برچسب: فقر و بیکاری

17 ساعت قبل - 28 بازدید

اولین باری که عبدالحمید دستش را به سوی مردم دراز کرد، آسمان کابل صاف بود؛ نه بارانی در کار بود، نه برفی، نه حتی بادی که صورتش را پنهان کند. همه‌چیز بیش از حد روشن بود، بیش از حد واضح، آن‌قدر واضح که انگار تمام شهر ایستاده باشد تا او را تماشا کند. او کنار سرک ایستاده بود؛ همان‌جایی که سال‌ها نشسته و کفش‌های مردم را تعمیر کرده بود، همان‌جایی که همیشه خود را یک مرد کارگر می‌دانست، نه محتاج. اما آن روز فرق داشت. انگار چیزی در درونش فرو ریخته بود. چند لحظه فقط ایستاد و به دست‌هایش نگاه کرد، دست‌هایی که همیشه بوی چرم و نخ می‌دادند و حالا می‌لرزیدند. خواست برگردد، خواست روی چوکی‌اش بنشیند و وانمود کند همه‌چیز مثل قبل است، اما تصویر بچه‌هایش مثل سایه‌ای جلوی چشمانش آمد: شکم‌های خالی، نگاه‌های منتظر، و صدای سرفه‌های فاطمه که شبِ قبل تا سحر قطع نشده بود. همان‌جا لب‌هایش تکان خورد. صدایش شکست و گفت: «به خاطر خدا…» و در همان لحظه فهمید که دیگر آن آدم قبلی نیست. زندگی او هیچ‌وقت آسان نبود، اما زمانی قابل تحمل بود. از جوانی کفاشی را یاد گرفته بود؛ پدرش هم کفاش بود. هنوز به یاد داشت که در کودکی کنار پدر می‌نشست، سوزن را با دقت از سوراخ‌های چرم عبور می‌داد و پدرش می‌گفت: «کار اگر کم باشد، اما حلال باشد، آدم را سرپا نگه می‌دارد.» عبدالحمید با همین باور بزرگ شده بود. سال‌ها در همین کابل، زیر آفتاب و گرد و خاک، کفش‌های مردم را تعمیر کرده و با همان درآمد اندک، اما با عزت، زندگی‌اش را پیش برده بود. وقتی با فاطمه ازدواج کرد، چیز زیادی نداشت، اما دلش قرص بود که می‌تواند نان پیدا کند. آن روزها، حتی اگر شب‌ها خسته به خانه می‌آمد، با لبخند ساده فاطمه، خستگی از تنش بیرون می‌رفت. اما حالا همان خانه بود، همان زن، همان شهر و با این حال، هیچ‌چیز مثل قبل نبود. داشتن پنج طفل در کابل، برای مردی مثل عبدالحمید، یعنی هر روز جنگیدن با واقعیت. پسر بزرگش حالا دوازده‌ساله بود، اما در نگاهش چیزی از کودکی باقی نمانده بود. گاهی وقتی فکر می‌کرد پدرش نمی‌بیند، به دستانش خیره می‌شد؛ انگار می‌خواست بداند چه زمانی باید مثل پدرش کار کند. بچه‌های دیگر هم هر کدام به شکلی بار این زندگی را بر دوش می‌کشیدند‌، یکی کمتر می‌خورد، یکی چیزی نمی‌خواست، یکی شب‌ها بی‌صدا گریه می‌کرد. و آن دختر کوچک، دو ساله، هنوز نمی‌فهمید چرا مادرش همیشه خوابیده است و چرا پدرش گاهی به جای خندیدن، فقط نگاه می‌کند. فاطمه قصه خودش را داشت. بیماری‌اش با یک سرفه شروع شد، بعد ضعف آمد، بعد بی‌حالی، و حالا به جایی رسیده بود که بیشتر روزها را در بستر می‌گذراند. دوا می‌خواست، اما دوا پول می‌خواست. داکتر می‌خواست، اما داکتر پول می‌خواست. حتی یک سوپ ساده هم پول می‌خواست. عبدالحمید بارها با خودش حساب کرده بود که اگر فقط چند روز کار خوب داشته باشد، شاید بتواند دوا بخرد، اما آن «چند روز خوب» هیچ‌وقت نمی‌آمد. دکان کفاشی‌اش دیگر مثل قبل رونق نداشت. مردم یا پول نداشتند کفش‌هایشان را تعمیر کنند، یا اگر داشتند، ترجیح می‌دادند نو بخرند. او ساعت‌ها می‌نشست و به سرک و به پاهای مردم نگاه می‌کرد. هر کفشی که از برابرش می‌گذشت، برایش یک امید بود، یک «شاید»، اما بیشتر این شایدها بی‌نتیجه می‌ماند. گاهی فقط یک مشتری در تمام روز می‌آمد، گاهی هیچ‌کس. و وقتی هیچ‌کس نمی‌آمد، سکوت دکان آن‌قدر سنگین می‌شد که صدای نفس خودش را می‌شنید. بدترین لحظه‌ها زمانی بود که مجبور می‌شد از جایش بلند شود. این کار را هیچ‌وقت دوست نداشت و هنوز هم دوست نداشت. اما وقتی شکم بچه‌ها خالی باشد، وقتی زن مریض باشد، وقتی صاحب‌خانه در بزند و بگوید «کرایه را کی می‌دهی؟»، دیگر دوست داشتن یا نداشتن معنا ندارد. آهسته از دکان فاصله می‌گرفت، طوری که کسی او را نشناسد. در جایی می‌ایستاد که رفت‌وآمد بیشتر بود، چند لحظه سکوت می‌کرد، انگار خودش را قانع می‌کرد، و بعد آرام می‌گفت: «به خاطر خدا…» بعضی‌ها رد می‌شدند، بعضی‌ها نگاه می‌کردند، بعضی‌ها چیزی می‌دادند، اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند این چند کلمه برای او چقدر سنگین است. وقتی به خانه برمی‌گشت، همیشه سعی می‌کرد چیزی در دست داشته باشد، هرچند کم. بچه‌ها دورش جمع می‌شدند و او لبخند می‌زد، اما آن لبخند واقعی نبود؛ بیشتر شبیه پرده‌ای بود که می‌خواست حقیقت را پنهان کند. وقتی می‌گفت «خورده‌ام»، دروغ می‌گفت. وقتی می‌گفت «فردا بهتر می‌شود»، خودش هم باور نداشت، اما مجبور بود بگوید، چون اگر او امید نداشته باشد، این خانه دیگر چیزی ندارد. شب‌ها، وقتی همه خوابیده بودند، عبدالحمید بیدار می‌ماند. خواب می‌آمد، اما فکرها نمی‌گذاشت. به سقف نگاه می‌کرد، به دیوارهای نم‌گرفته، به تاریکی، و در دلش حرف می‌زد؛ با خودش، با خدا، با گذشته‌اش. گاهی به یاد روزهایی می‌افتاد که فقط یک کفاش بود، نه مردی که میان کار و گدایی گیر مانده است. گاهی از خودش می‌پرسید: «کجا اشتباه کردم؟» اما پاسخی پیدا نمی‌کرد. یک شب، پسر بزرگش آرام کنارش نشست. چیزی نگفت، فقط نشست. بعد آهسته گفت: «پدر… من هم می‌توانم کار کنم…» این جمله ساده بود، اما برای عبدالحمید مثل زخمی تازه بود. به چشمانش نگاه کرد، به دستانش؛ دستانی که هنوز باید کودک می‌بود. دلش شکست، اما چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و آرام گفت: «نه بچیم… هنوز وقتش نیست…» اما در دلش می‌دانست که شاید خیلی زود، این «وقت» برسد. زندگی عبدالحمید تکراری بی‌پایان از تلاش، ناامیدی، شرم و امیدهای کوچک است. هر روز خودش را جمع می‌کند، به همان دکان می‌رود، همان سوزن را برمی‌دارد، همان کفش‌ها را وصله می‌زند و در کنار آن، تکه‌های غرورش را هم. اما فرق این‌جاست: کفش‌ها شاید دوباره قابل استفاده شوند، اما غرور هر بار که بشکند، دیگر مثل قبل نمی‌شود. با این‌همه، او هنوز ایستاده است. نه به خاطر خودش، نه از سر علاقه به زندگی، بلکه فقط به خاطر آن پنج طفل و زنی که هنوز نفس می‌کشد. او هنوز هر صبح از خواب برمی‌خیزد، هنوز دکانش را باز می‌کند، و هنوز امیدوار است حتی اگر این امید، به نازکی یک نخ کفاشی باشد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 69 بازدید

صبح هنوز کامل از دل شب جدا نشده بود که شکریه از خواب پرید؛ نه به‌خاطر صدای اذان، نه به‌خاطر روشن شدن هوا، بلکه به‌خاطر سرفه‌های خشک و بریده‌بریده‌ی مادرش که مثل تیغ در سکوت اتاق می‌برید. اتاق کوچک و نم‌گرفته‌شان بوی دود، فقر و ناامیدی می‌داد. سقف ترک‌خورده با هر وزش باد صدا می‌کرد و دیوارهای گِلی، مثل شاهدان خاموش یک زندگی فروپاشیده، فقط ایستاده بودند و چیزی نمی‌گفتند. شکریه برای چند لحظه بی‌حرکت ماند، به سقف خیره شد و نفسش را آهسته بیرون داد؛ انگار می‌خواست برای چند ثانیه بیشتر، خودش را در همان مرز باریک میان خواب و بیداری نگه دارد، جایی که هنوز مجبور نبود به یاد بیاورد که زندگی‌اش چیست. اما سرفه‌های مادرش او را به واقعیت کشاند؛ واقعیتی که در آن، او نه یک کودک، بلکه ستون لرزان یک خانه‌ی فرو ریخته بود. او آرام از جا برخاست، چادر کهنه‌اش را برداشت و دور خود پیچید. پاهایش هنوز از دیروز درد می‌کرد، دست‌هایش زخم بود و زیر ناخن‌هایش سیاهی زباله‌ها مانده بود. کنار مادرش نشست، دستش را روی پیشانی او گذاشت. داغ بود. مادر با صدای خفه‌ای گفت: «نرو امروز… خسته‌ای…» اما شکریه فقط لبخند کم‌رنگی زد، همان لبخندی که بیشتر شبیه تحمل بود تا شادی، و گفت: «اگر نروم، نان از کجا بیارم؟» این جمله را آن‌قدر تکرار کرده بود که دیگر حتی خودش هم حس نمی‌کرد چقدر سنگین است. بعد از جا برخاست، کیسه‌ی بزرگ پلاستیکی را برداشت و بی‌آنکه صبحانه‌ای خورده باشد، از خانه بیرون رفت. هوای صبح کابل سرد و خاک‌آلود بود. کوچه‌ها نیمه‌خالی، اما پر از سکوتی بودند که بیشتر از هر سر و صدایی آزار می‌داد. شکریه قدم‌هایش را تند کرد تا به سرک اصلی برسد. در گوشه‌ای از جاده، رحیم، فرید و جاوید منتظرش بودند؛ سه پسری که مثل خودش، کودکی‌شان را نه در بازی و مکتب، بلکه در میان زباله‌ها جا گذاشته بودند. نگاه‌هایشان کوتاه بود، حرف‌هایشان کم؛ چون هر چهارشان خوب می‌دانستند که امروز هم مثل دیروز خواهد بود، و فردا هم مثل امروز. آن‌ها بی‌هیچ حرفی به سمت اولین زباله‌دانی رفتند. بوی تعفن از دور به مشام می‌رسید، اما برایشان عادی شده بود. شکریه کیسه را باز کرد و با دست‌های لاغر و سردش شروع به جستجو کرد. بطری‌های پلاستیکی، تکه‌های فلز، کارتن‌های خیس، قوطی‌های له‌شده… هر چیزی که دیگران دور انداخته بودند، برای او ارزش داشت. هر بار که دستش در میان زباله‌ها فرو می‌رفت، انگار بخشی از روحش هم در آن فرو می‌رفت. اما او مکث نمی‌کرد. یاد صاحب‌خانه، یاد سرفه‌های مادر، یاد شکم‌های گرسنه… همه او را مجبور می‌کردند ادامه دهد. خورشید بالا آمد، اما گرمایش به تن‌های خسته‌ی آن‌ها نمی‌رسید. سرک‌ها شلوغ شد، موترها رد شدند، مردم با لباس‌های تمیز و عجله‌های روزمره از کنارشان گذشتند، بی‌آنکه حتی نگاهی بیندازند. گاهی کسی با نفرت نگاه می‌کرد، گاهی کسی زیر لب چیزی می‌گفت، گاهی کودکی در موتر به آن‌ها اشاره می‌کرد و می‌خندید. شکریه سعی می‌کرد نگاهش را بالا نیاورد، چون هر بار که نگاه می‌کرد، چیزی در دلش فرو می‌ریخت؛ چیزی که نامش شاید «آرزو» بود. در یکی از سرک‌ها، کنار یک مکتب توقف کردند. زنگ تفریح بود. صدای خنده‌ی دختران، صدای دویدن، صدای زندگی… همه در هوا پیچیده بود. شکریه ناخودآگاه ایستاد. دستش در کیسه ثابت ماند. به دروازه‌ی مکتب نگاه کرد. دخترانی با لباس‌های پاک، با بکس‌های رنگی، با موهای شانه‌زده، در حویلی می‌دویدند. یکی از آن‌ها کتابی در دست داشت. شکریه به آن کتاب خیره شد، انگار که چیزی مقدس باشد. برای لحظه‌ای، خودش را جای او تصور کرد؛ با لبخندی واقعی، با دستانی تمیز، با دنیایی که بوی زباله نمی‌داد. اما صدای فرید او را به خود آورد: «چی شد؟ چرا ایستادی؟» شکریه سریع سرش را پایین انداخت و دوباره شروع به کار کرد، اما آن تصویر از ذهنش پاک نشد. ساعت‌ها گذشت. آفتاب تندتر شد، اما خستگی هم سنگین‌تر. پاهایشان دیگر رمق نداشت، اما کیسه‌ها هنوز نیمه‌خالی بود. در یکی از کوچه‌ها، چند مرد بزرگ‌تر به آن‌ها نزدیک شدند. نگاه‌هایشان خشن بود. یکی از آن‌ها جلو آمد و بدون مقدمه گفت: «این‌جا کار شما نیست. هرچه جمع کردید، بدهید.» جاوید خواست چیزی بگوید، اما قبل از اینکه حرفی بزند، مرد او را محکم هل داد. شکریه ترسید. قلبش به شدت می‌زد. رحیم آهسته گفت: «بدهید… دعوا نکنید…» آن‌ها بخشی از زباله‌هایی را که با زحمت جمع کرده بودند، دادند و عقب رفتند. شکریه حس کرد گلویش می‌سوزد، اما اشکش نیامد. انگار دیگر اشکی نمانده بود. وقتی ظهر شد، آن‌ها در سایه‌ی دیواری نشستند. شکریه نان خشک کوچکی را که از خانه آورده بود، بیرون کرد. آن را میان چهار نفر تقسیم کردند. هر لقمه مثل سنگ در گلو پایین می‌رفت، اما همین هم برایشان نعمت بود. فرید با صدایی خسته گفت: «فکر می‌کنید زندگی ما همیشه همین است؟» کسی جواب نداد. سکوتی سنگین میانشان افتاد. شکریه به دست‌هایش نگاه کرد؛ دست‌هایی که باید دفتر می‌گرفت، حالا زباله را می‌کاوید. در دلش گفت: «شاید همین است… شاید زندگی ما همین است.» عصر که شد، آن‌ها کیسه‌ها را به محل فروش بردند. مردی که همیشه از آن‌ها خرید می‌کرد، بدون نگاه کردن به صورتشان، زباله‌ها را وزن کرد و پول کمی در دستشان گذاشت. شکریه پول را گرفت، شمرد، و در گوشه‌ی چادرش پنهان کرد. می‌دانست که این پول هم برای همه چیز کافی نیست، اما باز هم باید بس باشد. وقتی به خانه برگشت، هوا تاریک شده بود. کوچه‌ها خاموش و سرد بودند. دروازه را آرام باز کرد. مادرش در گوشه‌ی اتاق دراز کشیده بود. سرفه‌هایش ضعیف‌تر، اما عمیق‌تر شده بود. شکریه کنار او نشست، پول را در دستش گذاشت. مادر نگاهش کرد، اشک در چشمانش حلقه زد و با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت: «تو طفل نیستی… تو مادر این خانه‌ای…» این جمله مثل باری سنگین روی شانه‌های شکریه نشست. او فقط سرش را پایین انداخت. آن شب، وقتی دراز کشید، بدنش درد می‌کرد، اما خواب به چشمانش نمی‌آمد. صدای دور شهر، صدای سگ‌ها، صدای باد… همه در گوشش می‌پیچید. چشمانش را بست و دوباره همان تصویر را دید: خودش در مکتب، با کتابی در دست، با لبخندی که واقعی بود. اما این‌بار، تصویر خیلی زود شکست. جای آن را صدای سرفه‌ی مادر گرفت. شکریه چشمانش را باز کرد. به سقف ترک‌خورده خیره شد. در دلش چیزی گفت، اما حتی خودش هم نشنید چه بود. شاید دعا بود، شاید آرزو، شاید فقط یک آه. و فردا… او دوباره بیدار می‌شد، دوباره کیسه را برمی‌داشت، دوباره در زباله‌ها دنبال نان می‌گشت. چون در زندگی او، فردا هیچ‌وقت متفاوت نبود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 83 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد اعلام کرده است که در سال گذشته میلادی، ۶۱۰ هزار کودک مبتلا به سوءتغذیه شدید را در افغانستان درمان کرده است. این نهاد با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که با شرکای خود در سال گذشته میلادی، ۱۱.۸ میلیون کودک را برای تشخیص لاغری بررسی کرده است. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که قصد دارد در سال جاری میلادی به یک میلیون کودک مبتلا به سوءتغذیه حاد، خدمات صحی ارائه دهد. براساس گزارش نهادهای سازمان ملل، بیش از سه میلیون کودک در افغانستان به سوءتغذیه مبتلا هستند. همچنین گزارش‌ها نشان می‌دهند که بیماری سوءتغذیه در افغانستان رو به افزایش است. مسوولان برنامه جهانی غذا در افغانستان هشدار داده بود که با کاهش کمک‌های خارجی و تشدید تنش‌ها در مرز پاکستان، حدود ۲۰۰ هزار کودک دیگر در افغانستان در سال جاری با سوءتغذیه حاد مواجه‌ خواهند شد. جان آیلیف، مسوول برنامه جهانی غذا برای افغانستان گفته است که امسال ۳.۷ میلیون کودک در این کشور به درمان سوءتغذیه نیاز خواهند داشت. رییس برنامه جهانی غذا در افغانستان در نشستی در ژنو هشدار داد که سوءتغذیه حاد در میان کودکان به‌سرعت در حال افزایش است و کاهش بودجه باعث شده است که این نهاد، تنها توانایی درمان یک کودک از هر چهار کودکی را که به درمان نیاز دارند، داشته باشد.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 71 بازدید

مسوولان برنامه جهانی غذا در افغانستان هشدار داده است که با کاهش کمک‌های خارجی و تشدید تنش‌ها در مرز پاکستان، حدود ۲۰۰ هزار کودک دیگر در افغانستان در سال جاری با سوءتغذیه حاد مواجه‌ خواهند شد. جان آیلیف، مسوول برنامه جهانی غذا برای افغانستان گفته است که امسال ۳.۷ میلیون کودک در این کشور به درمان سوءتغذیه نیاز خواهند داشت. رییس برنامه جهانی غذا در افغانستان در نشستی در ژنو هشدار داد که سوءتغذیه حاد در میان کودکان به‌سرعت در حال افزایش است و کاهش بودجه باعث شده است که این نهاد، تنها توانایی درمان یک کودک از هر چهار کودکی را که به درمان نیاز دارند، داشته باشد. وی در ادامه تاکید کرده است که برخی حتی امکان دسترسی به کلینیک‌ها را ندارند و شماری از آنان به‌دلیل بارش برف در مناطق کوهستانی و دورافتاده گیر مانده‌اند. آیلیف گفت بیشتر کودکانی که در افغانستان جان می‌بازند «در طول زمستان در خانه و در سکوت» جان خود را از دست می‌دهند. او هشدار داد: «آنچه من از آن می‌ترسم این است که وقتی برف‌ در پایان ماه مارچ یا در اپریل آب شود، متوجه شویم که شمار مرگ‌ومیر کودکان در روستاها بسیار بالا بوده است.» آیلیف افزود که سیاست‌های اخراج در کشورهای همسایه، پاکستان و ایران، از اواخر سال ۲۰۲۳ میلادی تا اکنون منجر به بازگشت بیش از ۵ میلیون نفر به افغانستان شده و این موضوع فشار بیشتری بر منابع محدود وارد کرده است. او گفت بسیاری از بازگشت‌کنندگان به مناطقی نزدیک هستند که در روزهای اخیر میان نیروهای پاکستانی و افغان درگیری رخ داده و در نتیجه، برنامه جهانی غذا ناچار شده برخی خدمات خود را در آن مناطق به حالت تعلیق درآورد. او تاکید کرد: «پیش‌بینی می‌کنیم سوءتغذیه حاد در نتیجه این درگیری‌ها بیشتر افزایش یابد، زیرا مردم از دسترسی به خدمات صحی محروم می‌شوند»؛ امری که جان ده‌ها هزار کودک را به خطر می‌اندازد.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 93 بازدید

رسانه‌های پاکستانی درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که مرزبانان این کشور بر موتر حامل مهاجران اهل افغانستان در نزدیکی مرز ایران تیراندازی کردند که در پی آن دو زن جان باخته‌اند. روزنامه «دان» با نشر گزارشی گفته است که این رویداد روز (دوشنبه، ۴ حوت) در ولسوالی پنج‌گر پاکستان رخ داده است. روزنامه «دان» در بخشی از گزارشش تاکید کرده است که پیش از این رویداد، شش فرد مسلح در درگیری با مرزبانان پاکستان کشته شده بودند. در گزارش آمده است که مرزبانان پاکستانی به موتر حامل مهاجران اهل افغانستان علامت توقف داده‌اند، اما راننده این علامت را نادیده گرفته است. در این رویداد افزون بر کشته شدن دو زن اهل افغانستان، سه تن دیگر نیز زخمی شده‌اند. گفته می‌شود مهاجران قصد عبور از مرز ایران و ادامه مسیر به اروپا را داشته‌اند. مسوولان در حکومت سرپرست تا اکنون در این مورد اظهارنظری نکرده‌اند. قابل ذکر است که قبل از این نیز شماری زیادی از شهروندان افغانستان در تیراندازی نیروهای مرزی ایران و پاکستان کشته شده بودند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 76 بازدید

برنامه جهانی غذا (WFP) درتازه‌ترین مورد هشدار داده است که افغانستان با بحران شدید سوءتغذیه کودکان روبرو است و کاهش کمک‌های بین‌المللی سبب شده میلیون‌ها کودک و خانواده‌های‌شان بدون دسترسی به غذا و درمان باقی بمانند. این سازمان با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که از چهار میلیون کودک مبتلا به سوءتغذیه حاد، سه کودک از هر چهار کودک اکنون به دلیل محدودیت بودجه از دریافت کمک محروم می‌شوند. اعلامیه به نقل از جان ایلیف، مدیر برنامه جهانی غذا در افغانستان نوشته است که این بالاترین میزان افزایش سوءتغذیه در تاریخ کشور می‌باشد و زندگی میلیون‌ها کودک در خطر است. وی در ادامه تاکید کرده است که کاهش بودجه‌ها سبب شده تا سازمان جهانی غذا نتواند نیازهای حدود ۱۷.۴ میلیون تن از مردم را پوشش دهد و حتا کمک‌هایی که به دست عده‌ای می‌رسد، کمتر از نیاز واقعی است. براساس گزارش‌های موجود، این بحران غذایی در پی قطع کمک‌های مستقیم آمریکا و کاهش بودجه سایر نهادهای بشردوستانه تشدید شده است. مدیر برنامه جهانی غذا برای افغانستان تصریخ کرد که زنان و مادران شیرده، بیش از همه آسیب دیده‌اند و تماس‌های ناشی از ناامیدی و حتا فکر خودکشی در میان آن‌ها افزایش یافته است. او در ادامه گفته است که بسیاری از خانواده‌ها همچنان در مناطق دورافتاده افغانستان با کمبود شدید غذا مواجه‌ هستند و بسیاری از کودکان به مراکز درمان سوءتغذیه دسترسی ندارند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 104 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که او از خواب بیدار شد. هوای سرد از لای درزهای پنجره گِلی اتاق به داخل می‌آمد و روی صورتش می‌نشست. چند لحظه همان‌طور دراز کشید و به سقف خیره ماند؛ سقفی که ترک‌هایش را از حفظ بود، چون ماه‌ها می‌شد که بیشتر وقتش را در همین اتاق می‌گذراند. زمانی نه‌چندان دور، صبح‌ها برایش معنای دیگری داشت — عجله برای رسیدن به مکتب، صدای خنده هم‌صنفی‌ها، بوی کتاب‌های نو، و امیدی که در دلش جوانه می‌زد. اما حالا صبح‌ها فقط آغاز یک روز دیگر دست‌فروشی در سرک‌های شلوغ کابل بود. او هیچ‌وقت آن روز لعنتی را فراموش نمی‌کند؛ روزی که دروازه مکتب بسته شد و گفتند دختران دیگر اجازه آموزش ندارند. اول باور نکرد. فکر کرد شاید چند روزه باشد، شاید یک شایعه باشد، شاید دوباره باز شود. اما روزها تبدیل به هفته شد، هفته‌ها به ماه، و ماه‌ها به سکوتی سنگین که روی زندگی‌اش افتاد. بکس مکتبش گوشه اتاق ماند؛ پر از کتاب‌هایی که هنوز بوی آرزو می‌دادند. گاهی آن را باز می‌کرد، دفترهایش را ورق می‌زد، و انگشتش را روی نوشته‌های خودش می‌کشید، انگار می‌خواست مطمئن شود آن دختر درس‌خوان هنوز وجود دارد. اما فقر به کسی فرصت غم خوردن طولانی نمی‌دهد. پدرش کارگر روزمزد بود؛ روزهایی کار پیدا می‌کرد و روزهایی نه. مادرش بیمار و ضعیف بود. برادران کوچکش گرسنه می‌خوابیدند. وقتی اجاره خانه عقب افتاد و صاحب‌خانه تهدید کرد بیرون‌شان می‌کند، سکوت سنگینی بر خانواده حاکم شد. همان شب پدر با صدایی شکسته گفت: «دخترم… اگر بتوانی کمی کمک کنی…» او چیزی نگفت، فقط سر تکان داد. در دلش حس عجیبی بود — ترکیبی از ترس، شرم و احساس مسئولیت. فردای آن روز، زندگی‌اش برای همیشه تغییر کرد. اولین بار که کنار جاده ایستاد، احساس کرد همه مردم به او خیره شده‌اند. دستمالی در دست داشت که رویش چند بسته کلپ، دستبند پلاستیکی و دستمال کاغذی گذاشته بود. مادرش گفته بود: «همین‌ها را بفروش، شاید کسی بخرد.» اما نزدیک شدن به موترها، گفتن «بخرید» به مردمی که او را نمی‌شناختند، برایش سخت‌تر از هر امتحان مکتب بود. قلبش تند می‌زد و صدایش می‌لرزید. چند بار خواست برگردد خانه، اما تصویر برادر کوچکش که شب قبل گرسنه خوابیده بود، جلوی چشمش آمد و ماند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند. او کم‌کم یاد گرفت چگونه در میان موترها حرکت کند، چگونه وقتی چراغ سرخ می‌شود سریع نزدیک شود و چگونه وقتی چراغ سبز می‌شود عقب برود تا زیر موتر نماند. اما چیزی که هیچ‌وقت عادت نکرد، نگاه‌های مردم بود. بعضی‌ها بی‌تفاوت بودند، بعضی‌ها با ترحم نگاه می‌کردند، و بعضی‌ها حرف‌های تلخ می‌زدند. یک مرد یک‌بار با تمسخر گفت: «به‌جای گدایی برو کار کن.» او چیزی نگفت، فقط لب‌هایش را گاز گرفت تا گریه نکند. نمی‌دانست چگونه توضیح دهد که همین ایستادن در سرک برایش هزار برابر سخت‌تر از نشستن در صنف مکتب است. زمستان که رسید، رنج واقعی شروع شد. سرما استخوان‌سوز بود. دست‌هایش ترک خورد و خون آمد. کفش‌هایش سوراخ شده بود و برف آب‌شده داخلش می‌رفت. اما مجبور بود بایستد. گاهی تمام روز فقط صد افغانی درمی‌آورد. وقتی شب به خانه برمی‌گشت، پاهایش بی‌حس بود، اما لبخند می‌زد تا مادرش ناراحت نشود. پول را در دست پدر می‌گذاشت و وانمود می‌کرد که خسته نیست. بزرگ‌ترین دردش اما جسمی نبود؛ روحی بود. هر بار که دخترانی را می‌دید که یونیفورم مکتب پوشیده‌اند، قلبش فشرده می‌شد. حس می‌کرد چیزی از او دزدیده شده — نه فقط درس، بلکه آینده. شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، چراغ کوچک را روشن می‌کرد و کتاب‌های قدیمی‌اش را می‌خواند. بعضی درس‌ها را فراموش کرده بود و این موضوع بیشتر آزارش می‌داد. با خودش می‌گفت: «اگر همین‌طور بگذرد، شاید دیگر هیچ‌وقت نتوانم ادامه بدهم…» در جاده خطر هم کم نبود. مردانی بودند که نگاه‌های بد می‌کردند. رانندگانی که شوخی‌های زشت می‌گفتند. یک روز مردی دستش را گرفت و گفت: «بیا، بیشتر پول می‌دهم.» او با وحشت دستش را کشید و دوید. آن‌قدر دوید تا نفسش برید. آن شب تا دیر وقت لرزید و گریه کرد. مادرش فهمید، اما چیزی نگفت؛ فقط او را در آغوش گرفت. سکوت آن آغوش، پر از درد مشترک بود. با وجود همه این‌ها، در دلش هنوز امید کوچکی زنده بود. گاهی وقتی آسمان صاف می‌شد و آفتاب روی شهر می‌تابید، تصور می‌کرد روزی دوباره مکتب باز می‌شود. خودش را می‌دید که کتاب به دست دارد، در صنف نشسته و معلم از او سوال می‌پرسد. آن تصویر برایش مثل نفس کشیدن بود — چیزی که بدون آن نمی‌توانست ادامه دهد. یک عصر، دختر کوچکی که همراه مادرش از موتر پیاده شده بود، به او نزدیک شد و پرسید: «خواهر، تو چرا مکتب نمی‌روی؟» او چند ثانیه سکوت کرد. گلویش خشک شد. بعد آرام گفت: «نمی‌شود.» اما وقتی دختر دور شد، اشک‌هایش جاری شد. چون در دلش می‌دانست جواب واقعی این بود: «اجازه ندارم… اما هنوز می‌خواهم.» روزها همچنان می‌گذرد. او هنوز کنار جاده می‌ایستد، هنوز اجناس ارزان می‌فروشد و هنوز با سرما و خستگی می‌جنگد. اما در درونش چیزی زنده مانده — رؤیایی که هیچ‌کس نتوانسته کاملاً خاموش کند. شب‌ها قبل از خواب، وقتی به سقف ترک‌خورده خیره می‌شود، آرام با خودش می‌گوید: «من هنوز شاگرد هستم… حتی اگر مکتب نداشته باشم.» و شاید همین جمله ساده، تنها چیزی است که او را هر صبح دوباره بیدار می‌کند؛ نه فقط برای نان، بلکه برای امیدی که هنوز، با وجود همه غم‌ها، در قلبش نفس می‌کشد. نویسنده: سارا کریمی  

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 107 بازدید

جان آیلیف، رییس برنامه جهانی غذای سازمان ملل متحد در افغانستان از بحران سوء‌تغذیه در این کشور هشدار داد و گفته است که کاهش کمک‌ها ویرانگر بوده، حدود جان ۴ میلیون کودک در خطر است. جان آیلیف این اظهارات را در صحبت با رسانه آسوشیتدپرس مطرح کرده و گفته است: «ما اکنون مجبوریم از هر چهار نفر، سه نفر را رد کنیم، زیرا پول کافی برای کمک به مردم نداریم.» وی در ادامه تاکید کرده است: «این ارقام بی‌سابقه است و من در بیش از ۳۰ سال فعالیت حرفه‌ای خود به عنوان یک فعال امور بشردوستانه، هرگز چنین چیزی ندیده‌ام.» در گزارش آسوشیتدپرس آمده است که از ۱۷.۴ میلیون نفری که با گرسنگی حاد مواجه هستند، برنامه جهانی غذا اکنون تنها می‌تواند به ۲ میلیون نفر کمک کند؛ و حتی برای آنها نیز مجبور است غذای کمتری فراهم کند. در گزارش آمده است که در حال حاضر بودجه کشورهای اهداکننده در میان فوریت‌های بشردوستانه در سراسر جهان، از جمله قحطی در سودان و جنگ‌های غزه و اوکراین، بسیار کم است. آیلیف در ادامه تاکید کرده است که در سال ۲۰۲۴، بودجه برنامه جهانی غذا در افغانستان پس از کمک‌های «بسیار سخاوتمندانه»، ۶۰۰ میلیون دالر بود. با این حال او افزود که سال گذشته، این مبلغ به نصف کاهش یافت و این سازمان انتظار دارد امسال حتی کمتر - حدود ۲۰۰ میلیون دالر - دریافت کند. رییس برنامه جهانی غذای سازمان ملل متحد در افغانستان تصریح کرد که این رقم برای مقابله با مشکل گرسنگی که «از کنترول خارج می‌شود» کافی نیست. همچنین پیشتر صندوق کودکان سازمان ملل با اشاره به افزایش موارد سوءتغذیه در میان کودکان افغانستان، گفته بود که این وضعیت خطر مرگ کودکان را تا ۱۲ برابر افزایش می‌دهد.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 95 بازدید

برنامه جهانی غذا (WFP) درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که در سراسر افغانستان، خانواده‌ها همچنان با افزایش گرسنگی و نبود مواد غذایی کافی روبرو هستند. این سازمان با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که با حمایت مردم جاپان، کمک‌های غذایی نجات‌بخش به مردم آسیب‌پذیر ارائه می‌شود، درست در زمانی که بیش‌ترین نیاز را دارند. برنامه جهانی غذا در ادامه تاکید کرده است که بحران‌های پی‌درپی مانند زلزله، خشک‌سالی، مشکلات اقتصادی و بازگشت اجباری مهاجران از پاکستان و ایران، زندگی مردم افغانستان را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. همچنین سازمان ملل پیش‌تر نیز گزارش داده بود که میزان نیازمندی‌ها در افغانستان به‌‌شدت افزایش یافته و حدود ۱۷.۴ میلیون تن در کشور با ناامنی غذایی روبرو هستند. قابل ذکر است که یونیسف نیز اعلام کرده بود که ۹۴۲ هزار کودک در افغانستان دچار سوءتغذیه شدید و حدود ۷۰۰ هزار کودک دیگر در معرض سوءتغذیه متوسط قرار داشته و نیاز فوری به حمایت‌های بشردوستانه دارند. سازمان ملل افزوده است که میزان نیازمندی‌ها در افغانستان به‌‌شدت افزایش یافته و بیش از ۱۷ میلیون تن در کشور با ناامنی غذایی روبه‌رو هستند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 91 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که در سال ۲۰۲۵ میلادی به بیش از ۲۰ میلیون تن در افغانستان، از جمله ۱۱ میلیون کودک، کمک کرده است. این سازمان امروز (یک‌شنبه، ۲۶ دلو) با نشر گزارشی گفته است که این کمک‌ها شامل آموزش، خدمات صحی، تأمین آب آشامیدنی و تغذیه می‌شوند. در بخشی از گزارش صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد آمده است: «فرصت‌های آموزشی برای چهارصد و ۴۲ هزار کودک بازمانده از تحصیل (۶۵ درصد دختر) از طریق ۱۴ هزار صنف آموزشی مبتنی بر جامعه فراهم شده و دسترسی بیش از ۲.۱ میلیون تن به آب آشامیدنی سالم تضمین شده است.» یونیسف در ادامه تاکید کرده است که به ۶۱۱ هزار و ۸۹۷ کودک مبتلا به سوءتغذیه حاد کمک شده است. همچنین در گزارش آمده است که از ۹۴۳ هزار و ۵۶۷ زن باردار نیز حمایت شده است. براساس این گزارش، حمایت روانی و اجتماعی از بیش از ۲.۲ میلیون کودک و مراقب آن‌ها از طریق برنامه‌های مبتنی بر جامعه و رسانه ارایه شده است. همچنین یونیسف پیش‌تر اعلام کرده بود که ۳.۷ میلیون کودک در افغانستان با سوءتغذیه حاد مواجه هستند.

ادامه مطلب