برچسب: فقر و بیکاری

2 روز قبل - 66 بازدید

مسوولان محلی در ولایت هلمند اعلام کرده‌اند که یک دختر شش‌ساله در ولسوالی گرمسیر این ولایت، در بدل ۲۰۰ هزار کلدار پاکستانی به نکاح یک مرد ۶۰ ساله درآمده است. دفتر رسانه‌ای هلمند با نشر اعلامیه‌ای گفته است که پدر این کودک دختر خودرسالش را در بدل این مقدار و با رضایت خود به نکاح یک مرد سال‌خورده درآورده است. در اعلامیه آمده است که پدر این دختر به مواد مخدر معتاد بوده است. دفتر رسانه‌ای هلمند افزوده است که این مرد به‌دلیل مشکلاتی که داشته است، فرزندش را در بدل پول به نکاح داده است. این در حالی است که منابع محلی پیشتر نیز گفته بودند که یک مرد ۸۰ ساله در ولسوالی نادعلی ولایت هلمند با یک دختر هشت ساله نکاح کرده است. این رویدادها در حالی رخ می‌دهد که ازدواج‌های زیر سن در افغانستان افزایش یافته و کودکان، به‌ویژه دختران، در معرض ازدواج‌های اجباری قرار دارند. سازمان‌های بین‌المللی نیز گزارش داده‌اند که فقر و مشکلات اقتصادی نیز از عوامل اصلی این وضعیت عنوان شده است. همچنین سازمان‌های بین‌المللی تاکید کردند که برخی خانواده‌ها برای تامین نیازهای مالی، دختران خود را در بدل پول به ازدواج می‌دهند یا به فروش می‌رسانند.

ادامه مطلب


2 روز قبل - 71 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که صدای برخورد قاشق کوچکی با کاسه خالی، سکوت خانه را شکست. مریم، دختر یازده‌ساله خانواده، کاسه را جلوی مادر گذاشته بود و با چشم‌هایی که هنوز خواب‌آلود بود، منتظر بود چیزی در آن ریخته شود. زرغونه چند لحظه به کاسه نگاه کرد؛ بعد چشمش به اجاق خاموش افتاد و سرانجام به کیسه آردی که در گوشه آشپزخانه قرار داشت. کیسه‌ای که تنها مقدار اندکی آرد در ته آن باقی مانده بود. دستش را داخل کیسه برد، آرد را با انگشت لمس کرد و آرام گفت: «برای امروز شاید بس شود.» در خانه‌ای کوچک در یکی از محله‌های فقیرنشین کابل، هشت نفر زندگی می‌کنند؛ عبدالرحمان، همسرش زرغونه و شش فرزندشان. خانه دو اتاق کوچک دارد؛ دو اتاقی که بیشتر روزها باید هم‌زمان محل خواب، نشستن، غذا خوردن و گاهی پناه گرفتن از سرمای شب باشند. وسایل خانه اندک‌اند: چند تشک کهنه، یک اجاق، چند ظرف، یک فرش قدیمی و صندوقچه‌ای که لباس‌های خانواده در آن نگهداری می‌شود. چیزهای زیادی در این خانه وجود ندارد؛ اما چیزی که بیش از همه به چشم می‌آید، جای خالی چیزهایی است که خانواده توان خریدنشان را ندارد. عبدالرحمان، پدر خانواده، حدود چهل‌وپنج سال دارد و سال‌هاست کار روزمزدی می‌کند. صبح‌هایی که کاری باشد، زودتر از همه از خواب بیدار می‌شود، وضو می‌گیرد، لباس کارش را می‌پوشد و پیش از آن‌که کودکان از خواب برخیزند، از خانه بیرون می‌رود. گاهی در ساختمان‌ها کارگری می‌کند، گاهی بار جابه‌جا می‌کند و گاهی ساعت‌ها در محل تجمع کارگران روزمزد منتظر می‌ماند تا کسی برای چند ساعت کار سراغش بیاید. درآمدش ثابت نیست؛ ممکن است یک روز چیزی به دست بیاورد و روز دیگر بدون حتی یک افغانی به خانه برگردد. خودش می‌گوید سخت‌ترین بخش زندگی‌اش گرسنگی نیست؛ لحظه‌ای است که عصر به خانه برمی‌گردد و شش فرزندش به دست‌های خالی او نگاه می‌کنند. می‌گوید: «بچه وقتی کوچک است، فرق نان و پول را نمی‌فهمد؛ فقط می‌فهمد که پدرش چیزی برایش نیاورده است.» همسرش، زرغونه، بیشتر روز را در خانه می‌گذراند و تلاش می‌کند با همان مقدار اندکی که دارند، زندگی هشت نفر را بچرخاند. صبحانه در خانه آن‌ها معمولاً چای و نان است و اگر نان کافی نباشد، نان خشک‌شده روزهای قبل دوباره روی سفره می‌آید. زرغونه پیش از آن‌که بچه‌ها سر سفره بنشینند، نان را به قسمت‌های کوچک تقسیم می‌کند و سهم هرکدام را طوری اندازه می‌گیرد که تا حد امکان به همه برسد. خودش معمولاً آخر از همه می‌نشیند و اگر چیزی باقی مانده باشد، می‌خورد. وقتی بچه‌ها می‌پرسند چرا مادر کمتر می‌خورد، پاسخ همیشگی‌اش این است: «من صبح چیزی خورده‌ام.» اما واقعیت این است که بسیاری از صبح‌ها چیزی نخورده است. او می‌گوید اگر سهم خودش را کامل بخورد، ممکن است یکی از بچه‌ها گرسنه بماند و برای یک مادر، دیدن فرزند گرسنه سخت‌تر از تحمل گرسنگی خودش است. شش فرزند این خانواده، هرکدام داستانی از محرومیت دارند. پسر بزرگ، حمید، پانزده‌ساله است. دیگر مثل گذشته از پدرش درباره خرید لباس یا کفش نو چیزی نمی‌خواهد. او فهمیده است که وضعیت خانواده اجازه چنین خواسته‌هایی را نمی‌دهد. صبح‌ها، اگر پدر کار داشته باشد، گاهی همراه او می‌رود و کمکش می‌کند و اگر کاری نباشد، در خانه می‌ماند و مراقب خواهر و برادرهای کوچک‌ترش است. حمید یک جفت کفش دارد که مدت‌هاست کف آن باز شده است. مادر چند بار با نخ و تکه‌ای لاستیک آن را تعمیر کرده. وقتی باران می‌بارد، آب از قسمت باز کفش داخل می‌شود و پایش خیس می‌ماند؛ اما او دیگر شکایت نمی‌کند. کفش‌ها را گوشه اتاق می‌گذارد تا خشک شوند و صبح دوباره همان‌ها را می‌پوشد. دختر بزرگ خانواده، مریم، یازده‌ساله است. او بیشتر از هر چیز دوست دارد کتاب بخواند؛ اما کتاب تازه در این خانه تقریباً جایی ندارد. چند کتاب قدیمی از یکی از اقوام به او رسیده است؛ کتاب‌هایی با جلدهای پاره و صفحاتی که بعضی از آن‌ها ناقص‌اند. مریم همان کتاب‌ها را بارها می‌خواند، گویی هر بار می‌تواند از میان همان صفحه‌های قدیمی، دنیای تازه‌ای پیدا کند. وقتی مادر برای خرید به بازار می‌رود، گاهی مریم هم همراهش می‌رود تا اگر چیزی خریدند، در حمل وسایل کمک کند. چند ماه پیش، مریم از مادرش خواسته بود برایش یک دفتر تازه بخرد، اما زرغونه نتوانسته بود. دختر چند صفحه سفید از دفتر قدیمی برادرش جدا کرد و با نخ به هم دوخت. حالا همان دفتر دست‌ساز، دفتر مشق اوست. فرزند سوم، نعمت، نه‌ساله است و بیشتر وقتش را با دو برادر کوچک‌ترش می‌گذراند. یک پیراهن دارد که آستین‌هایش برایش کوتاه شده، اما هنوز آن را می‌پوشد. مادر چند بار گفته که باید برایش لباس دیگری پیدا کند؛ اما هر بار هزینه خوراک، کرایه خانه یا نیاز دیگری در اولویت قرار گرفته است. در این خانه، خرید لباس زمانی انجام می‌شود که لباس قبلی دیگر به هیچ شکلی قابل استفاده نباشد. حتی آن زمان هم خانواده ابتدا به سراغ اقوام و همسایه‌ها می‌رود تا شاید لباس دست‌دومی پیدا شود. زرغونه می‌گوید: «بچه‌های من یاد گرفته‌اند هر چیزی را که دیگران دور می‌اندازند، برای ما شاید هنوز قابل استفاده باشد.» ساجده، هفت‌ساله، و یوسف، پنج‌ساله، بیشتر ساعات روز را در کنار مادر می‌گذرانند. آن‌ها هنوز مانند حمید و مریم مفهوم کامل فقر را نمی‌دانند. وقتی چیزی را در خانه دیگری می‌بینند، آن را می‌خواهند و وقتی مادر می‌گوید «پول نداریم»، چند لحظه ساکت می‌شوند و بعد دوباره سراغ بازی خودشان می‌روند. اما زرغونه می‌داند که این کودکان هم کم‌کم خواهند فهمید چرا پدرشان نمی‌تواند برایشان اسباب‌بازی بخرد، چرا همیشه یک نوع غذا روی سفره است و چرا وقتی از کنار مغازه‌ها می‌گذرند، مادر دست آن‌ها را محکم‌تر می‌گیرد تا چیزی را نبینند که توان خریدنش را ندارد. کوچک‌ترین عضو خانواده، علی، سه ساله است. او هنوز نمی‌داند چرا بعضی شب‌ها شام دیر آماده می‌شود و چرا مادر گاهی مدت زیادی کنار اجاق می‌نشیند و به قابلمه خالی نگاه می‌کند. یک شب که خانواده فقط نان و چای داشت، علی از مادر پرسید: «مادر، فردا برنج می‌پزیم؟» زرغونه چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «اگر بابا کار کند، می‌پزیم.» کودک لبخند زد و گفت: «پس بابا حتماً کار می‌کند.» این جمله برای زرغونه سنگین بود؛ چون نمی‌خواست امید یک کودک را با واقعیت تلخ زندگی خراب کند. عبدالرحمان آن شب دیر به خانه رسید. از چهره‌اش معلوم بود که روز خوبی نداشته است. لباسش خاک‌آلود بود و دست‌هایش از کار روزانه زبر و خسته. وقتی وارد اتاق شد، بچه‌ها دورش جمع شدند. حمید به صورت پدر نگاه کرد، اما چیزی نپرسید. مریم هم فقط گوشه‌ای نشست. کوچک‌ترین کودک جلو آمد و پرسید: «بابا، چی آوردی؟» عبدالرحمان چند لحظه به او نگاه کرد و بعد دستش را روی سرش کشید. چیزی برای کودک نداشت. فقط یک کیسه کوچک آرد خریده بود؛ آردی که بخش بزرگی از درآمد روزانه‌اش را گرفته بود. زرغونه کیسه را گرفت و به آشپزخانه برد. همان مقدار اندک آرد قرار بود چند روز برای هشت نفر نان فراهم کند. آن شب زرغونه خمیر درست کرد. آرد کم بود و او آب بیشتری به خمیر افزود تا نان‌ها بزرگ‌تر شوند. وقتی نان‌ها پخته شد، بچه‌ها دور سفره نشستند. هرکس سهم خودش را گرفت. عبدالرحمان تکه‌ای از نان برداشت، اما چند لحظه بعد آن را کنار گذاشت و گفت: «من اشتها ندارم.» حمید فهمید پدرش دروغ می‌گوید. او هم تکه نان خودش را کوچک‌تر کرد و بخشی از آن را به سمت پدر گذاشت. عبدالرحمان گفت: «بخور پسرم، من سیرم.» این بار پدر و پسر هر دو همان جمله‌ای را گفتند که مادر بارها در این خانه گفته بود؛ جمله‌ای که بیشتر از آن‌که نشانه سیری باشد، نشانه تلاش برای پنهان کردن گرسنگی بود. زندگی این خانواده فقط با کمبود غذا سخت نشده است. کرایه خانه هر ماه یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های عبدالرحمان است. وقتی چند روز کار پیدا نمی‌کند، نخستین چیزی که ذهنش را مشغول می‌کند، صاحب‌خانه است. او می‌گوید گاهی تمام درآمد یک هفته صرف کرایه خانه و خرید مواد غذایی می‌شود و برای باقی نیازها چیزی باقی نمی‌ماند. هزینه درمان، لباس، آموزش کودکان و حتی خرید یک جفت کفش مناسب، هرکدام باید تا زمانی عقب بیفتد که پولی پیدا شود. وقتی یکی از کودکان بیمار می‌شود، خانواده ابتدا تلاش می‌کند با روش‌های خانگی مشکل را حل کند و تنها زمانی به داکتر مراجعه می‌کند که وضعیت کودک جدی شود؛ نه از بی‌توجهی، بلکه از سر ناتوانی مالی. در گوشه اتاق، صندوقچه‌ای قدیمی قرار دارد که زرغونه وسایل باارزش خانواده را در آن نگه می‌دارد؛ چند لباس، اسناد خانوادگی و چند وسیله کوچک. چیز ارزشمند دیگری وجود ندارد که بتوانند در روزهای سخت بفروشند. چند سال پیش، وقتی عبدالرحمان مدتی کار پیدا نکرد، یکی از وسایل خانه را فروخت تا کرایه خانه را بپردازد. حالا دیگر چیزی برای فروختن باقی نمانده است. خودش می‌گوید: «آدم فقیر وقتی وسیله‌ای را می‌فروشد، فکر می‌کند مشکلش برای یک روز حل می‌شود؛ اما وقتی دوباره مشکل می‌آید، دیگر چیزی برای فروش ندارد.» شب‌ها، وقتی چراغ خانه خاموش می‌شود، هشت نفر در دو اتاق کوچک می‌خوابند. کودکان کنار هم دراز می‌کشند تا جای کمتری بگیرند. در زمستان، همه زیر چند کمپل جمع می‌شوند و در تابستان، پنجره کوچک اتاق برای ورود هوا باز می‌ماند. زندگی آن‌ها با فصل‌ها تغییر چندانی نمی‌کند؛ فقط شکل سختی عوض می‌شود. زمستان، سرمای اتاق و هزینه سوخت را به نگرانی‌هایشان اضافه می‌کند و تابستان، گرمای شدید و کمبود امکانات را. اما در هر دو فصل، یک چیز ثابت است: تلاش پدر برای پیدا کردن کار و تلاش مادر برای تقسیم کردن چیزهای اندک میان هشت نفر. عبدالرحمان گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب هستند، بیدار می‌ماند و به سقف نگاه می‌کند. او می‌گوید بزرگ‌ترین ترسش این است که فرزندانش هم مانند خودش تمام عمرشان را صرف پیدا کردن یک لقمه نان کنند. می‌خواهد حمید کارگر روزمزد نشود. می‌خواهد مریم بتواند درس بخواند و می‌خواهد کودکان کوچک‌ترش حداقل یک زندگی معمولی داشته باشند؛ زندگی‌ای که در آن درخواست یک دفتر، یک جفت کفش یا یک وعده غذای بهتر، خانواده را مجبور به حساب‌وکتاب چندروزه نکند. اما میان خواستن و توانستن، فاصله‌ای وجود دارد که برای این خانواده هر روز بزرگ‌تر به نظر می‌رسد. صبح روز بعد، پیش از آن‌که آفتاب کاملاً بر بام‌های کابل بتابد، عبدالرحمان دوباره لباس کارش را می‌پوشد. زرغونه برایش چای می‌ریزد و یک تکه نان را در پارچه‌ای می‌پیچد. مرد هنگام خروج، نگاهی به شش فرزندش می‌اندازد. بعضی هنوز خواب‌اند و بعضی در سکوت او را نگاه می‌کنند. او چیزی نمی‌گوید. فقط در را باز می‌کند و از خانه بیرون می‌رود؛ به امید این‌که امروز کسی به یک کارگر نیاز داشته باشد. پشت سرش، زرغونه در را می‌بندد، سفره را جمع می‌کند و دوباره سراغ همان کیسه آرد می‌رود تا ببیند برای چند وعده دیگر باقی مانده است. در این خانه، فقر با یک عدد اندازه‌گیری نمی‌شود. فقر یعنی مادری که غذای خودش را به فرزندانش می‌دهد و می‌گوید سیر است؛ پدری که هر صبح با امید پیدا کردن کار از خانه بیرون می‌رود و هر شب نگران دست‌های خالی خود است؛ کودکی که کفش پاره‌اش را می‌پوشد و چیزی نمی‌گوید؛ دختری که دفتر تازه را آرزو می‌کند و با صفحه‌های سفید دفتر قدیمی برادرش کنار می‌آید؛ و کودکانی که کم‌کم یاد می‌گیرند پیش از خواستن هر چیزی، اول به جیب پدر نگاه کنند. برای خانواده هشت‌نفری عبدالرحمان، زندگی بیشتر از آن‌که درباره داشتن باشد، درباره دوام آوردن است؛ دوام آوردن تا فردا، تا روزی که شاید کار پیدا شود، تا زمانی که شاید سفره کمی پرتر شود و تا شبی که کودکان بتوانند بدون شنیدن جمله «امروز پول نداریم» به خواب بروند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 88 بازدید

تاج‌الدین اویواله، نماینده‌ی یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در افغانستان مدعی شده است که با افزایش سوءتغذیه کودکان در سراسر این کشور، شفاخانه‌ها مملو از بیمار شده‌اند. آقای اویواله امروز (سه‌شنبه، ۳ سنبله) در یک نشست خبری در جنیوا گفته است: «ما در حال حاضر شاهد فشار بسیار زیادی بر شفاخانه‌ها هستیم. از آغاز سال جاری میلادی، بیش از نیم‌میلیون کودک به‌دلیل لاغری متوسط پرخطر و لاغری شدید تحت درمان و بستری قرار گرفته‌اند.» وی در ادامه تاکید کرده است که موارد سوءتغذیه حاد شدید کودکان در افغانستان که با عوارض صحی بستری شده‌اند، در یک سال اخیر یک‌سوم افزایش یافته و از شش هزار نفر در جولای سال ۲۰۲۵ میلادی به هشت هزار نفر در جولای سال ۲۰۲۶ میلادی رسیده است. او افزوده است که حدود ۴۰ درصد از کودکانی با لاغری شدید و عوارض صحی در شفاخانه‌های افغانستان بستری می‌شوند، نوزادان زیر شش ماه هستند و ۸۰ درصد از موارد ابتلا به سوءتغدیه حاد شدید را نیز کودکان زیر دو سال تشکیل می‌دهند. همچنین تاج‌الدین اویواله در بخشی از صحبت‌هایش گفته است که در بخش‌هایی از جنوب افغانستان، برخی شفاخانه‌ها اکنون به ازای هر تخت موجود، سه یا چهار کودک مبتلا به سوءتغذیه شدید را پذیرش می‌کنند. نماینده‌ی صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد افزوده است که این موارد، تصویری بسیار بزرگ‌تر و نگران‌کننده‌تر از وضعیت در سراسر افغانستان را نشان می‌دهد. او همچنین به یافته‌های یک گزارش یونیسف که در ماه‌ گذشته منتشر شده، اشاره کرده و گفته است که خانواده‌ها در افغانستان ابتدا مصرف مواد غذایی مغذی را کاهش می‌دهند؛ کودکان انواع کم‌تری از غذاها را می‌خورند؛ حجم وعده‌های غذایی کم‌تر می‌شود؛ وعده‌های غذایی حذف می‌شوند و در نهایت برخی کودکان گرسنه می‌مانند. به‌گفته‌ی نماینده‌ی یونیسف، نیمی از کودکان افغانستان در فقر شدید غذایی به‌سر می‌برند و این بدان معنا است که آنان در طول روز از دو گروه غذایی یا کم‌تر استفاده می‌کنند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد پیش از این نیز از افزایش میزان سوءتغذیه کودکان و زنان در افغانستان هشدار داده است و خواستار کمک به موقع برای جلوگیری از گسترش آن شده است.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 59 بازدید

برنامه توسعه‌ای سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که ۷۵ درصد خانواده‌ها در افغانستان نمی‌توانند نیازهای اساسی خود به شمول دسترسی به غذا، خدمات بهداشتی و سرپناه را تأمین کنند. این نهاد امروز (سه‌شنبه، ۳ سنبله) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که با همکاری شریکان خود، تلاش می‌کند به بیش از پنج میلیون تن در سراسر افغانستان خدمات اساسی را فراهم کند. برنامه توسعه‌ای ملل متحد در ادامه تاکید کرد که هزاران مکتب و مرکز درمانی در افغانستان انرژی برق پایدار ندارد یا با محدودیت دسترسی به برق روبه‌رو است. این نهاد افزوده است که به هزار و ۳۰۰ مرکز صحی و مکتب در ۱۹ ولایت افغانستان انرژی خورشیدی را فراهم کرده است. همچنین برنامه توسعه‌ای ملل متحد گفته است که ۱۵ میلیون و ۶۰۰ هزار مورد خدمات صحی ضروری را نیز به شهروندان افغانستان ارائه کرده است. این خدمات شامل درمان و پیش‌گیری مالاریا، سل و اچ‌آ‌وی است. برنامه توسعه‌ای سازمان ملل متحد افزوده است که اکنون بیش از پنج میلیون تن در شش هزار و ۶۰۰ تأسیسات همگانی به انرژی پاک دسترسی دارند.

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 85 بازدید

چهار سال است که نامزد دارد؛ چهار سالی که قرار بود سرانجام به یک زندگی مشترک ختم شود، اما هنوز نتوانسته است نامزدش را به خانه ببرد. هر بار که خانواده دختر از او درباره عروسی پرسیده‌اند، پاسخش تقریباً یکسان بوده است: «کمی دیگر صبر کنید، کار پیدا می‌کنم.» خودش هم هر بار امیدوار بوده این «کمی دیگر» سرانجام به روزی برسد که بتواند با دست پر به خانه نامزدش برود؛ اما روزها گذشته‌اند، ماه‌ها پشت سر هم آمده‌اند و چهار سال نامزدی همچنان بدون عروسی ادامه یافته است. او جوانی است که بیشتر سال‌های عمرش را در تلاش برای پیدا کردن کار گذرانده؛ جوانی که نه از کار کردن فرار کرده و نه از سختی آن ترسیده است. مشکل اصلی این بوده که کاری پیدا نمی‌شود که بتواند از راه آن زندگی خودش و خانواده‌اش را بچرخاند. در افغانستان، برای جوانی که سرمایه، واسطه یا شغل ثابت ندارد، پیدا کردن کار آسان نیست. او بارها از خانه بیرون شده، به بازارها سر زده، از این دکان به آن دکان رفته و برای کارگری، باربری و هر کاری که بتواند درآمدی برایش داشته باشد، پرس‌وجو کرده است؛ اما بیشتر روزها با دست خالی به خانه برگشته است. در خانه، مادرش همیشه منتظر صدای قدم‌های او بوده است. خواهرش نیز می‌دانسته که برادرش هر روز با امید پیدا کردن کار از خانه بیرون می‌شود و بیشتر اوقات با همان لباس و کفش‌هایی که صبح پوشیده، عصر به خانه برمی‌گردد. هیچ‌کس از او زندگی مجلل نمی‌خواست. خانواده فقط می‌خواستند او درآمدی معمولی داشته باشد؛ درآمدی که بتواند با آن نان خانه را تأمین کند و پس از چهار سال، زندگی مشترکش را آغاز کند. اما فقر برای او فقط نداشتن پول نبود. فقر کم‌کم به سایه‌ای تبدیل شده بود که بر تمام تصمیم‌های زندگی‌اش افتاده بود. حتی ازدواجی که قرار بود پس از مدتی کوتاه انجام شود، سال‌ها به تأخیر افتاده بود. نامزدش چهار سال منتظر مانده بود و خانواده او نیز در این مدت بارها شرایط دشوار این جوان را درک کرده بودند؛ اما انتظار هم اندازه‌ای دارد. او هر بار که به چهره نامزدش فکر می‌کرد، احساس می‌کرد دیگر حرفی برای گفتن ندارد. نه می‌توانست وعده مشخصی برای عروسی بدهد و نه می‌دانست چه زمانی وضعیتش بهتر خواهد شد. در نهایت، امیدش را به مهاجرت گره زد. در میان بسیاری از جوانان افغانستان، ایران برای او نیز به مقصدی تبدیل شده بود که شاید بتواند در آن کار پیدا کند، پول جمع کند و با دست پر برگردد. فکر می‌کرد اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند هم به خانواده‌اش کمک کند و هم مقدمات عروسی را فراهم سازد. با همین امید، چند بار تلاش کرد خود را به ایران برساند. اما هیچ‌کدام از سفرهایش آن‌گونه که تصور کرده بود پیش نرفت. هر بار که راه افتاد، مشکلات تازه‌ای سر راهش قرار گرفت. در نهایت، نتوانست خودش را به مقصد برساند. در یکی از این تلاش‌ها نیز از ایران ردمرز شد و دوباره به افغانستان برگشت؛ به همان خانه‌ای که با امید کار و آینده‌ای بهتر از آن بیرون شده بود. بازگشت برای او فقط برگشتن از یک کشور به کشور دیگر نبود. هر بار که دوباره وارد افغانستان می‌شد، احساس می‌کرد یک بار دیگر شکست خورده است. خانواده‌اش تلاش می‌کردند چیزی به رویش نیاورند. مادرش شاید بیشتر از همه می‌دانست که پسرش تا چه اندازه از این وضعیت خسته شده است. وقتی به خانه می‌رسید، مادر به جای اینکه بپرسد چرا موفق نشده، بیشتر می‌پرسید: «خوب هستی؟ چیزی نخورده‌ای؟» اما او جواب زیادی نداشت. می‌گفت: «خوب هستم.» در حالی که خودش بهتر از همه می‌دانست خوب نیست. شش ماه پیش، برای آخرین بار تصمیم گرفت راه ایران را در پیش بگیرد. این بار نیز امید داشت شاید بخت با او یاری کند. در مسیر، همراه شماری دیگر از مهاجران حرکت می‌کرد. راه دشوار بود، اما فکر رسیدن به ایران و پیدا کردن کار، خستگی را برایش قابل تحمل می‌کرد. او به آینده‌ای فکر می‌کرد که شاید بتواند پس از چند ماه کار، پولی جمع کند و به خانه برگردد؛ شاید بتواند بعد از چهار سال، بالاخره خانواده‌ای تشکیل دهد و نامزدش را به خانه خودش بیاورد. اما این سفر نیز به کابوس تبدیل شد. در پاکستان، دزدان مسلح آنان را گرفتند و از خانواده‌هایشان پول خواستند. برای آزادی هر یک از آنان مبلغی درخواست شده بود و خانواده‌ها باید آن را فراهم می‌کردند. او می‌دانست خانواده‌اش توان پرداخت چنین پولی را ندارند. در خانه‌ای که خودش برای تأمین نان آن نیز درمانده بود، از کجا می‌توانستند پول آزادی او را پیدا کنند؟ روزها برایش به سختی می‌گذشت. می‌دانست مادرش در افغانستان نگران اوست و شاید نمی‌داند پسرش کجاست. خواهرش احتمالاً هر روز چشم به در داشته و نامزدش نیز با شنیدن خبر ناپدید شدن او، ساعت‌ها در فکرش مانده است. اما خودش هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد. سه ماه در بند ماند؛ سه ماهی که برای او مانند سال‌ها گذشت. سرانجام، بدون اینکه خانواده‌اش بتوانند پول مورد درخواست دزدان را فراهم کنند، آزاد شد و دوباره راه افغانستان را در پیش گرفت. وقتی برگشت، دیگر آن جوانی نبود که شش ماه پیش با امید پیدا کردن کار راهی شده بود. خستگی راه، تجربه اسارت و شکست دوباره، چیزی از امیدهایش کم کرده بود. با این حال، دوباره به خانه برگشت و تلاش کرد زندگی را از نو شروع کند. اما زندگی در افغانستان برای او همان بود که پیش از رفتنش بود؛ همان بیکاری، همان جیب خالی و همان وعده‌ای که خودش هم نمی‌دانست چگونه باید عملی‌اش کند. مادرش هنوز منتظر بود روزی برسد که پسرش بتواند زندگی خودش را آغاز کند. خواهرش همچنان با مشکلات خانه دست‌وپنجه نرم می‌کرد و نامزدش بعد از چهار سال هنوز منتظر بود. او فقط یک چیز می‌خواست: کار. می‌گفت حاضر است هر کاری انجام دهد، اما کاری پیدا نمی‌شد که بتواند با آن زندگی‌اش را سرپا نگه دارد. گاهی برای چند روز کاری پیدا می‌کرد و بعد دوباره بیکار می‌شد. درآمدهای اندک حتی برای نیازهای روزمره خانواده کافی نبود. بدهی‌ها و هزینه‌های زندگی روی هم جمع می‌شدند و در کنار همه این‌ها، مسئله ازدواج همچنان مانند باری سنگین روی شانه‌هایش قرار داشت. چهار سال نامزدی برای او فقط چهار سال انتظار نبود؛ چهار سال وعده دادن، شرمندگی و عقب انداختن روزی بود که خودش بیشتر از هر کسی منتظرش بود. چند روز پیش، فشار همه این مشکلات به جایی رسید که او تصمیم گرفت به زندگی خود پایان دهد. اقدام او با مرگ تمام نشد و اطرافیان توانستند نجاتش دهند. اکنون زنده است، اما خانواده‌اش با جوانی روبه‌رو هستند که بیش از هر زمان دیگری به حمایت و همراهی نیاز دارد. مادرش پس از این اتفاق بیشتر از گذشته مراقب اوست؛ زنی که سال‌ها برای بزرگ کردن پسرش زحمت کشیده و حالا از این می‌ترسد که مبادا یک روز او را از دست بدهد. برای یک مادر، دیدن فرزندش در چنین وضعیتی آسان نیست؛ به‌خصوص وقتی می‌داند چیزی که او را تا اینجا رسانده، یک مشکل ساده و گذرا نبوده، بلکه مجموعه‌ای از سال‌ها فقر، بیکاری، شکست، مهاجرت‌های ناموفق، اسارت و ناامیدی بوده است. خواهرش نیز تلاش می‌کند او را تنها نگذارد. اما خودش هم می‌داند که محبت خانواده به‌تنهایی نمی‌تواند مشکل اصلی را حل کند. این جوان بیش از هر چیز به کاری نیاز دارد که بتواند از راه آن دوباره احساس کند برای زندگی کردن دلیل دارد. نامزدش نیز چهار سال انتظار را پشت سر گذاشته است؛ چهار سالی که شاید در آغاز قرار بود تنها چند ماه طول بکشد. او هنوز نمی‌داند سرنوشت این نامزدی چه خواهد شد؛ نه لزوماً به این دلیل که علاقه‌ای باقی نمانده، بلکه به این دلیل که فقر گاهی حتی میان دو انسانی که سال‌ها منتظر یکدیگر بوده‌اند، دیوار می‌کشد. این جوان هنوز زنده است؛ اما زندگی برای او دیگر شبیه همان چیزی نیست که چهار سال پیش تصور می‌کرد. او زمانی فکر می‌کرد اگر به ایران برسد، چند ماه کار کند، پولی جمع کند و برگردد، همه چیز درست خواهد شد. بعد فکر کرد شاید بار دوم موفق شود. بار سوم هم امید داشت. اما هر بار راهی که برای رسیدن به آینده انتخاب کرد، او را دوباره به نقطه اول بازگرداند. اکنون شش ماه از آخرین سفرش می‌گذرد؛ سفری که به اسارت در پاکستان ختم شد و پس از سه ماه با بازگشت او به افغانستان پایان یافت. چند روز از لحظه‌ای می‌گذرد که خانواده‌اش او را در بدترین وضعیت روحی پیدا کردند و نجات دادند. اما چهار سال از روزی می‌گذرد که او نامزد شد و هنوز نتوانسته ساده‌ترین آرزویش را عملی کند: داشتن یک کار، یک درآمد و خانه‌ای که بتواند نامزدش را به آن ببرد. شاید برای بسیاری، داستان او فقط داستان یک جوان بیکار باشد؛ اما برای مادرش، او تمام زندگی است. برای خواهرش، برادری است که سال‌ها بار خانواده را بر دوش کشیده و برای نامزدش، مردی است که چهار سال انتظارش را کشیده است. او اکنون بیش از هر زمان دیگری به این نیاز دارد که کسی دستش را بگیرد، نه اینکه از او بپرسد چرا نتوانسته موفق شود. او سال‌ها تلاش کرده است. به راه زده، مهاجرت کرده، شکست خورده، دوباره برگشته و باز تلاش کرده است. آنچه او را به مرز ناامیدی رسانده، نخواستنِ کار یا زندگی نبوده؛ ناتوانی در پیدا کردن راهی برای ساختن یک زندگی معمولی بوده است. در خانه‌ای که مادرش هنوز هر شب برای پسرش دعا می‌کند، خواهرش نگران آینده اوست و نامزدش پس از چهار سال همچنان در انتظار است، یک پرسش همچنان بی‌جواب مانده است: یک جوان تا چه زمانی می‌تواند با جیب خالی، وعده‌های عملی‌نشده و درهای بسته، به آینده امیدوار بماند؟ او از مرگ نجات یافته است؛ اما نجات واقعی برای او شاید زمانی آغاز شود که دیگر مجبور نباشد برای پیدا کردن لقمه‌ای نان، جانش را در مسیرهای خطرناک بگذارد؛ زمانی که بتواند در کشور خودش کاری پیدا کند، درآمدی داشته باشد و پس از چهار سال انتظار، به نامزدش بگوید: «حالا دیگر می‌توانیم زندگی‌مان را شروع کنیم.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 88 بازدید

اوچا یا دفتر هماهنگ‌کننده‌ی کمک‌های بشردوستانه‌ی سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که آلمان ۶.۸ میلیون یورو به صندوق بشردوستانه‌ی افغانستان کمک کرده است. این نهاد امروز (دوشنبه، ۲ سنبله) با نشر پستی در حساب کاربری ایکس خود از دولت آلمان بابت این کمک سپاس‌گزاری کرده است. دفتر هماهنگ‌کننده‌ی کمک‌های بشردوستانه‌ی سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که این حمایت به تداوم کمک‌های نجات‌بخش برای افراد آسیب‌دیده از بحران در سراسر افغانستان کمک می‌کند. براساس آمار سازمان ملل متحد، در سال جاری میلادی ۲۱.۹ میلیون نفر در افغانستان به کمک‌های بشردوستانه نیاز دارند و نهادهای بشردوستانه رسیدگی به ۱۷.۵ میلیون نفر را در اولویت قرار داده‌اند. سازمان ملل متحد برای رسیدگی به این افراد ۱.۷ میلیارد دالر بودجه درخواست کرده است، اما تا کنون تنها ۲۷.۲۷ درصد آن تأمین شده است.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 116 بازدید

اوچا یا دفتر هماهنگی کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل متحد اعلام کرده است که در شش ماه نخست سال ۲۰۲۶ میلادی، حدود ۷.۴ میلیون تن در افغانستان دست‌کم یک نوع کمک بشردوستانه دریافت کردند. این سازمان امروز (دوشنبه، ۲۶ اسد) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که ۴.۶ میلیون تن، معادل ۶۲ درصد مجموع دریافت‌کنند‌گان، کمک‌های غذایی دریافت کرده‌اند. دفتر هماهنگی کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که این آمار نشان‌دهنده گسترد‌گی ناامنی حاد غذایی و نقش عمده کمک‌های غذایی در پاسخ بشردوستانه در افغانستان است. در اعلامیه آمده است که میلیون‌ها تن نیز برای تامین نیازهای خود در طول سال به حمایت‌های مکرر و همزمان در بخش‌های مختلف نیاز دارند. این سازمان افزوده است که تا ماه جون ۲۰۲۶، برای پاسخ بشردوستانه افغانستان ۲۹۳ میلیون دالر بودجه جدید دریافت شده که ۱۷ درصد نیاز مالی را تشکیل می‌دهد و با بودجه‌های باقی‌مانده از سال ۲۰۲۵ تکمیل شده است. اوچا افزوده است که از مجموع ۱.۷۱ میلیارد دالر بودجه مورد نیاز، هنوز ۱.۴۲ میلیارد دالر، معادل ۸۳ درصد، تامین نشده است. همچنین این نهاد سازمان ملل متحد هشدار داده است که محدودیت منابع مالی، توانایی نهادهای بشردوستانه برای ادامه ارایه کمک‌های نجات‌بخش به افراد نیازمند را با چالش روبه‌رو می‌کند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 104 بازدید

سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که با وجود تولید و دسترسی کافی غذا برای تامین نیاز تمام مردم جهان، گرسنگی و ناامنی غذایی همچنان میلیون‌ها تن را تحت تاثیر قرار می‌دهد. این سازمان امروز (یک‌شنبه، ۲۵ اسد/۱۶ آگست) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که پیش‌بینی می‌شود در سال ۲۰۳۰ میلادی حدود ۶۰۰ میلیون تن همچنان با ناامنی غذایی مواجه باشند. ادامه آمده است که این امر چالش عظیم دستیابی به هدف گرسنگی صفر را برجسته می‌کند. سازمان ملل متحد تصریح کرد که علاوه بر این، افرادی که ناامنی غذایی متوسط را تجربه می‌کنند، معمولاً به دلیل محدودیت‌های درآمد یا منابع، قادر به خوردن یک رژیم غذایی سالم و متعادل به طور منظم نیستند. سازمان ملل در ادامه تاکید کرده است که تسریع تلاش‌ها برای پایان دادن به گرسنگی و تامین امنیت غذایی، برای تحقق اهداف توسعه پایدار و اهداف جهانی ضروری است. این سازمان افزوده است که ادامه این وضعیت نشان می‌دهد که وجود غذای کافی در جهان به‌تنهایی برای پایان دادن به گرسنگی کافی نیست و دسترسی عادلانه و پایدار به غذا همچنان یکی از چالش‌های مهم جهانی به شمار می‌رود. در اعلامیه آمده است که در کنار درگیری‌های منطقه‌ای و شوک‌های شدید آب و هوایی (مانند خشکسالی در جنوب آفریقا)، وابستگی شدید به واردات مواد غذایی همچنان باعث کمبود مواد غذایی و قیمت‌های بالا در سراسر کشورهای جنوب صحرای آفریقا می‌شود. در ادامه آمده است که سرمایه‌گذاری در بخش کشاورزی برای کاهش گرسنگی و فقر، بهبود امنیت غذایی، ایجاد اشتغال و ایجاد تاب‌آوری در برابر بلایا و شوک‌ها بسیار مهم است.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 113 بازدید

اولگا چروکو، سخنگوی اوچا یا دفتر هماهنگی امور بشردوستانه‌ی سازمان ملل متحد اعلام کرد که با وجود بسته‌بودن مرز پاکستان، ۷۲۴ کامیون حامل کمک‌های ‏بشردوستانه‌ی بین‌المللی، از طریق پاکستان وارد افغانستان شدند. آقای چروکو به خبرگزاری فرانسه گفته است که این کاروان حامل ‌‏«مواد غذایی و دیگر اقلام حیاتی بشردوستانه» بوده است‌. همچنین مو یحیی، هماهنگ‌کننده‌ی مقیم و امور بشردوستانه‌ی سازمان ملل متحد در پاکستان، در حساب کاربری ایکس خود نوشته است: «۷۲۴ کامیون حامل محموله‌های بشردوستانه ‏از طریق تورخم وارد افغانستان شده و به خانواده‌هایی رسیده‌اند که بیش از همه ‏به این کمک‌ها نیاز دارند‎.‌‏»‏ همچنین او از اسلام‌آباد و «همه‌ی کسانی که امکان باز نگه‌داشتن این خط حیاتی ‏بشردوستانه را فراهم کردند» تشکر کرد‎.‎ قابل ذکر است که درگیری حکومت سرپرست با پاکستان که از اکتبر ۲۰۲۵ به بسته‌شدن تقریبا کامل مرز ‏زمینی دو کشور منجر شد، مسیرهای انتقال کمک‌های بشردوستانه را به‌شدت ‏مختل کرده است.‏ پس از بسته‌شدن مرز پاکستان کمک‌های بشردوستانه از طریق ایران منتقل ‏می‌شد، اما با بسته‌شدن تنگه‌ی هرمز و جنگ ایران و امریکا، این مسیر نیز مسدود شد. ‏با این حال، پاکستان علی‌رغم تعلیق تجارت با افغانستان، اجازه ترانزیت کمک‌های بشردوستانه به افغانستان را داده است. برنامه جهانی غذا پیشتر اعلام کرده بود که به‌دلیل بسته‌شدن ‏مرزهای افغانستان ‏و پاکستان و تنگه‌ی هرمز، ۴۰۰ تُن ‏بیسکویت‌ غنی‌شده، پس از سفر ۱۵ هزار ‏کیلومتری و ‏عبور از نُه کشور به افغانستان رسیده است.‏ برنامه جهانی غذا می‌گوید که مسیر انتقال کمک به ‏افغانستان طولانی و دشوار ‏شده است.‏ برنامه جهانی غذا در گزارشی هشدار داده است که ‏در صورت ادامه‌ی ‏انسداد ‏مرزهای افغانستان و ‏پاکستان و تشدید بحران خاور میانه، ۲.۳ ‏میلیون نفر ‏دیگر ‏در افغانستان با ناامنی غذایی مواجه خواهند ‏شد.‏ برنامه جهانی غذا ‎در اوایل ماه آگست هشدار داد که سوءتغذیه حاد ‏کودکان در افغانستان امسال به سطوح بحرانی رسیده است‎.‎

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 141 بازدید

صندوق نجات کودکان (Save the Children) در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که در سال ۲۰۲۶ میلادی حدود ۳.۷ میلیون کودک زیر پنج سال در افغانستان با سوءتغذیه حاد روبه‌رو هستند. این نهاد امروز (پنج‌شنبه، ۲۲ اسد) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که در چهار سال گذشته، میزان سوءتغذیه حاد در میان کودکان زیر پنج سال ۱۴ درصد افزایش یافته است. سازمان نجات کودکان در ادامه تاکید کرده است که یک کودک از هر ۱۰ کودک زیر پنج سال در افغانستان با سوءتغذیه حاد روبه‌رو است. در اعلامیه آمده است که کاهش کمک‌های بشردوستانه، دسترسی میلیون‌ها تن به خدمات صحی را محدود کرده است. صندوق نجات کودکان در ادامه افزوده است که نزدیک به ۶۰۰ مرکز صحی نیز به دلیل کمبود بودجه تعطیل یا فعالیت‌شان متوقف شده است که در نتیجه آن، حدود چهار میلیون تن تحت تأثیر قرار گرفته‌اند. صندوق نجات کودکان می‌گوید پس از کاهش کمک‌ها، با استفاده از بودجه‌های کوتاه‌مدت توانسته است ۱۴ مرکز صحی خود را باز نگه دارد؛ اما آینده این مراکز و سایر خدمات صحی همچنان با خطر روبه‌رو است. همچنین یک ارزیابی تازه از سوی نهاد «ریچ» به پشتیبانی سازمان ملل متحد انجام شده، نشان می‌دهد که سوءتغذیه در ۵۳ درصد مناطق افغانستان در حال افزایش است و در ۴۴ درصد از این مناطق، شمار مبتلایان در سه ماه گذشته دو برابر شده است.

ادامه مطلب