در یکی از ولسوالیهای دوردست هرات، جایی که فاصلهاش با شهر نه فقط به کیلومتر، بلکه به سالها محرومیت و فراموشی حساب میشود، زنی زندگی میکرد که تمام عمرش شبیه زندگی هزاران زن دیگر افغانستان بود؛ بیصدا، پر از زحمت، و همیشه در حاشیۀ مرگ. او نه نامش جایی ثبت شد و نه قصهاش پیش از مرگ برای کسی مهم بود، اما نبودنش حالا زندگی یک خانواده را از ریشه تغییر داده است. این زن، از همان روزی که عروس شد، فهمید زندگی یعنی کار بیپایان؛ یعنی صبح زود بیدار شدن، وقتی هوا هنوز تاریک است و استخوانها از سردی میلرزد، یعنی روشنکردن تنور با هیزمی که خودش از دور آورده، یعنی نان پختن با دستانی که ترکهایش همیشه میسوخت، یعنی آب آوردن از چاهی که هر بار رفتن تا آن، خودش یک رنج جداگانه بود، و یعنی بزرگکردن کودکانی که تمام امیدش به زندهماندن آنها بسته بود. او هیچوقت مریضیاش را جدی نگرفت، چون در زندگیاش جایی برای مریضبودن نبود؛ اگر مریض میشد، کار خانه میماند، اگر کار خانه میماند، زندگی از حرکت میایستاد. مثل خیلی از زنهای افغانستان، یاد گرفته بود درد را بخورد، سکوت کند و ادامه بدهد. وقتی باردار شد، مثل همیشه ترس آرامآرام در دلش نشست، چون زنهای قریه خوب میدانستند که بارداری در جایی که شفاخانه نیست، داکتر نیست، دوا نیست و راه درست وجود ندارد، یعنی راهرفتن روی لبهی مرگ. با اینهمه، باز هم لبخند میزد، باز هم میگفت «خدا بزرگ است»، چون امید تنها چیزی بود که هنوز از او نگرفته بودند. ماههای بارداریاش سختتر از قبل گذشت؛ بدنش ضعیف شده بود، زود خسته میشد، شبها درد میکشید، اما هیچوقت نگفت که میترسد. فقط گاهی شبهنگام، وقتی فکر میکرد بچهها خواباند، آه میکشید و دستش را روی شکمش میگذاشت، انگار با جنینی که در وجودش بود خداحافظی میکرد. شب زایمان، دقیقاً شبی شبیه هزاران شب دیگر در قریه بود؛ نه برق درست بود، نه راه، نه آمادگی. دردها ناگهانی شروع شد و خیلی زود از حد عادی گذشت. مادر به خودش میپیچید، اما سعی میکرد صدا نکند، چون نمیخواست کودکانش بترسند. قابلهی محلی آمد، نگاه کرد، رنگش پرید و گفت این زایمان ساده نیست و باید به شفاخانه بروند. همین یک جمله، همه را در سکوت فرو برد، چون همه میدانستند شفاخانه یعنی چند ساعت راه، یعنی موتر که نیست، یعنی شب تاریک، یعنی سرک خراب، یعنی پولی که در خانه پیدا نمیشود، و یعنی امیدی که خیلی زود از بین میرود. خونریزی شروع شد و هر دقیقه، جان مادر کمتر میشد. نفسهایش کوتاه شده بود و چشمانش دنبال کودکانش میگشت. دخترش، که حالا روایت میکند، گوشهی اتاق نشسته بود، با ترسی که هیچوقت در کودکیاش تجربه نکرده بود، و برای اولینبار فهمید که مادرها هم میمیرند. وقتی تصمیم گرفتند او را به شفاخانه ببرند، خیلی دیر شده بود. بدنش سرد شده بود، صدا نداشت، فقط گاهی نفس عمیق میکشید. او را روی یک وسیلهی ابتدایی گذاشتند و در تاریکی راه افتادند؛ در حالی که هر تکان، خون بیشتری میگرفت و هر دقیقه، مرگ را نزدیکتر میکرد. در میان راه، بدون داکتر، بدون دوا، بدون هیچچیزی جز گریهٔ همراهانش، نفسش برید. همانجا، روی همان راه خاکی، مادری جان داد که اگر فقط یک مرکز صحی نزدیک میبود، امروز زنده بود. چهار ماه گذشته است، اما برای دخترش، زندگی هنوز در همان شب مانده است. او میگوید بعد از مرگ مادر، همهچیز تغییر کرد؛ صبحها دیگر کسی نیست که زود بیدار شود، شبها دیگر کسی نیست که دعا بخواند، و خانهای که روزی پر از صدا بود، حالا پر از سکوت است. پدرشان، مردی که خودش هم قربانی همین شرایط است، بعد از مرگ همسرش شکستهتر شد؛ کمتر حرف میزند، بیشتر خاموش مینشیند و گاهی نیمهشب نام مادر را صدا میزند. دختر میگوید او حالا جای مادر را گرفته؛ نان میپزد، از خواهر و برادرهایش مراقبت میکند، اما هیچوقت نمیتواند جای مادری را که با مرگش همهچیز را با خود برد، پُر کند. او با صدایی پر از بغض میگوید زندگیشان بعد از مرگ مادر فقط سختتر نشد، بلکه بیمعنا شد. میگوید ترس همیشه با آنهاست؛ ترس از مریضی، ترس از آینده، ترس از اینکه همین سرنوشت دوباره تکرار شود. خواستهی این خانواده، مثل خواستهی هزاران خانوادهی دیگر در افغانستان، ساده است: شفاخانههای مجهز در روستاها، مراکز صحی نزدیک، داکتر و امکاناتی که مرگ مادرها را عادی نکند. آنها میگویند مادرشان برنمیگردد، اما شاید با شنیدن این روایت، جان مادر دیگری نجات پیدا کند. این قصه، قصهی یک زن نیست؛ قصهی زندگی واقعی مردم افغانستان است. قصهی زنهایی که بهخاطر فاصله و فقر میمیرند، و کودکانی که خیلی زود، با درد بزرگ میشوند. نویسنده: سارا کریمی