌هایشان خشن بود. یکی از آن‌ها جلو آمد و بدون مقدمه گفت: «این‌جا کار شما نیست. هرچه جمع کردید، بدهید.» جاوید خواست چیزی بگوید، اما قبل از اینکه حرفی بزند، مرد او را محکم هل داد. شکریه ترسید. قلبش به شدت می‌زد. رحیم آهسته گفت: «بدهید… دعوا نکنید…» آن‌ها بخشی از زباله‌هایی را که با زحمت جمع کرده بودند، دادند و عقب رفتند. شکریه حس کرد گلویش می‌سوزد، اما اشکش نیامد. انگار دیگر اشکی نمانده بود. وقتی ظهر شد، آن‌ها در سایه‌ی دیواری نشستند. شکریه نان خشک کوچکی را که از خانه آورده بود، بیرون کرد. آن را میان چهار نفر تقسیم کردند. هر لقمه مثل سنگ در گلو پایین می‌رفت، اما همین هم برایشان نعمت بود. فرید با صدایی خسته گفت: «فکر می‌کنید زندگی ما همیشه همین است؟» کسی جواب نداد. سکوتی سنگین میانشان افتاد. شکریه به دست‌هایش نگاه کرد؛ دست‌هایی که باید دفتر می‌گرفت، حالا زباله را می‌کاوید. در دلش گفت: «شاید همین است… شاید زندگی ما همین است.» عصر که شد، آن‌ها کیسه‌ها را به محل فروش بردند. مردی که همیشه از آن‌ها خرید می‌کرد، بدون نگاه کردن به صورتشان، زباله‌ها را وزن کرد و پول کمی در دستشان گذاشت. شکریه پول را گرفت، شمرد، و در گوشه‌ی چادرش پنهان کرد. می‌دانست که این پول هم برای همه چیز کافی نیست، اما باز هم باید بس باشد. وقتی به خانه برگشت، هوا تاریک شده بود. کوچه‌ها خاموش و سرد بودند. دروازه را آرام باز کرد. مادرش در گوشه‌ی اتاق دراز کشیده بود. سرفه‌هایش ضعیف‌تر، اما عمیق‌تر شده بود. شکریه کنار او نشست، پول را در دستش گذاشت. مادر نگاهش کرد، اشک در چشمانش حلقه زد و با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت: «تو طفل نیستی… تو مادر این خانه‌ای…» این جمله مثل باری سنگین روی شانه‌های شکریه نشست. او فقط سرش را پایین انداخت. آن شب، وقتی دراز کشید، بدنش درد می‌کرد، اما خواب به چشمانش نمی‌آمد. صدای دور شهر، صدای سگ‌ها، صدای باد… همه در گوشش می‌پیچید. چشمانش را بست و دوباره همان تصویر را دید: خودش در مکتب، با کتابی در دست، با لبخندی که واقعی بود. اما این‌بار، تصویر خیلی زود شکست. جای آن را صدای سرفه‌ی مادر گرفت. شکریه چشمانش را باز کرد. به سقف ترک‌خورده خیره شد. در دلش چیزی گفت، اما حتی خودش هم نشنید چه بود. شاید دعا بود، شاید آرزو، شاید فقط یک آه. و فردا… او دوباره بیدار می‌شد، دوباره کیسه را برمی‌داشت، دوباره در زباله‌ها دنبال نان می‌گشت. چون در زندگی او، فردا هیچ‌وقت متفاوت نبود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 100 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد اعلام کرده است که در سال گذشته میلادی، ۶۱۰ هزار کودک مبتلا به سوءتغذیه شدید را در افغانستان درمان کرده است. این نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که با شرکای خود در سال گذشته میلادی، ۱۱.۸ میلیون کودک را برای تشخیص لاغری بررسی کرده است. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که قصد دارد در سال جاری میلادی به یک میلیون کودک مبتلا به سوءتغذیه حاد، خدمات صحی ارائه دهد. براساس گزارش نهادهای سازمان ملل، بیش از سه میلیون کودک در افغانستان به سوءتغذیه مبتلا هستند. همچنین گزارش‌ها نشان می‌دهند که بیماری سوءتغذیه در افغانستان رو به افزایش است. مسوولان برنامه جهانی غذا در افغانستان هشدار داده بود که با کاهش کمک‌های خارجی و تشدید تنش‌ها در مرز پاکستان، حدود ۲۰۰ هزار کودک دیگر در افغانستان در سال جاری با سوءتغذیه حاد مواجه‌ خواهند شد. جان آیلیف، مسوول برنامه جهانی غذا برای افغانستان گفته است که امسال ۳.۷ میلیون کودک در این کشور به درمان سوءتغذیه نیاز خواهند داشت. رییس برنامه جهانی غذا در افغانستان در نشستی در ژنو هشدار داد که سوءتغذیه حاد در میان کودکان به‌سرعت در حال افزایش است و کاهش بودجه باعث شده است که این نهاد، تنها توانایی درمان یک کودک از هر چهار کودکی را که به درمان نیاز دارند، داشته باشد.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 94 بازدید

مسوولان برنامه جهانی غذا در افغانستان هشدار داده است که با کاهش کمک‌های خارجی و تشدید تنش‌ها در مرز پاکستان، حدود ۲۰۰ هزار کودک دیگر در افغانستان در سال جاری با سوءتغذیه حاد مواجه‌ خواهند شد. جان آیلیف، مسوول برنامه جهانی غذا برای افغانستان گفته است که امسال ۳.۷ میلیون کودک در این کشور به درمان سوءتغذیه نیاز خواهند داشت. رییس برنامه جهانی غذا در افغانستان در نشستی در ژنو هشدار داد که سوءتغذیه حاد در میان کودکان به‌سرعت در حال افزایش است و کاهش بودجه باعث شده است که این نهاد، تنها توانایی درمان یک کودک از هر چهار کودکی را که به درمان نیاز دارند، داشته باشد. وی در ادامه تاکید کرده است که برخی حتی امکان دسترسی به کلینیک‌ها را ندارند و شماری از آنان به‌دلیل بارش برف در مناطق کوهستانی و دورافتاده گیر مانده‌اند. آیلیف گفت بیشتر کودکانی که در افغانستان جان می‌بازند «در طول زمستان در خانه و در سکوت» جان خود را از دست می‌دهند. او هشدار داد: «آنچه من از آن می‌ترسم این است که وقتی برف‌ در پایان ماه مارچ یا در اپریل آب شود، متوجه شویم که شمار مرگ‌ومیر کودکان در روستاها بسیار بالا بوده است.» آیلیف افزود که سیاست‌های اخراج در کشورهای همسایه، پاکستان و ایران، از اواخر سال ۲۰۲۳ میلادی تا اکنون منجر به بازگشت بیش از ۵ میلیون نفر به افغانستان شده و این موضوع فشار بیشتری بر منابع محدود وارد کرده است. او گفت بسیاری از بازگشت‌کنندگان به مناطقی نزدیک هستند که در روزهای اخیر میان نیروهای پاکستانی و افغان درگیری رخ داده و در نتیجه، برنامه جهانی غذا ناچار شده برخی خدمات خود را در آن مناطق به حالت تعلیق درآورد. او تاکید کرد: «پیش‌بینی می‌کنیم سوءتغذیه حاد در نتیجه این درگیری‌ها بیشتر افزایش یابد، زیرا مردم از دسترسی به خدمات صحی محروم می‌شوند»؛ امری که جان ده‌ها هزار کودک را به خطر می‌اندازد.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 110 بازدید

رسانه‌های پاکستانی درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که مرزبانان این کشور بر موتر حامل مهاجران اهل افغانستان در نزدیکی مرز ایران تیراندازی کردند که در پی آن دو زن جان باخته‌اند. روزنامه «دان» با نشر گزارشی گفته است که این رویداد روز (دوشنبه، ۴ حوت) در ولسوالی پنج‌گر پاکستان رخ داده است. روزنامه «دان» در بخشی از گزارشش تاکید کرده است که پیش از این رویداد، شش فرد مسلح در درگیری با مرزبانان پاکستان کشته شده بودند. در گزارش آمده است که مرزبانان پاکستانی به موتر حامل مهاجران اهل افغانستان علامت توقف داده‌اند، اما راننده این علامت را نادیده گرفته است. در این رویداد افزون بر کشته شدن دو زن اهل افغانستان، سه تن دیگر نیز زخمی شده‌اند. گفته می‌شود مهاجران قصد عبور از مرز ایران و ادامه مسیر به اروپا را داشته‌اند. مسوولان در حکومت سرپرست تا اکنون در این مورد اظهارنظری نکرده‌اند. قابل ذکر است که قبل از این نیز شماری زیادی از شهروندان افغانستان در تیراندازی نیروهای مرزی ایران و پاکستان کشته شده بودند.

ادامه مطلب