سرتیتر
گزارش

یک سال پس از زلزله‌ی هرات؛ آسیب‌دیدگان از عدم توجه و مشکلات‌شان شکایت دارند

با گذشت یک‌ سال از وقوع زمین‌لرزه‌های پیاپی و مرگ‌بار در ولایت هرات در غرب افغانستان، شماری از خانواده‌ها و افرادی‌که در این زمین‌لرزه‌های بزرگ اعضای خانواده‌ی و اموال خود را از دست داده‌اند و خانه‌های‌شان تخریب شده است، از عدم حمایت نهادهای بین‌المللی و حکومت سرپرست افغانستان انتقاد می‌کنند. آسیب‌دیدگان این زمین‌لرزه می‌گویند که آنان هنوز به امکانات اولیه‌‌ی زندگی دسترسی ندارند و از این شرایط به شدت رنج می‌برند. آنان نداشتن سرپناه معیاری، نبود مراکز صحی معیاری، نبود مراکز آموزشی و عدم دسترسی به آب آشامیدنی را از عمده‌ترین مشکلات شان عنوان کرده و خواستار کمک‌ از نهادهای بین‌المللی، تاجران ملی و حکومت شدند. زلمی فاروقی، یک‌تن از باشندگان روستای نایب رفیع در ولسوالی زنده‌جان هرات است. او ۳۵ سال سن دارد و چهار فرزند دختر و پسر داشت که دو دخترش را در زلزله از دست داده است. دخترهایش ۱۰ تا ۱۵ ساله بودند. روستای زلمی در آن زندگی می‌کرد، براثر زمین‌لرزه‌های پیاپی تقریبا با خاک یکسان شد. زلمی فاروقی با صدای سنگین و گلوی بغض‌آلود به رسانه گوهرشاد گفت که هنوز در شوک است و نتوانسته است سنگینی رنجی که زمین‌لرزه بر آنان تحمیل کرده را فراموش کند. او می‌گوید: «تقریبا هر شب خواب دخترهایش را دیده و این موضوع برایش به یک کابوس دردناک تبدیل شده است.» وی گفت که در این زمین‌لرزه خانه و تمام اموالش را از دست داده است. زلمی با انتقاد از نهادها و حکومت گفت که پس از وقوع زمین‌لرزه، وعده‌های زیادی به آنان داده شد، اما کم‌تر به این وعده‌ها عمل شد و به‌ همین دلیل آنان با گذشت یک سال هنوز با مشکلات متعددی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. همچنین او از ساخت‌های که خانه‌های‌که برایش آماده شده است به شدت انتقاد کرده و تاکید کرد: «خانه‌هایی که به ما ساختند فقط سرپناه است. نه اطراف خانه احاطه شده، نه آب دارد و نه هم برق. حتی یک سرویش بهداشتی ندارند. زمستان در راه است. ما هم توان مالی نداریم که اطراف خانه‌های خود را دیوار بلند کنیم. همچنان قیمت مواد ساختمانی نیز به شدت افزایش یافته است.» دید تبلیغاتی دولت و نهادها به آسیب‌دیدگان شاه محمود یکی دیگر از آسیب‌دیدگان زلزله بزرگ هرات نیز مشکلاتش به رسانه‌ گوهرشاد گفت: «نیم‌ساعت را با پای پیاده طی می‌کنیم تا با فرغون آب را با شدت بادی که در این منطقه وجود دارد به خانه‌ها انتقال دهیم. بسیار با مشکلات روبرو هستیم. اما دولت و نهادهای بین‌المللی اصلا به مشکلات ما توجه ندارند. نهادها و دولت تنها دنبال تبلیغات و کارهای بی‌اساس هستند و به نیازهای اصلی مردم توجه نکرده‌اند.» شاه محمود گفت که آنان هنوز با مشکلات متعددی مواجه هستند. او گفت که خانه‌هایی که برای آنان از طرف دولت و چند تاجر ساخته شده، اطرافش با دیوار احاطه نشده و این موضوع مشکلات زیادی را برای خانواده‌های آنان در روز و مخصوصا شب ایجاد کرده است. وی گفت که چندین ماه است که مردم روستایشان از سوی حکومت سرپرست و نهادهای امداد‌‌‌رسان هیچ کمکی دریافت نکرده‌اند و مردم این روستا با مشکلات شدید غذایی و صحی روبرو هستند. شاه محمود گفت که نهادهای امدادرسان به آسیب‌دیدگان زمین‌لرزه در هرات «پشت کرده‌اند» و هیچ توجه به نیازهای اساسی آنان ندارند. این در حالی است که در ۱۵ میزان سال گذشته‌ی خورشیدی ولسوالی زنده‌جان هرات شاهد زمین‌لرزه‌ای به شدت ۶.۳ درجه‌ی ریشتر بود. در روزهای بعد، زمین‌لرزه‌های مشابه بار دیگر زنده‌جان و سایر ولسوالی‌های هرات را لرزاند و خسارات و تلفات گسترده‌ای برجای گذاشت. براساس معلومات نهادهای بین‌المللی، در این زمین‌لرزه‌ها حدود هزار و ۵۰۰ نفر جان باختند، بیش از دو هزار و ۶۰۰ نفر زخمی شدند و چند هزار خانه نیز ویران شد. وقوع این زمین‌لرزه‌ها باعث شده که هزاران نفر خانه و سرپناه خود را از دست بدهند و آواره شوند. پس از این زمین‌لرزه سازمان ملل، نهادهای امدادرسان و حکومت فعلی بارها از کمک به آسیب‌دیدگان و ساخت سرپناه برای آنان خبر داده‌اند، اما ظاهرا این کمک‌ها نتوانسته است نیازهای گسترده‌ی آنان را برطرف کند. ۹۶ هزار کودک آسیب‌پذیز از زلزله یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد با نشر گزارشی گفته است که با گذشت یک سال از زمین‌لرزه در هرات، بازهم ۹۶ هزار کودک زلزله‌زده این ولایت با خطر مواجه‌ بوده و خواهان پشتیبانی بیشتر هستند. در این گزارش آمده که بیش‌تر قربانیان این رویداد کودکان و زنان بودند و خواستار پشتیبانی بیش‌تر از کودکان شده است. یونیسف تاکید کرد که وضعیت آسیب‌دیدگان زمین‌لرزه در غرب کشور ناگوار است. در ادامه آمده است که در یک سال پس از آن، یونیسف بازسازی سیستم‌های تامین آب آسیب‌دیده، بازسازی کلاس‌های درس و تضمین خدمات بهداشتی و تغذیه بدون وقفه برای کودکان و زنان را در اولویت قرار داده است. در گزارش آمده است که بیش از یک میلیون نفر از طریق تیم‌های پزشکی، امکانات و تجهیزات مورد حمایت یونیسف، از جمله ۴۰۰ هزار کودک زیر پنج سال، به مراقبت‌های بهداشتی دسترسی پیدا کرده‌اند. یونیسف دسترسی ۲۱ هزار و ۶۰۰ نفر را به آب آشامیدنی سالم بازگرداند و برای ۲۵ هزار نفر سرویس بهداشتی نصب کرد. در گزارش آمده است: «کودکان نمی‌توانند بدون خدمات ضروری قابل اعتماد، به ویژه سیستم‌های آب مقاوم در برابر آب و هوا،رشد کنند. در مناطقی مانند هرات که به شدت تحت تاثیر خشکسالی قرار گرفته و هنوز پس از زلزله‌ها در حال بازسازی هستند، باید اطمینان حاصل کنیم که جوامع به آب آشامیدنی سالم دسترسی دارند.»

محبوب ترین ها
2 سال قبل

آکادمی بیگم مکتب آنلاین و رایگان را برای دختران افغان راه‌اندازی کرد

2 سال قبل

سفارت آمریکا: برای ریشه‌کن کردن خشونت جنسی در افغانستان تلاش می‌کنیم

2 سال قبل

نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین

2 سال قبل

اُفتان و خیزان روزگار؛ روایتی از فقر در کابل

روایت

سکوتِ اجباریِ یک مهاجر؛ داستانی از خشونت و فراموشی

صبح‌های هرات همیشه با گرد و خاک آغاز می‌شود؛ گردی که روی دیوارهای گِلی می‌نشیند، روی درخت‌های خسته و روی شانه‌های آدم‌هایی که بار زندگی را سال‌هاست بی‌صدا حمل می‌کنند. در یکی از همین خانه‌های قدیمی و خاموش، دختری دوازده‌ساله زندگی می‌کند؛ دختری که صدایش هنوز کودکانه است، اما چشم‌هایش دیگر چیزی از کودکی نمی‌دانند. نامش را «ریحانه» بگذاریم؛ نامی که خودش هم دیگر به آن دل‌خوش نیست، چون حس می‌کند آن ریحانه‌ی کوچکِ سابق، جایی میان مرز ایران و افغانستان جا مانده است. ریحانه تا یک سال پیش در حاشیه‌ی یکی از شهرهای ایران زندگی می‌کرد؛ نه در خانه‌ای امن، نه در محله‌ای آرام. پدرش کارگر ساختمانی بود، مادرش خانه‌دار و خود او دختری که رؤیای مکتب رفتن را در دل نگه می‌داشت، حتی وقتی می‌دانست «اتباع» بودن یعنی همیشه یک قدم عقب‌تر ایستادن. ریحانه مکتب نمی‌رفت، اما هر روز وقتی کودکان همسایه با کیف‌های رنگی از کوچه می‌گذشتند، تا دیر وقت به دفترچه‌ی کهنه‌ای نگاه می‌کرد که مادرش برایش خریده بود؛ دفترچه‌ای که هیچ‌وقت پر نشد. شبی که ردمرز شدند، هوا سرد بود؛ نه آن‌قدر سرد که آدم یخ بزند، اما آن‌قدر که استخوان کودک بلرزد. مأموران آمدند؛ با صدای بلند، با تندی و با کلماتی که ریحانه معنایشان را نمی‌فهمید، اما لحن‌شان را چرا. پدرش را جلوتر بردند، مادرش گریه می‌کرد و ریحانه دست خواهر کوچکش را گرفته بود و فقط می‌لرزید. هیچ‌کس برایشان توضیح نداد چه می‌شود، کجا می‌روند، چرا باید بروند. فقط گفتند: «وسایلتان را جمع کنید.» در راهِ انتقال، ریحانه بارها ترسید؛ ترس از جدا شدن، ترس از گم شدن، ترس از مردانی که با نگاه‌های خشن به آن‌ها خیره می‌شدند. در یکی از توقف‌ها، وقتی مادرش برای گرفتن آب پایین رفت، یکی از مأموران دست ریحانه را کشید و با صدایی که هنوز در گوشش زنگ می‌زند گفت: «ساکت باش.» او نمی‌داند آن لحظه دقیقاً چه شد؛ فقط می‌داند که قلبش آن‌قدر تند می‌زد که فکر می‌کرد می‌میرد. بعدش گریه کرد، اما بی‌صدا؛ چون یاد گرفته بود گریهٔ دختر، بعضی وقت‌ها خشم می‌آورد. در مرز، همه‌چیز شلوغ بود. زن‌ها، مردها، کودک‌ها؛ همه خسته، همه خاک‌آلود، همه با چشمانی که امید در آن کم‌رنگ شده بود. ریحانه در آن ازدحام چند بار زمین خورد. کسی دستش را نگرفت. وقتی دوباره ایستاد، زانویش خون می‌آمد، اما دردش را نگفت. او همان‌جا فهمید که اگر حرف نزند، کمتر آسیب می‌بیند؛ یا دست‌کم، این‌طور فکر می‌کرد. بعد از ردمرز، خانواده از هم پاشید. پدر مجبور شد برای کار به ولایت دیگری برود، مادر با دو کودک کوچک‌تر پیش اقوام دور رفت و ریحانه را به خانه‌ی یکی از فامیل‌ها در هرات سپردند. گفتند: «این‌جا امن است، این‌جا مراقبش هستند.» اما هیچ‌کس نپرسید خود ریحانه چه می‌خواهد، یا اصلاً آیا هنوز توانِ خواستن دارد یا نه. خانه‌ی فامیل، خانه‌ای است پر از آدم و کم از مهربانی. ریحانه در گوشه‌ای از اتاق می‌خوابد؛ جایی که شب‌ها صدای بحث و دعوا از دیوارهای نازکش عبور می‌کند. روزها باید کار کند: ظرف بشوید، خانه را جارو کند، از کودکان کوچک‌تر نگه‌داری کند. اگر اشتباه کند، اگر چیزی بریزد، اگر کمی کندتر حرکت کند، صدای تند می‌آید؛ گاهی هم دست. ریحانه می‌گوید بعضی وقت‌ها، وقتی خسته است یا دلش گرفته، بهانه می‌گیرند. می‌گویند: «از ایران آمده‌ای، نمک‌نشناس هستی.» یا می‌گویند: «اگر ما نبودیم، تو زیر آفتاب گدایی می‌کردی.» این جمله‌ها مثل سنگ در دلش می‌افتد. او احساس می‌کند بار اضافی است؛ چیزی که تحملش می‌کنند، نه انسانی که دوستش داشته باشند. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابند، ریحانه بیدار می‌ماند. سقف را نگاه می‌کند و صحنه‌های مرز دوباره زنده می‌شوند؛ صدای فریاد، نگاه‌های خشن، دست‌هایی که اجازه نمی‌دادند کودک بماند. گاهی از خواب می‌پرد، با نفس تند، با گلویی که می‌سوزد. کسی حالش را نمی‌پرسد. فقط می‌گویند: «خواب بد دیده‌ای، ساکت باش.» او دیگر از گفتن دردش می‌ترسد. وقتی یک‌بار به زن فامیل گفت که دلتنگ مادرش است، جواب شنید: «گریه نکن، ما هم مشکل داریم.» وقتی گفت که از کتک می‌ترسد، گفتند: «اگر خوب باشی، کسی کارت ندارد.» ریحانه کم‌کم یاد گرفت سکوت کند؛ سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی است. ریحانه دوازده‌ساله است، اما نمی‌داند بازی چیست. نمی‌داند مکتب یعنی چه، جز تصویری که هنوز در ذهنش مانده: کودکانی با لباس تمیز و کتاب‌هایی که بوی نو می‌دهند. او حالا بیشتر از سنش می‌فهمد؛ می‌فهمد که مرز فقط خط روی نقشه نیست، مرز جایی است که کودکی آدم تمام می‌شود. در کوچه‌های هرات، وقتی از کنار دخترانی می‌گذرد که با خنده راه می‌روند، سرش را پایین می‌اندازد. احساس می‌کند با آن‌ها فرق دارد؛ انگار چیزی از او گرفته شده که دیگر برنمی‌گردد. نه ایران او را خواست، نه افغانستان برایش آغوش باز کرد. میان دو دنیا مانده است؛ دنیایی که او را بزرگ‌تر از سنش دید، اما هیچ‌وقت به‌عنوان انسان نگاهش نکرد. ریحانه هنوز زنده است، نفس می‌کشد، راه می‌رود، کار می‌کند. اما درونش، دختری کوچک نشسته که از ترس می‌لرزد و جرأت ندارد صدایش را بلند کند. او نمی‌داند آینده‌اش چه می‌شود. فقط می‌داند که اگر کسی دستش را نگیرد، این سکوت، این خشونت، این غربت، او را آرام‌آرام خواهد شکست؛ بی‌آن‌که کسی بشنود. و این، قصه‌ی یک کودک است؛ کودکی که نه جنگ را انتخاب کرد، نه مهاجرت را، نه مرز را. اما همه‌ی این‌ها، زندگی‌اش را انتخاب کردند. نویسنده: سارا کریمی

سکوتِ اجباریِ یک مهاجر؛ داستانی از خشونت و فراموشی

صبح‌های هرات همیشه با گرد و خاک آغاز می‌شود؛ گردی که روی دیوارهای گِلی می‌نشیند، روی درخت‌های خسته و روی شانه‌های آدم‌هایی که بار زندگی را سال‌هاست بی‌صدا حمل می‌کنند. در یکی از همین خانه‌های قدیمی و خاموش، دختری دوازده‌ساله زندگی می‌کند؛ دختری که صدایش هنوز کودکانه است، اما چشم‌هایش دیگر چیزی از کودکی نمی‌دانند. نامش را «ریحانه» بگذاریم؛ نامی که خودش هم دیگر به آن دل‌خوش نیست، چون حس می‌کند آن ریحانه‌ی کوچکِ سابق، جایی میان مرز ایران و افغانستان جا مانده است. ریحانه تا یک سال پیش در حاشیه‌ی یکی از شهرهای ایران زندگی می‌کرد؛ نه در خانه‌ای امن، نه در محله‌ای آرام. پدرش کارگر ساختمانی بود، مادرش خانه‌دار و خود او دختری که رؤیای مکتب رفتن را در دل نگه می‌داشت، حتی وقتی می‌دانست «اتباع» بودن یعنی همیشه یک قدم عقب‌تر ایستادن. ریحانه مکتب نمی‌رفت، اما هر روز وقتی کودکان همسایه با کیف‌های رنگی از کوچه می‌گذشتند، تا دیر وقت به دفترچه‌ی کهنه‌ای نگاه می‌کرد که مادرش برایش خریده بود؛ دفترچه‌ای که هیچ‌وقت پر نشد. شبی که ردمرز شدند، هوا سرد بود؛ نه آن‌قدر سرد که آدم یخ بزند، اما آن‌قدر که استخوان کودک بلرزد. مأموران آمدند؛ با صدای بلند، با تندی و با کلماتی که ریحانه معنایشان را نمی‌فهمید، اما لحن‌شان را چرا. پدرش را جلوتر بردند، مادرش گریه می‌کرد و ریحانه دست خواهر کوچکش را گرفته بود و فقط می‌لرزید. هیچ‌کس برایشان توضیح نداد چه می‌شود، کجا می‌روند، چرا باید بروند. فقط گفتند: «وسایلتان را جمع کنید.» در راهِ انتقال، ریحانه بارها ترسید؛ ترس از جدا شدن، ترس از گم شدن، ترس از مردانی که با نگاه‌های خشن به آن‌ها خیره می‌شدند. در یکی از توقف‌ها، وقتی مادرش برای گرفتن آب پایین رفت، یکی از مأموران دست ریحانه را کشید و با صدایی که هنوز در گوشش زنگ می‌زند گفت: «ساکت باش.» او نمی‌داند آن لحظه دقیقاً چه شد؛ فقط می‌داند که قلبش آن‌قدر تند می‌زد که فکر می‌کرد می‌میرد. بعدش گریه کرد، اما بی‌صدا؛ چون یاد گرفته بود گریهٔ دختر، بعضی وقت‌ها خشم می‌آورد. در مرز، همه‌چیز شلوغ بود. زن‌ها، مردها، کودک‌ها؛ همه خسته، همه خاک‌آلود، همه با چشمانی که امید در آن کم‌رنگ شده بود. ریحانه در آن ازدحام چند بار زمین خورد. کسی دستش را نگرفت. وقتی دوباره ایستاد، زانویش خون می‌آمد، اما دردش را نگفت. او همان‌جا فهمید که اگر حرف نزند، کمتر آسیب می‌بیند؛ یا دست‌کم، این‌طور فکر می‌کرد. بعد از ردمرز، خانواده از هم پاشید. پدر مجبور شد برای کار به ولایت دیگری برود، مادر با دو کودک کوچک‌تر پیش اقوام دور رفت و ریحانه را به خانه‌ی یکی از فامیل‌ها در هرات سپردند. گفتند: «این‌جا امن است، این‌جا مراقبش هستند.» اما هیچ‌کس نپرسید خود ریحانه چه می‌خواهد، یا اصلاً آیا هنوز توانِ خواستن دارد یا نه. خانه‌ی فامیل، خانه‌ای است پر از آدم و کم از مهربانی. ریحانه در گوشه‌ای از اتاق می‌خوابد؛ جایی که شب‌ها صدای بحث و دعوا از دیوارهای نازکش عبور می‌کند. روزها باید کار کند: ظرف بشوید، خانه را جارو کند، از کودکان کوچک‌تر نگه‌داری کند. اگر اشتباه کند، اگر چیزی بریزد، اگر کمی کندتر حرکت کند، صدای تند می‌آید؛ گاهی هم دست. ریحانه می‌گوید بعضی وقت‌ها، وقتی خسته است یا دلش گرفته، بهانه می‌گیرند. می‌گویند: «از ایران آمده‌ای، نمک‌نشناس هستی.» یا می‌گویند: «اگر ما نبودیم، تو زیر آفتاب گدایی می‌کردی.» این جمله‌ها مثل سنگ در دلش می‌افتد. او احساس می‌کند بار اضافی است؛ چیزی که تحملش می‌کنند، نه انسانی که دوستش داشته باشند. شب‌ها، وقتی همه می‌خوابند، ریحانه بیدار می‌ماند. سقف را نگاه می‌کند و صحنه‌های مرز دوباره زنده می‌شوند؛ صدای فریاد، نگاه‌های خشن، دست‌هایی که اجازه نمی‌دادند کودک بماند. گاهی از خواب می‌پرد، با نفس تند، با گلویی که می‌سوزد. کسی حالش را نمی‌پرسد. فقط می‌گویند: «خواب بد دیده‌ای، ساکت باش.» او دیگر از گفتن دردش می‌ترسد. وقتی یک‌بار به زن فامیل گفت که دلتنگ مادرش است، جواب شنید: «گریه نکن، ما هم مشکل داریم.» وقتی گفت که از کتک می‌ترسد، گفتند: «اگر خوب باشی، کسی کارت ندارد.» ریحانه کم‌کم یاد گرفت سکوت کند؛ سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی است. ریحانه دوازده‌ساله است، اما نمی‌داند بازی چیست. نمی‌داند مکتب یعنی چه، جز تصویری که هنوز در ذهنش مانده: کودکانی با لباس تمیز و کتاب‌هایی که بوی نو می‌دهند. او حالا بیشتر از سنش می‌فهمد؛ می‌فهمد که مرز فقط خط روی نقشه نیست، مرز جایی است که کودکی آدم تمام می‌شود. در کوچه‌های هرات، وقتی از کنار دخترانی می‌گذرد که با خنده راه می‌روند، سرش را پایین می‌اندازد. احساس می‌کند با آن‌ها فرق دارد؛ انگار چیزی از او گرفته شده که دیگر برنمی‌گردد. نه ایران او را خواست، نه افغانستان برایش آغوش باز کرد. میان دو دنیا مانده است؛ دنیایی که او را بزرگ‌تر از سنش دید، اما هیچ‌وقت به‌عنوان انسان نگاهش نکرد. ریحانه هنوز زنده است، نفس می‌کشد، راه می‌رود، کار می‌کند. اما درونش، دختری کوچک نشسته که از ترس می‌لرزد و جرأت ندارد صدایش را بلند کند. او نمی‌داند آینده‌اش چه می‌شود. فقط می‌داند که اگر کسی دستش را نگیرد، این سکوت، این خشونت، این غربت، او را آرام‌آرام خواهد شکست؛ بی‌آن‌که کسی بشنود. و این، قصه‌ی یک کودک است؛ کودکی که نه جنگ را انتخاب کرد، نه مهاجرت را، نه مرز را. اما همه‌ی این‌ها، زندگی‌اش را انتخاب کردند. نویسنده: سارا کریمی

10 ساعت قبل
روایتی از زنانی که پس از جنگ تنها ماندند

صبح هنوز کاملاً روشن نشده که زن، چادر کهنه‌اش را محکم‌تر به دور خود می‌پیچد. هوای کابل سرد است؛ بادی که از میان کوچه‌های خاکی می‌گذرد، گرد و غبار شب را به صورتش می‌زند. دختر هفت‌ساله‌اش با پیراهنی نازک و کفش‌هایی که کمی از پایش بزرگ‌تر است، کنار او ایستاده و دستان کوچکش را به گوشه‌ی چادر مادر گره زده است. زن سی‌وچهار سال دارد، اما چین‌های عمیق صورتش، نگاه خسته و شانه‌های خمیده‌اش، او را بسیار پیرتر نشان می‌دهد. نامش مهم نیست؛ در این شهر، کسی نام او را نمی‌پرسد. او فقط «یک زن گدا» است. او هر روز صبح از اتاق کوچکی که در حاشیه‌ی شهر کابل با کرایه‌ای ناچیز گرفته، بیرون می‌شود؛ اتاقی با سقف حلبی که در زمستان سرما از در و دیوارش می‌ریزد. سه کودک دارد؛ دو پسر خردسال و همین دختر هفت‌ساله که همیشه همراهش است. پسرها را نزد زن همسایه می‌گذارد؛ زنی که خودش هم چیزی ندارد، اما دلش هنوز از سنگ نشده است. راهش را به سمت چهارراهی‌های شلوغ شهر می‌گیرد؛ جایی که موترها توقف می‌کنند، آدم‌ها عجله دارند و نگاه‌ها یا بی‌تفاوت‌اند یا پر از قضاوت. او کنار پیاده‌رو می‌ایستد، دستش را جلو می‌آورد و با صدایی آرام که بیشتر شبیه نجواست تا درخواست، می‌گوید: «به خدا رحم کنین… سه طفل دارم…» گاهی کسی سکه‌ای می‌اندازد، گاهی نانی، و بیشتر وقت‌ها فقط نگاه است؛ نگاه‌هایی که یا از سر ترحم‌اند یا از سر تحقیر. بعضی‌ها حتی زحمت نگاه‌کردن هم به خود نمی‌دهند. انگار او بخشی از سنگفرش شهر است؛ چیزی که همیشه بوده و کسی به آن فکر نمی‌کند. هفت سال پیش، زندگی‌اش مسیر دیگری داشت. آن زمان هنوز شوهر داشت؛ مردی که با همه‌ی سختی‌ها، نان‌آور خانه بود. ازدواج‌شان از روی عشق بود، اما بدون رضایت خانواده‌ی دختر. خانواده‌ی پدرش هرگز این انتخاب را نبخشیدند. وقتی دستش را در دست مرد گذاشت و از خانه بیرون رفت، پشت سرش همه‌ی درها بسته شد. او فکر می‌کرد عشق کافی است، فکر می‌کرد با هم می‌توانند زندگی بسازند. اما کابل، شهر انفجار و ناامنی، فرصتی برای رؤیا باقی نگذاشت. یک روز، شوهرش برای کار بیرون رفت و دیگر برنگشت. انفجاری در یکی از نقاط شهر. نامش در فهرست کشته‌شدگان آمد؛ بی‌صدا، بی‌مراسم، بی‌عدالت. وقتی خبر را آوردند، زن هنوز باور نمی‌کرد. چند روز تمام منتظر ماند؛ شاید اشتباه شده باشد، شاید زنده باشد. اما حقیقت مثل پتک بر سرش فرود آمد: مرده بود. و با مرگ او، تمام ستون‌های زندگی زن فرو ریخت. بعد از آن، همه‌چیز به دوش او افتاد؛ نان، کرایه، دوا، لباس، آینده‌ی کودکان. خانواده‌ی شوهرش فقیرتر از آن بودند که کمکی کنند. خانواده‌ی پدرش هم، همان‌طور که سال‌ها پیش تهدید کرده بودند، او را «مرده» حساب کردند. نه تلفنی، نه خبری، نه کمکی. زن تنها ماند؛ تنها با سه کودک و شهری که برای زنان بی‌پناه رحم ندارد. او اول تلاش کرد کار پیدا کند. در خانه‌های مردم برای پاک‌کاری رفت؛ روزی پنجاه، روزی صد افغانی. اما کار دوام نداشت. بعضی خانه‌ها وقتی می‌فهمیدند بیوه است، نگاه‌شان تغییر می‌کرد. بعضی‌ها دستمزد نمی‌دادند، بعضی تحقیر می‌کردند. یک بار، مردی در خانه‌ای که برای پاک‌کاری رفته بود، با نگاه و حرف‌هایی مواجه‌اش کرد که بدنش لرزید. همان‌جا کار را رها کرد و بیرون آمد. گریه کرد، اما گریه نان نمی‌شد. وقتی هیچ کاری نماند، گدایی آخرین راه بود. راهی که دلش را شکست، غرورش را له کرد، اما شکم کودکانش را سیر نگه داشت. اولین روزی که دست دراز کرد، تمام بدنش می‌لرزید. احساس می‌کرد همه‌ی شهر به او نگاه می‌کنند. اما وقتی شب با نان برگشت و کودکانش با ولع خوردند، فهمید که دیگر حق انتخاب ندارد. او می‌گوید: «در سرک، آدم فقط فقیر نیست، بی‌دفاع هم است.» بارها شده که مردانی با لبخندهای آلوده نزدیک شده‌اند. بعضی آهسته گفته‌اند: «اگر بخواهی، پول خوب می‌دهم.» بعضی مستقیم‌تر، شرم‌آورتر. او هر بار سرش را پایین انداخته و دور شده، اما ترس همیشه با اوست؛ ترس از اینکه روزی کسی جلو راهش را بگیرد یا دخترش چیزی ببیند که نباید ببیند. دختر هفت‌ساله‌اش حالا گدایی را یاد گرفته است. می‌داند کِی دست دراز کند، کِی بگوید: «کاکا، نان نداریم.» زن وقتی این را می‌بیند، دلش آتش می‌گیرد. می‌گوید: «من نمی‌خواستم طفل‌ام این‌طور بزرگ شود، اما چه کنم؟ مکتب پول می‌خواهد، لباس می‌خواهد، نان می‌خواهد.» شب‌ها، وقتی کودکان خواب‌اند، زن به آینده فکر می‌کند؛ به این‌که اگر مریض شود، چه می‌شود؟ به این‌که اگر دیگر نتواند در سرک بایستد، چه کسی نان می‌دهد؟ هیچ بیمه‌ای، هیچ نهادی، هیچ حمایتی نیست. او یکی از هزاران زن بی‌سرپرست در کابل است؛ زنانی که دیده نمی‌شوند مگر وقتی دست دراز می‌کنند. او از دولت گله دارد، از نهادها، از کسانی که فقط وعده می‌دهند. می‌گوید: «ما صدقه نمی‌خواهیم، کار می‌خواهیم. امنیت می‌خواهیم. مکتب برای طفل‌ها می‌خواهیم.» صدایش آرام است، اما خشم در آن موج می‌زند؛ خشمی که سال‌ها در سینه‌اش جمع شده. با همه این‌ها، هنوز زنده است، هنوز هر صبح بلند می‌شود، هنوز برای کودکانش می‌جنگد. او نماد رنجی است که در گوشه‌گوشه کابل جریان دارد؛ رنج زنانی که شوهران‌شان را جنگ و انفجار گرفت و جامعه پشت‌شان را خالی کرد. وقتی غروب می‌شود، زن دست دخترش را می‌گیرد و به اتاق سردشان برمی‌گردد. پول امروز را می‌شمارد؛ شاید برای نان کافی باشد، شاید نه. اما فردا دوباره می‌آید، دوباره کنار جاده می‌ایستد. چون مادری که انتخابی ندارد، تسلیم نمی‌شود؛ فقط ادامه می‌دهد، حتی اگر هر روز کمی بیشتر بشکند. نویسنده: سارا کریمی

3 روز قبل
کفش‌ها
کفش‌ها هنوز هستند، اما نان نیست

اولین چیزی که عبدالرحمان هر صبح لمس می‌کند، نه نور است و نه صدا؛ سرماست. سرمایی که از زمین بالا می‌آید، از فرش نازک می‌گذرد، به استخوان‌هایش می‌رسد و همان‌جا می‌ماند. هنوز چشم‌هایش باز نشده، اما بدنش می‌فهمد که یک روز دیگر شروع شده؛ روزی شبیه دیروز، شبیه پریروز، شبیه تمام روزهایی که سال‌هاست نام‌شان فقط «گذشتن» است. چشم که باز می‌کند، سقف را می‌بیند؛ سقفی پر از لکه‌های نم، ترک‌های عمیق و خاطره‌های تلخ. هر ترک، یادگار یک زمستان است. هر لکه، نشانه‌ی شبی که باران باریده و او تا صبح بیدار مانده تا آب روی صورت دخترانش نچکد. در آن لحظه‌ها، بیشتر از خستگی، شرم خفه‌اش می‌کرد؛ شرم این‌که نتوانسته سقفی محکم‌تر برای خانواده‌اش بسازد. کنار او، چهار دخترش خوابیده‌اند. بدن‌های کوچک‌شان کنار هم جمع شده، مثل جوجه‌هایی که از ترس سرما به هم پناه برده‌اند. پتو آن‌قدر نازک است که بیشتر شبیه عذرخواهی است تا وسیله‌ی گرم‌کننده. عبدالرحمان آرام دستش را دراز می‌کند و گوشه‌ی پتو را بالا می‌کشد. نمی‌خواهد بیدار شوند. چون بیدارشدن یعنی سوال. و او برای سوال‌ها جوابی ندارد. روی طاقچه، نان خشک دیروز مانده؛ نانی که دیگر نه بوی نان می‌دهد و نه مزه‌ی زندگی. یک تکه‌اش را می‌شکند، آهسته می‌جود، انگار می‌ترسد صدای جویدن، دخترانش را بیدار کند. چای هست، اما قند نیست. قند مدت‌هاست از این خانه رفته، مثل خیلی چیزهای دیگر. عبدالرحمان کفش‌های کهنه‌اش را می‌پوشد؛ کفش‌هایی که خودش سال‌ها پیش دوخته بود، وقتی هنوز دست‌هایش امید داشتند، وقتی هنوز فکر می‌کرد اگر آدم کار بلد باشد، گرسنه نمی‌ماند. بند یکی از کفش‌ها پاره است. می‌خواهد آن را عوض کند، اما نخ نو ندارد. گره می‌زند و می‌گوید: «فعلاً بس است.» وقتی از خانه بیرون می‌شود، هوا هنوز نیمه‌تاریک است. کوچه‌های هرات ساکت‌اند، اما سکوت‌شان آرام نیست؛ سکوتی است خسته، مثل نفس‌های آدمی که سال‌ها دویده و جایی نرسیده. دیوارها خاک گرفته‌اند، درها کهنه‌اند، و آدم‌ها زودتر از آفتاب پیر شده‌اند. در سرک، مردانی را می‌بیند که مثل خودش راه می‌روند؛ نه با هدف، بلکه برای این‌که خانه نمانند. بعضی‌ها بیل به شانه دارند، بعضی‌ها فقط دست‌های خالی. هیچ‌کس از فردا حرف نمی‌زند. دکان عبدالرحمان در گوشه‌ی یک سرک قدیمی است؛ دکانی که اگر کسی چشمش را برگرداند، شاید اصلاً آن را نبیند. درِ فلزی‌اش زنگ زده، شیشه‌اش ترک دارد و روی دیوارش گرد سال‌ها نشسته. قفل را باز می‌کند؛ صدایی می‌دهد شبیه آه کشیدن. داخل دکان، بوی واکس کهنه، چرم پوسیده و رطوبت جمع شده است. این بو، بخشی از زندگی عبدالرحمان است. زمانی این بو برایش معنی کار می‌داد، معنی نان، معنی عزت. حالا فقط یادآور چیزی است که دیگر نیست. ابزارهایش را نگاه می‌کند: سوزن‌هایی که نوک‌شان کج شده، نخ‌هایی که چندبار گره خورده‌اند، قوطی واکسی که ته‌اش پیدا شده، برسی که موهایش ریخته. همه چیز پیر شده؛ مثل خودش، مثل این شهر. چهارپایه‌ی کوتاهش را بیرون می‌گذارد و می‌نشیند. نشستن او نشستن یک کارگر فعال نیست؛ نشستن کسی است که منتظر رحم بازار است. آفتاب کم‌کم بالا می‌آید. سایه‌ها کوتاه می‌شوند، اما مشتری نمی‌آید. ساعت‌ها می‌گذرد. مردم رد می‌شوند. کفش‌های‌شان خاکی است، رنگ‌رفته، اما کمتر کسی به دکان نگاه می‌کند. یکی از کنار دکان می‌ایستد، کفشش را با دست‌مالی که از جیبش درمی‌آورد پاک می‌کند و می‌رود. عبدالرحمان نگاهش می‌کند و چیزی در دلش فرو می‌ریزد. با صدای آهسته می‌گوید: «دیگر کسی کفش رنگ نمی‌کند…» قبلاً مردم کفش را مثل جان‌شان نگه می‌داشتند. کفش را می‌آوردند، می‌گفتند بندش را عوض کن، رنگش را تازه کن، کفش باید دوام کند. حالا یا کفش نو می‌خرند، یا اصلاً اهمیت نمی‌دهند. کفش‌دوزی شده کاری که کسی به آن احتیاج ندارد. اگر روزی خوش‌شانس باشد، شاید یک نفر بیاید و کفشش را بدهد برای رنگ‌کردن. نهایت ۱۵۰ یا ۲۰۰ افغانی. پولی که همان لحظه در ذهن عبدالرحمان خرج می‌شود، چندبار، با حساب دقیق: نان. شاید کمی آرد. شاید فردا هم نان باشد. اما وقتی حساب کرایه خانه می‌آید، همه‌چیز می‌ریزد. ۳۰۰۰ افغانی کرایه. خانه‌ای که فقط اسمش خانه است؛ یک اتاق نمور با دیوارهای ترک‌خورده. ۱۰۰۰ افغانی برق و آب. برقی که بیشتر وقت‌ها نیست، آبی که همیشه سرد است. مالک خانه هر ماه می‌آید. صدایش آرام است، اما حرفش سنگین: «اگر کرایه را ندهی، مجبورم بیرونت کنم.» عبدالرحمان نمی‌داند بیرون یعنی کجا. خیمه؟ سرک؟ مسجد؟ هیچ‌کدام خانه نیست. او چهار دختر دارد. وقتی از آن‌ها حرف می‌زند، صدایش آرام‌تر می‌شود، انگار می‌ترسد دردشان را بلند بگوید. دختر بزرگ‌تر به سن مکتب رسیده. کتاب می‌خواهد، لباس می‌خواهد، کفش می‌خواهد. عبدالرحمان فقط می‌تواند بگوید: «صبر کن.» عصر که می‌شود، دکان‌های اطراف بسته می‌شوند. عبدالرحمان هنوز نشسته، نه به امید مشتری، بلکه چون رفتن به خانه هم سخت است. خانه یعنی روبه‌رو شدن با نگاه‌ها، با سوال‌ها. بالاخره دکان را می‌بندد، قفل را می‌کشد. صدای قفل مثل پایان یک روز بی‌ثمر است. راه خانه را می‌گیرد، پاهایش درد می‌کند، فکرهایش بیشتر. وقتی وارد اتاق می‌شود، دخترها دورش جمع می‌شوند. یکی دستش را می‌گیرد، یکی کفشش را نگاه می‌کند. کوچک‌ترین‌شان می‌پرسد: «پدر، امروز نان آوردی؟» او لبخند کمرنگی می‌زند، نان را روی سفره می‌گذارد. نان خشک، چای بی‌قند، سکوت. زن‌اش چیزی نمی‌گوید؛ سکوت او سنگین‌تر از هر شکایت است. دختر کوچک نان را می‌جود، بعد آهسته می‌گوید: «سخت است…» این جمله مثل خنجر در دل عبدالرحمان می‌نشیند. بچه نباید این را بفهمد، بچه باید بازی کند، نه سختی را مزه کند. شب که می‌شود، همه می‌خوابند. عبدالرحمان بیدار می‌ماند، به سقف نگاه می‌کند، به لکه‌های نم، به آینده‌ای که هیچ شکلی ندارد. با خودش می‌گوید: «من از زندگی بیزار شده‌ام… نه چون مردن را می‌خواهم، چون زنده‌ماندن دیگر نفس ندارد.» اما باز هم فردا خواهد آمد، باز هم او بلند خواهد شد، باز هم چهارپایه را بیرون خواهد گذاشت، چون فقر حتی اجازه‌ی تسلیم‌شدن نمی‌دهد. عبدالرحمان کفش‌دوز است، اما قصه‌اش قصه‌ی هزاران مرد در هرات است؛ مردانی که هنوز زنده‌اند، اما زندگی هر روز کمی بیشتر از آن‌ها کم می‌شود. نویسنده: سارا کریمی

6 روز قبل
فاصله‌ای که جان گرفت؛ روایت یک زایمان بی‌امکانات

در یکی از ولسوالی‌های دوردست هرات، جایی که فاصله‌اش با شهر نه فقط به کیلومتر، بلکه به سال‌ها محرومیت و فراموشی حساب می‌شود، زنی زندگی می‌کرد که تمام عمرش شبیه زندگی هزاران زن دیگر افغانستان بود؛ بی‌صدا، پر از زحمت، و همیشه در حاشیۀ مرگ. او نه نامش جایی ثبت شد و نه قصه‌اش پیش از مرگ برای کسی مهم بود، اما نبودنش حالا زندگی یک خانواده را از ریشه تغییر داده است. این زن، از همان روزی که عروس شد، فهمید زندگی یعنی کار بی‌پایان؛ یعنی صبح زود بیدار شدن، وقتی هوا هنوز تاریک است و استخوان‌ها از سردی می‌لرزد، یعنی روشن‌کردن تنور با هیزمی که خودش از دور آورده، یعنی نان پختن با دستانی که ترک‌هایش همیشه می‌سوخت، یعنی آب آوردن از چاهی که هر بار رفتن تا آن، خودش یک رنج جداگانه بود، و یعنی بزرگ‌کردن کودکانی که تمام امیدش به زنده‌ماندن آن‌ها بسته بود. او هیچ‌وقت مریضی‌اش را جدی نگرفت، چون در زندگی‌اش جایی برای مریض‌بودن نبود؛ اگر مریض می‌شد، کار خانه می‌ماند، اگر کار خانه می‌ماند، زندگی از حرکت می‌ایستاد. مثل خیلی از زن‌های افغانستان، یاد گرفته بود درد را بخورد، سکوت کند و ادامه بدهد. وقتی باردار شد، مثل همیشه ترس آرام‌آرام در دلش نشست، چون زن‌های قریه خوب می‌دانستند که بارداری در جایی که شفاخانه نیست، داکتر نیست، دوا نیست و راه درست وجود ندارد، یعنی راه‌رفتن روی لبه‌ی مرگ. با این‌همه، باز هم لبخند می‌زد، باز هم می‌گفت «خدا بزرگ است»، چون امید تنها چیزی بود که هنوز از او نگرفته بودند. ماه‌های بارداری‌اش سخت‌تر از قبل گذشت؛ بدنش ضعیف شده بود، زود خسته می‌شد، شب‌ها درد می‌کشید، اما هیچ‌وقت نگفت که می‌ترسد. فقط گاهی شب‌هنگام، وقتی فکر می‌کرد بچه‌ها خواب‌اند، آه می‌کشید و دستش را روی شکمش می‌گذاشت، انگار با جنینی که در وجودش بود خداحافظی می‌کرد. شب زایمان، دقیقاً شبی شبیه هزاران شب دیگر در قریه بود؛ نه برق درست بود، نه راه، نه آمادگی. دردها ناگهانی شروع شد و خیلی زود از حد عادی گذشت. مادر به خودش می‌پیچید، اما سعی می‌کرد صدا نکند، چون نمی‌خواست کودکانش بترسند. قابله‌ی محلی آمد، نگاه کرد، رنگش پرید و گفت این زایمان ساده نیست و باید به شفاخانه بروند. همین یک جمله، همه را در سکوت فرو برد، چون همه می‌دانستند شفاخانه یعنی چند ساعت راه، یعنی موتر که نیست، یعنی شب تاریک، یعنی سرک خراب، یعنی پولی که در خانه پیدا نمی‌شود، و یعنی امیدی که خیلی زود از بین می‌رود. خون‌ریزی شروع شد و هر دقیقه، جان مادر کمتر می‌شد. نفس‌هایش کوتاه شده بود و چشمانش دنبال کودکانش می‌گشت. دخترش، که حالا روایت می‌کند، گوشه‌ی اتاق نشسته بود، با ترسی که هیچ‌وقت در کودکی‌اش تجربه نکرده بود، و برای اولین‌بار فهمید که مادرها هم می‌میرند. وقتی تصمیم گرفتند او را به شفاخانه ببرند، خیلی دیر شده بود. بدنش سرد شده بود، صدا نداشت، فقط گاهی نفس عمیق می‌کشید. او را روی یک وسیله‌ی ابتدایی گذاشتند و در تاریکی راه افتادند؛ در حالی که هر تکان، خون بیشتری می‌گرفت و هر دقیقه، مرگ را نزدیک‌تر می‌کرد. در میان راه، بدون داکتر، بدون دوا، بدون هیچ‌چیزی جز گریهٔ همراهانش، نفسش برید. همان‌جا، روی همان راه خاکی، مادری جان داد که اگر فقط یک مرکز صحی نزدیک می‌بود، امروز زنده بود. چهار ماه گذشته است، اما برای دخترش، زندگی هنوز در همان شب مانده است. او می‌گوید بعد از مرگ مادر، همه‌چیز تغییر کرد؛ صبح‌ها دیگر کسی نیست که زود بیدار شود، شب‌ها دیگر کسی نیست که دعا بخواند، و خانه‌ای که روزی پر از صدا بود، حالا پر از سکوت است. پدرشان، مردی که خودش هم قربانی همین شرایط است، بعد از مرگ همسرش شکسته‌تر شد؛ کمتر حرف می‌زند، بیشتر خاموش می‌نشیند و گاهی نیمه‌شب نام مادر را صدا می‌زند. دختر می‌گوید او حالا جای مادر را گرفته؛ نان می‌پزد، از خواهر و برادرهایش مراقبت می‌کند، اما هیچ‌وقت نمی‌تواند جای مادری را که با مرگش همه‌چیز را با خود برد، پُر کند. او با صدایی پر از بغض می‌گوید زندگی‌شان بعد از مرگ مادر فقط سخت‌تر نشد، بلکه بی‌معنا شد. می‌گوید ترس همیشه با آن‌هاست؛ ترس از مریضی، ترس از آینده، ترس از این‌که همین سرنوشت دوباره تکرار شود. خواسته‌ی این خانواده، مثل خواسته‌ی هزاران خانواده‌ی دیگر در افغانستان، ساده است: شفاخانه‌های مجهز در روستاها، مراکز صحی نزدیک، داکتر و امکاناتی که مرگ مادرها را عادی نکند. آن‌ها می‌گویند مادرشان برنمی‌گردد، اما شاید با شنیدن این روایت، جان مادر دیگری نجات پیدا کند. این قصه، قصه‌ی یک زن نیست؛ قصه‌ی زندگی واقعی مردم افغانستان است. قصه‌ی زن‌هایی که به‌خاطر فاصله و فقر می‌میرند، و کودکانی که خیلی زود، با درد بزرگ می‌شوند. نویسنده: سارا کریمی

1 هفته قبل
مرزهای بی‌رحم
مرزهای بی‌رحم؛ داستان تلخ زنی که همه‌چیز را از دست داد

سپیده هنوز سر نزده بود. هوا بوی شب‌مانده می‌داد؛ بوی رطوبت، بوی خاک سرد، بوی زندگی‌هایی که زیر این آسمان خاموش شده‌اند. او روی پله‌ی سیمانی نشسته بود، پشت به دیوار، پاها جمع و دست‌ها در آستین‌های کهنه‌ای که دیگر گرم نمی‌کرد. چند بار نفس عمیق کشید، اما نفس‌ها به ته سینه‌اش نمی‌رسید. در آن سکوت سنگینِ پیش از صبح، فقط صدای قلب خودش را می‌شنید که نامنظم می‌زد؛ انگار حتی قلبش هم خسته شده بود از ادامه دادن. سی سال از عمرش گذشته بود، اما وقتی به عقب نگاه می‌کرد، چیزی شبیه زندگی نمی‌دید؛ فقط رشته‌ای از فرار، ترس، تحقیر و اشتباهاتی که هرکدام از قبلی سنگین‌تر بود. او در ایران به دنیا آمده بود؛ نه در شهری که اسمش در خاطره‌ها بماند، بلکه در حاشیه، جایی که افغان‌ها خانه می‌گرفتند چون جای دیگری راه‌شان نمی‌دادند. مادرش همیشه می‌گفت: «وقتی تو را زاییدم، هنوز اذان صبح نشده بود.» آن صبح، هیچ‌کس نمی‌دانست که این کودک، سال‌ها بعد، میان چند کشور سرگردان خواهد شد. تولدش ساده بود، بی‌سند، بی‌ثبت، بی‌جشن. فقط یک طفل دیگر که باید بزرگ می‌شد، بدون این‌که زیاد دیده شود. کودکی‌اش آرام نبود. از همان سال‌های اول، فرق را حس کرد؛ فرق در نگاه همسایه‌ها، فرق در لحن معلم، فرق در این‌که بعضی چیزها برای بعضی‌ها «حق» بود و برای او «خواهش». مکتب رفت، اما همیشه با ترس. هر بار که نام مأمور یا بازرسی می‌آمد، دلش می‌ریخت. مادرش شب‌ها لباس‌هایش را آماده می‌کرد و می‌گفت: «اگر چیزی شد، بدو بیا خانه.» کودک بود، اما مفهوم فرار را زود فهمید. خانه‌شان کوچک بود، اما غم‌هایش بزرگ. پدرش کارگر ساختمانی بود؛ مردی خاموش، کم‌حرف، با دست‌هایی که هیچ‌وقت صاف نمی‌شد. مادرش زن صبوری بود، اما صبر هم حدی دارد. دعواها بیشتر سر پول بود؛ پول کرایه، پول دوا، پول نان. او یاد گرفت خواسته‌هایش را قورت بدهد. یاد گرفت که اگر چیزی کم است، اول خودش کنار بکشد. نوجوانی‌اش خیلی زود تمام شد. وقتی هنوز هم‌سن‌وسال‌هایش بازی می‌کردند، او کار می‌کرد. خانه‌های مردم را پاک می‌کرد، ظرف می‌شست، بچه‌های دیگران را نگه می‌داشت. گاهی صاحب‌خانه‌ها تحقیرش می‌کردند، گاهی نادیده‌اش می‌گرفتند. شب‌ها که به خانه برمی‌گشت، پاهایش درد می‌کرد، اما دلش بیشتر. با این‌همه، هنوز ته دلش یک امید کوچک بود؛ این‌که شاید روزی همه‌چیز عوض شود. اما زندگی مهلت نداد. پدرش در یک حادثه‌ی کاری آسیب دید و دیگر نتوانست مثل قبل کار کند. فشار زندگی بیشتر شد. مکتب را کاملاً رها کرد. از همان‌جا فهمید که آینده‌اش شبیه مادرش خواهد بود؛ کار، خستگی و خاموشی. همین ترس، بذر تصمیم رفتن را در دلش کاشت. وقتی حرف ترکیه به میان آمد، اول باور نکرد. اما قصه‌ها زیاد بود؛ «فلانی رفت، کار پیدا کرد»، «فلانی زندگی‌اش جور شد». هیچ‌کس از شب‌های ترس، از زندان، از اعتیاد حرف نمی‌زد. پنج سال پیش، وقتی حدود بیست‌وپنج سال داشت، تصمیمش را گرفت. بدون خانواده، بدون پشتوانه. مادرش گریه کرد، پدرش خاموش ماند. او رفت، با دلی که هم سبک بود و هم سنگین. راه قاچاق، امتحان مرگ بود. شب‌های سرد، کوه‌های بی‌رحم، تشنگی، گرسنگی. قاچاقبرها فریاد می‌زدند، آدم‌ها می‌ترسیدند، بعضی می‌افتادند و دیگر بلند نمی‌شدند. در یکی از شب‌ها، زنی کنارشان زمین خورد و دیگر نتوانست ادامه بدهد. قاچاقبر گفت: «بگذاریدش.» او هنوز صدای آن زن را به یاد دارد. همان‌جا فهمید که انسان، در این مسیر، فقط یک عدد است. وقتی به ترکیه رسید، احساس پیروزی نکرد؛ احساس خالی بودن کرد. سه سال آن‌جا ماند. زندگی‌اش شد کارهای سخت، خانه‌های شلوغ، اتاق‌های تاریک. همیشه ترس از پولیس، همیشه اضطراب. زبان را درست نمی‌دانست و کسی حرف دلش را نمی‌فهمید. تنهایی، آهسته و پیوسته، او را شکست. اولین بار مواد را یکی از هم‌اتاقی‌ها به او داد و گفت: «فقط برای آرامش است.» همان شب، برای اولین‌بار بعد از مدت‌ها خوابش برد. از همان‌جا شروع شد؛ اول گه‌گاهی، بعد بیشتر، بعد هر روز. مواد برایش شد تکیه‌گاه؛ چیزی که درد را کم می‌کرد و فکر را خاموش می‌ساخت. نفهمید کی وقت وابسته شد، فقط یک روز دید بدونش نمی‌تواند. اعتیاد همه‌چیز را گرفت؛ کارش را از دست داد، پولش تمام شد، احترامش نابود شد. خودش را در آینه نمی‌شناخت. بدنش لاغر شد و چهره‌اش خسته. دوستانش یکی‌یکی دور شدند و تنها شد؛ تنهاتر از همیشه. تا این‌که پولیس گرفتش. سه ماه زندان. زندان برایش مثل سقوط آخر بود. شب‌ها بیدار می‌ماند و به مادرش، به خانه‌ی کوچک‌شان و به روزهایی که هنوز معتاد نشده بود فکر می‌کرد. قول می‌داد اگر آزاد شود، درست می‌شود. اما آزادی، آن‌طوری که فکر می‌کرد، نیامد. بعد از زندان، اخراج شد. پانزده ماه پیش به افغانستان رسید؛ کشوری که فقط نامش را داشت. وقتی پا به این خاک گذاشت، احساس کرد دوباره متولد شده، اما این‌بار بدون هیچ‌چیز؛ نه خانه، نه خانواده، نه پول. مدتی در خیابان‌ها ماند و بعضی شب‌ها گرسنه خوابید. اعتیاد حالا قوی‌تر از او بود. شش ماه به کمپ ترک اعتیاد رفت. روزهای اول بدنش می‌لرزید و شب‌ها از درد گریه می‌کرد. بعضی وقت‌ها می‌خواست فرار کند، اما می‌ماند و امیدوار بود. اما وقتی بیرون آمد، جامعه جایی برایش نداشت؛ کار نبود، حمایت نبود و دوباره لغزید. امروز زندگی‌اش در وضعیت بسیار خراب است و خودش این را می‌داند، اما هنوز حرف دارد و دلش می‌خواهد کسی اشتباه او را تکرار نکند. می‌گوید: «قاچاق نجات نیست، مواد آرامش نیست، تنهایی آدم را می‌شکند. اگر خانواده دارید، اگر کسی هست که نگران‌تان شود، همان بزرگ‌ترین نعمت است.» او خودش را مثال می‌زند؛ مثالی از اینکه یک تصمیم، یک فرار، چگونه می‌تواند یک زندگی را آرام‌آرام نابود کند. قصه‌ی او فقط قصه‌ی خودش نیست؛ قصه‌ی هزاران زنی است که میان مرزها گم شدند، میان فقر و اعتیاد شکستند و صدایشان هیچ‌وقت شنیده نشد. او هنوز زنده است، هنوز نفس می‌کشد و شاید همین، آخرین امید باشد. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
دانش و فناوری

زنان در تشخیص بیماری از روی چهره، بهتر از مردان هستند

پژوهشگران اعلام کردند که برای بسیاری از افراد رخ داده، زمانی که بیمار بوده‌اند از دیگران شنیده‌اند که خوب به نظر نمی‌رسد یا خودشان در مقطعی از زندگی فکر کرده‌اند که فرد دیگری بیمار به نظر می‌آید. افراد اغلب از نشانه‌های غیرکلامیِ چهره، مانند افتادگی پلک‌ها و رنگ‌پریدگی لب‌ها، برای تشخیص بیماری در دیگران استفاده می‌کنند و اکنون مطالعه‌ای جدید نشان می‌دهد زنان نسبت به این نشانه‌های ظریف حساس‌تر از مردان هستند. در مطالعات پیشین، از شرکت‌کنندگان خواسته می‌شد نشانه‌های بیماری را در چهره دیگران ارزیابی کنند، اما برخی از این مطالعات از عکس‌های دست‌کاری‌شده یا افرادی استفاده کرده بودند که در تصاویر به‌طور مصنوعی بیمار نشان داده می‌شدند. در مطالعه جدید، اما گروه پژوهشی می‌خواست بررسی کند آیا افرادی که به‌طور طبیعی بیمار هستند، از سوی دیگران «بیمار به نظر می‌رسند» یا دارای حالت «بی‌حالی» تشخیص داده می‌شوند، و این‌که آیا این تشخیص بر اساس جنسیت تفاوت دارد یا خیر. پژوهشگران برای این منظور، ۲۸۰ دانشجوی کارشناسی را به خدمت گرفتند که ۱۴۰ نفر مرد و ۱۴۰ نفر زن بودند تا ۲۴ عکس را ارزیابی کنند. این عکس‌ها شامل ۱۲ چهره متفاوت در زمان بیماری و زمان سلامت بودند. ارزیابی‌ها بر اساس ۶ بُعد مرتبط با بیماری انجام شد، از جمله: ایمنی، سالم‌بودن، قابل‌نزدیک‌شدن بودن، هوشیاری، علاقه اجتماعی و مثبت‌بودن، با استفاده از مقیاس‌های ۹‌درجه‌ای. این ابعاد مختلف به پژوهشگران کمک کرد تا مواردی مانند این‌که آیا شرکت‌کنندگان احساس می‌کردند می‌توانند به فرد در عکس نزدیک شوند، یا این‌که آیا آن فرد شاد یا خسته به نظر می‌رسد، را بسنجند. پس از تحلیل ارزیابی‌های شرکت‌کنندگان، پژوهشگران دریافتند فرضیه آن‌ها درست بوده است؛ زنان به‌طور میانگین نسبت به نشانه‌های بیماری در چهره حساس‌تر بودند. این تفاوت کوچک بود، اما از نظر آماری معنادار بود و در سراسر مطالعه ثابت باقی ماند. ریشه‌های تکاملی احتمالی ادراک بیماری دو فرضیه غالب درباره این‌که چرا زنان ممکن است توانایی بیشتری در تشخیص بیماری داشته باشند، وجود دارد. فرضیه نخست با عنوان «فرضیه مراقب اصلی» شناخته می‌شود که مطرح می‌کند چون در طول تاریخ، زنان بیشتر مسوول مراقبت از نوزادان و کودکان خردسال بوده‌اند، در تشخیص بیماری تکامل یافته‌اند. از نظر تئوری، شناسایی نشانه‌های غیرکلامیِ بیماری به زنان کمک می‌کرد بیماری را در نوزادان و کودکان خردسال سریع‌تر تشخیص دهند. در نهایت، این توانایی شانس بقای فرزندان آن‌ها را افزایش می‌دهد. فرضیه دیگر «فرضیه اجتناب از آلودگی» است. این فرضیه بیان می‌کند که زنان در مقایسه با مردان، سطوح بالاتری از احساس انزجار را تجربه می‌کنند. نویسندگان مطالعه می‌نویسند که این تفاوت‌ها احتمالا ریشه در دوره‌های مکررِ تضعیف سیستم ایمنی در طول عمر باروری زنان دارد؛ دوره‌هایی که هم در دوران بارداری و هم در فاز لوتئال چرخه ماهانه و در آمادگی برای بارداری رخ می‌دهند. از این رو، زنان در مجموع ممکن است در طول تکامل، تحت فشار انتخابی بیشتری برای اجتناب از بیماری قرار گرفته باشند. پژوهشگران خاطرنشان می‌کنند که این مطالعه به دانشجویان کارشناسی محدود بوده است و ممکن است به جمعیت‌های گسترده‌تر قابل تعمیم نباشد. همچنین، شاخص‌های دیگری از بیماری، مانند صدا و وضعیت بدنی، در این پژوهش در نظر گرفته نشده‌اند. عکس‌های استفاده‌شده در مطالعه فقط شامل چهره‌های ثابت و برش‌خورده بودند. این نشانه‌های اضافی ممکن است ادراک بیماری را به میزان متفاوتی تحت تاثیر قرار دهند.

زن و بهداشت

نشانه‌های اضطراب پنهان و نادیده گرفتن آن

اضطراب یک واکنش طبیعی بدن به فشار و تهدید است و در سطح معقول، می‌تواند فرد را هوشیار و آمادهٔ مقابله با مشکلات کند. با این حال، بسیاری از افراد اضطراب مزمن یا پنهان را تجربه می‌کنند بدون اینکه خودشان متوجه باشند. این نوع اضطراب اغلب به‌صورت غیرمستقیم و از طریق نشانه‌هایی ظاهر می‌شود که به‌راحتی نادیده گرفته می‌شوند. شناخت این علائم می‌تواند به پیشگیری از اثرات منفی اضطراب بر سلامت روان و جسم کمک کند و فرد را قادر سازد اقدامات لازم برای مدیریت آن را انجام دهد. اضطراب پنهان معمولاً با احساس نگرانی مزمن، بی‌قراری و افکار منفی همراه است. برخلاف اضطراب آشکار که با علائم شدید مانند حملهٔ پانیک، تپش قلب یا تعریق شدید مشخص می‌شود، اضطراب پنهان بیشتر در قالب تغییرات ظریف در رفتار و بدن ظاهر می‌شود. یکی از رایج‌ترین نشانه‌ها، خستگی مداوم و احساس بی‌انرژی بودن است. افراد مبتلا به اضطراب پنهان حتی پس از خواب کافی، همچنان احساس خستگی و کاهش انرژی می‌کنند. این خستگی ذهنی و جسمی ناشی از فشار روانی مزمن است که ذهن و بدن را خسته کرده و مانع از عملکرد بهینه‌ی روزانه می‌شود. نشانه‌‌ی دیگر اضطراب پنهان، اختلالات خواب است. بسیاری از افراد نمی‌توانند خواب عمیق و آرامی داشته باشند، دچار بیداری مکرر در طول شب می‌شوند یا پیش از خواب، افکار مزاحم و نگرانی‌های بی‌پایان ذهن آن‌ها را درگیر می‌کند. این مشکل خواب به‌مرور زمان انرژی روزانه را کاهش می‌دهد و باعث افزایش اضطراب می‌شود؛ یک چرخهٔ معیوب که به‌سختی متوجه آن می‌شویم. علاوه بر خستگی و اختلالات خواب، تغییرات در رفتار غذایی و وزن نیز از نشانه‌های پنهان اضطراب هستند. برخی افراد به‌دلیل اضطراب، بیش از حد غذا می‌خورند یا برعکس، اشتهای خود را از دست می‌دهند. این تغییرات می‌تواند باعث افزایش یا کاهش وزن غیرمنتظره شود و سلامت جسمی را به خطر بیندازد. حتی اگر این تغییرات جزئی به نظر برسند، باید به‌عنوان یک زنگ هشدار برای بررسی وضعیت روانی فرد در نظر گرفته شوند. کاهش تمرکز و حافظه کوتاه‌مدت نیز از دیگر علائم شایع اضطراب پنهان است. فردی که تحت فشار روانی مزمن قرار دارد، ممکن است در انجام وظایف روزمره دچار مشکل شود، جزئیات را فراموش کند یا در تصمیم‌گیری دچار تردید شود. این مشکل اغلب به اشتباه به عنوان تنبلی یا بی‌توجهی تلقی می‌شود، در حالی که ریشه‌ی آن اضطراب پنهان و فشار روانی مداوم است. از لحاظ جسمانی، اضطراب پنهان می‌تواند به شکل علائم فیزیکی نامشخص بروز کند. سردردهای مکرر، دردهای عضلانی، تنش در شانه‌ها و گردن، ناراحتی‌های گوارشی و تپش قلب گهگاهی، همگی می‌توانند ناشی از اضطراب باشند. بسیاری از افراد این علائم را به مشکلات جسمانی موقت نسبت می‌دهند و از ارتباط آن‌ها با استرس و اضطراب بی‌خبر هستند. نشانه‌های رفتاری نیز اهمیت دارند. افرادی که اضطراب پنهان دارند، ممکن است از موقعیت‌های اجتماعی یا فعالیت‌های جدید اجتناب کنند. آن‌ها به‌تدریج تعاملات اجتماعی خود را محدود می‌سازند یا از پذیرش مسئولیت‌های تازه فرار می‌کنند تا سطح استرس خود را کنترل کنند. این رفتارها در بلندمدت می‌تواند به انزوا، کاهش اعتماد به‌نفس و افت کیفیت زندگی منجر شود. حساسیت بیش از حد و واکنش‌های هیجانی غیرمنتظره نیز از دیگر علائم پنهان اضطراب به شمار می‌روند. فرد ممکن است نسبت به انتقاد، تعویق امور یا حتی مشکلات کوچک، واکنش‌هایی تند و غیرمنتظره نشان دهد. این واکنش‌ها گرچه برای اطرافیان غیرمنطقی به نظر می‌رسند، اما اغلب ناشی از فشار روانی مزمن و اضطرابی هستند که در درون فرد انباشته شده و راهی برای تخلیه می‌جویند. راهکارهای مؤثر برای مقابله با اضطراب پنهان، معمولاً شامل روش‌های غیر دارویی و تغییر سبک زندگی است. تمرین‌های تنفس و مدیتیشن می‌توانند ذهن را آرام کرده و سطح هورمون‌های استرس را کاهش دهند. حتی چند دقیقه تمرین روزانه تأثیر چشمگیری در کاهش اضطراب دارد. ورزش منظم نیز با افزایش ترشح اندورفین، خلق‌وخو را بهبود می‌بخشد و تنش‌های فیزیکی ناشی از اضطراب را کاهش می‌دهد. تغذیه سالم و خواب منظم نیز نقش حیاتی دارند. مصرف غذاهای غنی از ویتامین‌ها و مواد معدنی، پرهیز از قند و کافئین، و داشتن برنامه‌ خواب منظم، می‌تواند به کاهش علائم اضطراب کمک کند. همچنین، ایجاد تعادل میان کار و زندگی شخصی، اختصاص دادن زمان به تفریح، روابط اجتماعی مثبت، و انجام فعالیت‌هایی که فرد از آن‌ها لذت می‌برد، همگی در بهبود وضعیت روانی مؤثرند. نوشتن افکار و نگرانی‌ها در یک دفترچه یادداشت نیز روش خوبی برای مدیریت ذهن و کاهش استرس است. این کار کمک می‌کند تا فرد احساسات خود را بهتر درک کرده و راهکارهای مؤثرتری برای مواجهه با آن‌ها پیدا کند. تغییر نگرش و تقویت مهارت‌های مدیریت هیجان نیز اهمیت زیادی دارد. یادگیری تکنیک‌های مدیریت استرس، تمرین شکرگزاری و بازسازی شناختی می‌تواند فرد را در برابر فشارهای روانی مقاوم‌تر کرده و از شدت گرفتن اضطراب پنهان جلوگیری کند. حمایت اجتماعی و گفتگو با دوستان، خانواده یا مشاوران نیز نقش مؤثری در کاهش اضطراب دارد و به فرد احساس امنیت، همدلی و آرامش می‌دهد. اضطراب پنهان ممکن است به دلیل ناشناخته ماندن نشانه‌ها نادیده گرفته شود، اما تأثیر آن بر زندگی روزمره بسیار جدی است. شناخت علائمی مانند خستگی مداوم، اختلالات خواب، تغییر اشتها، کاهش تمرکز، علائم فیزیکی نامشخص و واکنش‌های هیجانی شدید، نخستین گام در مسیر مدیریت اضطراب است. با استفاده از روش‌های طبیعی، پایدار و مبتنی بر آگاهی، می‌توان اضطراب پنهان را کاهش داد و کیفیت زندگی را به شکل قابل‌توجهی بهبود بخشید. مدیریت اضطراب پنهان یک فرآیند مستمر است که نیازمند توجه و تمرین روزانه می‌باشد. با به‌کارگیری روش‌های غیردارویی مانند تمرین تنفس، مدیتیشن، ورزش منظم، تغذیه سالم، خواب کافی، ایجاد تعادل بین کار و زندگی، حفظ روابط اجتماعی مثبت و تقویت مهارت‌های مدیریت هیجان، می‌توان اثرات منفی اضطراب پنهان را کاهش داد و سلامت روان و جسم را حفظ کرد. آگاهی از نشانه‌های اضطراب پنهان و اقدام به‌موقع، نه‌تنها از تشدید آن جلوگیری می‌کند، بلکه توانایی فرد را برای مقابله با فشارهای روزمره و تصمیم‌گیری بهتر افزایش می‌دهد. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

زن و ادبیات

ادبیات با طعم رنج و امید؛ نگاهی به آثار شهلا لطیفی

شهلا لطیفی در چهاردهی کابل زمانی زاده شد که صفایی طبیعت هنوز هم جوان بود، مادرش “لیلا عظیمی” فقط هفده سال داشت که با فامیلش در چهاردهی مسکن گزین شدند، اما پدرش “رحمان لطیفی” زاده آنجا بود و اولین جوانی که خود به دانشگاه رفت تا با شوق ادبیات را بیاموزد. ازدواج با توافق هر دو صورت گرفت که حاصل پیوند‌شان پرثمر بود. بعد از یک‌سال پیوند، ثمره اول زندگی مشترک شان شهلا بود. نوزادی کوچکتر از دیگر نوزادان با چشمان سیاه که او را شهلا نامیدند . شهلا لطیفی از خردسالی بی‌نهایت علاقه‌مند به کتاب بود. نخستین رهنمای ذهنی او به عالم شگفت‌انگیز ادبیات، پدرش بود با آن همه قصه‌خوانی، نوازش روحی و هدایای چون: کلکسیون مجله سخن ، گلستان و بوستان حضرت سعدی، گلچین ادبی “گلزار ادب” و در امتدادش یک سلسله کتاب ها و دیوان های بی‌شمار دیگر. به گفته‌ی شهلا گرچه – زن منطقی با دسپلین مستحکم -  مادرش نخستین آموزگار او بود، اما بیشتر گرایش فطری او بسوی پدرش بود شهلا با همه‌ی شیرین‌زبانی و ملاحت کلام پدراش در محیط سالم و ساده به سن پنج سالگی رسید و روانه مکتب( ابتدائیه- متوسطه بی بی ایمنی) گردید. که در مورد مکتب و علاقه‌اش چنین بیان می‌دارد: مدرسه‌ی که تا هنوزهم دوستش دارم. اگر چه دانش‌آموز خوبی بودم، لیکن بیشتر شیفته ساعت ادبیات فارسی بوده که در سال های متمادی بوسیله آموزگارم سعدیه جلالی، تشویق گردیده و بهتر و فصیح‌تر با خواندن و نوشتن ادبیات فارسی آشنا شدم. لیسه( آریانا ) تقریباً جدید بود که بعد ها وارد آن شدم. در واقعیت مدرسه‌ای بود با برگزیده ترین آموزگاران. در مکتب هم درجاتم را در مضامین حفظ می‌کردم، لیکن ذوق روح و دلم پیرامون کتاب‌های ادبیات فارسی و انگلیسی پیچیده بود و خوی و عادتم با آن آموزگار شیرین‌سخن مضمون ادبیات فارسی بیشتر هماهنگی داشت. بر اساس گفته‌های شهلا لطیفی، زمانی که شامل دانشکده فارمسی شد، مأیوس بود. چون خواندن و آموختن اجباری در یک ساحه کاملاً متغیر از احساس برای انسان دشوار است. اگر چه می‌کوشید توازن را در بین ذوق ادبی‌اش با خواندن و پیگیری داستان‌های بلند و دیوان‌های شعرای مختلف و آن کتاب‌های ضخیم داروسازی با همه تخنیک و مزایای آموزشی که برای‌اش صرف به‌جز نام‌های مغلق گیاهان و فرمول‌های رنگ رنگ چیزی دیگری نبودند برقرار کند، اما بازهم بعضی اوقات توازن برهم می‌خورد. نشر سروده هایش در مجله جوانان با اسم عاریتی “شهلا دانشجو” رونق می‌گرفت، اما درجات در دانشگاه به دیاری یاس نالان بودند وسرگردان . سال اول دانشگاه بود که شامل کار چند ساعته در کلینیک( شفا) به حیث همکار دکتر لابراتوار شد. اما باز هم در فرصتی که داشت به تخیل پناه می‌برد، به کتاب‌های رنگین کتابخانه کابل، به قدری نوشتار و هم دکلمه‌ی اشعار که این میل سبب شد رفته رفته با شوق پروگرام خانه‌گی تهیه کند به نام (سخن) که حاوی مطالب برگزیده ادبی و اشعار، که با آواز خودش ثبت نموده، ترتیبش می نمود و با یک عشق وافر خیلی دوستش داشت . تا این‌که از آن همه خیالات معصومانه و احساس صادقانه، یک بارگی جدا شد و روانه‌ی منزل بخت گردید که این احساس برایش خیلی ناخوش بود و حس تنهای می‌کرد. زندگی‌اش به شدت دگرگون شد. از بی باکی‌های فطری و از آغوش پُر محبت پدر و مادر به یک محیط کاملاً جدید با مردی نا آشنا، که زن را جز وسیله چیز دیگری نمی دانست و مسلک طبابتش را همه چیز، زندگی زناشویی را آغاز کرد. اما او آموخت که چگونه باید رشد کند و با نابسامانی‌ها پنجه نرم کند. به سبب خلق و خوی سرد شوهرش به خیالات خود مشغول می‌شد و از برای گرمی قلب‌اش در مقابل زشتی و کدورت شوهر، به کتاب پناه می‌برد تا بتواند از علاقه و احساسات خود محافظت کند. هم‌چنان کوشید تا لسان دوم” انگلیسی” را بیاموزد البته با حفاظت از اصالت لسان اولی که در پهلوی آن به زودی مادر شد. عبدالله فرهاد کوچک، تبسم را دوباره به زنده گی آن‌ها آورد. سه سال اول زندگی‌اش پیوسته با پسرش بود. بعدش روانه کودکستان شد و شهلا هم شامل کار در کلینیک شوهرش شد و سالیان زیادی را به حیث سرپرست کلینیک، ایفای وظیفه نمود . درطول آن همه سال پیگیرانه، به همه مسؤولیت ها رسیده‌گی کرده در ضمن دوباره به مطالعه کتاب‌های فارسی و انگلیسی آغاز کرد تا اینکه بعد چهار سال بالاخره به عشق پرشورش نگارش و دکلمه رو آورد. وی در مورد سبک شعرهایش بیان می‌دارد که: اشعارم از سادگی قلب منشاء می‌گیرند و دوست دارم خودم باشم، سبک نویسندگی‌ام هم مختص به خودم-عاری از هر نوع تقلید کردن و نقش و نگار مصنوعی- است که کتاب‌هایش نیز با همین مشخصات نشر گردید. که بوسیله دیگر سایت‌های انترنتی فعال چون آوای زنان افغانستان، کابل نات، جام غور، وطندار و آریایی، متواتر نشرگردیدند. خوشبختانه اولین مجموعه اشعار او (پرستوها)، در کابل به چاپ رسید که برای او و علاقه‌مندانش ارمغانی بود شادی آفرین. تقریظ مجموعه پرستوها را شاعر و ادیب روحانی جناب حیدری وجودی با لطف نوشته بود. و نقد مجموعه را دانشمند و شاعر گرامی دکتر بیژن باران در چهار بخش: ساختاری، زبان ،عشق و زنانگی، با صفایی و حوصله‌مندی خاص قلم زدند. عشق به کتاب و هنر در او از کودکی نهادینه شده بود و کتاب‌ها با تمام جدیت و زیبایی‌شان شهلا را به عمیق‌ترین جای هستی فرو برد؛ درهای بسته را به رویش می‌گشود و او را به ناشناخته ترین حقایق علم و فلسفه و ادب آشنا می‌ساخت. نمونه‌ای از شعر شهلا لطیفی گاهی اوقات، من خودم را فقط یک مادر می‌بینم. لبخندی روی شانه‌ام می‌گیرم، روزم را فقط با یک حس مادرانه به دوش می‌کشم. گاهی، در لایه‌های پیاده روی در خیابان شلوغ، من خودم را خالی می‌بینم و سعی می‌کنم معنای وظایف زندگی را بفهمم. با این حال، دائما، در وجودم و خارج از وجودم سرشار از عشق و زندگی من خودم را حافظ سرنوشتم می‌بینم معلم برای خِرد من دوست تنهایی من عاشق ذهن من و خون داغی که آزادانه در رگهای من جاری است نویسنده: قدسیه امینی

دانش خانواده

تأثیر سلامت روان والدین بر سلامت فرزندان

هیچ پیوندی نزدیک‌تر از پیوند بین والدین و فرزندان نیست. دو پیوند زیست‌شناختی و روان‌شناختی میان والدین و فرزندان برای رشد جسمی و روانی کودک ضروری است. نقش والدین فراتر از تصوری است که در رسانه‌های اجتماعی یا مجله‌ها می‌بینیم. کودکان از انزوای اجتماعی، مشکلات اقتصادی، طلاق، بیماری، پریشانی و ناراحتی والدین‌شان تأثیر می‌پذیرند و ممکن است در برابر ابتلا به اختلالات و بیماری‌های روانی آسیب‌پذیر شوند. امروزه بسیاری از کودکان تحت مراقبت والدینی هستند که درجاتی از اختلالات روانی مانند افسردگی، اضطراب خفیف و شدید، اختلال دوقطبی یا اسکیزوفرنی مزمن و شدید را تجربه می‌کنند. همچنین تعداد خانواده‌هایی که در آن‌ها والدین سوءمصرف مواد مخدر دارند، در حال افزایش است. بنابر تحقیقات آکادمی روان‌پزشکی کودک و نوجوان آمریکا، بیماری‌های روانی والدین خطر ابتلای کودک به اختلالات روانی را نسبت به همسالان خود افزایش می‌دهد و زمانی که هر دو والد دچار بیماری روان‌پزشکی باشند، احتمال اینکه کودک به یکی از اختلالات روانی مبتلا شود، بسیار زیاد است. از نگاه سازمان بهداشت جهانی، عدم ابتلا به یکی از اختلالات روان‌پزشکی نشان‌دهنده‌ی سلامت روان نیست. سلامت روان بخش جدایی‌ناپذیر سلامتی در انسان است و طیف وسیعی از عوامل اجتماعی، اقتصادی، بیولوژیکی و محیطی می‌توانند تعیین‌کننده‌ی سلامت روان در انسان باشند. سلامت روان چیزی بیش از فقدان اختلالات یا ناتوانی‌های روانی است. سلامت روان حالتی است که در آن فرد به توانایی‌های خود پی می‌برد، می‌تواند با استرس‌های عادی زندگی کنار بیاید و به نحو مؤثری در جامعه زندگی و فعالیت کند. سلامت روان، توانایی ما در شیوه‌ی تفکر، بروز احساسات، تعامل با دیگران و لذت بردن از زندگی است. عوامل تعیین‌کننده سلامت روان عوامل فردی و اجتماعی در تضعیف یا محافظت از سلامت روان ما در طول زندگی نقش دارند. عوامل محافظتی به انعطاف‌پذیری و تاب‌آوری ما در برابر چالش‌های زندگی کمک می‌کنند. این عوامل شامل مهارت‌ها و ویژگی‌های اجتماعی و عاطفی فردی، همچنین تعاملات اجتماعی مثبت و کسب آموزش‌های مناسب در این زمینه است. در مقابل، برخی عوامل روان‌شناختی و بیولوژیکی فردی مانند ضعف در مهارت‌های عاطفی، مصرف مواد و اختلالات ژنتیکی می‌توانند افراد را در برابر چالش‌های زندگی آسیب‌پذیر کنند. شرایط نامطلوب اجتماعی، اقتصادی و محیطی مانند فقر، خشونت و نابرابری‌های اجتماعی، ابتلای افراد به بیماری‌های روان‌پزشکی را افزایش می‌دهند. این عوامل خطر، در تمام مراحل زندگی سلامت روان انسان را تهدید می‌کنند و اگر در دوره‌های حساس رشد، به‌ویژه در اوایل کودکی وجود داشته باشند، سلامت روان کودک آسیب بیشتری می‌بیند. برای نمونه، تنبیه بدنی والدین یکی از عوامل مهم در تضعیف سلامت روان کودک است. برنامه‌های ارتقای سلامت روان و پیشگیری از اختلالات روان‌پزشکی شامل همه حوزه‌ها مانند آموزش، کار، عدالت، حمل‌ونقل، محیط زیست، مسکن و رفاه می‌شود. در این میان، ارتقای سلامت روان کودکان و نوجوانان یکی از اولویت‌های مهم سازمان بهداشت جهانی است و روابط مثبت والدین با فرزندان از مهم‌ترین عوامل ارتقای سلامت روان کودکان و نوجوانان به شمار می‌رود. ارتباط مثبت بین والدین و فرزندان برای ارتقای سلامت فرزندان مهم است از لحظه تولد کودک، والدین و مراقبان دیگر مانند پدربزرگ و مادربزرگ نقش مهمی در یادگیری، رشد جسمی، روانی و شناختی او دارند. در ادامه، به بررسی راهکارها و مداخلاتی می‌پردازیم که به شما در ارتقای سلامت روان فرزندانتان کمک می‌کند. برقراری و ایجاد رابطه مستحکم بین والد و فرزند  برای استحکام و برقراری ارتباط مؤثر با فرزندتان، نکات زیر را به یاد داشته باشید: - شنونده خوبی باشید و به صحبت‌های او گوش دهید. - فرزندتان را تشویق کنید و به او نشان دهید که با اشتراک‌گذاری افکار و احساساتش با شما مشکلی به وجود نخواهد آمد. - هنگام گوش دادن به فرزندتان، تمام حواس خود را به او بدهید. با او تماس چشمی داشته باشید، برای تشویق او به ادامه صحبت، سر خود را به نشانه تأیید تکان دهید یا با پاسخ‌های مثبت و کوتاه، او را به ادامه حرف زدن ترغیب کنید. - به او نشان دهید که با اشتیاق به صحبت‌هایش گوش می‌دهید. - هرگز او را قضاوت نکنید. به فرزندتان اعتماد کنید و صبور باشید. هنگام گفت‌وگو با فرزندتان، از انجام کارهایی مانند تماشای تلویزیون، خواندن روزنامه یا انجام امور خانه و اداری خودداری کنید. صادق باشید و محیطی فراهم کنید که فرزندتان احساس امنیت کند و بداند که از او حمایت می‌کنید. با او درباره علایقش صحبت کنید؛ در مورد موسیقی، برنامه تلویزیونی یا شخصیتی که دوست دارد، با او گفت‌وگو کنید. اجازه دهید فرزندتان از همراهی با شما مانند یک دوست خوب لذت ببرد و این رابطه مثبت را پرورش دهید. می‌توانید این ارتباط را هنگام پیاده‌روی، تماشای فیلم، تعریف داستان، آشپزی، ورزش، کوهنوردی یا انجام یک فعالیت هنری تقویت کنید. فرزندتان را برای کارهایی که به‌خوبی انجام داده تحسین کنید و هرگز در زمان عصبانیت یا ناراحتی او با وی بحث نکنید. گفت‌وگو را به زمانی موکول کنید که هر دو آرام هستید. اگر دلخوری یا ناراحتی بین شما و فرزندتان به‌وجود آمد، کمی وقت بگذارید و فکر کنید که چگونه می‌توانید با هم آن را حل کنید. اگر فرزندتان با چالشی در زندگی روبه‌رو شد، مهم است که نشان دهید او را دوست دارید، از او حمایت می‌کنید و در زمان‌های سخت همیشه کنار او هستید. نکته‌ی کلیدی در ارتباط مثبت والدین با فرزندان، پذیرش فرزندان با تمام نقاط ضعف و قوت آن‌هاست. به فرزندتان اطمینان دهید که هرگز تنها نیست. به او بگویید که هر زمان نیاز به کمک داشته باشد یا بخواهد احساسات و افکارش را با شما در میان بگذارد، در کنارش خواهید بود. به او یادآوری کنید که حتی بزرگ‌ترها هم گاهی با مشکلاتی روبه‌رو می‌شوند که نمی‌توانند به‌تنهایی آن‌ها را حل کنند. سعی کنید زمان و فضای مناسبی در اختیارش قرار دهید تا اگر نیاز به تنهایی داشت، احساس آرامش کند. به او بگویید که نگرانی، استرس یا ناراحتی، احساسی طبیعی است. توضیح دهید که صحبت کردن درباره احساسات و افکار ممکن است در ابتدا سخت باشد، اما اگر با شما صحبت کند، می‌توانید کمکش کنید. اگر فرزندتان تمایلی به صحبت با شما نداشت، افراد مورد اعتمادی مانند یک دوست نزدیک خانواده، معلم یا مشاور متخصص را به او معرفی کنید. با فرزندان‌تان یکسان رفتار کنید  بدون توجه به جنسیت، کودکان را به‌طور برابر آموزش دهید. آن‌ها را دوست بدارید و ازشان مراقبت کنید. الگوی مثبتی برای فرزندانتان باشید. کلیشه‌های جنسیتی را به چالش بکشید؛ برای نمونه، پدران می‌توانند آشپزی و نظافت را انجام دهند و مادران نیز می‌توانند بیرون از خانه کار کنند. با پسر نوجوان خود صحبت کنید و به او بگویید احساساتش را بروز دهد. او را تشویق کنید تا احساساتی مانند عشق، خشم، شادی، غم و اندوه را بدون ترس از قضاوت شدن ابراز کند. از موارد زیر پرهیز کنید:  از هرگونه خشونت، مانند فریاد زدن و کتک زدن کودک، خودداری کنید. خشونت و استرس می‌تواند به رشد کودک آسیب بزند و موجب بروز مشکلات بلندمدت در آینده شود. مشاجره‌های مکرر میان والدین و اطرافیان برای کودکان استرس‌زا است. آن‌ها ممکن است احساس ناتوانی کنند و تصور کنند که فراموش شده‌اند. فراموش نکنید که کودکان برای رشد سالم، نیازمند توجه، عشق و مراقبت مداوم هستند. نویسنده: سحر یوسفی