گاهی امید، در پرهیاهوترین شهرها متولد نمیشود؛ گاهی در اتاقی کوچک، کنار پنجرهای که رو به کوچهای خاکی باز میشود، جایی که صدای چرخ خیاطی با صدای معلمی که از پشت یک تلفن همراه درس میدهد درهم میآمیزد، جوانه میزند. در یکی از محلههای شهر هرات، دختری ۱۴ ساله هر روز زندگیاش را با همین دو صدا آغاز میکند؛ صدای چرخ خیاطی و صدای درس. این دو، حالا بخش جداییناپذیر روزهای او شدهاند. اگرچه مدت زیادی از آخرین روزی که روی چوکی مکتب نشست نمیگذرد، اما خودش احساس میکند سالهاست از حیاط مکتب، زنگ تفریح و تختهسیاه دور مانده است. با این حال، هنوز دفترهای قدیمیاش را در گوشهای از اتاق نگه داشته؛ دفترهایی که روی صفحه نخست بعضی از آنها با خط کودکانه نوشته شده است: «آرزو دارم روزی در دانشگاه درس بخوانم.» پیش از آنکه محدودیتهای آموزشی بر زندگی دختران سایه بیندازد، او شاگردی پرشور و پرتلاش بود. همیشه در ردیفهای اول صنف مینشست، با اشتیاق به پرسشهای معلم پاسخ میداد و هر بار که کارنامه پایان سال را به خانه میآورد، پدر و مادرش با افتخار آن را به اقوام نشان میدادند. معلمانش باور داشتند که اگر فرصت ادامه تحصیل پیدا کند، آیندهای درخشان در انتظارش خواهد بود. اما روزی فرا رسید که دروازه مکتب دیگر به روی او گشوده نشد. آن روز را هنوز با تمام جزئیات به یاد دارد؛ روزی که با لباس مکتب آماده رفتن شد، اما فهمید دیگر اجازه ورود ندارد. همان لحظه احساس کرد بخشی از کودکیاش پشت همان دروازهها جا مانده است. چند هفته نخست را در سکوت گذراند. هر صبح بیاختیار از پنجره به کوچه نگاه میکرد؛ به دختران خردسالی که هنوز اجازه رفتن به مکتب داشتند و با خنده از کنار خانهشان میگذشتند. او نیز لبخند میزد، اما به محض آنکه پنجره را میبست، اشکهایش بیصدا روی گونههایش جاری میشد. مادرش بارها میگفت امیدش را از دست ندهد، اما در آن روزها باور کردن آیندهای روشن برایش آسان نبود. چند ماه بعد، از طریق یکی از آشنایان خانواده با صنفهای آنلاین آشنا شد؛ خبری که بار دیگر جرقهای از امید را در دلش روشن کرد. خانواده تنها یک تلفن همراه قدیمی داشتند؛ تلفنی با صفحهای ترکخورده و باتریای که زود خالی میشد. با همان وسیله ساده، او دوباره به درس برگشت، اما خیلی زود دریافت که آموزش از راه دور نیز دشواریهای خود را دارد. اینترنت در محلهشان اغلب ضعیف است. روزهایی پیش میآید که ساعتها منتظر میماند تا تنها یک فایل آموزشی باز شود. گاهی درست زمانی که معلم مهمترین بخش درس را توضیح میدهد، ارتباط قطع میشود و او ناچار است دوباره منتظر بماند. بارها کلاس را نیمهکاره از دست داده و تنها با کمک یادداشتهای دوستانش توانسته درسها را جبران کند. مشکل فقط اینترنت نیست. درآمد خانواده محدود است و خرید بستههای اینترنتی هزینه سنگینی بر دوش آنان میگذارد. پدرش با کار روزمزدی مخارج خانه را تأمین میکند و درآمدش همیشه ثابت نیست. بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمیکند و دست خالی به خانه برمیگردد. در چنین روزهایی، نخستین هزینهای که حذف میشود، خرید اینترنت است. او خوب میداند خانوادهاش گاهی ناچارند میان خرید نان و خرید اینترنت یکی را انتخاب کنند؛ انتخابی که برای هیچ خانوادهای آسان نیست. برای همین تصمیم گرفت خودش نیز سهمی در تأمین هزینههای خانه داشته باشد. مادرش سالها خیاطی کرده بود و از کودکی دوختودوز را به او آموخته بود. حالا هر روز، پس از انجام کارهای خانه، ساعتها کنار مادرش مینشیند و لباس زنانه، مانتو، پیراهن کودک و گاهی پرده میدوزد. انگشتانش بارها زیر سوزن زخمی شدهاند، اما هیچگاه شکایتی نکرده است. میگوید هر لباسی که میدوزد، شاید تنها چند افغانی درآمد داشته باشد، اما همان مبلغ میتواند هزینه خرید یک بسته اینترنت یا یک دفتر تازه را فراهم کند. برنامه روزانهاش فشرده و خستهکننده است. صبح زود بیدار میشود، کارهای خانه را انجام میدهد، چند ساعت خیاطی میکند و هر زمان که اینترنت بهتر باشد، در صنف آنلاین حاضر میشود. شبها نیز تا دیروقت درسهای عقبمانده را مرور میکند. گاهی برق قطع میشود و ناچار است زیر نور چراغ شارژی یا چراغ خورشیدی کوچک درس بخواند. در زمستان، سرمای اتاق دستهایش را بیحس میکند، اما کتاب را نمیبندد. باور دارد اگر امروز از درس فاصله بگیرد، فردا دوباره شروع کردن بسیار دشوارتر خواهد بود. بزرگترین نگرانیاش این است که به دلیل مشکلات اینترنت و تنگنای مالی از درسهایش عقب بماند. هر بار که کلاسی را از دست میدهد، احساس میکند بخشی از رؤیایش دورتر شده است، اما به جای تسلیم شدن، تلاشش را بیشتر میکند. ویدیوهای آموزشی را بارها تماشا میکند، از دوستانش درباره درسها میپرسد، مطالب تکمیلی را جستوجو میکند و اگر لازم باشد، یک درس را چندین بار میخواند تا آن را کاملاً یاد بگیرد. او به زبان انگلیسی نیز علاقه فراوانی دارد. میداند اگر روزی بخواهد برای بورسیه دانشگاههای معتبر جهان اقدام کند، باید این زبان را به خوبی بیاموزد. به همین دلیل، هر روز زمانی را به یادگیری واژههای جدید، شنیدن فایلهای صوتی و تمرین نوشتن اختصاص میدهد. بسیاری از کتابهای مورد نیازش را نمیتواند بخرد، بنابراین نسخههای رایگان آنها را از اینترنت دانلود میکند؛ البته اگر اینترنت اجازه بدهد. وقتی از آینده سخن میگوید، نگاهش سرشار از امید میشود. میخواهد درسش را تا صنف دوازدهم ادامه دهد، مدرک مکتب را بگیرد و سپس برای دریافت بورسیه دانشگاههای معتبر جهان درخواست بدهد. هنوز نمیداند در کدام کشور تحصیل خواهد کرد، اما مطمئن است رشتهای را انتخاب میکند که بعدها بتواند با دانش خود به مردم افغانستان خدمت کند. او باور دارد کشورش بیش از هر زمان دیگری به دختران تحصیلکرده نیاز دارد؛ دخترانی که بتوانند در آموزش، صحت، اقتصاد، فناوری و دیگر عرصهها نقشآفرین باشند. با وجود همه سختیها، هرگز از افغانستان و مردمش دل نکنده است. برخلاف بسیاری که رؤیای ماندن در خارج از کشور را دارند، او میگوید اگر روزی در دانشگاهی معتبر تحصیل کند، پس از پایان درس به کشورش بازخواهد گشت. میخواهد دانشی را که آموخته، در اختیار نسل بعدی بگذارد و به دخترانی کمک کند که شاید روزی شرایطی شبیه امروز او را تجربه کنند. وقتی از او میپرسم اگر امروز فقط یک آرزو داشته باشی، چه میخواهی، بدون لحظهای مکث پاسخ میدهد: «آرزو دارم دوباره صدای زنگ مکتب را بشنوم؛ نه فقط برای خودم، بلکه برای همه دختران افغانستان.» او میگوید هیچ دختری نباید تنها به دلیل جنسیتش از آموزش محروم شود و هیچ خانوادهای نباید میان خرید نان و خرید اینترنت برای درس فرزندش یکی را انتخاب کند. به باور او، آموزش فقط آینده یک فرد را تغییر نمیدهد؛ بلکه میتواند سرنوشت یک خانواده، یک جامعه و حتی یک کشور را دگرگون سازد. او هنوز هر شب، پیش از خواب، کتابهایش را با دقت کنار بالش میگذارد؛ انگار فردا قرار است دوباره راهی مکتب شود. شاید دروازههای مکتب هنوز به رویش بسته باشند، شاید اینترنت بار دیگر میان کلاس قطع شود و شاید درآمد خیاطی برای خرید همه بستههای اینترنتی کافی نباشد، اما چیزی که در وجود این دختر ۱۴ ساله خاموش نشده، ایمانش به آینده است؛ ایمانی که به او نیرو میدهد تا با وجود همه دشواریها، درس بخواند، تلاش کند و امیدوار بماند. او باور دارد روزی فرا خواهد رسید که نه تنها خودش از صنف دوازدهم فارغ شود و با بورسیه در یکی از دانشگاههای معتبر جهان تحصیل کند، بلکه هزاران دختر دیگر نیز بدون ترس و بدون مانع، دوباره پشت چوکیهای مکتب بنشینند؛ روزی که دختران افغانستان با دانش، توانایی و اراده خود، برای خانوادههایشان، جامعهشان و سرزمینشان منشأ خدمت، پیشرفت و امید باشند. نویسنده: سارا کریمی