صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که او از خواب بیدار شد. هوای سرد از لای درزهای پنجره گِلی اتاق به داخل میآمد و روی صورتش مینشست. چند لحظه همانطور دراز کشید و به سقف خیره ماند؛ سقفی که ترکهایش را از حفظ بود، چون ماهها میشد که بیشتر وقتش را در همین اتاق میگذراند. زمانی نهچندان دور، صبحها برایش معنای دیگری داشت — عجله برای رسیدن به مکتب، صدای خنده همصنفیها، بوی کتابهای نو، و امیدی که در دلش جوانه میزد. اما حالا صبحها فقط آغاز یک روز دیگر دستفروشی در سرکهای شلوغ کابل بود.
او هیچوقت آن روز لعنتی را فراموش نمیکند؛ روزی که دروازه مکتب بسته شد و گفتند دختران دیگر اجازه آموزش ندارند. اول باور نکرد. فکر کرد شاید چند روزه باشد، شاید یک شایعه باشد، شاید دوباره باز شود. اما روزها تبدیل به هفته شد، هفتهها به ماه، و ماهها به سکوتی سنگین که روی زندگیاش افتاد. بکس مکتبش گوشه اتاق ماند؛ پر از کتابهایی که هنوز بوی آرزو میدادند. گاهی آن را باز میکرد، دفترهایش را ورق میزد، و انگشتش را روی نوشتههای خودش میکشید، انگار میخواست مطمئن شود آن دختر درسخوان هنوز وجود دارد.
اما فقر به کسی فرصت غم خوردن طولانی نمیدهد. پدرش کارگر روزمزد بود؛ روزهایی کار پیدا میکرد و روزهایی نه. مادرش بیمار و ضعیف بود. برادران کوچکش گرسنه میخوابیدند. وقتی اجاره خانه عقب افتاد و صاحبخانه تهدید کرد بیرونشان میکند، سکوت سنگینی بر خانواده حاکم شد. همان شب پدر با صدایی شکسته گفت: «دخترم… اگر بتوانی کمی کمک کنی…» او چیزی نگفت، فقط سر تکان داد. در دلش حس عجیبی بود — ترکیبی از ترس، شرم و احساس مسئولیت. فردای آن روز، زندگیاش برای همیشه تغییر کرد.
اولین بار که کنار جاده ایستاد، احساس کرد همه مردم به او خیره شدهاند. دستمالی در دست داشت که رویش چند بسته کلپ، دستبند پلاستیکی و دستمال کاغذی گذاشته بود. مادرش گفته بود: «همینها را بفروش، شاید کسی بخرد.» اما نزدیک شدن به موترها، گفتن «بخرید» به مردمی که او را نمیشناختند، برایش سختتر از هر امتحان مکتب بود. قلبش تند میزد و صدایش میلرزید. چند بار خواست برگردد خانه، اما تصویر برادر کوچکش که شب قبل گرسنه خوابیده بود، جلوی چشمش آمد و ماند.
روزها یکی پس از دیگری گذشتند. او کمکم یاد گرفت چگونه در میان موترها حرکت کند، چگونه وقتی چراغ سرخ میشود سریع نزدیک شود و چگونه وقتی چراغ سبز میشود عقب برود تا زیر موتر نماند. اما چیزی که هیچوقت عادت نکرد، نگاههای مردم بود. بعضیها بیتفاوت بودند، بعضیها با ترحم نگاه میکردند، و بعضیها حرفهای تلخ میزدند. یک مرد یکبار با تمسخر گفت: «بهجای گدایی برو کار کن.» او چیزی نگفت، فقط لبهایش را گاز گرفت تا گریه نکند. نمیدانست چگونه توضیح دهد که همین ایستادن در سرک برایش هزار برابر سختتر از نشستن در صنف مکتب است.
زمستان که رسید، رنج واقعی شروع شد. سرما استخوانسوز بود. دستهایش ترک خورد و خون آمد. کفشهایش سوراخ شده بود و برف آبشده داخلش میرفت. اما مجبور بود بایستد. گاهی تمام روز فقط صد افغانی درمیآورد. وقتی شب به خانه برمیگشت، پاهایش بیحس بود، اما لبخند میزد تا مادرش ناراحت نشود. پول را در دست پدر میگذاشت و وانمود میکرد که خسته نیست.
بزرگترین دردش اما جسمی نبود؛ روحی بود. هر بار که دخترانی را میدید که یونیفورم مکتب پوشیدهاند، قلبش فشرده میشد. حس میکرد چیزی از او دزدیده شده — نه فقط درس، بلکه آینده. شبها وقتی همه میخوابیدند، چراغ کوچک را روشن میکرد و کتابهای قدیمیاش را میخواند. بعضی درسها را فراموش کرده بود و این موضوع بیشتر آزارش میداد. با خودش میگفت: «اگر همینطور بگذرد، شاید دیگر هیچوقت نتوانم ادامه بدهم…»
در جاده خطر هم کم نبود. مردانی بودند که نگاههای بد میکردند. رانندگانی که شوخیهای زشت میگفتند. یک روز مردی دستش را گرفت و گفت: «بیا، بیشتر پول میدهم.» او با وحشت دستش را کشید و دوید. آنقدر دوید تا نفسش برید. آن شب تا دیر وقت لرزید و گریه کرد. مادرش فهمید، اما چیزی نگفت؛ فقط او را در آغوش گرفت. سکوت آن آغوش، پر از درد مشترک بود.
با وجود همه اینها، در دلش هنوز امید کوچکی زنده بود. گاهی وقتی آسمان صاف میشد و آفتاب روی شهر میتابید، تصور میکرد روزی دوباره مکتب باز میشود. خودش را میدید که کتاب به دست دارد، در صنف نشسته و معلم از او سوال میپرسد. آن تصویر برایش مثل نفس کشیدن بود — چیزی که بدون آن نمیتوانست ادامه دهد.
یک عصر، دختر کوچکی که همراه مادرش از موتر پیاده شده بود، به او نزدیک شد و پرسید: «خواهر، تو چرا مکتب نمیروی؟» او چند ثانیه سکوت کرد. گلویش خشک شد. بعد آرام گفت: «نمیشود.» اما وقتی دختر دور شد، اشکهایش جاری شد. چون در دلش میدانست جواب واقعی این بود: «اجازه ندارم… اما هنوز میخواهم.»
روزها همچنان میگذرد. او هنوز کنار جاده میایستد، هنوز اجناس ارزان میفروشد و هنوز با سرما و خستگی میجنگد. اما در درونش چیزی زنده مانده — رؤیایی که هیچکس نتوانسته کاملاً خاموش کند. شبها قبل از خواب، وقتی به سقف ترکخورده خیره میشود، آرام با خودش میگوید: «من هنوز شاگرد هستم… حتی اگر مکتب نداشته باشم.»
و شاید همین جمله ساده، تنها چیزی است که او را هر صبح دوباره بیدار میکند؛ نه فقط برای نان، بلکه برای امیدی که هنوز، با وجود همه غمها، در قلبش نفس میکشد.
نویسنده: سارا کریمی