برچسب: رسانه گوهرشاد

13 ساعت قبل - 50 بازدید

سالی رونی یکی از برجسته‌ترین و پرگفت‌وگوترین نویسندگان زن جوان در ادبیات معاصر غرب به شمار می‌رود؛ نویسنده‌ای که در مدت زمانی نسبتاً کوتاه توانست جایگاهی ویژه در میان مخاطبان، منتقدان و محافل ادبی به دست آورد. او در سال ۱۹۹۱ در ایرلند به دنیا آمد و از همان آغاز فعالیت حرفه‌ای‌اش، نگاه‌ها را به سوی خود جلب کرد. بسیاری او را صدای نسل جدید می‌دانند؛ نسلی که با بحران هویت، اضطراب اجتماعی، نابرابری اقتصادی، روابط پیچیده عاطفی و احساس تنهایی در جهان مدرن روبه‌رو است. آنچه سالی رونی را از بسیاری نویسندگان هم‌نسلش متمایز می‌کند، توانایی او در روایت زندگی روزمره به شکلی عمیق و تأثیرگذار است. او از رویدادهای بزرگ و پرهیجان برای جذب مخاطب استفاده نمی‌کند، بلکه به سراغ جزئیاتی می‌رود که در ظاهر ساده‌اند؛ گفت‌وگوهای کوتاه، سکوت‌های طولانی، سوءتفاهم‌های عاطفی، فاصله‌های طبقاتی و احساساتی که اغلب درون انسان‌ها پنهان می‌مانند. همین نگاه دقیق به زندگی معمولی سبب شده است آثارش برای میلیون‌ها خواننده در نقاط مختلف جهان قابل لمس و نزدیک باشد. رونی در خانواده‌ای فرهنگی رشد کرد و از همان سال‌های نوجوانی به مطالعه و نوشتن علاقه‌مند شد. او بعدها در کالج ترینیتی دوبلین به تحصیل پرداخت و در رشته ادبیات و سیاست درس خواند. این زمینه دانشگاهی در آثار او نیز دیده می‌شود؛ زیرا رمان‌هایش تنها روایت روابط عاشقانه نیستند، بلکه در لایه‌های عمیق‌تر به سیاست، اقتصاد، قدرت، طبقه اجتماعی و جایگاه فرد در جامعه نیز می‌پردازند. نخستین موفقیت بزرگ او با انتشار رمان «گفت‌وگوهایی با دوستان» در سال ۲۰۱۷ رقم خورد. این کتاب داستان دو دوست جوان و روابط پیچیده آنان با یک زوج متأهل را روایت می‌کند. رونی در این اثر، با نثری آرام و هوشمندانه، نشان داد که می‌تواند از دل روابط انسانی، مسائل گسترده‌تری چون صمیمیت، خیانت، خودشناسی و نابرابری قدرت را بیرون بکشد. منتقدان این اثر را تحسین کردند و از ظهور صدایی تازه در ادبیات انگلیسی‌زبان سخن گفتند. اما شهرت جهانی او با رمان دومش، «مردم عادی»، به اوج رسید. این رمان داستان رابطه پیچیده و چندلایه دو جوان به نام ماریان و کانل را از دوران مدرسه تا سال‌های دانشگاه دنبال می‌کند. کتاب به شکلی ظریف نشان می‌دهد که چگونه عشق، طبقه اجتماعی، ناامنی روانی و سوءتفاهم می‌توانند زندگی انسان‌ها را شکل دهند. این رمان نه‌تنها فروش بالایی داشت، بلکه در بسیاری از کشورها به یکی از پرفروش‌ترین آثار سال تبدیل شد. بعدها نسخه تلویزیونی آن نیز ساخته شد و محبوبیت سالی رونی را چند برابر کرد. یکی از مهم‌ترین دلایل موفقیت «مردم عادی» این بود که نسل جوان خود را در شخصیت‌های آن می‌دید. شخصیت‌های رونی کامل، قهرمان‌گونه یا استثنایی نیستند؛ آن‌ها انسان‌هایی واقعی‌اند که اشتباه می‌کنند، تردید دارند، گاهی نمی‌توانند احساساتشان را بیان کنند و زیر فشارهای اجتماعی و روانی قرار می‌گیرند. همین واقع‌گرایی، آثار او را صادقانه و اثرگذار کرده است. رمان سوم او، «دنیای زیبا، کجایی؟»، بار دیگر نشان داد که رونی تنها نویسنده‌ای موفق در بازار کتاب نیست، بلکه صاحب نگاه و جهان‌بینی خاص خود است. این اثر درباره دو دوست نویسنده و مسیرهای متفاوت زندگی آنان است و در کنار روابط شخصی، پرسش‌هایی درباره هنر، آینده جهان، بحران‌های اجتماعی و معنای خوشبختی مطرح می‌کند. در این کتاب، نویسنده پخته‌تر و فلسفی‌تر ظاهر می‌شود و دغدغه‌هایش از روابط فردی فراتر می‌رود. سبک نوشتن سالی رونی یکی از مهم‌ترین عوامل جذابیت اوست. نثر او ساده، روان و بی‌تکلف است، اما در پشت این سادگی، لایه‌های پیچیده‌ای از احساس و معنا قرار دارد. او با کمترین توضیح، بیشترین تأثیر را ایجاد می‌کند. گفت‌وگوها در آثارش طبیعی و زنده‌اند و سکوت‌ها به اندازه کلمات معنا دارند. بسیاری از منتقدان معتقدند او استاد نشان دادن فاصله میان آن چیزی است که انسان‌ها احساس می‌کنند و آنچه واقعاً بر زبان می‌آورند. موضوع طبقه اجتماعی نیز در آثار او جایگاهی مهم دارد. در بسیاری از رمان‌هایش، تفاوت اقتصادی میان شخصیت‌ها بر روابط عاطفی آنان اثر می‌گذارد. او نشان می‌دهد که عشق و دوستی در خلأ شکل نمی‌گیرند، بلکه تحت تأثیر پول، آموزش، جایگاه اجتماعی و قدرت هستند. این نگاه اجتماعی سبب شده آثارش تنها داستان‌های عاشقانه تلقی نشوند، بلکه بازتابی از ساختارهای نابرابر جامعه امروز نیز باشند. سالی رونی همچنین در میان خوانندگان زن محبوبیت فراوانی دارد، زیرا شخصیت‌های زن آثارش پیچیده، باهوش، آسیب‌پذیر و واقعی‌اند. او زنان را نه در قالب کلیشه‌های رایج، بلکه به‌عنوان انسان‌هایی چندبعدی تصویر می‌کند که خواسته‌ها، تضادها و استقلال فکری دارند. زنان در آثار او تنها موضوع عشق نیستند، بلکه خودِ روایت را پیش می‌برند و در مرکز داستان قرار دارند. با این حال، محبوبیت گسترده او بدون انتقاد نبوده است. برخی منتقدان می‌گویند جهان داستانی رونی بیش از حد محدود به طبقه تحصیل‌کرده، روشنفکر و دانشگاهی است. برخی دیگر معتقدند شخصیت‌هایش بیش از اندازه درون‌گرا و غرق در گفت‌وگوهای ذهنی هستند. اما حتی این منتقدان نیز معمولاً توانایی او در خلق صداهای متمایز و ثبت اضطراب‌های نسل جدید را انکار نمی‌کنند. یکی از نکات جالب درباره سالی رونی، تأثیر فرهنگی فراتر از ادبیات است. او به چهره‌ای تبدیل شده که درباره مسائل اجتماعی و سیاسی نیز مورد توجه قرار می‌گیرد. نسل جوان، به‌ویژه در بریتانیا و ایالات متحده آمریکا، او را نویسنده‌ای می‌دانند که توانسته تجربه‌های آنان را به زبان ادبی بیان کند. حتی اصطلاح «نسل سالی رونی» در برخی رسانه‌ها برای توصیف جوانانی به کار رفته که با روابط ناپایدار، اضطراب اقتصادی و جست‌وجوی معنا روبه‌رو هستند. رونی برخلاف بسیاری از چهره‌های مشهور ادبی، زندگی شخصی کم‌حاشیه‌ای دارد و بیشتر ترجیح می‌دهد آثارش سخن بگویند. او کمتر وارد نمایش‌های رسانه‌ای می‌شود و تمرکزش را بر نوشتن حفظ کرده است. این رویکرد نیز به تصویر او به‌عنوان نویسنده‌ای جدی و متفکر کمک کرده است. اهمیت سالی رونی در این است که نشان داده ادبیات هنوز می‌تواند با زندگی روزمره ارتباطی عمیق برقرار کند. او ثابت کرده برای نوشتن رمانی تأثیرگذار، نیازی به ماجراهای عجیب و شخصیت‌های افسانه‌ای نیست؛ گاهی دو نفر که نمی‌توانند احساساتشان را درست بیان کنند، داستانی به مراتب تکان‌دهنده‌تر می‌سازند. برای خوانندگانی که به روابط انسانی، روان‌شناسی شخصیت‌ها، نقد اجتماعی و نثر مدرن علاقه دارند، آثار او بسیار جذاب است. اگر کسی بخواهد با ادبیات نسل جدید غرب آشنا شود، سالی رونی یکی از بهترین نقطه‌های آغاز است. او نویسنده‌ای است که هم مخاطب عام را جذب می‌کند و هم توجه منتقدان جدی را برمی‌انگیزد؛ ترکیبی که در جهان ادبیات چندان آسان به دست نمی‌آید. در نهایت، سالی رونی تنها یک نویسنده موفق جوان نیست، بلکه نمادی از تغییرات ادبیات معاصر است؛ ادبیاتی که بیشتر به احساسات پنهان، روابط شکننده، نابرابری‌های اجتماعی و تنهایی انسان امروز می‌پردازد. او صدایی است از دل نسل جدید؛ نسلی که میان عشق و اضطراب، امید و سردرگمی، آزادی و فشارهای اجتماعی در حرکت است. به همین دلیل، نام سالی رونی احتمالاً در سال‌های آینده نیز در ادبیات جهان پررنگ باقی خواهد ماند. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


13 ساعت قبل - 41 بازدید

صبح آن روز، قریه هنوز به‌طور کامل بیدار نشده بود؛ اما بیداری در خانه‌ی هدیه زودتر از همه رسیده بود؛ بیداری‌ای که نه از نور آفتاب، بلکه از سنگینی حادثه‌ای در راه می‌آمد. هوا هنوز خنک بود و بوی خاک نم‌خورده‌ی شب گذشته در حویلی پیچیده بود، اما در فضای خانه چیزی سردتر از هوا جریان داشت؛ سکوتی که مثل دیوارهای گِلی، ضخیم و سنگین بود. هدیه در گوشه‌ای از اتاق نشسته بود، زانوهایش را در آغوش گرفته و پیشانی‌اش را بر آن‌ها تکیه داده بود. چادری که تازه بر سرش انداخته بودند، مدام از سرش می‌لغزید و او بی‌حوصله دوباره آن را بالا می‌کشید. هنوز به این چادر عادت نکرده بود؛ هنوز خود را همان دختری می‌دید که چند ماه پیش در حویلی می‌دوید، بلند می‌خندید و هیچ تصوری از «فیصله»، «ناموس» و «بدنامی» نداشت. اما حالا این واژه‌ها چون سایه‌هایی نامرئی گرداگردش حلقه زده بودند؛ بی‌آن‌که معنایشان را درست بفهمد، اما سنگینی‌شان را تا مغز استخوان حس می‌کرد. همه‌چیز از جایی آغاز شد که در ظاهر هیچ ربطی به او نداشت؛ از رابطه‌ای که در سکوت شکل گرفت و در هیاهو منفجر شد. سهراب، برادر بزرگش، جوانی بود با شانه‌های افتاده و نگاه‌هایی که همیشه چیزی ناتمام در آن دیده می‌شد؛ مانند بسیاری از جوانان قریه که نه کار ثابتی داشتند و نه راهی روشن برای آینده. روزهایش میان کارهای خرد، بیکاری‌های طولانی و نشست‌وبرخاست با دوستان می‌گذشت. اما در میان این روزمرگی، چیزی در زندگی‌اش شکل گرفته بود که برایش متفاوت بود؛ فاطمه. دختری از همسایگی، با چشمانی که همیشه پایین بود و صدایی که به ندرت بلند می‌شد. فاطمه نامزد داشت؛ مردی که یک سال پیش برای کار به ایران رفته بود. همین فاصله، همین نبودن، شکافی ساخته بود که کم‌کم با نگاه‌های کوتاه، سلام‌های آهسته و بعدتر دیدارهای پنهانی پر شد. در قریه‌ای که هر نگاه و هر قدم زیر نظر است، این رابطه مانند راه رفتن بر طناب بود؛ اما آن‌ها با احتیاط، با ترس، و شاید با نوعی امید خام، این مسیر را ادامه دادند. هیچ‌کس نمی‌داند نخستین‌بار چه زمانی نگاه‌ها طولانی‌تر شد یا در کدام روز نخستین کلمه میانشان ردوبدل شد. آنچه روشن است، این است که رابطه‌شان آهسته و بی‌صدا رشد کرد؛ در سایه‌ی دیوارها، پشت درختان توت، در لحظه‌هایی که گمان می‌کردند کسی نمی‌بیند. زهرا، یکی از نزدیکان خانواده، بعدها با صدایی لرزان از ترس و پشیمانی گفت که آن‌ها شک کرده بودند؛ اما در قریه‌ای مثل این، شک هم خود خطری بزرگ است. گفتنِ آن می‌تواند آتشی روشن کند که دیگر خاموش نشود. و همین شد؛ آتشی که روز دهم آپریل شعله کشید. آن روز، سهراب و فاطمه قرار گذاشته بودند؛ شاید مثل دفعات پیش، شاید با این خیال که باز هم می‌توانند از نگاه‌ها بگریزند. اما این‌بار یکی از اقارب نامزد فاطمه که از پیش مشکوک شده بود، آن‌ها را زیر نظر داشت. از دور تعقیب‌شان کرد، فاصله را نگه داشت، اما چشم از آنان برنداشت. وقتی مطمئن شد، دیگر تردید نکرد. در قریه، خبرها مثل باد حرکت می‌کنند؛ اما وقتی بوی «ننگ» بگیرند، از باد هم تندتر می‌شوند. پیش از غروب، قصه از یک «دیدن» ساده به «رسوایی» و «خیانت» بدل شد. کلمات در دهان مردم تغییر شکل می‌دادند؛ تندتر، خشن‌تر و بی‌رحم‌تر می‌شدند. آنچه شاید رابطه‌ای پنهانی و سرشار از ترس بود، حالا لکه‌ای بر آبروی دو خانواده شمرده می‌شد. شب همان روز، خانه‌ی فاطمه پر از صدا شد؛ صدای مردانی که با خشم سخن می‌گفتند، صدای درهایی که محکم بسته می‌شد، و سکوت‌های سنگینی که میان فریادها می‌افتاد. در خانه‌ی سهراب هم حال بهتر نبود. پدرش، مردی که همیشه می‌کوشید آرام باشد، آن شب آرامش را گم کرده بود. مدام در حویلی قدم می‌زد، زیر لب چیزی می‌گفت و هر از گاهی با صدایی بلندتر نام سهراب را صدا می‌زد. هدیه از پشت در نیمه‌باز همه‌چیز را می‌شنید. واژه‌ها را کامل نمی‌فهمید، اما تنش را حس می‌کرد؛ مثل بوی دود که پیش از دیدن آتش به مشام می‌رسد. وقتی نام خودش را نیز میان حرف‌ها شنید، قلبش تندتر زد؛ اما با خود گفت اشتباه شنیده است. او همیشه گمان می‌کرد از این دنیا دور است؛ از این تصمیم‌ها، از این دعواها. هنوز کوچک‌تر از آن بود که در چنین چیزهایی دخیل شود. اما در آن قریه، کوچک بودن همیشه به معنای مصون بودن نیست. صبح فردای آن شب، یازدهم آپریل، بزرگان محل جمع شدند؛ مردانی با ریش‌های سفید و نگاه‌هایی که سال‌ها تجربه و قدرت در آن نشسته بود. آن‌ها برای «حل مشکل» آمده بودند؛ برای آن‌که نگذارند درگیری بیشتر شود، برای آن‌که آبرویی را که به‌گفته‌ی خودشان لکه‌دار شده بود، ترمیم کنند. در چنین نشست‌هایی، حقیقت معمولاً جایی در حاشیه دارد. آنچه مهم است، پایان دادن به تنش است؛ حتی اگر بهایش سنگین باشد. بحث‌ها طولانی شد. صداها پایین بود، اما وزن هر کلمه در فضا حس می‌شد. مردها به نوبت سخن گفتند، سر تکان دادند، گاهی خاموش ماندند، و سرانجام به نتیجه‌ای رسیدند که برای خودشان منطقی بود. برای ختم منازعه، برای جلوگیری از ادامه‌ی دشمنی، باید «تاوان» داده می‌شد. و این تاوان، هدیه بود. وقتی این تصمیم در خانه اعلام شد، هدیه در حویلی نشسته بود و با تکه‌چوبی روی خاک خط می‌کشید. مادرش آمد، دستش را گرفت و بی‌آن‌که به چشمانش نگاه کند، گفت: «بیا داخل.» در اتاق، همه نشسته بودند؛ اما هیچ‌کس به او نگاه نمی‌کرد. این بی‌نگاهی از هر نگاه تندتری سنگین‌تر بود. پدرش با صدایی که می‌خواست محکم باشد اما ترک برداشته بود، گفت: «این فیصله شده… تو باید بروی.» هدیه نخست نفهمید. ذهنش دنبال معنایی ساده‌تر گشت؛ شاید رفتن به خانه‌ی خاله، شاید سفری کوتاه. اما وقتی واژه‌ی «عروسی» را شنید، انگار چیزی در درونش فرو ریخت. تنها توانست بگوید: «من؟» و این «من»، پر از سؤال بود؛ پر از ناباوری، پر از ترس. اما پاسخی روشن نیامد، زیرا پاسخ واقعی چیزی نبود که کسی بتواند بر زبان بیاورد. او گریه نکرد؛ نه در همان لحظه. اشک‌ها انگار راه خود را گم کرده بودند. فقط نشست و به زمین خیره شد؛ به ترک‌های خاک، به چیزی که دیگر نمی‌توانست بفهمد چگونه سر از زندگی‌اش درآورده است. سیزده سال داشت؛ هنوز کودکی که دنیا را ساده می‌دید، و حالا قرار بود بخشی از یک معامله شود؛ راه‌حلی برای مشکلی که خود در آن هیچ نقشی نداشت. در بیرون، مردم این را «فیصله‌ی عاقلانه» می‌نامیدند؛ اما در درون آن خانه، این فقط شکستن بود؛ شکستن آرام یک زندگی، بی‌صدا و بی‌اعتراض. آن شب، مادرش کنارش نشست. دست بر سرش کشید و موهایش را مرتب کرد، مثل روزهایی که کوچک‌تر بود. صدایش آهسته بود، اما هر واژه‌اش سنگین: «ما مجبور هستیم… اگر نکنیم، بدتر می‌شود.» هدیه پرسید: «بدتر از این چی است؟» و این سؤال در هوا ماند، بی‌پاسخ. زیرا گاهی پاسخ‌ها آن‌قدر تلخ‌اند که حتی گفتن‌شان هم ممکن نیست. مراسم بسیار ساده برگزار شد؛ نه از خنده خبری بود، نه از موسیقی، نه از شور و شوقی که معمولاً با عروسی همراه است. فقط چند مرد، چند شاهد، و کلماتی که سرنوشت کودکی را برای همیشه تغییر داد. هدیه را آماده کردند، چادرش را مرتب ساختند، دست‌هایش را گرفتند و به خانه‌ای بردند که از آن پس باید خانه‌اش می‌بود. اما خانه برای او دیگر معنا نداشت؛ نه آن حویلی پیشین، نه این دیوارهای تازه. در روزهای بعد، قریه آرام شد. مردم به کارهایشان برگشتند، خبرهای تازه آمد، و ماجرای هدیه در میان صدها قصه‌ی دیگر گم شد. اما برای خود او، هیچ‌چیز گم نشد. هر لحظه، هر کلمه، هر نگاه در ذهنش ماند. شب‌ها، وقتی تنها می‌شد، به گذشته فکر می‌کرد؛ به زمانی که هنوز نمی‌دانست «آبرو» می‌تواند آن‌قدر سنگین باشد که زندگی کسی را خرد کند. گاهی به سهراب هم فکر می‌کرد. نه با نفرت، بلکه با نوعی سؤال بی‌پاسخ. نمی‌فهمید چرا او هنوز همان‌جا است، چرا هنوز می‌تواند در کوچه‌ها راه برود، با دوستانش بنشیند، در حالی که او باید این‌جا باشد؛ در خانه‌ای که هر دیوارش برایش غریبه است. این سؤال در ذهنش می‌چرخید، اما هرگز به زبان نمی‌آمد؛ زیرا در دنیایی که او در آن زندگی می‌کرد، بعضی سؤال‌ها پرسیده نمی‌شوند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند، اما زمان برای هدیه مانند گذشته حرکت نمی‌کرد. هر روز کش‌دار بود و هر شب طولانی. او هنوز همان دختر سیزده‌ساله بود، با همان ترس‌ها و همان آرزوهای کوچک؛ اما اکنون در موقعیتی که حتی زنان بزرگسال نیز به‌سختی با آن کنار می‌آیند. کسی از او نپرسید چه می‌خواهد، زیرا در این قصه‌ها خواستنِ دخترها جایی ندارد. فقط تصمیم‌ها هستند و آدم‌هایی که باید با آن‌ها زندگی کنند. یازدهم آپریل برای دیگران فقط یک روز بود؛ تاریخی که می‌شد فراموشش کرد. اما برای هدیه، آن روز خطی شد که زندگی‌اش را به دو بخش تقسیم کرد: پیش از آن، و پس از آن. پیش از آن، دختری بود با دنیایی کوچک اما روشن. پس از آن، زنی شد که بی‌آن‌که انتخابی داشته باشد، وارد جهانی شد که هنوز برایش زود بود. در قریه‌های بسیاری، چنین داستان‌هایی وجود دارد؛ با نام‌های گوناگون، با جزئیات متفاوت، اما با یک حقیقت مشترک: دختری که بهای چیزی را می‌پردازد که خود در آن نقشی نداشته است. هدیه یکی از همین داستان‌هاست؛ داستانی که شاید گفته شود، شاید هم نه، اما حتی اگر در سکوت بماند، در زندگی او ادامه دارد؛ هر روز، هر شب، بی‌وقفه، مانند زخمی که دیده نمی‌شود، اما همیشه هست. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 روز قبل - 73 بازدید

اوچا یا دفتر کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل متحد اعلام کرده است که زنان و دخترانی که به افغانستان بازمی‌گردند، آسیب‌پذیرترین گروه‌ها هستند. این نهاد امروز (پنج‌شنبه، ۳ ثور) با نشر اعلامیه‌ای در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که بسیاری از آن‌ها بدون هیچ چیز وارد کشور می‌شوند و با محدودیت در دسترسی به خدمات، آموزش، معیشت و حمایت روبرو هستند. اوچا در ادامه تاکید کرده است که حمایت‌های بشردوستانه برای اطمینان از تامین نیازهای فوری آن‌ها حیاتی است. قابل ذکر است که نهادهای مختلف سازمان ملل بارها هشدار داده‌اند که بازگشت‌کنندگان از ایران و پاکستان در افغانستان با محدودیت‌های وضع‌شده مواجه می‌شوند. براساس گزارش‌ها، زنان و دخترانی که به افغانستان برمی‌گردند، از حقوق اساسی‌شان محروم می‌شوند. براساس گزارش سازمان ملل، بیش از دو میلیون مهاجر در سال ۲۰۲۵ میلادی از ایران و پاکستان به افغانستان بازگردانده شده‌اند.

ادامه مطلب


1 روز قبل - 92 بازدید

مسوولان محلی در ولایت بادغیس می‌گویند که در پی سرازیر شدن سیلاب در این ولایت، دست‌کم پنج تن به‌شمول یک زن در ولسوالی بالامرغاب این ولایت جان باخته‌ است. باریداد صابر، رییس مبارزه با حوادث طبیعی بادغیس گفته است که این افراد در نتیجه‌ی سرازیر شدن سیلاب شب گذشته (چهارشنبه‌، ۲ ثور) جان باخته‌اند. صابر گفته که سه تن از قربانیان این رویداد اعضای یک خانواده بوده‌اند. رییس مبارزه با حوادث طبیعی بادغیس در مورد هویت، سن و جنسیت قربانیان دیگر این رویداد طبیعی چیزی نگفته است. باریداد صابر در ادامه تاکید کرده است که دست‌کم ۳۰ منزل مسکونی و ده‌ها جریب زمین زراعتی و کشت‌زارها نیز در پی سرازیر شدن سیلاب تخریب شده است. این مقام محلی تصریح کرد که این آمار ابتدایی بوده و احتمال افزایش تلفات جانی و خسارات مالی وجود دارد. بر اساس گزارش‌ها، شام‌گاه چهارشنبه بارش شدید باران همراه با ژاله در ولسوالی‌های آبکمری، بالامرغاب، مقر، قادس و غورماچ این ولایت رخ داده که زمینه‌ساز جاری شدن سیلاب‌های ویرانگر شده است. همچنین منابع محلی از ولایت غور به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که حدود ۱۰۰ خانه‌ی مسکونی در ولسوالی ساغر این ولایت، در پی سرازیر شدن سیلاب شب گذشته تخریب شده است. در سال جاری خورشیدی و در پی بارندگی‌های شدید در کشور، موارد متعددی از جان باختن افراد براثر فروریختن سقف خانه‌ها در ولایت‌های مختلف گزارش شده است. بر اساس آمار اداره مبارزه با حوادث، ماه پیش دست‌کم ۱۷۹ نفر در کشور براثر حوادث طبیعی، از جمله فروریختن سقف خانه‌ها جان باختند. همچنان صدها خانه تخریب و هزاران جریب زمین زراعتی از بین رفته‌اند.

ادامه مطلب


1 روز قبل - 76 بازدید

برنامه جهانی غذا در تازه‌ترین مورد از افزایش گرسنگی و سوءتغذیه در افغانستان هشدار داده و اعلام کرده است که آینده کودکان کشور در خطر قرار دارد. این برنامه امروز (پنج‌شنبه، ۳ ثور) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که در سال ۲۰۲۶ میلادی حدود ۳.۷ میلیون کودک و یک میلیون زن با سوءتغذیه شدید روبرو هستند. برنامه جهانی غذا در ادامه تاکید کرده است که این کمک‌ها با همکاری شرکای آن‌ها، مانند دولت بریتانیا، انجام می‌شود. همچنین برنامه جهانی غذا در ادامه افزوده است که از نُه میلیون کودک و زن حمایت کرده است. سازمان ملل در افغانستان گفته است که حدود ۲۲ میلیون تن در افغانستان به کمک‌های بشری متکی هستند. در کنار آن، اوچا یا دفتر هماهنگ‌کننده کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل متحد برای افغانستان برای رسیدگی به نیازمندان کشور، ۱.۷ میلیارد دالر درخواست کرده است.

ادامه مطلب


1 روز قبل - 75 بازدید

یوناما یا دفتر هیأت معاونت سازمان ملل متحد در افغانستان به مناسبت روز جهانی دختران در فناوری اطلاعات و ارتباطات، خواهان لغو ممنوعیت‌های وضع‌شده از سوی حکومت سرپرست بر دختران و زنان افغانستان شده است. یوناما امروز (پنج‌شنبه، ۳ ثور) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که بیش از چهار سال گذشته و یک نسل از دختران افغانستان همچنان از مکتب بازمانده‌اند. دفتر معاونت سازمان ملل در ادامه تاکید کرده است که آموزش، به‌ویژه در حوزه فناوری اطلاعات و ارتباطات، کلید دسترسی به کار، نوآوری و آینده‌ای باثبات برای افغانستان است. قابل ذکر است که هرساله از ۲۳ اپریل به‌عنوان روز جهانی دختران در فناوری تجلیل می‌شود، اما یک هزار و ۶۷۸ روز می‌شود دختران افغانستان از حق دسترسی به مکتب و فناوری محروم هستند. باید گفت که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


1 روز قبل - 86 بازدید

دفتر والی میدان‌وردک اعلام کرده است که براثر فروریختن سقف یک خانه در ولسوالی جغتو این ولایت دو زن جان باخته‌اند. در اعلامیه‌ی دفتر والی میدا‌ن‌وردک آمده است که این رویداد دیروز (چهارشنبه، ۲ ثور) در روستای «دهنه» از مربوطات ولسوالی جغتو رخ داده و قربانیان ۱۵ و ۲۲ ساله بودند. دفتر والی میدان‌وردک علت فروریختن سقف این خانه را بارندگی شدید گفته است. جزییات بیشتر از این رویداد گزارش نشده است. در سال جاری خورشیدی و در پی بارندگی‌های شدید در کشور، موارد متعددی از جان باختن افراد براثر فروریختن سقف خانه‌ها در ولایت‌های مختلف گزارش شده است. بر اساس آمار اداره مبارزه با حوادث، ماه پیش دست‌کم ۱۷۹ نفر در کشور براثر حوادث طبیعی، از جمله فروریختن سقف خانه‌ها جان باختند. همچنان صدها خانه تخریب و هزاران جریب زمین زراعتی از بین رفته‌اند.

ادامه مطلب


1 روز قبل - 59 بازدید

ژیل برتران، نمایندگی اتحادیه اروپا در افغانستان مدعی شده است که محدودیت و منع آموزش دختران و زنان در افغانستان پیامدهای درازمدت و ویران‌گری برای جامعه و اقتصاد افغانستان دارد که ترمیم آن برای چند نسل زمان خواهد برد. نمایندگی اتحادیه اروپا در افغانستان می‌گوید که سفر پنج روزه‌ی ژیل برتران، نماینده‌ی‌ویژه آن اتحادیه به کابل روز (چهارشنبه، ۲ ثور) پایان یافت. در اعلامیه آمده است که در تمامی گفتگو‌های نماینده ویژه این اتحادیه در جریان این سفر، وضعیت حقوق‌‌بشر جایگاه برجسته‌ای داشت. در این اعلامیه آمده است که فرستاده ویژه باردیگر نگرانی جدی اتحادیه اروپا را نسبت به محدودیت‌های اعمال شده بر زنان و دختران، از جمله در زمینه‌ی دسترسی به آموزش، اشتغال و حضور در زندگی عمومی، تکرار کرد. در اعلامیه آمده است که این محدودیت‌ها نقض جدی معیارهای بین‌المللی حقوق‌‌بشر و تعهدات بین‌المللی افغانستان به شمار می‌روند و پیامدهای درازمدت و ویران‌گری برای جامعه و اقتصاد افغانستان دارد که ترمیم آن برای چند نسل زمان خواهد برد. نمایندگی اتحادیه اروپا نوشته است که فرستاده ویژه به مسوولان حکومت سرپرست یادآور شده است که ممنوعیت آموزش دختران مانع بزرگی در مسیر عادی‌سازی روابط با افغانستان است‌. همچنین نماینده ویژه اتحادیه اروپا گفته است که این اتحادیه از روند دوحه به رهبری سازمان ملل متحد حمایت می‌کند و یوناما را به‌عنوان بستر اصلی هماهنگی با افغانستان می‌داند. او بر حمایت از مردم افغانستان، بازگشت‌کنندگان و بخش خصوصی تاکید کرده است و گفته است که کمک‌های اتحادیه اروپا بر اساس رویکرد اصول‌محور ارائه می‌شود که در آن زنان هم به‌عنوان دریافت‌کنندگان اصلی و هم در روند اجرایی نقش دارند. این سومین سفر ژیل برتران به کابل پس از تعیین شدن به‌عنوان نماینده ویژه اتحادیه اروپا برای افغانستان بود. او در ماه‌های میزان و قوس سال گذشته خورشیدی نیز به افغانستان سفر کرده و با مقام‌های حکومت فعلی در مورد وضعیت سیاسی و حقوق‌‌بشر گفتگو کرده بود.

ادامه مطلب


2 روز قبل - 89 بازدید

هوای کابل در آن صبح خاک‌آلود، هنوز کاملاً روشن نشده بود که «حاجی رحمانی» از خواب نیم‌بندش بیدار شد؛ نه به این خاطر که استراحت کرده بود، بلکه به این دلیل که دیگر خواب برایش معنا نداشت. سقف کوتاه و ترک‌خورده اتاق، درست بالای سرش، مثل باری سنگین روی سینه‌اش افتاده بود و هر بار که چشم باز می‌کرد، احساس می‌کرد در این اتاق نه نفس می‌تواند بکشد و نه امیدی برای فردا دارد. در گوشه دیگر اتاق، پنج کودک با هم در یک بستر کهنه و نازک خوابیده بودند؛ پاهای‌شان درهم پیچیده، صورت‌های‌شان لاغر و رنگ‌پریده و نفس‌های‌شان آرام اما سنگین، انگار حتی خواب هم نتوانسته بود خستگی‌شان را کم کند. زن خانه، «زینب»، کنار دیوار نشسته بود، بیدار، با چشمانی که سرخ شده بود؛ معلوم نبود از بی‌خوابی یا از گریه‌های پنهانی شبانه. این خانه، اگر می‌شد نامش را خانه گذاشت، تنها یک اتاق نمور در یکی از پس‌کوچه‌های خاکی کابل بود که ماهانه هفت هزار افغانی کرایه داشت؛ رقمی که برای صاحب‌خانه شاید عادی بود، اما برای این خانواده مثل طنابی بود که هر روز بیشتر دور گلوی‌شان تنگ می‌شد. سال‌ها پیش، وقتی این خانواده به پاکستان رفته بودند، امید داشتند که فقط برای مدتی کوتاه بمانند، اما آن «مدت کوتاه» تبدیل به سال‌هایی طولانی شد؛ سال‌هایی که در آن، با همه سختی‌ها، حداقل یک نظم شکننده وجود داشت. حاجی رحمانی در آنجا کارگر ساختمان بود؛ صبح‌ها کار می‌کرد، عصرها خسته اما با دست خالی برنمی‌گشت. بچه‌ها گاهی به مکتب می‌رفتند، یا دست‌کم در کوچه بازی می‌کردند بدون اینکه سایه سنگین گرسنگی همیشه بالای سرشان باشد. اما هیچ‌وقت «خانه» نبودند. همیشه یک حس موقتی بودن، یک نگاه تحقیرآمیز از سوی دیگران، و یک ترس از اخراج، مثل سایه دنبال‌شان می‌آمد. وقتی مجبور شدند برگردند، در ذهن‌شان این بود که بازگشت یعنی پایان آن تحقیر، یعنی دوباره صاحب خاک خود شدن. اما حالا، در کابل، می‌دیدند که فقر، حتی از غربت هم بی‌رحم‌تر است. روزهای اول، حاجی رحمانی با همان عادت قدیمی، صبح زود به چهارراه‌هایی می‌رفت که کارگران روزمزد جمع می‌شدند. مردان زیادی مثل خودش، با دست‌های پینه‌بسته، چشم‌های خسته و لباس‌های خاک‌آلود، در کنار هم می‌ایستادند و منتظر می‌ماندند. بعضی‌ها شوخی می‌کردند، بعضی‌ها خاموش بودند، اما در نگاه همه‌شان یک سوال مشترک بود: «امروز نان پیدا می‌شود یا نه؟» موترهایی که گاهی می‌آمدند، مثل یک امید کوتاه بودند؛ چند نفر را انتخاب می‌کردند و می‌بردند، و بقیه فقط نگاه می‌کردند. بیشتر روزها، نوبت به حاجی رحمانی نمی‌رسید. او تا ظهر، تا عصر، گاهی تا نزدیک غروب می‌ایستاد، اما وقتی هیچ‌کس او را صدا نمی‌زد، آرام آرام راه خانه را پیش می‌گرفت؛ با قدم‌هایی سنگین‌تر از همیشه. برگشتن به خانه سخت‌ترین بخش روز بود. نه به خاطر راه طولانی، بلکه به خاطر نگاه‌هایی که منتظرش بودند. بچه‌ها وقتی صدای در را می‌شنیدند، اول با امید به طرفش می‌دویدند، اما وقتی دست خالی‌اش را می‌دیدند، آهسته عقب می‌رفتند. زینب چیزی نمی‌گفت، اما سکوتش از هر سرزنشی دردناک‌تر بود. شب‌ها، وقتی چراغ کم‌نور اتاق روشن بود، همه دور یک سفره ساده می‌نشستند؛ اگر چیزی برای خوردن بود. بیشتر شب‌ها، نان خشک و چای، گاهی هم فقط آب گرم. صدای جویدن نان خشک در آن سکوت، مثل صدای شکستن چیزی در درون آدم بود. کرایه خانه مثل یک کابوس دائمی در زندگی‌شان حضور داشت. صاحب‌خانه مردی بود که هرچند وقت یک‌بار می‌آمد، در را محکم می‌کوبید و با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد اما تهدید در آن پنهان بود، می‌گفت: «کرایه را آماده کنید.» حاجی رحمانی هر بار سرش را پایین می‌انداخت و وعده می‌داد. وعده‌هایی که خودش هم می‌دانست چقدر سست است. چند بار زینب پیشنهاد داد که شاید باید به جای ارزان‌تر بروند، اما ارزان‌تر از اینجا دیگر چیزی نبود؛ یا اگر بود، حتی قابل زندگی هم نبود. یک روز، وقتی حاجی رحمانی از چهارراه ناامید برگشته بود، کنار سرک مردی را دید که کفش رنگ می‌کرد. مردی با یک صندوق چوبی کهنه، چند برس، و چند قوطی رنگ که کنار پیاده‌رو نشسته بود و با دقت کفش‌های مشتری را برق می‌انداخت. مردم می‌آمدند، می‌نشستند، چند دقیقه صبر می‌کردند و بعد با کفش‌های براق و چند افغانی کمتر، می‌رفتند. حاجی رحمانی مدتی طولانی به آن مرد نگاه کرد. در دلش چیزی میان شرم و نیاز درگیر شد. سال‌ها کارگری کرده بود، کارهای سخت، کارهایی که بدن را می‌شکست، اما این کار… این کار برایش نوعی شکست به نظر می‌رسید. اما وقتی به یاد صورت‌های گرسنه بچه‌هایش افتاد، آن حس شرم آرام آرام جای خود را به یک تصمیم تلخ داد. فردای آن روز، با پولی که از یک همسایه قرض گرفت، یک صندوق دست‌دوم خرید، چند برس و قوطی رنگ. وقتی اولین بار کنار سرک نشست، احساس کرد تمام شهر به او نگاه می‌کند. انگار هر رهگذری او را می‌شناسد و می‌داند که او روزی کارگر ساختمان بوده و حالا به اینجا رسیده است. دست‌هایش می‌لرزید، نه از سرما، بلکه از سنگینی این تغییر. اما وقتی اولین مشتری آمد و کفشش را جلویش گذاشت، او بی‌صدا کارش را شروع کرد. وقتی کار تمام شد و چند افغانی در دستش گذاشته شد، حاجی رحمانی برای اولین بار در آن روز، نفس عمیقی کشید. پول کم بود، اما واقعی بود؛ چیزی که می‌توانست به خانه ببرد. از آن روز به بعد، زندگی‌اش به کنار همان سرک گره خورد. صبح‌ها زود می‌آمد، صندوقش را می‌گذاشت، و تا شام کار می‌کرد. بعضی روزها مشتری زیاد بود، بعضی روزها تقریباً هیچ. گرد و خاک، دود موترها، صدای بوق‌ها، و نگاه‌های بی‌تفاوت مردم، بخشی از روزمره‌اش شده بود. گاهی کودکان دیگر به او نگاه می‌کردند، گاهی رهگذران بدون توجه از کنارش می‌گذشتند. او یاد گرفته بود که نگاه‌ها را نبیند، فقط برس را بردارد و کارش را بکند. در خانه، وضعیت تغییری نکرده بود، فقط شکلش عوض شده بود. حالا حداقل گاهی چیزی بیشتر از نان خشک وجود داشت، اما هنوز هم کم بود. زینب سعی می‌کرد با همان پول اندک، غذا درست کند؛ گاهی کمی برنج، گاهی شوربا. اما بچه‌ها همیشه سیر نمی‌شدند. لباس‌های‌شان کهنه‌تر می‌شد، کفش‌های‌شان پاره‌تر. زمستان که نزدیک شد، نگرانی تازه‌ای به همه چیز اضافه شد؛ سرما. دختر بزرگ خانواده، مریم، بیش از همه تغییر کرده بود. او قبلاً در پاکستان درس می‌خواند و آرزوهای بزرگی داشت. حالا بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند، کمک مادرش می‌کرد، و گاهی به بیرون نگاه می‌کرد؛ به کوچه، به دخترانی که از کنارشان می‌گذشتند. در چشمانش چیزی بود که شبیه خاموش شدن یک چراغ بود. یک شب، وقتی همه خواب بودند، آهسته به پدرش گفت: «پدر، من هم می‌توانم کار کنم.» این جمله برای حاجی رحمانی مثل خنجری در قلبش بود. نمی‌خواست دخترش چنین چیزی بگوید، اما می‌دانست که این حرف از سر ناچاری است، نه از سر انتخاب. روزها پشت سر هم می‌گذشت، و زندگی برای این خانواده به یک چرخه تکراری تبدیل شده بود؛ بیدار شدن با نگرانی، گذراندن روز با تلاش، و خوابیدن با خستگی و ناامیدی. هیچ اتفاق بزرگی نمی‌افتاد، اما همین «هیچ» خودش بزرگ‌ترین درد بود. نه پیشرفتی، نه امیدی، فقط ادامه دادن. یک روز بارانی، وقتی خیابان‌ها گل‌آلود شده بود و مشتری‌ها کمتر، حاجی رحمانی زیر یک سایه‌بان کوچک نشسته بود و به قطرات باران که روی زمین می‌افتادند نگاه می‌کرد. آب از کناره‌های جاده جاری شده بود و کفش‌های مردم خیس و گل‌آلود شده بود. کفش‌ها بیشتر به رنگ نیاز داشتند، اما کسی نمی‌ایستاد. همه عجله داشتند که خودشان را به جایی برسانند. حاجی رحمانی دستانش را به هم مالید تا گرم شود و زیر لب گفت: «این هم وطن ماست… اما چرا این‌قدر سخت است؟» هیچ‌کس جواب نداد. فقط صدای باران بود و بوق موترها. شب که به خانه برگشت، دید بچه‌ها دور یک چراغ کوچک نشسته‌اند. زینب چیزی برای خوردن آماده کرده بود، اما کم بود. همه ساکت بودند. آن شب، حتی صدای جویدن هم کمتر بود. انگار همه فهمیده بودند که چیزی در حال شکستن است؛ نه در بیرون، بلکه در درون‌شان. این داستان، فقط داستان یک خانواده نیست؛ داستان هزاران خانواده‌ای است که از پاکستان، ایران یا جاهای دیگر برگشته‌اند و حالا در شهری زندگی می‌کنند که برایشان هم آشناست و هم غریبه. خانواده‌هایی که میان امید و ناامیدی گیر مانده‌اند، میان گذشته‌ای که دیگر وجود ندارد و آینده‌ای که هنوز شکل نگرفته است. و در میان این همه، مردی نشسته در کنار سرک، با صندوقی کهنه و برس‌هایی که هر روز فرسوده‌تر می‌شوند، تلاش می‌کند زندگی را نگه دارد؛ نه به خاطر خودش، بلکه به خاطر شش نفر دیگر که به او نگاه می‌کنند. او شاید قهرمان نباشد، شاید کسی نامش را نداند، اما هر روز، در سکوت، در میان گرد و خاک، می‌جنگد؛ جنگی که هیچ‌کس آن را نمی‌بیند، اما برای او، از هر جنگ دیگری واقعی‌تر است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 روز قبل - 97 بازدید

اوچا یا دفتر هماهنگی کمک‌های بشردوستانه ملل متحد می‌گوید که از ۳ اپریل تا ۲۱ این ماه میلادی، درگیری‌ها در خاورمیانه بیش‌ترین فشار را بر افغانستان وارد کرده است. این نهاد با نشر گزارشی گفته است که در حالی از آغاز حمله مشترک امریکا و اسرائيل بر ایران تا ۳ اپریل، حدود ۵۴ هزار تن از ایران و پاکستان به افغانستان برگشته بودند؛ اما این آمار در ۲۰ روز اخیر به ۱۹۰۹۰۰ تن رسیده است. در ادامه آمده است که این بازگشت‌ها بیش‌ترین فشار را بر ولایت‌های مرزی و مراکز شهری که از قبل تحت فشار بوده‌اند، وارد کرده است. در گزارش این نهاد آمده که تصویر کلی‌تر منطقه‌ای با توجه به این درگیری‌ها، رو به وخامت است. در حالی که برخی از ترددهای تجاری از طریق تنگه هرمز ادامه دارد، اما حرکت دریایی همچنان مختل است و تأثیرات آن بر هزینه‌های حمل و نقل، بیمه، قیمت سوخت و زنجیره‌های تأمین منطقه‌ای همچنان پابرجاست. دفتر هماهنگی کمک‌های بشردوستانه ملل متحد افزوده است، آن‌چه در ابتدای این درگیری عمدتاً به عنوان یک شوک اقتصادی ظاهر می‌شد، اکنون به طور آشکارتری به پیامدهای بشردوستانه برای مردم از طریق کاهش قدرت خرید، فشار بیشتر بر دسترسی به غذا، سوخت و خدمات اولیه و هزینه‌های بالاتر برای تحویل کمک‌های بشردوستانه تبدیل می‌شود. اوچا تصریح کرد که در شرایط شکننده و وابسته به واردات به‌ویژه در افغانستان، این فشارها با تصمیم‌های مربوط به کاشت، چرخه‌های معیشت فصلی و اقتصادهای خانواده‌ها که از قبل تحت فشار بوده‌اند، تلاقی می‌کنند و این خطر را افزایش می‌دهند که یک شوک طولانی‌مدت انرژی و تجارت، ظرفیت مقابله را بیش‌تر کاهش داده و ناامنی غذایی را تشدید کند.

ادامه مطلب