برچسب: زنان

3 روز قبل - 64 بازدید

پژوهشگران انستیتوت فناوری کالیفرنیا و دانشگاه نورت‌ایسترن در آمریکا درتازه‌ترین مورد اعلام کرده‌اند که زنان نسبت به مردان با شک و تردید بیشتری به هوش مصنوعی می‌بینند. آنان با نشر اعلامیه‌ای گفته است که یافته‌های این پژوهش که در مجله آکادمی ملی علوم آمریکا منتشر شده، نشان می‌دهد که زنان بیشتر از مردان هوش مصنوعی را پرخطر می‌دانند. پژوهشگران داده‌های حدود ۳ هزار نفر در ایالات متحده را ارزیابی کردند. یافته‌های این ارزیابی‌ها نشان می‌دهد که زنان ۱۱ درصد بیشتر از مردان معتقدند که خطرات هوش مصنوعی از فواید آن بیشتر است. باتریس ماگسترو، استاد دانشگاه نورت‌ایسترن در آمریکا تاکید کرده است: «در پژوهش قبلی دریافتیم که زنان به‌طور مداوم نسبت به هوش مصنوعی بدبین‌تر از مردان هستند.» استاد دانشگاه نورت‌ایسترن در آمریکا یکی از دلایل بدبینی زنان نسبت به هوش مصنوعی را خصلت ریسک‌گریزی آنان عنوان کرده است. باتریس ماگسترو در ادامه تاکید کرده است که زنان هم بیشتر در معرض خطرات ناشی از هوش مصنوعی قرار دارند و هم به‌طور کلی ریسک‌گریزتر از مردان هستند. به گفته پژوهشگران، یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که در سیاست‌گذاری‌های مربوط به هوش مصنوعی باید به نگرانی‌های خاص زنان توجه شود. آنان هشدار داده‌اند که هوش مصنوعی می‌تواند نابرابری‌های جنسیتی را تشدید کرده یا باعث واکنش‌های سیاسی منفی علیه این فناوری شود.

ادامه مطلب


3 روز قبل - 50 بازدید

بخش زنان سازمان ملل متحد(UN Women) درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که آموزش یک حق اساسی برای همه زنان و دختران است و نباید به‌عنوان یک امتیاز در نظر گرفته شود. این سازمان با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که هر زن و دختر «شایسته دسترسی، فرصت و انتخاب» در زمینه آموزش است این حق باید برای همه تضمین شود. همچنین بخش زنان سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که آموزش یک حق بنیادی برای همه زنان و دختران است. حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند. در همین حال، سازمان ملل همواره از جامعه‌ی جهانی خواسته است تا برای حمایت از آموزش دختران و تضمین دسترسی آنان به فرصت‌های یادگیری اقدامات فوری انجام دهد.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 65 بازدید

جان آیلیف، مدیر برنامه جهانی غذا در افغانستان درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که زنان در افغانستان برای تغذیه فرزندان خود «سلامت و تغذیه خود را فدا» می‌کنند. آقای آیلیف با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که مادران افغانستانی، به ویژه سرپرست خانواده‌ها یا کسانی که مجبور به کارهای سخت روزانه‌ هستند، در شرایط دشوار، منابع و سلامت خود را برای تغذیه کودکان‌شان صرف می‌کنند. او در بخشی از پیامش هشدار داده است که چهار میلیون کودک در افغانستان امسال در معرض سوءتغذیه شدید قرار دارند و بدون رسید‌گی فوری، جان این کودکان به خطر می‌افتد. مدیر برنامه جهانی غذا در افغانستان در ادامه تاکید کرده است که مراکز درمان سوءتغذیه در کشور محدود است و بسیاری از خانواده‌ها مجبورند صدها کیلومتر مسیر طی کنند تا فرزندان‌شان درمان شوند. وی تصریح کرد که مشکلات اقتصادی، کم‌آبی و نبود دسترسی به مراقبت‌های صحی، فقر و گرسنگی را تشدید کرده است. آقای آیلیف در ادامه افزوده است که جامعه‌ی جهانی باید هر چه سریع‌تر برای تامین کمک‌های غذایی و درمانی اقدام کند تا از مرگ و آسیب‌های جبران‌ناپذیر کودکان جلوگیری شود. همچنین برنامه جهانی غذای سازمان ملل متحد هشدار داده بود که با فرارسیدن فصل زمستان، احتمال دارد سطح تغذیه‌ناکافی در کشور به‌طور چشم‌گیری افزایش یابد. باید گفت که پس از تسلط دوباره‌ی حکومت فعلی بر افغانستان، شماری از نهادهای بین‌المللی اعلام کرده بودند که به‌دلیل ممنوعیت کار کارمندان زن کمک‌های خود در افغانستان را کاهش داده‌اند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 66 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده که زن، چادر کهنه‌اش را محکم‌تر به دور خود می‌پیچد. هوای کابل سرد است؛ بادی که از میان کوچه‌های خاکی می‌گذرد، گرد و غبار شب را به صورتش می‌زند. دختر هفت‌ساله‌اش با پیراهنی نازک و کفش‌هایی که کمی از پایش بزرگ‌تر است، کنار او ایستاده و دستان کوچکش را به گوشه‌ی چادر مادر گره زده است. زن سی‌وچهار سال دارد، اما چین‌های عمیق صورتش، نگاه خسته و شانه‌های خمیده‌اش، او را بسیار پیرتر نشان می‌دهد. نامش مهم نیست؛ در این شهر، کسی نام او را نمی‌پرسد. او فقط «یک زن گدا» است. او هر روز صبح از اتاق کوچکی که در حاشیه‌ی شهر کابل با کرایه‌ای ناچیز گرفته، بیرون می‌شود؛ اتاقی با سقف حلبی که در زمستان سرما از در و دیوارش می‌ریزد. سه کودک دارد؛ دو پسر خردسال و همین دختر هفت‌ساله که همیشه همراهش است. پسرها را نزد زن همسایه می‌گذارد؛ زنی که خودش هم چیزی ندارد، اما دلش هنوز از سنگ نشده است. راهش را به سمت چهارراهی‌های شلوغ شهر می‌گیرد؛ جایی که موترها توقف می‌کنند، آدم‌ها عجله دارند و نگاه‌ها یا بی‌تفاوت‌اند یا پر از قضاوت. او کنار پیاده‌رو می‌ایستد، دستش را جلو می‌آورد و با صدایی آرام که بیشتر شبیه نجواست تا درخواست، می‌گوید: «به خدا رحم کنین… سه طفل دارم…» گاهی کسی سکه‌ای می‌اندازد، گاهی نانی، و بیشتر وقت‌ها فقط نگاه است؛ نگاه‌هایی که یا از سر ترحم‌اند یا از سر تحقیر. بعضی‌ها حتی زحمت نگاه‌کردن هم به خود نمی‌دهند. انگار او بخشی از سنگفرش شهر است؛ چیزی که همیشه بوده و کسی به آن فکر نمی‌کند. هفت سال پیش، زندگی‌اش مسیر دیگری داشت. آن زمان هنوز شوهر داشت؛ مردی که با همه‌ی سختی‌ها، نان‌آور خانه بود. ازدواج‌شان از روی عشق بود، اما بدون رضایت خانواده‌ی دختر. خانواده‌ی پدرش هرگز این انتخاب را نبخشیدند. وقتی دستش را در دست مرد گذاشت و از خانه بیرون رفت، پشت سرش همه‌ی درها بسته شد. او فکر می‌کرد عشق کافی است، فکر می‌کرد با هم می‌توانند زندگی بسازند. اما کابل، شهر انفجار و ناامنی، فرصتی برای رؤیا باقی نگذاشت. یک روز، شوهرش برای کار بیرون رفت و دیگر برنگشت. انفجاری در یکی از نقاط شهر. نامش در فهرست کشته‌شدگان آمد؛ بی‌صدا، بی‌مراسم، بی‌عدالت. وقتی خبر را آوردند، زن هنوز باور نمی‌کرد. چند روز تمام منتظر ماند؛ شاید اشتباه شده باشد، شاید زنده باشد. اما حقیقت مثل پتک بر سرش فرود آمد: مرده بود. و با مرگ او، تمام ستون‌های زندگی زن فرو ریخت. بعد از آن، همه‌چیز به دوش او افتاد؛ نان، کرایه، دوا، لباس، آینده‌ی کودکان. خانواده‌ی شوهرش فقیرتر از آن بودند که کمکی کنند. خانواده‌ی پدرش هم، همان‌طور که سال‌ها پیش تهدید کرده بودند، او را «مرده» حساب کردند. نه تلفنی، نه خبری، نه کمکی. زن تنها ماند؛ تنها با سه کودک و شهری که برای زنان بی‌پناه رحم ندارد. او اول تلاش کرد کار پیدا کند. در خانه‌های مردم برای پاک‌کاری رفت؛ روزی پنجاه، روزی صد افغانی. اما کار دوام نداشت. بعضی خانه‌ها وقتی می‌فهمیدند بیوه است، نگاه‌شان تغییر می‌کرد. بعضی‌ها دستمزد نمی‌دادند، بعضی تحقیر می‌کردند. یک بار، مردی در خانه‌ای که برای پاک‌کاری رفته بود، با نگاه و حرف‌هایی مواجه‌اش کرد که بدنش لرزید. همان‌جا کار را رها کرد و بیرون آمد. گریه کرد، اما گریه نان نمی‌شد. وقتی هیچ کاری نماند، گدایی آخرین راه بود. راهی که دلش را شکست، غرورش را له کرد، اما شکم کودکانش را سیر نگه داشت. اولین روزی که دست دراز کرد، تمام بدنش می‌لرزید. احساس می‌کرد همه‌ی شهر به او نگاه می‌کنند. اما وقتی شب با نان برگشت و کودکانش با ولع خوردند، فهمید که دیگر حق انتخاب ندارد. او می‌گوید: «در سرک، آدم فقط فقیر نیست، بی‌دفاع هم است.» بارها شده که مردانی با لبخندهای آلوده نزدیک شده‌اند. بعضی آهسته گفته‌اند: «اگر بخواهی، پول خوب می‌دهم.» بعضی مستقیم‌تر، شرم‌آورتر. او هر بار سرش را پایین انداخته و دور شده، اما ترس همیشه با اوست؛ ترس از اینکه روزی کسی جلو راهش را بگیرد یا دخترش چیزی ببیند که نباید ببیند. دختر هفت‌ساله‌اش حالا گدایی را یاد گرفته است. می‌داند کِی دست دراز کند، کِی بگوید: «کاکا، نان نداریم.» زن وقتی این را می‌بیند، دلش آتش می‌گیرد. می‌گوید: «من نمی‌خواستم طفل‌ام این‌طور بزرگ شود، اما چه کنم؟ مکتب پول می‌خواهد، لباس می‌خواهد، نان می‌خواهد.» شب‌ها، وقتی کودکان خواب‌اند، زن به آینده فکر می‌کند؛ به این‌که اگر مریض شود، چه می‌شود؟ به این‌که اگر دیگر نتواند در سرک بایستد، چه کسی نان می‌دهد؟ هیچ بیمه‌ای، هیچ نهادی، هیچ حمایتی نیست. او یکی از هزاران زن بی‌سرپرست در کابل است؛ زنانی که دیده نمی‌شوند مگر وقتی دست دراز می‌کنند. او از دولت گله دارد، از نهادها، از کسانی که فقط وعده می‌دهند. می‌گوید: «ما صدقه نمی‌خواهیم، کار می‌خواهیم. امنیت می‌خواهیم. مکتب برای طفل‌ها می‌خواهیم.» صدایش آرام است، اما خشم در آن موج می‌زند؛ خشمی که سال‌ها در سینه‌اش جمع شده. با همه این‌ها، هنوز زنده است، هنوز هر صبح بلند می‌شود، هنوز برای کودکانش می‌جنگد. او نماد رنجی است که در گوشه‌گوشه کابل جریان دارد؛ رنج زنانی که شوهران‌شان را جنگ و انفجار گرفت و جامعه پشت‌شان را خالی کرد. وقتی غروب می‌شود، زن دست دخترش را می‌گیرد و به اتاق سردشان برمی‌گردد. پول امروز را می‌شمارد؛ شاید برای نان کافی باشد، شاید نه. اما فردا دوباره می‌آید، دوباره کنار جاده می‌ایستد. چون مادری که انتخابی ندارد، تسلیم نمی‌شود؛ فقط ادامه می‌دهد، حتی اگر هر روز کمی بیشتر بشکند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 78 بازدید

در یکی از ولسوالی‌های دوردست هرات، جایی که فاصله‌اش با شهر نه فقط به کیلومتر، بلکه به سال‌ها محرومیت و فراموشی حساب می‌شود، زنی زندگی می‌کرد که تمام عمرش شبیه زندگی هزاران زن دیگر افغانستان بود؛ بی‌صدا، پر از زحمت، و همیشه در حاشیۀ مرگ. او نه نامش جایی ثبت شد و نه قصه‌اش پیش از مرگ برای کسی مهم بود، اما نبودنش حالا زندگی یک خانواده را از ریشه تغییر داده است. این زن، از همان روزی که عروس شد، فهمید زندگی یعنی کار بی‌پایان؛ یعنی صبح زود بیدار شدن، وقتی هوا هنوز تاریک است و استخوان‌ها از سردی می‌لرزد، یعنی روشن‌کردن تنور با هیزمی که خودش از دور آورده، یعنی نان پختن با دستانی که ترک‌هایش همیشه می‌سوخت، یعنی آب آوردن از چاهی که هر بار رفتن تا آن، خودش یک رنج جداگانه بود، و یعنی بزرگ‌کردن کودکانی که تمام امیدش به زنده‌ماندن آن‌ها بسته بود. او هیچ‌وقت مریضی‌اش را جدی نگرفت، چون در زندگی‌اش جایی برای مریض‌بودن نبود؛ اگر مریض می‌شد، کار خانه می‌ماند، اگر کار خانه می‌ماند، زندگی از حرکت می‌ایستاد. مثل خیلی از زن‌های افغانستان، یاد گرفته بود درد را بخورد، سکوت کند و ادامه بدهد. وقتی باردار شد، مثل همیشه ترس آرام‌آرام در دلش نشست، چون زن‌های قریه خوب می‌دانستند که بارداری در جایی که شفاخانه نیست، داکتر نیست، دوا نیست و راه درست وجود ندارد، یعنی راه‌رفتن روی لبه‌ی مرگ. با این‌همه، باز هم لبخند می‌زد، باز هم می‌گفت «خدا بزرگ است»، چون امید تنها چیزی بود که هنوز از او نگرفته بودند. ماه‌های بارداری‌اش سخت‌تر از قبل گذشت؛ بدنش ضعیف شده بود، زود خسته می‌شد، شب‌ها درد می‌کشید، اما هیچ‌وقت نگفت که می‌ترسد. فقط گاهی شب‌هنگام، وقتی فکر می‌کرد بچه‌ها خواب‌اند، آه می‌کشید و دستش را روی شکمش می‌گذاشت، انگار با جنینی که در وجودش بود خداحافظی می‌کرد. شب زایمان، دقیقاً شبی شبیه هزاران شب دیگر در قریه بود؛ نه برق درست بود، نه راه، نه آمادگی. دردها ناگهانی شروع شد و خیلی زود از حد عادی گذشت. مادر به خودش می‌پیچید، اما سعی می‌کرد صدا نکند، چون نمی‌خواست کودکانش بترسند. قابله‌ی محلی آمد، نگاه کرد، رنگش پرید و گفت این زایمان ساده نیست و باید به شفاخانه بروند. همین یک جمله، همه را در سکوت فرو برد، چون همه می‌دانستند شفاخانه یعنی چند ساعت راه، یعنی موتر که نیست، یعنی شب تاریک، یعنی سرک خراب، یعنی پولی که در خانه پیدا نمی‌شود، و یعنی امیدی که خیلی زود از بین می‌رود. خون‌ریزی شروع شد و هر دقیقه، جان مادر کمتر می‌شد. نفس‌هایش کوتاه شده بود و چشمانش دنبال کودکانش می‌گشت. دخترش، که حالا روایت می‌کند، گوشه‌ی اتاق نشسته بود، با ترسی که هیچ‌وقت در کودکی‌اش تجربه نکرده بود، و برای اولین‌بار فهمید که مادرها هم می‌میرند. وقتی تصمیم گرفتند او را به شفاخانه ببرند، خیلی دیر شده بود. بدنش سرد شده بود، صدا نداشت، فقط گاهی نفس عمیق می‌کشید. او را روی یک وسیله‌ی ابتدایی گذاشتند و در تاریکی راه افتادند؛ در حالی که هر تکان، خون بیشتری می‌گرفت و هر دقیقه، مرگ را نزدیک‌تر می‌کرد. در میان راه، بدون داکتر، بدون دوا، بدون هیچ‌چیزی جز گریهٔ همراهانش، نفسش برید. همان‌جا، روی همان راه خاکی، مادری جان داد که اگر فقط یک مرکز صحی نزدیک می‌بود، امروز زنده بود. چهار ماه گذشته است، اما برای دخترش، زندگی هنوز در همان شب مانده است. او می‌گوید بعد از مرگ مادر، همه‌چیز تغییر کرد؛ صبح‌ها دیگر کسی نیست که زود بیدار شود، شب‌ها دیگر کسی نیست که دعا بخواند، و خانه‌ای که روزی پر از صدا بود، حالا پر از سکوت است. پدرشان، مردی که خودش هم قربانی همین شرایط است، بعد از مرگ همسرش شکسته‌تر شد؛ کمتر حرف می‌زند، بیشتر خاموش می‌نشیند و گاهی نیمه‌شب نام مادر را صدا می‌زند. دختر می‌گوید او حالا جای مادر را گرفته؛ نان می‌پزد، از خواهر و برادرهایش مراقبت می‌کند، اما هیچ‌وقت نمی‌تواند جای مادری را که با مرگش همه‌چیز را با خود برد، پُر کند. او با صدایی پر از بغض می‌گوید زندگی‌شان بعد از مرگ مادر فقط سخت‌تر نشد، بلکه بی‌معنا شد. می‌گوید ترس همیشه با آن‌هاست؛ ترس از مریضی، ترس از آینده، ترس از این‌که همین سرنوشت دوباره تکرار شود. خواسته‌ی این خانواده، مثل خواسته‌ی هزاران خانواده‌ی دیگر در افغانستان، ساده است: شفاخانه‌های مجهز در روستاها، مراکز صحی نزدیک، داکتر و امکاناتی که مرگ مادرها را عادی نکند. آن‌ها می‌گویند مادرشان برنمی‌گردد، اما شاید با شنیدن این روایت، جان مادر دیگری نجات پیدا کند. این قصه، قصه‌ی یک زن نیست؛ قصه‌ی زندگی واقعی مردم افغانستان است. قصه‌ی زن‌هایی که به‌خاطر فاصله و فقر می‌میرند، و کودکانی که خیلی زود، با درد بزرگ می‌شوند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 183 بازدید

سپیده هنوز سر نزده بود. هوا بوی شب‌مانده می‌داد؛ بوی رطوبت، بوی خاک سرد، بوی زندگی‌هایی که زیر این آسمان خاموش شده‌اند. او روی پله‌ی سیمانی نشسته بود، پشت به دیوار، پاها جمع و دست‌ها در آستین‌های کهنه‌ای که دیگر گرم نمی‌کرد. چند بار نفس عمیق کشید، اما نفس‌ها به ته سینه‌اش نمی‌رسید. در آن سکوت سنگینِ پیش از صبح، فقط صدای قلب خودش را می‌شنید که نامنظم می‌زد؛ انگار حتی قلبش هم خسته شده بود از ادامه دادن. سی سال از عمرش گذشته بود، اما وقتی به عقب نگاه می‌کرد، چیزی شبیه زندگی نمی‌دید؛ فقط رشته‌ای از فرار، ترس، تحقیر و اشتباهاتی که هرکدام از قبلی سنگین‌تر بود. او در ایران به دنیا آمده بود؛ نه در شهری که اسمش در خاطره‌ها بماند، بلکه در حاشیه، جایی که افغان‌ها خانه می‌گرفتند چون جای دیگری راه‌شان نمی‌دادند. مادرش همیشه می‌گفت: «وقتی تو را زاییدم، هنوز اذان صبح نشده بود.» آن صبح، هیچ‌کس نمی‌دانست که این کودک، سال‌ها بعد، میان چند کشور سرگردان خواهد شد. تولدش ساده بود، بی‌سند، بی‌ثبت، بی‌جشن. فقط یک طفل دیگر که باید بزرگ می‌شد، بدون این‌که زیاد دیده شود. کودکی‌اش آرام نبود. از همان سال‌های اول، فرق را حس کرد؛ فرق در نگاه همسایه‌ها، فرق در لحن معلم، فرق در این‌که بعضی چیزها برای بعضی‌ها «حق» بود و برای او «خواهش». مکتب رفت، اما همیشه با ترس. هر بار که نام مأمور یا بازرسی می‌آمد، دلش می‌ریخت. مادرش شب‌ها لباس‌هایش را آماده می‌کرد و می‌گفت: «اگر چیزی شد، بدو بیا خانه.» کودک بود، اما مفهوم فرار را زود فهمید. خانه‌شان کوچک بود، اما غم‌هایش بزرگ. پدرش کارگر ساختمانی بود؛ مردی خاموش، کم‌حرف، با دست‌هایی که هیچ‌وقت صاف نمی‌شد. مادرش زن صبوری بود، اما صبر هم حدی دارد. دعواها بیشتر سر پول بود؛ پول کرایه، پول دوا، پول نان. او یاد گرفت خواسته‌هایش را قورت بدهد. یاد گرفت که اگر چیزی کم است، اول خودش کنار بکشد. نوجوانی‌اش خیلی زود تمام شد. وقتی هنوز هم‌سن‌وسال‌هایش بازی می‌کردند، او کار می‌کرد. خانه‌های مردم را پاک می‌کرد، ظرف می‌شست، بچه‌های دیگران را نگه می‌داشت. گاهی صاحب‌خانه‌ها تحقیرش می‌کردند، گاهی نادیده‌اش می‌گرفتند. شب‌ها که به خانه برمی‌گشت، پاهایش درد می‌کرد، اما دلش بیشتر. با این‌همه، هنوز ته دلش یک امید کوچک بود؛ این‌که شاید روزی همه‌چیز عوض شود. اما زندگی مهلت نداد. پدرش در یک حادثه‌ی کاری آسیب دید و دیگر نتوانست مثل قبل کار کند. فشار زندگی بیشتر شد. مکتب را کاملاً رها کرد. از همان‌جا فهمید که آینده‌اش شبیه مادرش خواهد بود؛ کار، خستگی و خاموشی. همین ترس، بذر تصمیم رفتن را در دلش کاشت. وقتی حرف ترکیه به میان آمد، اول باور نکرد. اما قصه‌ها زیاد بود؛ «فلانی رفت، کار پیدا کرد»، «فلانی زندگی‌اش جور شد». هیچ‌کس از شب‌های ترس، از زندان، از اعتیاد حرف نمی‌زد. پنج سال پیش، وقتی حدود بیست‌وپنج سال داشت، تصمیمش را گرفت. بدون خانواده، بدون پشتوانه. مادرش گریه کرد، پدرش خاموش ماند. او رفت، با دلی که هم سبک بود و هم سنگین. راه قاچاق، امتحان مرگ بود. شب‌های سرد، کوه‌های بی‌رحم، تشنگی، گرسنگی. قاچاقبرها فریاد می‌زدند، آدم‌ها می‌ترسیدند، بعضی می‌افتادند و دیگر بلند نمی‌شدند. در یکی از شب‌ها، زنی کنارشان زمین خورد و دیگر نتوانست ادامه بدهد. قاچاقبر گفت: «بگذاریدش.» او هنوز صدای آن زن را به یاد دارد. همان‌جا فهمید که انسان، در این مسیر، فقط یک عدد است. وقتی به ترکیه رسید، احساس پیروزی نکرد؛ احساس خالی بودن کرد. سه سال آن‌جا ماند. زندگی‌اش شد کارهای سخت، خانه‌های شلوغ، اتاق‌های تاریک. همیشه ترس از پولیس، همیشه اضطراب. زبان را درست نمی‌دانست و کسی حرف دلش را نمی‌فهمید. تنهایی، آهسته و پیوسته، او را شکست. اولین بار مواد را یکی از هم‌اتاقی‌ها به او داد و گفت: «فقط برای آرامش است.» همان شب، برای اولین‌بار بعد از مدت‌ها خوابش برد. از همان‌جا شروع شد؛ اول گه‌گاهی، بعد بیشتر، بعد هر روز. مواد برایش شد تکیه‌گاه؛ چیزی که درد را کم می‌کرد و فکر را خاموش می‌ساخت. نفهمید کی وقت وابسته شد، فقط یک روز دید بدونش نمی‌تواند. اعتیاد همه‌چیز را گرفت؛ کارش را از دست داد، پولش تمام شد، احترامش نابود شد. خودش را در آینه نمی‌شناخت. بدنش لاغر شد و چهره‌اش خسته. دوستانش یکی‌یکی دور شدند و تنها شد؛ تنهاتر از همیشه. تا این‌که پولیس گرفتش. سه ماه زندان. زندان برایش مثل سقوط آخر بود. شب‌ها بیدار می‌ماند و به مادرش، به خانه‌ی کوچک‌شان و به روزهایی که هنوز معتاد نشده بود فکر می‌کرد. قول می‌داد اگر آزاد شود، درست می‌شود. اما آزادی، آن‌طوری که فکر می‌کرد، نیامد. بعد از زندان، اخراج شد. پانزده ماه پیش به افغانستان رسید؛ کشوری که فقط نامش را داشت. وقتی پا به این خاک گذاشت، احساس کرد دوباره متولد شده، اما این‌بار بدون هیچ‌چیز؛ نه خانه، نه خانواده، نه پول. مدتی در خیابان‌ها ماند و بعضی شب‌ها گرسنه خوابید. اعتیاد حالا قوی‌تر از او بود. شش ماه به کمپ ترک اعتیاد رفت. روزهای اول بدنش می‌لرزید و شب‌ها از درد گریه می‌کرد. بعضی وقت‌ها می‌خواست فرار کند، اما می‌ماند و امیدوار بود. اما وقتی بیرون آمد، جامعه جایی برایش نداشت؛ کار نبود، حمایت نبود و دوباره لغزید. امروز زندگی‌اش در وضعیت بسیار خراب است و خودش این را می‌داند، اما هنوز حرف دارد و دلش می‌خواهد کسی اشتباه او را تکرار نکند. می‌گوید: «قاچاق نجات نیست، مواد آرامش نیست، تنهایی آدم را می‌شکند. اگر خانواده دارید، اگر کسی هست که نگران‌تان شود، همان بزرگ‌ترین نعمت است.» او خودش را مثال می‌زند؛ مثالی از اینکه یک تصمیم، یک فرار، چگونه می‌تواند یک زندگی را آرام‌آرام نابود کند. قصه‌ی او فقط قصه‌ی خودش نیست؛ قصه‌ی هزاران زنی است که میان مرزها گم شدند، میان فقر و اعتیاد شکستند و صدایشان هیچ‌وقت شنیده نشد. او هنوز زنده است، هنوز نفس می‌کشد و شاید همین، آخرین امید باشد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 164 بازدید

خالده ضیا، اولین نخست‌وزیر زن بنگلادش امروز (سه‌شنبه، ۹ جدی) بر اثر بیماری طولانی‌مدت در سن ۸۰ سالگی درگذشت. داکتران گفته‌اند خالده ضیا سیروز پیشرفته‌ی کبد، آرتروز، دیابت و مشکلات قفسه‌ی سینه و قلب داشته است و او در اوایل سال ۲۰۲۵ میلادی برای درمان به لندن رفت و چهار ماه در آن‌جا ماند و سپس به خانه بازگشت. خانم ضیا دو دوره در سال‌های ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۶ و ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۶ میلادی به عنوان نخست‌وزیر بنگلادش کار کرد. کارنامه سیاسی خالده ضیا و شیخ حسینه، نخست‌وزیر پیشین بنگلادش رقابت تنگاتنگی را شاهد بود که به «نبرد بیگم‌ها» معروف شد. خانم ضیا سه سال پس از آن‌که همسرش ضیاءالرحمان، فرمانده نظامی و ریيس‌جمهور وقت بنگلادش در ۱۹۸۱ در یک کودتای نافرجام ترور شد، پا به عرصه سیاست گذاشت. او که پیشتر زنی خانه‌نشین و مشغول تربیت فرزندان بود، رهبری حزب ملی‌گرای بنگلادش را که همسرش بنیان گذاشته بود، بر عهده گرفت. خالده ضیا در سال ۱۹۹۱ میلادی در پی کسب حمایتی غافلگیرکننده از جماعت اسلامی، بزرگ‌ترین حزب اسلامی بنگلادش، در انتخابات پیروز و اولین نخست‌وزیر زن بنگلادش شد. خانم ضیا هرچند از سال ۲۰۰۶ میلادی از قدرت دور بوده و چند سال را در زندان و حبس خانگی گذرانده، اما او و حزب راست میانه بی‌ان‌پی همواره از حمایت گسترده‌ای برخوردار بوده‌اند. در انتخابات آینده بنگلادش که قرار است در ماه فبروری برگزار شود، گفته می‌شود که حزب ملی‌گرای بنگلادش بخت پیروزی را دارد. طارق رحمان، پسر خالده ضیا و رهبر بی‌ان‌پی، هفته گذشته پس از نزدیک به ۱۷ سال تبعید خودخواسته به بنگلادش بازگشت و به‌طور گسترده به‌عنوان نامزد قدرتمند نخست‌وزیری شناخته می‌شود. از آگوست پارسال که حکومت شیخ حسینه در پی اعتراضات مرگبار دانشجویی سقوط کرد،‌ بنگلادش از سوی حکومت موقت به رهبری محمد یونس، برنده جایزه صلح نوبل اداره می‌شود.

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 101 بازدید

منابع محلی از ولایت کاپیسا می‌گویند که برنامه‌ی جهانی غذای سازمان ملل متحد به‌دلیل کم‌بود بودجه، ۴۱ کارمند زن را در این ولایت اخراج کرده است. دست‌کم دو منبع با تایید این موضوع گفته‌‌اند: «این زنان در بخش‌های صحی به‌ویژه تغذیه‌ای مشغول به کار بودند. همه را اخراج کرده است. گفته است که بودجه نیست.» منبع در ادامه تاکید کرد که تمام کارمندان بخش تغذیه (TSFP) در مراکز صحی ولایت کاپیسا به‌طور ناگهانی و بدون اطلاع قبلی از کار برکنار شده‌اند. منبع در ادامه افزوده است که این تصمیم سبب ایجاد مشکلات اقتصادی برای کارمندان اخراج شده و نگرانی شدید در میان مردم محل شده است. همچنین یک منبع دیگر گفته است که خدمات تغذیه‌ به‌ویژه برای کودکان مبتلا به سوءتغذیه و زنان باردار و شیرده یک نیاز حیاتی است. منابع تصریح کردند که قطع این خدمات در مناطق محروم، می‌تواند پیامدهای خطرناک برای مردم مناطق مختلف به‌دنبال داشته باشد و دسترسی مردم به مراقبت‌های صحی ضروری را محدود کند. این در حالی‌ست که برنامه‌ی جهانی غذای سازمان ملل متحد بار‌ها از افزایش شمار مادران و کودکان ‌مبتلا به سوتغذی ابراز نگرانی کرده و گفته که ناامنی غذایی و سوءتغذیه در افغانستان با سرعت نگران‌کننده‌ای در حال تشدید است. بربنیاد آمار سازمان ملل متحد، نزدیک به ۲۳ میلیون نفر در افغانستان نیازمند کمک‌های فوری غذایی استند. در سوی دیگر، نهادهای سازمان ملل متحد بارها هشدار داده که زنان و دختران به دلیل محدودیت‌های فرهنگی و طالبان، بیش‌ترین آسیب را از بحران انسانی تجربه می‌کنند.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 354 بازدید

دوستی‌های زنانه، بیش از آن‌چه در نگاه اول به نظر می‌رسد، نقشی حیاتی در سلامت روان و توانایی مقابله با فشارهای زندگی ایفا می‌کنند. در روان‌شناسی، مفهوم «تاب‌آوری» به توانایی فرد برای بازگشت به حالت تعادل پس از تجربه‌ی استرس، بحران یا ناکامی اطلاق می‌شود. هرچند عوامل متعددی بر تاب‌آوری تأثیر می‌گذارند، اما روابط اجتماعی گرم و حمایت‌گر—به‌ویژه دوستی‌های عمیق میان زنان—یکی از نیرومندترین منابع برای حفظ و تقویت این توانایی به شمار می‌روند. از منظر تکاملی، پیوندهای حمایتی میان زنان بخشی از سازوکار بقا بوده‌اند. در مواجهه با تهدیدهای محیطی، زنان با تشکیل شبکه‌های حمایتی توانسته‌اند منابع را با یکدیگر به اشتراک بگذارند، از فرزندان هم مراقبت کنند و در مدیریت خطرات همکاری نمایند. این همکاری نه‌تنها به بقا کمک کرده، بلکه موجب افزایش حس امنیت روانی نیز شده است. امروزه نیز، هرچند شکل این پیوندها دگرگون شده، اما نیاز به آن همچنان پابرجاست. از نظر بیولوژیکی، تعاملات مثبت با دوستان نزدیک باعث ترشح هورمون اکسی‌توسین می‌شود؛ هورمونی که به «هورمون پیوند» شهرت دارد. این ماده شیمیایی سطح استرس را کاهش داده و احساس اعتماد و همدلی را تقویت می‌کند. در لحظات دشوار، حتی یک گفت‌وگوی صمیمی یا یک پیام کوتاه از سوی دوست، می‌تواند فعالیت محور استرس در مغز را کاهش دهد و احساس آرامش ایجاد کند. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که زنان، به دلیل گرایش بیشتر به روابط اجتماعی همدلانه، از این اثر آرام‌بخش بیش از مردان بهره‌مند می‌شوند. در سطح روان‌شناختی نیز، دوستی‌های زنانه منبع مهمی برای بازسازی هویت و عزت‌نفس به شمار می‌روند. زمانی که زنی با بحران‌هایی چون جدایی، مشکلات شغلی یا فشارهای خانوادگی مواجه می‌شود، وجود دوستانی که بدون قضاوت گوش می‌سپارند و حمایت می‌کنند، به او کمک می‌کند تا روایت مثبت‌تری از خود بسازد. این بازسازی روانی، یکی از پایه‌های اصلی تاب‌آوری است. تحقیقات روان‌شناسی اجتماعی نشان داده‌اند زنانی که شبکه‌ای فعال از دوستان نزدیک دارند، کمتر در معرض افسردگی و اضطراب قرار می‌گیرند. این روابط نه‌تنها در شرایط بحرانی، بلکه در زندگی روزمره نیز نقش حفاظتی ایفا می‌کنند. داشتن افرادی که بتوان با آن‌ها شادی‌ها و نگرانی‌ها را در میان گذاشت، احساس انزوا را کاهش داده و حس تعلق را تقویت می‌کند. از سوی دیگر، دوستی‌های زنانه می‌توانند همچون آینه‌ای برای خودشناسی عمل کنند. زمانی که زنی با دوستی صمیمی گفت‌وگو می‌کند، اغلب بازخوردهایی دریافت می‌کند که به او کمک می‌کند نگاهی تازه به مسائل خود داشته باشد. این تبادل دیدگاه‌ها، انعطاف‌پذیری شناختی را افزایش می‌دهد؛ یعنی توانایی دیدن موقعیت‌ها از زوایای مختلف، که یکی از ویژگی‌های کلیدی تاب‌آوری است. در روان‌شناسی مثبت‌گرا، مفهومی با عنوان «سرمایه اجتماعی» مطرح می‌شود که به مجموعه منابعی اشاره دارد که فرد از طریق روابط اجتماعی خود به دست می‌آورد. دوستی‌های زنانه، بخش مهمی از این سرمایه را تشکیل می‌دهند. این منابع می‌توانند در قالب حمایت عاطفی، هم‌فکری، کمک‌های عملی یا حتی ایجاد فرصت‌های شغلی و اجتماعی نمود پیدا کنند. زنان از طریق شبکه‌سازی با دوستان خود، نه‌تنها تاب‌آوری فردی، بلکه تاب‌آوری جمعی را نیز تقویت می‌کنند. البته باید به این نکته توجه داشت که کیفیت دوستی بسیار مهم‌تر از کمیت آن است. روابطی که بر پایه‌ی رقابت ناسالم، قضاوت یا مقایسه مداوم بنا شده‌اند، نه‌تنها کمکی به رشد روانی نمی‌کنند، بلکه می‌توانند منبع استرس و فرسودگی شوند. در مقابل، دوستی‌هایی که بر پایه‌ی پذیرش، اعتماد و حمایت متقابل شکل گرفته‌اند، زمینه‌ساز آرامش روانی و رشد شخصی خواهند بود. روان‌شناسان توصیه می‌کنند که زنان برای حفظ و تقویت دوستی‌های خود به چند نکته کلیدی توجه داشته باشند: اختصاص زمان برای دیدار یا گفت‌وگو، ابراز قدردانی و محبت، و حفظ رازها و حریم خصوصی دوستان. این رفتارها نه‌تنها باعث تعمیق روابط دوستانه می‌شوند، بلکه حس امنیت روانی ایجاد می‌کنند که از پایه‌های اصلی تاب‌آوری به شمار می‌رود. از منظر مکانیسم‌های روانی، حمایت دوستان نزدیک می‌تواند نقشی همچون «تنظیم‌کننده هیجان» ایفا کند. در مواجهه با بحران، واکنش‌های هیجانی شدید مانند ترس یا خشم ممکن است عملکرد شناختی را مختل کند. در چنین شرایطی، حضور یا حتی یادآوری یک دوست قابل اعتماد، می‌تواند سیستم عصبی را آرام ساخته و فرد را در رسیدن به تصمیم‌های منطقی یاری کند. این اثر تنظیمی، نه‌تنها در موقعیت‌های واقعی بلکه در مطالعات آزمایشگاهی روان‌شناسی نیز تأیید شده است. در مجموع، دوستی‌های زنانه، فراتر از یک رابطه اجتماعی ساده، منبعی نیرومند برای بازسازی روانی و افزایش تاب‌آوری در برابر فشارهای زندگی‌اند. زنانی که این پیوندها را پرورش می‌دهند، نه‌تنها در برابر بحران‌ها مقاوم‌تر و انعطاف‌پذیرتر عمل می‌کنند، بلکه در زندگی روزمره نیز احساس شادی، امنیت و معنا بیشتری را تجربه می‌کنند. این روابط یادآور آن‌اند که تاب‌آوری، صرفاً یک ویژگی فردی نیست، بلکه در دل ارتباطات انسانی معنا می‌یابد و رشد می‌کند. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 157 بازدید

یافته‌های یک پژوهش دانشگاه فلیندرز در استرالیا نشان می‌دهد زنان عمدتا مسن که به‌طور منظم چای مصرف می‌کنند، در مقایسه با زنانی که چای نمی‌نوشند، استخوان‌های قوی‌تری دارند. پژوهشگران می‌گویند که این پژوهش نشان داده که مصرف چای رایج، به‌شمول سیاه و سبز در گذر زمان خطر پوکی استخوان را کاهش می‌دهد. پژوهشگران دانشگاه فلیندرز عادت‌های نوشیدنی حدود ۱۰ هزار زن ۶۵ ساله و بالاتر را در یک بازه ده‌ساله بررسی کردند و تغییرات درازمدت در تراکم معدنی استخوان، به‌عنوان شاخص اصلی سنجش خطر پوکی استخوان، را ارزیابی کردند. انوو لیو، یکی از نویسندگان این پژوهش، گفته است که نوشیدن منظم چای در گذر زمان به بهبود سلامت استخوان کمک می‌کند و خطر پوکی استخوان را تا اندازه‌ای کاهش می‌دهد. لیو به فاکس‌نیوز گفت که روند طبیعی کاهش استحکام استخوان در میان مصرف‌کنندگان چای، به‌طور میانگین حدود یک سال دیرتر از افرادی آغاز می‌شود که چای نمی‌نوشند. او افزود که بسیاری از چای‌های رایج، به‌شمول چای سیاه، سبز و بدون کافئین، سرشار از ترکیبات طبیعی هستند که در میوه‌ها و سبزیجات نیز یافت می‌شوند و به تقویت و محافظت از استخوان‌ها کمک می‌کنند. با این حال، نوع چای و شیوه آماده‌سازی آن اهمیت دارد. لیو گفت: «بهتر است چای‌های بدون شکر و بدون شیرین‌کننده انتخاب شود.» همچنین پژوهشگران این دانشگاه دریافته‌اند که مصرف متعادل قهوه به سلامت استخوان آسیب نمی‌زند؛ اما مصرف زیاد آن به‌طور چشمگیری تأثیر منفی می‌گذارد. در ادامه آمده است، زنانی که گفته‌اند روزانه بیش از پنج لیوان قهوه می‌نوشند، به‌طور چشمگیری استحکام استخوان لگن ضعیف‌تری داشته‌اند. لیو گفت: «اگر از نوشیدن چای لذت می‌برید، بنوشید، اما اگر قهوه را ترجیح می‌دهید، آن را در حد اعتدال مصرف کنید.» پژوهشگران مشاهده کردند زنانی که مقدار بسیار زیاد قهوه مصرف می‌کردند و سابقه مصرف الکل را داشتند، معمولا استحکام استخوان ضعیف‌تری نشان می‌دادند. لیو تأکید کرد که «مصرف چای می‌تواند یک انتخاب سالم برای زنان سالمند باشد»، اما این باید به‌عنوان مکمل در نظر گرفته شود، نه راه‌حلی مستقل برای پیشگیری از پوکی استخوان. ارین پالینسکی، متخصص تغذیه در نیوجرسی گفته است که این نتایج نشان می‌دهد انتخاب‌های روزمره نوشیدنی‌ها می‌تواند با افزایش سن زنان، نقش معناداری در سلامت استخوان ایفا کند. پالینسکی همچنان علاوه بر نوشیدن چای، بر اهمیت استفاده متعادل از «کلسیم» و «ویتامین دی» نیز تأکید کرده است. او هشدار داد که عواملی مانند سیگار کشیدن و مصرف بیش‌ از حد الکل، استخوان‌ها را تضعیف می‌کند.

ادامه مطلب