ممنوعیت آموزش دختران؛ وزارت معارف: بهترین زمینهی آموزش را فراهم کردهایم
داکتران در کابل دو سوزن را از معده یک نوجوان بیرون کشیدند
سازمان ملل: افغانستان یکی از بلندترین نرخهای مرگومیر مادران را دارد
یک دختر ۱۷ ساله در تخار با شلیک گلوله به قتل رسید
نشست سازمان همکاری اسلامی با تاکید بر حق آموزش دختران افغانستان پایان یافت
منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
ممنوعیت آموزش دختران؛ وزارت معارف: بهترین زمینهی آموزش را فراهم کردهایم
داکتران در کابل دو سوزن را از معده یک نوجوان بیرون کشیدند
سازمان ملل: افغانستان یکی از بلندترین نرخهای مرگومیر مادران را دارد
یک دختر ۱۷ ساله در تخار با شلیک گلوله به قتل رسید
نشست سازمان همکاری اسلامی با تاکید بر حق آموزش دختران افغانستان پایان یافت
«دختری با صدای بلند»؛ روایت دختری که برای رویاهایش جنگید
ممنوعیت آموزش دختران؛ وزارت معارف: بهترین زمینهی آموزش را فراهم کردهایم
داکتران در کابل دو سوزن را از معده یک نوجوان بیرون کشیدند
سازمان ملل: افغانستان یکی از بلندترین نرخهای مرگومیر مادران را دارد
یک دختر ۱۷ ساله در تخار با شلیک گلوله به قتل رسید
نشست سازمان همکاری اسلامی با تاکید بر حق آموزش دختران افغانستان پایان یافت
«دختری با صدای بلند»؛ روایت دختری که برای رویاهایش جنگید
ممنوعیت آموزش دختران؛ وزارت معارف: بهترین زمینهی آموزش را فراهم کردهایم
داکتران در کابل دو سوزن را از معده یک نوجوان بیرون کشیدند
سازمان ملل: افغانستان یکی از بلندترین نرخهای مرگومیر مادران را دارد
یک دختر ۱۷ ساله در تخار با شلیک گلوله به قتل رسید
نشست سازمان همکاری اسلامی با تاکید بر حق آموزش دختران افغانستان پایان یافت
«دختری با صدای بلند»؛ روایت دختری که برای رویاهایش جنگید
ممنوعیت آموزش دختران؛ وزارت معارف: بهترین زمینهی آموزش را فراهم کردهایم
داکتران در کابل دو سوزن را از معده یک نوجوان بیرون کشیدند
سازمان ملل: افغانستان یکی از بلندترین نرخهای مرگومیر مادران را دارد
یک دختر ۱۷ ساله در تخار با شلیک گلوله به قتل رسید
نشست سازمان همکاری اسلامی با تاکید بر حق آموزش دختران افغانستان پایان یافت
«دختری با صدای بلند»؛ روایت دختری که برای رویاهایش جنگید
ازدواج زودهنگام پایان راه نبود؛ مادری که امید را به نسل بعد سپرد
گاهی وقتها وقتی دختر دو سالهاش در میان حویلی کوچک خانه میدود، دستهایش را باز میکند و بیهدف دور خودش میچرخد، فرشته بیاختیار لبخند میزند؛ اما این لبخند تنها چند لحظه دوام میآورد. خیلی زود نگاهش به جایی دور خیره میشود؛ به سالهایی که خودش نیز دختری پرجنبوجوش و سرشار از آرزو بود. در ذهنش بارها همان صحنهها تکرار میشوند؛ روزهایی که پس از پایان درسهای مکتب، با شتاب کتابهایش را کنار میگذاشت، لباس سفید تکواندو را میپوشید و با شوق به باشگاهی میرفت که برایش تنها یک سالن ورزشی نبود، بلکه دنیایی بود که در آن احساس قدرت، آزادی و امید میکرد. هر بار که وارد تشک مسابقه میشد، باور داشت آیندهاش میتواند با تلاش خودش ساخته شود. آن روزها تصور میکرد اگر سخت تمرین کند، روزی در مسابقات بزرگ شرکت خواهد کرد، مدال خواهد گرفت و ثابت خواهد ساخت که دختران افغانستان نیز میتوانند قهرمان باشند. فرشته در خانوادهای معمولی بزرگ شده بود. پدرش کارگر بود و درآمد اندکی داشت، اما با وجود دشواریهای زندگی، هیچگاه مانع علاقه دخترش به ورزش نشد. مادرش نیز هرچند گاهی از آسیب دیدن او نگران میشد، اما وقتی شوق و شادی را در چشمان دخترش میدید، سکوت میکرد. فرشته شاگرد خوبی در مکتب بود و معلمانش همیشه از پشتکار و علاقهاش به درس تعریف میکردند. او میان کتاب و ورزش تعادل برقرار کرده بود و باور داشت میتواند هم تحصیل کند و هم ورزشکار موفقی شود. آینده برایش پر از تصویرهای روشن بود؛ دانشگاه، مسابقات ورزشی و زندگیای که خودش برای آن تصمیم میگرفت. اما یک روز همه چیز ناگهان تغییر کرد. خبر بسته شدن مکتبها برای دختران، مانند سایهای سنگین بر زندگی او افتاد. روزی که آخرین بار از دروازه مکتب بیرون آمد، هرگز تصور نمیکرد آن خداحافظی شاید سالها ادامه پیدا کند. چند روز بعد، تمرینهای تکواندو نیز متوقف شد و باشگاهی که همیشه پر از صدای تشویق و هیجان بود، به سکوت فرو رفت. لباس سفید تکواندویش روی چوبلباسی ماند و هر روز که از کنار آن عبور میکرد، احساس میکرد بخشی از وجودش نیز همانجا بیحرکت مانده است. آن روزها برای فرشته تنها از دست دادن مکتب و ورزش نبود؛ گویی بخشی از هویت و آیندهای که برای خودش ساخته بود، از او گرفته شده بود. او ناگهان از دختری که هر روز برای رسیدن به هدفهایش برنامه داشت، به کسی تبدیل شد که بیشتر وقتها باید منتظر تصمیم دیگران میماند. گاهی کتابهای درسیاش را ورق میزد و به صفحههایی نگاه میکرد که دیگر فرصت آموختن از آنها را نداشت. دوستانش نیز هر کدام به سرنوشتهای متفاوتی رفتند و فاصله میان آرزوهای گذشته و واقعیت امروز، برایش سنگینتر میشد. با این حال، در دلش هنوز امید کوچکی زنده بود؛ امیدی که به او میگفت شاید مسیر زندگی تغییر کرده باشد، اما علاقهاش به یادگیری و پیشرفت هنوز از بین نرفته است. خانه نیز دیگر مانند گذشته نبود. مشکلات اقتصادی هر روز بیشتر میشد و نگرانی آینده، ذهن همه اعضای خانواده را درگیر کرده بود. چند ماه پس از بسته شدن مکتب، صحبت از خواستگاری مردی شد که چند سال از او بزرگتر بود. فرشته هنوز امیدوار بود شرایط تغییر کند و دوباره بتواند به مکتب برگردد، اما کسی از امیدهای او نمیپرسید. تصمیمها یکی پس از دیگری گرفته شدند و او فقط نظارهگر سرنوشتی بود که دیگران برایش نوشته بودند. خیلی زود لباس عروسی جای لباس تکواندو را گرفت؛ تغییری که برای دیگران شاید عادی بود، اما برای فرشته به معنای پایان دنیایی بود که سالها برای ساختنش تلاش کرده بود. امروز او نوزده سال دارد و مادر دختری دو ساله است. مسئولیت خانه و فرزند، تمام ساعتهای روزش را پر کرده است، اما هیچکدام از این مسئولیتها نتوانستهاند علاقه او به یادگیری را از بین ببرند. اگرچه از ادامه تحصیل بازمانده است، اما هر بار که کتابی به دستش میرسد، با اشتیاق آن را میخواند. کتاب برای او تنها چند صفحه کاغذ نیست؛ پلی است میان زندگی امروز و آیندهای که هنوز به آن امید دارد. او داستان میخواند، کتابهای تربیت کودک را مطالعه میکند، درباره روانشناسی، اخلاق و تاریخ میآموزد تا هر روز چیزی تازه یاد بگیرد. باور دارد مادری که آگاه باشد، میتواند آینده بهتری برای فرزندانش بسازد. همسرش گاهی با تعجب میپرسد چرا این همه مطالعه میکند، در حالی که دیگر مکتبی وجود ندارد که به آن برگردد. فرشته در پاسخ فقط لبخند میزند و میگوید: «اگر نتوانستم شاگرد مکتب باشم، هنوز میتوانم شاگرد زندگی باشم.» او نمیخواهد دخترش مادری داشته باشد که پاسخ پرسشهایش را نداند یا او را از یادگیری دور کند. آرزو دارد روزی فرزندانش به او افتخار کنند؛ نه به خاطر ثروت یا مقام، بلکه به خاطر دانشی که با سختی و امید به دست آورده است. هر بار که دختر کوچکش با ذوق میپرد یا دستانش را مانند ورزشکاران تکان میدهد، قلب فرشته تندتر میتپد. او ساعتها به آینده دخترش فکر میکند. در ذهنش بارها تصویر روزی را میسازد که دست دخترش را بگیرد و او را به یک باشگاه ورزشی ببرد. برای او مهم نیست آن باشگاه تکواندو باشد یا رشتهای دیگر؛ مهم این است که دخترش فرصت انتخاب داشته باشد، فرصت تجربه کردن، یاد گرفتن و رسیدن به رؤیاهای خودش. فرشته نمیخواهد دخترش زندگی او را تکرار کند. نمیخواهد روزی او نیز با حسرت از آرزوهای ناتمامش سخن بگوید. گاهی شبها، وقتی دخترش خوابیده است، صندوقچه کوچکی را باز میکند که هنوز لباس تکواندویش در آن نگهداری میشود. پارچه سفید لباس دیگر مانند گذشته درخشان نیست، اما برای او ارزشمندترین یادگار سالهای نوجوانی است. لباس را روی زانوهایش میگذارد، با دست روی آرم باشگاه میکشد و خاطرات روزهایی را به یاد میآورد که صدای تشویق مربی، انگیزه ادامه راهش بود. اشکهایش آرام روی لباس میچکد، اما آن را دوباره با دقت تا میکند و در صندوق میگذارد؛ نه به این دلیل که گذشته را فراموش کرده، بلکه چون میخواهد آن را به عنوان یادآوری آرزوهایش حفظ کند. با وجود همه این حسرتها، فرشته نمیگذارد ناامیدی وارد دلش شود. او باور دارد شاید نتوانسته باشد زندگی دلخواهش را تجربه کند، اما هنوز فرصت دارد آینده فرزندانش را بهتر بسازد. امروز بزرگترین آرزوی فرشته دیگر ایستادن روی سکوی قهرمانی نیست. او آرزو دارد روزی در کنار میدان مسابقه بنشیند، دخترش را در حالی که با اعتمادبهنفس وارد رقابت میشود تشویق کند و از دور با افتخار نگاهش کند. شاید آن روز هیچکس نداند که اشکهای شوق مادر، از سالها حسرت و امید سرچشمه میگیرد، اما خود فرشته خواهد دانست که هر صفحه کتابی که خوانده، هر سختیای که تحمل کرده و هر امیدی که در دلش زنده نگه داشته، بیهوده نبوده است. او باور دارد اگر بتواند فرزندانی آگاه، مهربان، بااخلاق و موفق به جامعه تقدیم کند، بخشی از آرزوهای ازدسترفتهاش دوباره جان خواهند گرفت و زندگیاش، با همه تلخیها، معنایی تازه پیدا خواهد کرد. نویسنده: سارا کریمی
گاهی وقتها وقتی دختر دو سالهاش در میان حویلی کوچک خانه میدود، دستهایش را باز میکند و بیهدف دور خودش میچرخد، فرشته بیاختیار لبخند میزند؛ اما این لبخند تنها چند لحظه دوام میآورد. خیلی زود نگاهش به جایی دور خیره میشود؛ به سالهایی که خودش نیز دختری پرجنبوجوش و سرشار از آرزو بود. در ذهنش بارها همان صحنهها تکرار میشوند؛ روزهایی که پس از پایان درسهای مکتب، با شتاب کتابهایش را کنار میگذاشت، لباس سفید تکواندو را میپوشید و با شوق به باشگاهی میرفت که برایش تنها یک سالن ورزشی نبود، بلکه دنیایی بود که در آن احساس قدرت، آزادی و امید میکرد. هر بار که وارد تشک مسابقه میشد، باور داشت آیندهاش میتواند با تلاش خودش ساخته شود. آن روزها تصور میکرد اگر سخت تمرین کند، روزی در مسابقات بزرگ شرکت خواهد کرد، مدال خواهد گرفت و ثابت خواهد ساخت که دختران افغانستان نیز میتوانند قهرمان باشند. فرشته در خانوادهای معمولی بزرگ شده بود. پدرش کارگر بود و درآمد اندکی داشت، اما با وجود دشواریهای زندگی، هیچگاه مانع علاقه دخترش به ورزش نشد. مادرش نیز هرچند گاهی از آسیب دیدن او نگران میشد، اما وقتی شوق و شادی را در چشمان دخترش میدید، سکوت میکرد. فرشته شاگرد خوبی در مکتب بود و معلمانش همیشه از پشتکار و علاقهاش به درس تعریف میکردند. او میان کتاب و ورزش تعادل برقرار کرده بود و باور داشت میتواند هم تحصیل کند و هم ورزشکار موفقی شود. آینده برایش پر از تصویرهای روشن بود؛ دانشگاه، مسابقات ورزشی و زندگیای که خودش برای آن تصمیم میگرفت. اما یک روز همه چیز ناگهان تغییر کرد. خبر بسته شدن مکتبها برای دختران، مانند سایهای سنگین بر زندگی او افتاد. روزی که آخرین بار از دروازه مکتب بیرون آمد، هرگز تصور نمیکرد آن خداحافظی شاید سالها ادامه پیدا کند. چند روز بعد، تمرینهای تکواندو نیز متوقف شد و باشگاهی که همیشه پر از صدای تشویق و هیجان بود، به سکوت فرو رفت. لباس سفید تکواندویش روی چوبلباسی ماند و هر روز که از کنار آن عبور میکرد، احساس میکرد بخشی از وجودش نیز همانجا بیحرکت مانده است. آن روزها برای فرشته تنها از دست دادن مکتب و ورزش نبود؛ گویی بخشی از هویت و آیندهای که برای خودش ساخته بود، از او گرفته شده بود. او ناگهان از دختری که هر روز برای رسیدن به هدفهایش برنامه داشت، به کسی تبدیل شد که بیشتر وقتها باید منتظر تصمیم دیگران میماند. گاهی کتابهای درسیاش را ورق میزد و به صفحههایی نگاه میکرد که دیگر فرصت آموختن از آنها را نداشت. دوستانش نیز هر کدام به سرنوشتهای متفاوتی رفتند و فاصله میان آرزوهای گذشته و واقعیت امروز، برایش سنگینتر میشد. با این حال، در دلش هنوز امید کوچکی زنده بود؛ امیدی که به او میگفت شاید مسیر زندگی تغییر کرده باشد، اما علاقهاش به یادگیری و پیشرفت هنوز از بین نرفته است. خانه نیز دیگر مانند گذشته نبود. مشکلات اقتصادی هر روز بیشتر میشد و نگرانی آینده، ذهن همه اعضای خانواده را درگیر کرده بود. چند ماه پس از بسته شدن مکتب، صحبت از خواستگاری مردی شد که چند سال از او بزرگتر بود. فرشته هنوز امیدوار بود شرایط تغییر کند و دوباره بتواند به مکتب برگردد، اما کسی از امیدهای او نمیپرسید. تصمیمها یکی پس از دیگری گرفته شدند و او فقط نظارهگر سرنوشتی بود که دیگران برایش نوشته بودند. خیلی زود لباس عروسی جای لباس تکواندو را گرفت؛ تغییری که برای دیگران شاید عادی بود، اما برای فرشته به معنای پایان دنیایی بود که سالها برای ساختنش تلاش کرده بود. امروز او نوزده سال دارد و مادر دختری دو ساله است. مسئولیت خانه و فرزند، تمام ساعتهای روزش را پر کرده است، اما هیچکدام از این مسئولیتها نتوانستهاند علاقه او به یادگیری را از بین ببرند. اگرچه از ادامه تحصیل بازمانده است، اما هر بار که کتابی به دستش میرسد، با اشتیاق آن را میخواند. کتاب برای او تنها چند صفحه کاغذ نیست؛ پلی است میان زندگی امروز و آیندهای که هنوز به آن امید دارد. او داستان میخواند، کتابهای تربیت کودک را مطالعه میکند، درباره روانشناسی، اخلاق و تاریخ میآموزد تا هر روز چیزی تازه یاد بگیرد. باور دارد مادری که آگاه باشد، میتواند آینده بهتری برای فرزندانش بسازد. همسرش گاهی با تعجب میپرسد چرا این همه مطالعه میکند، در حالی که دیگر مکتبی وجود ندارد که به آن برگردد. فرشته در پاسخ فقط لبخند میزند و میگوید: «اگر نتوانستم شاگرد مکتب باشم، هنوز میتوانم شاگرد زندگی باشم.» او نمیخواهد دخترش مادری داشته باشد که پاسخ پرسشهایش را نداند یا او را از یادگیری دور کند. آرزو دارد روزی فرزندانش به او افتخار کنند؛ نه به خاطر ثروت یا مقام، بلکه به خاطر دانشی که با سختی و امید به دست آورده است. هر بار که دختر کوچکش با ذوق میپرد یا دستانش را مانند ورزشکاران تکان میدهد، قلب فرشته تندتر میتپد. او ساعتها به آینده دخترش فکر میکند. در ذهنش بارها تصویر روزی را میسازد که دست دخترش را بگیرد و او را به یک باشگاه ورزشی ببرد. برای او مهم نیست آن باشگاه تکواندو باشد یا رشتهای دیگر؛ مهم این است که دخترش فرصت انتخاب داشته باشد، فرصت تجربه کردن، یاد گرفتن و رسیدن به رؤیاهای خودش. فرشته نمیخواهد دخترش زندگی او را تکرار کند. نمیخواهد روزی او نیز با حسرت از آرزوهای ناتمامش سخن بگوید. گاهی شبها، وقتی دخترش خوابیده است، صندوقچه کوچکی را باز میکند که هنوز لباس تکواندویش در آن نگهداری میشود. پارچه سفید لباس دیگر مانند گذشته درخشان نیست، اما برای او ارزشمندترین یادگار سالهای نوجوانی است. لباس را روی زانوهایش میگذارد، با دست روی آرم باشگاه میکشد و خاطرات روزهایی را به یاد میآورد که صدای تشویق مربی، انگیزه ادامه راهش بود. اشکهایش آرام روی لباس میچکد، اما آن را دوباره با دقت تا میکند و در صندوق میگذارد؛ نه به این دلیل که گذشته را فراموش کرده، بلکه چون میخواهد آن را به عنوان یادآوری آرزوهایش حفظ کند. با وجود همه این حسرتها، فرشته نمیگذارد ناامیدی وارد دلش شود. او باور دارد شاید نتوانسته باشد زندگی دلخواهش را تجربه کند، اما هنوز فرصت دارد آینده فرزندانش را بهتر بسازد. امروز بزرگترین آرزوی فرشته دیگر ایستادن روی سکوی قهرمانی نیست. او آرزو دارد روزی در کنار میدان مسابقه بنشیند، دخترش را در حالی که با اعتمادبهنفس وارد رقابت میشود تشویق کند و از دور با افتخار نگاهش کند. شاید آن روز هیچکس نداند که اشکهای شوق مادر، از سالها حسرت و امید سرچشمه میگیرد، اما خود فرشته خواهد دانست که هر صفحه کتابی که خوانده، هر سختیای که تحمل کرده و هر امیدی که در دلش زنده نگه داشته، بیهوده نبوده است. او باور دارد اگر بتواند فرزندانی آگاه، مهربان، بااخلاق و موفق به جامعه تقدیم کند، بخشی از آرزوهای ازدسترفتهاش دوباره جان خواهند گرفت و زندگیاش، با همه تلخیها، معنایی تازه پیدا خواهد کرد. نویسنده: سارا کریمی
گاهی با خودم فکر میکنم اگر آن روز آخر، وقتی از دروازه مکتب بیرون میآمدم، کسی به من میگفت که دیگر هیچگاه به صنف درس بازنخواهم گشت، شاید چند دقیقه بیشتر در حیاط مکتب میایستادم. شاید دیوارهای رنگورورفته، صدای خنده همصنفیهایم و تخته سیاهی را که هر روز روبهرویش مینشستم، با دقت بیشتری نگاه میکردم. شاید کتابهایم را محکمتر در آغوش میگرفتم و نمیگذاشتم آن روز به این زودی تمام شود. اما آن روز، مانند همه روزهای دیگر، با خیال اینکه فردا دوباره به مکتب برمیگردم، به خانه رفتم. هیچکس به من نگفته بود که کودکیام همان عصر، بیسروصدا از زندگیام خداحافظی خواهد کرد. پدرم سالها بود که زیر بار قرض زندگی میکرد. درآمد اندک او حتی برای تأمین نیازهای ابتدایی خانواده کافی نبود. چند سال خشکسالی، بیکاری و بیماری، زندگی ما را روزبهروز دشوارتر کرده بود. هر بار که طلبکار به خانه میآمد، سکوت سنگینی فضای خانه را فرا میگرفت. مادرم سرش را پایین میانداخت، خواهرهایم به اتاق دیگری میرفتند و من از پشت پرده به چهره مردی نگاه میکردم که با صدای بلند پولش را میخواست. آن روزها نمیدانستم که روزی خودم بخشی از همان بدهی خواهم شد. چند هفته بعد، پدرم مرا کنار خود نشاند. دستهایش میلرزید و نگاهش را از چشمانم میدزدید. گفت دیگر راهی برای پرداخت قرض باقی نمانده و خانواده در شرایط سختی قرار گرفته است. چند لحظه سکوت کرد، سپس آهسته گفت که باید با همان مرد ازدواج کنم؛ مردی که حدود سی سال داشت و دو برابر سن من بود. در آن لحظه احساس کردم همه صداهای اطرافم خاموش شدهاند. فقط حرکت لبهای پدرم را میدیدم، اما دیگر چیزی نمیشنیدم. پانزده سال بیشتر نداشتم. هنوز رؤیای معلم شدن را در سر داشتم و دفترچهای داشتم که روی جلدش نوشته بودم: «آینده من». اما آیندهای که دیگران برایم تصمیم گرفته بودند، هیچ شباهتی به رؤیاهایم نداشت. هیچکس از من نپرسید که آیا این ازدواج را میخواهم یا نه. فقط گفتند دختر باید به تصمیم خانواده احترام بگذارد. مادرم تمام شب گریه کرد، اما او هم توان ایستادگی در برابر این تصمیم را نداشت. صبح روز عروسی، وقتی لباس سفید را بر تنم کردند، احساس نمیکردم عروس هستم. احساس میکردم کودکی را با لباسی بزرگتر از اندازهاش به جایی میبرند که هیچ شناختی از آن ندارد. از همان روزهای نخست فهمیدم که خانه شوهرم برای من خانه نخواهد بود. او همیشه میگفت مرا در برابر بدهی پدرم گرفته است و باید بدون اعتراض هرچه میگوید انجام دهم. اگر غذا دیر آماده میشد، اگر چای مطابق میلش نبود یا اگر از خستگی چند دقیقه مینشستم، با فریاد و تحقیر روبهرو میشدم. مادرشوهرم نیز تقریباً هر روز مرا سرزنش میکرد و میگفت دختری که با قرض به این خانه آمده، نباید انتظار احترام داشته باشد. روزهایم شبیه هم شده بود. پیش از طلوع آفتاب بیدار میشدم، آب میآوردم، خانه را جارو میکردم، لباس میشستم، غذا میپختم و تا نیمههای شب کار میکردم. فرصتی برای استراحت یا حتی فکر کردن به خودم نداشتم. گاهی از شدت خستگی روی فرش مینشستم، اما هنوز چند دقیقه نمیگذشت که صدای تند مادرشوهرم بلند میشد و دوباره باید سرپا میایستادم. بیشتر از همه، دلم برای مکتب تنگ میشد. هر وقت صدای زنگ مکتب محله را میشنیدم، ناخودآگاه به سوی پنجره میرفتم و دخترانی را نگاه میکردم که با لباسهای مکتب از کنار خانه عبور میکردند. بعضی از آنها همسن من بودند. با خودم فکر میکردم اگر زندگی طور دیگری پیش میرفت، شاید حالا من هم در میان آنها بودم؛ شاید برای امتحان آماده میشدم، شاید با دوستانم درباره آینده حرف میزدم یا شاید رؤیای دانشگاه را دنبال میکردم. اما اکنون تنها چیزی که از آن روزها برایم باقی مانده بود، چند کتاب قدیمی بود که در خانه پدرم جا مانده بودند. در این سه سال، رفتوآمدم تقریباً از بین رفت. اجازه نداشتم به خانه پدرم بروم. اگر مادرم میخواست مرا ببیند، باید اجازه میگرفت؛ اجازهای که بیشتر وقتها داده نمیشد. دوستانم نیز کمکم از من دور شدند، چون میدانستند حتی اگر بیایند، اجازه دیدنم را نخواهند داشت. احساس میکردم آرامآرام از دنیا حذف شدهام؛ انگار دیگر کسی مرا نمیبیند. هر بار که به پدرم فکر میکنم، احساسات متناقضی در وجودم شکل میگیرد. میدانم او هم قربانی فقر و درماندگی بود، اما نمیتوانم فراموش کنم که زندگی من بدون رضایت خودم تغییر کرد. بارها از خودم پرسیدهام: آیا واقعاً هیچ راه دیگری وجود نداشت؟ آیا ارزش یک دختر میتواند به اندازه بدهی یک مرد تعیین شود؟ سه ماه پیش، پس از یکی از روزهای بسیار سخت که ساعتها با خشونت، توهین و تحقیر روبهرو شده بودم، به جایی رسیدم که احساس کردم دیگر هیچ امیدی باقی نمانده است. تصور میکردم تمام راهها به رویم بسته شده و هیچکس صدایم را نمیشنود. اما زنده ماندم. وقتی دوباره به هوش آمدم، انتظار داشتم کسی از رنجی که کشیده بودم بپرسد، اما بیشتر از آنکه همدلی ببینم، سرزنش شنیدم. چند روز بعد، دوباره به همان خانهای بازگردانده شدم که سرچشمه بسیاری از دردهایم بود. از آن زمان، زندگیام محدودتر از گذشته شده است. تقریباً همیشه زیر نظر هستم. اجازه ندارم به خانه پدرم بروم، دوستانم را ببینم یا حتی برای چند دقیقه بدون همراه از خانه بیرون شوم. بیشتر روزها از پشت پنجره به کوچه نگاه میکنم؛ همان کوچهای که برای دیگران فقط راه عبور است، اما برای من مرزی میان زندانی که در آن زندگی میکنم و دنیایی است که سالهاست از آن دور ماندهام. گاهی شبها، وقتی همه خواب هستند، در سکوت با خودم حرف میزنم. از خودم میپرسم اگر هنوز مکتب میرفتم، امروز در کدام صنف بودم؟ شاید برای امتحان کانکور آماده میشدم، شاید رؤیای دانشگاه داشتم یا شاید روزی شغلی پیدا میکردم و به خانوادهام کمک میکردم. این فکرها هم مرا غمگین میکنند و هم یادم میآورند که هنوز بخشی از وجودم زنده است؛ بخشی که نمیخواهد امید را کاملاً از دست بدهد. امروز سه سال از آن ازدواج اجباری میگذرد. دیگر آن دختر پانزدهسالهای نیستم که با کیف مکتب در کوچه میدوید، اما هنوز در دل آرزو دارم روزی دوباره آزادانه نفس بکشم، خانوادهام را ببینم، کتابی را ورق بزنم و احساس کنم که زندگی فقط تحمل درد نیست. شاید آن روز دیر برسد، اما همین امید کوچک است که هر صبح مرا از خواب بیدار میکند. هنوز باور دارم هیچ دختری نباید به خاطر فقر، قرض یا تصمیم دیگران، از حق آموزش، امنیت و انتخاب آیندهاش محروم شود. آرزو دارم روزی برسد که دختران افغانستان بتوانند بدون ترس درس بخوانند، آزادانه رفتوآمد کنند و زندگیشان را خودشان انتخاب کنند؛ روزی که هیچ پدری مجبور نشود دخترش را بهای پرداخت بدهی بداند و هیچ دختری احساس نکند ارزشش کمتر از آرزوهایی است که در دل دارد. نویسنده: سارا کریمی
صدای کوبیده شدن چکش بر تکهای چرم، تنها صدایی بود که سکوت خانه نیمهویران را میشکست. عبدالحمید روی چهارپایهای شکسته نشسته بود و با دستانی که از سالها کفشدوزی پینه بسته بود، تلاش میکرد پاشنه کفش کهنهای را دوباره سر جای خود محکم کند. هنوز چند ضربه بیشتر نزده بود که دردی تیز از میان مهرههای کمرش تا شانههایش دوید. چکش از دستش افتاد، دستش را روی کمر گذاشت و برای لحظهای چشمانش را بست. چند لحظه بیحرکت ماند و به سقف ترکخورده خیره شد؛ سقفی که هر بار باران میبارید، قطرههای آب از چندین نقطه آن به داخل خانه میچکید. کنار او، زلیخا هنوز بیدار بود. از نیمههای شب خواب به چشمانش نیامده بود، زیرا تمام شب به این فکر میکرد که امروز برای شش نفر نان از کجا پیدا کند. سه دخترشان، مریم، سمیه و نازیه، در گوشهای از اتاق زیر لحافی کهنه کنار هم خوابیده بودند و احمد، تنها پسر خانواده، دستهایش را زیر سر گذاشته و روی تشکی نازک دراز کشیده بود. خانهای که اکنون سرپناهشان شده بود، بیشتر به یک خرابه شباهت داشت تا یک خانه. دیوارهای گلی آن در چند جا فرو ریخته بود، پنجرهها شیشه نداشتند و کف اتاقها از خاک و سنگریزه پوشیده بود. اما همین خرابه، تنها جایی بود که پس از اخراج اجباری از ایران توانسته بودند در آن پناه بگیرند. چند هفته پیش، زمانی که مأموران از آنان خواستند ایران را ترک کنند، هیچکس فرصت خداحافظی با سالهایی را که در آن کشور سپری کرده بودند، پیدا نکرد. عبدالحمید بیش از پانزده سال در ایران کفشدوزی کرده بود. هرچند زندگی آسانی نداشت، اما دستکم میتوانست با درآمد اندکش شکم خانواده را سیر کند. سالها روی چهارپایهای چوبی مینشست، کفشهای کهنه را وصله میکرد، پاشنه میدوخت و به چرمهای فرسوده جان دوباره میبخشید. اما چند سال پیش، هنگام جابهجا کردن دستگاهی سنگین، مهرههای کمرش آسیب دید. پزشک گفته بود باید استراحت کند و از کارهای سنگین بپرهیزد، اما مردی که پنج فرزند گرسنه دارد، چگونه میتواند استراحت کند؟ او با همان درد به کار ادامه داد تا جایی که دیگر حتی توان نشستن طولانی را هم از دست داد. با این حال، وقتی مجبور به بازگشت شدند، تنها چیزی که توانست با خود بیاورد، همان جعبه ابزار کهنه کفشدوزی بود؛ جعبهای که حالا در گوشه اتاق مخروبه قرار داشت و بیشتر به یادگاری روزهای گذشته میمانست تا وسیلهای برای کسب درآمد. خانهای که اکنون در آن زندگی میکردند، سالها متروکه مانده بود. صاحب خانه که یکی از آشنایان دورشان بود، گفته بود اگر بتوانند آن را قابل استفاده کنند، فعلاً بدون پرداخت کرایه در آن بمانند. اما قابل استفاده کردن چنین خانهای نیز پول میخواست؛ پولی که آنان حتی برای خرید یک بوجی آرد هم نداشتند. در روزهای نخست، زلیخا و دخترها با بیل و جارو خاکهای انباشته را بیرون کردند، شیشههای شکسته را جمع کردند و با پارچههای کهنه جلوی سوراخهای پنجره را پوشاندند تا باد کمتر به داخل نفوذ کند. با این همه، شبها سرمای هوا از میان شکاف دیوارها عبور میکرد و کودکان را از خواب بیدار میساخت. عبدالحمید هر صبح، با وجود درد شدید کمر، جعبه ابزارش را برمیداشت و در گوشه حویلی کوچک خانه مینشست. روی تختهچوبی کهنه، چند قالب کفش، چکشی زنگزده، سوزن، نخ ضخیم و مقداری چرم باقیمانده را میچید و منتظر میماند شاید رهگذری کفش پارهای برای ترمیم بیاورد. اما آن محله پر از خانوادههای فقیر بود؛ مردمی که بیشترشان خود نیز نان شب نداشتند. بسیاری از کفشها آنقدر فرسوده شده بود که دیگر قابل دوختن نبود و اگر هم نیاز به تعمیر داشت، صاحبانشان توان پرداخت هزینه آن را نداشتند. گاهی عبدالحمید تمام روز را روی همان چهارپایه مینشست و حتی یک مشتری هم پیدا نمیشد. عصر که میشد، بیآنکه چیزی به دست آورده باشد، ابزارش را جمع میکرد و با شرمندگی وارد اتاق میشد. نگاهش از نگاه همسر و فرزندانش میگریخت، زیرا میدانست آنان منتظرند شاید امروز چیزی برای خوردن آورده باشد. زلیخا تلاش میکرد ستون این خانواده باقی بماند. هرگز اجازه نمیداد فرزندانش اشکهایش را ببینند. صبحها زودتر از همه بیدار میشد؛ اگر آردی در خانه بود، نان میپخت و اگر چیزی نبود، تنها آب جوش آماده میکرد تا کودکان دستکم با نوشیدن آن اندکی کمتر احساس گرسنگی کنند. گاهی به خانههای مردم میرفت و لباس میشست، گاهی در پاک کردن سبزی یا پختن نان کمک میکرد و در پایان روز چند قرص نان یا مقدار اندکی آرد دستمزد میگرفت. بارها پیش آمده بود که تمام دستمزدش فقط یک بسته کوچک برنج یا چند سیبزمینی باشد، اما همان هم برای او ارزش زیادی داشت، زیرا میتوانست سفره خالی خانه را اندکی رنگ ببخشد. مریم، دختر بزرگ خانواده، پیش از بازگشت به افغانستان آرزو داشت درسش را ادامه دهد. همیشه میگفت میخواهد معلم شود تا دختران فقیر را آموزش دهد. اما حالا صبحهایش با آوردن آب از چاه محله آغاز میشد. دبههای پلاستیکی را روی دست و شانه حمل میکرد و بارها در مسیر طولانی تا خانه نفسش بند میآمد. سمیه و نازیه نیز که هنوز کودک بودند، خیلی زود بزرگ شدند. دیگر کمتر از اسباببازی یا لباس نو حرف میزدند. هر دو کنار مادر مینشستند، لباسهای کهنه را وصله میکردند، خانه را جارو میزدند و گاهی از شاخههای خشک اطراف هیزم جمع میکردند. احمد نیز هر صبح به بازار میرفت؛ شاید کسی او را برای حمل بار، تمیز کردن دکان یا انجام کاری موقت صدا بزند. او با وجود سن کم، دیگر مانند کودکان همسن خود بازی نمیکرد و نگاهش سنگینتر از سنش شده بود. سرما که از راه رسید، زندگی برای این خانواده دشوارتر شد. سقف فرسوده در برابر باران تاب مقاومت نداشت. شبهایی بود که زلیخا و دخترها تا نیمهشب ظرفها و دیگهای خالی را زیر چکههای آب جابهجا میکردند تا جای خواب کودکان خشک بماند. بخاری کوچکی داشتند که بیشتر روزها خاموش بود، زیرا پول خرید زغال پیدا نمیشد. عبدالحمید نیز شبها از شدت درد کمر نمیتوانست بخوابد. هر بار که میخواست از جا بلند شود، با هر دو دست زانوهایش را میگرفت و آهسته برمیخاست. گاهی درد آنقدر شدید میشد که اشک در چشمانش حلقه میزد، اما نمیخواست فرزندانش او را در آن حال ببینند. وقتی همه خواب بودند، آرام به حویلی میرفت، به آسمان پرستاره نگاه میکرد و زیر لب دعا میخواند؛ دعا میکرد روزی برسد که دوباره بتواند با کار خودش نان حلال برای خانوادهاش فراهم کند. با وجود همه این سختیها، غرور عبدالحمید اجازه نمیداد دست نیاز به سوی کسی دراز کند. او همیشه میگفت: «تا زمانی که دستم توان گرفتن سوزن را داشته باشد، از کسی چیزی نمیخواهم.» اما حقیقت این بود که همان دستها نیز دیگر مانند گذشته توان نداشتند. انگشتانش از سالها کار با چرم، پر از زخمهای کهنه بود و کمرش هر روز خمیدهتر میشد. با این حال، هر صبح دوباره ابزار کفشدوزی را مرتب میکرد، نخ را از سوراخ سوزن میگذراند و منتظر مینشست؛ گویی امید، آخرین چیزی بود که هنوز از او گرفته نشده بود. شاید دردناکترین لحظه برای این خانواده زمانی بود که کوچکترین دختر، نازیه، یک روز از مادرش پرسید: «مادر، ما همیشه در همین خانه خراب زندگی میکنیم؟» زلیخا چند لحظه سکوت کرد. نه میخواست دروغ بگوید و نه امید دخترش را از بین ببرد. نازیه را در آغوش گرفت، موهایش را نوازش کرد و گفت: «نه دخترم، هیچ زمستانی همیشگی نیست. خدا راهی باز میکند.» خودش نمیدانست آن راه چه زمانی خواهد رسید، اما باور داشت اگر امید را از فرزندانش بگیرد، دیگر چیزی برای ادامه زندگی باقی نمیماند. روزها یکی پس از دیگری سپری میشدند. گاهی یکی دو مشتری پیدا میشد و عبدالحمید چند صد افغانی به دست میآورد؛ پولی که همان روز صرف خرید آرد، روغن یا دوا میشد. گاهی هم چندین روز هیچ درآمدی نداشتند و سفرهشان تنها با نان خشک و چای ساده پر میشد. با این همه، هر شب وقتی همه دور سفره کوچک پارچهای جمع میشدند، زلیخا تلاش میکرد لبخند بزند، عبدالحمید از روزهای بهتر گذشته برای فرزندانش قصه بگوید و کودکان نیز وانمود کنند که سیر هستند تا پدر و مادرشان کمتر غصه بخورند. این خانواده تنها یک روایت خیالی از رنج نیست، بلکه تصویر زندگی هزاران خانواده مهاجر بازگشتهای است که با دستهای خالی، خاطره سالهای مهاجرت و آیندهای نامعلوم به افغانستان بازمیگردند. آنان نه در پی ثروتاند و نه آسایشی بزرگ؛ آرزویشان تنها خانهای امن، لقمهای نان حلال و فرصتی برای کار کردن است. عبدالحمید هنوز هر صبح جعبه کفشدوزیاش را باز میکند، هرچند درد کمر امانش را بریده است. زلیخا هنوز هر شب امید را برای فرزندانش تکرار میکند، هرچند خودش هم نمیداند فردا چه خواهد شد. و کودکان این خانه مخروبه، با همه محرومیتها، هنوز وقتی خورشید از پشت دیوارهای شکسته طلوع میکند، باور دارند شاید امروز روزی باشد که زندگیشان اندکی بهتر شود؛ زیرا در فرهنگ خانوادههای افغان، حتی در سختترین روزها، امید آخرین چراغی است که خاموش نمیشود. نویسنده: سارا کریمی
هیچکس از روی چهره آرام فرشته نمیتواند حدس بزند که پشت هر لباس مهرهدوزیشدهای که از دستان او بیرون میآید، داستانی از رؤیاهای نیمهتمام و امیدهای دوباره نهفته است. هر بار که آخرین مهره را روی یقه یا آستین لباسی میدوزد، چند لحظه دست از کار میکشد، لباس را از فاصلهای دور نگاه میکند و سپس با احتیاط آن را تا میزند تا برای مشتری آماده شود. این لباسها قرار است از کابل به کشورهای مختلف برسند؛ به دست زنانی که شاید سالهاست افغانستان را ترک کردهاند، اما هنوز دوست دارند در جشنها و محافل خود لباسهایی بپوشند که یادآور زادگاهشان باشد. فرشته میگوید هر بار که بستهای آماده ارسال میشود، احساس میکند بخشی از هنر و فرهنگ افغانستان نیز همراه آن راهی سفر میشود. او بیستودو سال دارد و در یکی از محلههای کابل همراه پدر، مادر، برادر و دو خواهرش زندگی میکند. تا چند سال پیش، زندگیاش مانند هزاران دختر دیگر با درس و دانشگاه گره خورده بود. دانشجوی صنف سوم دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه کابل بود و بیشتر روزهایش میان صنفهای درسی، کتابخانه و خانه سپری میشد. از همان سالهای مکتب به مسائل اجتماعی علاقه داشت و همیشه میگفت دوست دارد پس از پایان تحصیلاتش در بخش حمایت از زنان و کودکان کار کند. حتی موضوع پایاننامهاش را نیز در ذهن انتخاب کرده بود و آرزو داشت روزی در یکی از نهادهای اجتماعی افغانستان مشغول به کار شود. اما روزی که دروازههای دانشگاه به روی دختران بسته شد، همه برنامههایش در یک لحظه تغییر کرد. تا هفتهها باور نمیکرد که دیگر نتواند به همان صنفی برگردد که سه سال از عمرش را در آن گذرانده بود. کتابهایش را از کیف بیرون آورد، روی قفسه چید و با خود گفت شاید چند هفته دیگر دانشگاه دوباره باز شود. اما هفتهها به ماه، و ماهها به یک سال تبدیل شد و هیچ تغییری رخ نداد. آن یک سال برای فرشته یکی از سختترین دورههای زندگیاش بود. صبحها زود بیدار میشد، اما دیگر عجلهای برای رفتن به دانشگاه نداشت. گاهی کتابهای دانشگاه را ورق میزد و گاهی ساعتها کنار پنجره مینشست و به رفتوآمد مردم خیره میشد. بسیاری از دوستانش نیز شرایط مشابهی داشتند؛ بعضیها به آموزش آنلاین روی آوردند، برخی خانهنشین شدند و عدهای هم تلاش کردند مهارتی تازه بیاموزند. اما فرشته هنوز نمیدانست چه راهی را باید انتخاب کند. در همان روزها، وضعیت اقتصادی خانواده نیز دشوارتر شد. پدرش درآمد ثابتی نداشت و برادرش، با وجود کار کردن، نمیتوانست همه هزینههای خانواده ششنفری را تأمین کند. افزایش قیمت مواد غذایی و سایر نیازهای زندگی باعث شده بود هر ماه نگرانی تازهای به خانه راه پیدا کند. فرشته از دیدن خستگی پدرش ناراحت میشد. بارها با خود فکر میکرد اگر اجازه ادامه تحصیل داشت، شاید همزمان میتوانست کاری پیدا کند و بخشی از بار سنگین زندگی را از دوش خانواده بردارد. سرنوشت او زمانی تغییر کرد که یکی از همصنفیهای سابقش با او تماس گرفت و از گروه کوچکی از دختران در کابل گفت؛ دخترانی که در خانه لباسهای سنتی را با مهرهدوزی و گلدوزی تزیین میکردند و سفارشهایشان از سوی افغانهای مقیم خارج از کشور دریافت میشد. فرشته ابتدا تصور میکرد این کار درآمد چندانی ندارد، اما تصمیم گرفت دستکم آن را امتحان کند. او از کودکی دوختودوزهای ساده را از مادرش آموخته بود و به همین دلیل یادگیری مهرهدوزی برایش چندان دشوار نبود. هفتههای نخست با آزمون و خطا سپری شد. گاهی ساعتها روی بخش کوچکی از یک لباس کار میکرد تا نقشها کاملاً منظم شوند. بارها مجبور میشد بخشی از کار را باز کند و دوباره از نو بدوزد. نوک انگشتانش بر اثر برخورد مداوم سوزن زخم میشد، اما هر بار با خود میگفت این زخمها ارزشش را دارد. او نمیخواست دوباره احساس کند که هیچ کاری از دستش ساخته نیست. کمکم مهارتش بیشتر شد و سفارشهای بیشتری به او سپرده شد. اکنون همراه با چند دختر دیگر، هر روز روی لباسهای سنتی زنانه کار میکند؛ لباسهایی از پارچههای مخمل، با نقشهای ظریف و مهرههایی که با دقت کنار هم قرار میگیرند. بیشتر سفارشها از کشورهای اروپایی، کانادا، استرالیا و گاهی نیز از امریکا میرسد. مشتریان، افغانهایی هستند که میخواهند در جشنها و مراسم خانوادگی، لباسهایی با هنر دست زنان داخل افغانستان بپوشند. امروز درآمد ماهانه فرشته به حدود ده تا دوازده هزار افغانی رسیده است. او میگوید شاید این مبلغ برای بعضیها زیاد نباشد، اما برای خانوادهشان بسیار باارزش است. بخشی از این پول صرف خرید مواد غذایی میشود، بخشی برای پرداخت هزینههای خانه و گاهی نیز برای خرید دوا یا لوازم مورد نیاز خواهرانش هزینه میشود. پدرش همیشه با افتخار میگوید دخترش، با وجود همه دشواریها، توانسته دوباره روی پای خود بایستد و سهمی در تأمین مخارج خانه داشته باشد. با وجود همه اینها، هیچ روزی نیست که فرشته به دانشگاه فکر نکند. هنوز کتابهای علوم اجتماعی را نگه داشته و دفترچه یادداشتهای صنف سومش را دور نینداخته است. گاهی شبها چند صفحه از همان کتابها را میخواند؛ نه برای امتحان، بلکه برای اینکه احساس کند هنوز ارتباطش با رؤیایی که سالها برای آن زحمت کشیده بود، قطع نشده است. او باور دارد اگر روزی فرصت ادامه تحصیل فراهم شود، بدون تردید دوباره به دانشگاه بازخواهد گشت. فرشته میگوید مهرهدوزی برای او فقط یک شغل نیست؛ پلی است میان گذشته و آینده. گذشتهای که در آن دانشجوی علوم اجتماعی بود و آیندهای که هنوز امیدوار است دوباره بتواند در همان رشته درس بخواند و برای جامعهاش خدمت کند. تا آن روز، هر لباسی که از زیر دستان او بیرون میآید، تنها محصولی برای فروش نیست؛ بلکه نشانهای از استقامت دختری است که اجازه نداد بسته شدن دروازههای دانشگاه، پایان زندگی و آرزوهایش باشد. او باور دارد شاید مسیر زندگیاش تغییر کرده باشد، اما هدفش همچنان همان است؛ ایستادن روی پای خود، کمک به خانواده و حفظ امید برای روزی که دوباره بتواند با کیف دانشگاه از خانه بیرون شود. نویسنده: سارا کریمی
تابستان هرات همیشه بوی خاک داغ و بادهای سوزانی را دارد که از دشتهای خشک اطراف شهر میوزند و بر دیوارهای گلی خانهها مینشینند. در یکی از همین صبحهای گرم، زمانی که بیشتر مردم هنوز در خواب بودند، نرگس آرام از روی فرش کهنهای که همراه چهار خواهر و برادرش بر آن خوابیده بود، برخاست. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود، اما او میدانست که باید عجله کند. مادرش در گوشه حویلی کوچک خانه آتش تنور را روشن میکرد و پدرش آماده میشد تا راهی کوره خشتپزی شود. نرگس تنها سیزده سال داشت، اما زندگی او را بسیار زودتر از سنش بزرگ کرده بود. روزگاری شاگرد صنف هفتم مکتب بود؛ دختری که هر روز با شوق کتابهایش را در آغوش میگرفت و از کوچههای خاکی هرات به سوی مکتب میرفت. اما اکنون به جای کتاب و قلم، بیل و قالب خشت در دست داشت و روزهایش را در میان گردوغبار و گرمای سوزان کوره سپری میکرد. او بزرگترین فرزند خانواده بود. پس از او چهار خواهر کوچکتر و یک برادر خردسال قرار داشتند؛ کودکی که نور چشم خانواده به شمار میرفت. خانهشان تنها دو اتاق کوچک داشت؛ اتاقهایی که زمستانها سرد و تابستانها طاقتفرسا میشدند. پدرش سالها به عنوان کارگر روزمزد کار کرده بود و هر صبح برای یافتن کار از خانه بیرون میرفت. هرچند زندگیشان ساده بود، اما نرگس میتوانست درس بخواند و به آیندهای بهتر بیندیشد. او همیشه از شاگردان ممتاز صنف بود و معلمانش از استعداد و علاقهاش به درس سخن میگفتند. بهویژه به مضمون زبان دری علاقه فراوان داشت. هرگاه انشایی مینوشت، معلمش با افتخار نوشتههای او را برای دیگر شاگردان میخواند. نرگس در رؤیاهایش خود را معلمی میدید که به دختران دیگر درس میدهد؛ دخترانی که مانند خودش عاشق کتاب و آموختن هستند. اما زندگی همیشه مطابق آرزوهای انسان پیش نمیرود. با بسته شدن درهای مکتب به روی دختران، نرگس ابتدا باور نداشت که این وضعیت طولانی شود. هر روز لباس مکتبش را نگاه میکرد، کتابهایش را مرتب میچید و منتظر خبری میماند که اجازه بازگشت به صنف را بدهد. هفتهها و ماهها گذشت، اما آن خبر هرگز نرسید. همزمان، وضعیت اقتصادی خانواده نیز روزبهروز دشوارتر شد. قیمت مواد غذایی افزایش یافت، فرصتهای کاری کمتر شد و درآمد اندک پدر دیگر پاسخگوی نیازهای خانواده نبود. شبهایی فرا میرسید که مادر با نگرانی سفرهای کوچک پهن میکرد و تلاش داشت غذای اندک را میان اعضای خانواده تقسیم کند. نرگس بارها دیده بود که مادرش سهم غذای خود را به کودکان میدهد و وانمود میکند که سیر است. همین صحنهها قلب او را میفشرد و وادارش میکرد بیش از سنش به دشواریهای زندگی بیندیشد. روزی که پدر از او خواست همراهش به کوره برود، یکی از تلخترین روزهای زندگی نرگس بود. آن شب سکوت سنگینی بر خانه حاکم بود. نور کمرنگ چراغ، سایههای لرزانی بر دیوارها انداخته بود و صدای نفسهای کودکان در فضا میپیچید. پدر مدت زیادی سکوت کرد و سپس با آهی سنگین گفت: «دخترم، دیگر به تنهایی از پس این زندگی برنمیآیم.» نرگس چیزی نگفت. او از مدتها پیش دشواریهای پدر را درک کرده بود. مادر نیز اشکهایش را پنهان کرد و گفت: «اگر راه دیگری داشتیم، هرگز از تو چنین چیزی نمیخواستیم.» همان شب نرگس تصمیمش را گرفت. نمیخواست بار بیشتری بر دوش خانواده باشد. صبح روز بعد، پیش از طلوع آفتاب، همراه پدر راهی کوره شد. کوره خشتپزی در حاشیه شهر قرار داشت؛ جایی که زمینهای وسیع خاکی و ردیفهای بیپایان خشتهای خام در کنار هم دیده میشدند. از همان لحظه ورود، نرگس احساس کرد پا به دنیایی متفاوت گذاشته است. کارگران با لباسهای خاکآلود زیر آفتاب سوزان کار میکردند؛ برخی خاک را با آب مخلوط میکردند، برخی قالبها را پر میکردند و گروهی دیگر خشتهای خشکشده را جابهجا میکردند. بوی خاک خیس و دود کوره در هوا پیچیده بود. در نخستین روز، دستان ظریف نرگس پر از تاول شد. پاهایش درد میکرد و شانههایش زیر وزن خشتها میسوخت. اما او شکایتی نکرد. تنها به خواهران کوچکترش فکر میکرد که در خانه منتظر بازگشت او بودند. روزها یکی پس از دیگری سپری شدند. نرگس پیش از طلوع خورشید بیدار میشد، همراه پدر راه طولانی کوره را طی میکرد و تا غروب زیر آفتاب کار میکرد. عصرها با بدنی خسته و لباسهایی پوشیده از خاک به خانه بازمیگشت. بسیاری از شبها آنقدر خسته بود که هنگام غذا خوردن چشمانش بسته میشد. با این حال، چیزی که بیش از خستگی جسمی او را آزار میداد، دوری از مکتب بود. هر بار که از کنار ساختمان مکتب سابقش عبور میکرد، قلبش به درد میآمد. به پنجرههای صنفها نگاه میکرد و روزهایی را به یاد میآورد که پشت میز چوبی خود مینشست و با اشتیاق به سخنان معلم گوش میداد. گاهی صدای خنده شاگردان را میشنید و احساس میکرد بخشی از زندگیاش از او گرفته شده است. با وجود همه دشواریها، نرگس اجازه نداد علاقهاش به آموختن خاموش شود. او هنوز کتابهای صنف هفتمش را نگه داشته بود. شبها، زمانی که همه اعضای خانواده خواب بودند، چراغ کوچک خانه را روشن میکرد و کتابهایش را ورق میزد. درسها را دوباره میخواند و نکتههایی را که فراموش کرده بود، یادداشت میکرد. خواهران کوچکترش اغلب دور او جمع میشدند و با کنجکاوی به کتابها نگاه میکردند. نرگس خواندن و نوشتن را به آنان میآموخت و گاهی داستانهای کتابهای درسی را برایشان میخواند. در آن لحظهها احساس میکرد بخشی از رؤیای معلم شدن هنوز در وجودش زنده است. روزی گرم از روزهای تابستان، هنگامی که خورشید بیرحمانه بر زمین میتابید، نرگس و پدرش در گوشهای از کوره مشغول استراحت بودند. باد داغی میوزید و ذرات خاک را در هوا پراکنده میکرد. نگاه نرگس به دوردست دوخته شد؛ به شهری که در افق دیده میشد. ناگهان انشایی را به یاد آورد که سالها پیش درباره آرزوهای آینده نوشته بود؛ انشایی که در آن از معلم شدن و خدمت به دختران سرزمینش سخن گفته بود. اشک در چشمانش حلقه زد. پدر که متوجه حال او شده بود، آرام پرسید: «باز هم به مکتب فکر میکنی؟» نرگس سر تکان داد. پدر لحظهای سکوت کرد و سپس گفت: «شاید نتوانسته باشم زندگیای را که آرزو داشتم برایت فراهم کنم، اما هنوز امیدم را از دست ندادهام. هیچکس نمیداند فردا چه خواهد شد.» همین جمله کوتاه برای نرگس ارزش بزرگی داشت. در میان تمام دشواریها، همین امیدهای کوچک بود که او را سرپا نگه میداشت. ماهها گذشت و نرگس همچنان در کوره کار کرد. دستهایش دیگر نرمی گذشته را نداشت و بر انگشتانش رد زخم و ترک دیده میشد. چهرهاش زیر آفتاب تیرهتر شده بود و نگاهش از سنش پختهتر به نظر میرسید. اما در درون او هنوز همان دختر صنف هفتم زندگی میکرد؛ دختری که عاشق کتاب بود و رؤیای آیندهای متفاوت را در سر داشت. شبها روی پشتبام خانه مینشست و به آسمان پرستاره هرات نگاه میکرد. با خود میاندیشید شاید روزی دوباره فرصت درس خواندن پیدا کند؛ شاید روزی بتواند به صنف بازگردد، کتابی تازه در دست بگیرد و راه ناتمامش را ادامه دهد. او نمیدانست آن روز چه زمانی فرا خواهد رسید، اما یک چیز را بهخوبی میدانست؛ اگر امیدش را از دست بدهد، همه چیز را باخته است. به همین دلیل هر صبح با وجود خستگی از خواب برمیخاست، به کوره میرفت و در دل، رؤیایی را زنده نگه میداشت که نه فقر، نه گرمای سوزان و نه هیچ دشواری دیگری نتوانسته بود آن را خاموش کند. نرگس در میان خاک و دود کوره زندگی میکرد، اما ذهنش همچنان در میان کتابها و صنفهای مکتب پرواز داشت؛ و همین رؤیا به او توان میداد تا روزهای سخت را پشت سر بگذارد. نویسنده: سارا کریمی
آنتونیو گوترش: هوش مصنوعی نباید کرامت انسانی را تهدید کند
آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد در تازهترین مورد هشدار داده است که توسعه و استفاده از هوش مصنوعی نباید به نقض حقوق بشر، از بین رفتن کرامت انسانی یا نهادینه شدن تبعیض منجر شود. آقای گوترش امروز (چهارشنبه، ۱۷ سرطان) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که هوش مصنوعی میتواند در تصمیمهای مهم و سرنوشتساز اطلاعات و تحلیلهای ارزشمند ارایه کند، اما تصمیمگیری نهایی باید همچنان توسط انسانها انجام شود. او تاکید کرده است که حقوق بشر قابل معامله نیست و مسوولیت نهایی در هر تصمیم مهم باید بر عهده انسانها باشد. دبیرکل سازمان ملل در بخشی از پیامش تصریح کرد که هوش مصنوعی میتواند در بخشهای مختلف، از جمله نظام عدالت، مراقبتهای صحی و پولیس، نقش حمایتی داشته باشد؛ اما استفاده از آن باید همراه با نظارت انسانی و پاسخگویی باشد. آنتونیو گوترش پیشتر نیز از کشورها خواسته بود برای ایجاد چارچوبهای مشترک جهانی در زمینه توسعه و استفاده از هوش مصنوعی اقدام کنند و منتظر نمانند تا چالشهای این فناوری گستردهتر شود.
ارتباط میان سوءتغذیه مزمن و معضلات گوارشی در زنان
وضعیت سلامتی زنان در بسیاری از مناطق، بهویژه در کشورهایی با چالشهای اقتصادی و اجتماعی بالا مانند کشور ما، همواره در کانون توجه بوده است. در کنار مسائل آشکار، یک بحران پنهان وجود دارد که سلامت عمومی را بهشدت تحت تأثیر قرار میدهد: سوءتغذیه مزمن و تأثیرات مخرب آن بر سیستم گوارشی. این دو پدیده در زنان و کودکان افغانستان، نه صرفاً دو مشکل موازی، بلکه دو روی یک سکه هستند که چرخهای معیوب از بیماری و ضعف را رقم میزنند. درک این ارتباط دوسویه، کلیدیترین گام برای طراحی مداخلات بهداشتی مؤثر است. سوءتغذیه مزمن در زنان؛ فراتر از کمبود وزن سوءتغذیه مزمن در این بستر، صرفاً به معنای گرسنگی شدید نیست، بلکه شامل کمبود ریزمغذیها (ویتامینها و مواد معدنی ضروری) و دریافت ناکافی کالری باکیفیت در بلندمدت است. زنان به دلیل نقشهای چندگانهای که در تأمین غذای خانواده و بارداری ایفا میکنند، اغلب در اولویتهای انتهایی دریافت مواد غذایی قرار میگیرند و ذخایر بدنشان بهسرعت تحلیل میرود. اشکال کلیدی سوءتغذیه: کمخونی فقر آهن: این شایعترین شکل سوءتغذیه است که مستقیماً با خستگی مفرط و کاهش عملکرد فیزیکی همراه است. کمبود ویتامین A و D: این کمبودها سیستم ایمنی بدن را تضعیف کرده و جذب مواد مغذی دیگر را مختل میسازند. این کمبودها بدن را در وضعیت دفاعی ضعیف قرار میدهند و زمینه را برای بروز اختلالات گوارشی فراهم میآورند. سیستم گوارشی و سوءتغذیه سیستم گوارشی، شامل معده، رودهها و میکروبیوم روده، نیازمند یک جریان ثابت از انرژی، پروتئین و ویتامینهای گروه B برای بازسازی مداوم دیوارههای سلولی و تولید آنزیمهای لازم برای هضم است. وقتی سوءتغذیه مزمن رخ میدهد، این منابع حیاتی کاهش مییابند و مشکلات گوارشی پدیدار میشوند: ۱. اختلال در عملکرد سد رودهای (Gut Barrier Dysfunction) دیواره روده مانند یک سد عمل میکند و تنها به مواد مغذی اجازه ورود به جریان خون را میدهد. کمبود پروتئین و برخی اسیدهای آمینه، مانند گلوتامین، باعث فرسایش این سد میشود. این وضعیت به پدیدهای موسوم به «سندرم روده نشتکننده» (Leaky Gut) منجر میشود؛ در نتیجه، مواد ناخواسته وارد جریان خون شده و التهاب سیستمیک ایجاد میکنند که خود به تشدید مشکلات گوارشی کمک میکند. ۲. تغییر در میکروبیوم روده (Dysbiosis) تغذیه نامناسب، بهویژه کمبود فیبر و تنوع غذایی، مستقیماً بر تعادل باکتریهای مفید روده اثر میگذارد. در زنان دچار سوءتغذیه، تعداد باکتریهای مفید کاهش مییابد و باکتریهای فرصتطلب رشد میکنند. این عدم تعادل (دیسبیوز) میتواند به نفخ، گاز، اسهالهای مزمن یا یبوست منجر شود که در این مناطق شایع هستند. ۳. کاهش ترشح آنزیمهای گوارشی بدن در شرایط کمبود انرژی، عملکرد اندامهای غیرضروری برای بقای فوری را کاهش میدهد. تولید اسید معده و آنزیمهای پانکراس کاهش مییابد و نتیجه آن سوءهاضمه مزمن و جذب ناکافی مواد مغذی موجود در غذا ـ حتی اگر اندک باشند ـ است. کاهش اشتها به دلیل ناراحتی گوارشی: درد شکمی یا نفخ مداوم باعث میشود زنان حتی در صورت دسترسی به غذا، تمایل کمتری به خوردن داشته باشند. سوءجذب مواد مغذی حیاتی: به دلیل اختلال در دیواره روده، زنانی که ظاهراً غذای کافی دریافت میکنند، در جذب ویتامینهای ضروری مانند فولات و B12 با مشکل مواجه میشوند و این امر خود زمینهساز کمخونی شدیدتر است. راهکارهای پیشنهادی: تمرکز بر درمان یکپارچه درمان صرفاً از طریق مکملیاری یا فقط رسیدگی به مشکلات گوارشی کافی نیست و مداخلات باید رویکردی جامع داشته باشند: تقویت بهداشت روده: استفاده از پروبیوتیکها (در صورت دسترسی) و تمرکز بر منابع محدود فیبر موجود میتواند به بازسازی میکروبیوم کمک کند. تغذیه هدفمند با ریزمغذیها: تمرکز بر منابع غنی از آهن و فولات برای مقابله مستقیم با کمخونی که خود عاملی تشدیدکننده خستگی و عدم تحمل غذایی است. آموزش و توانمندسازی: آموزش خانوادهها درباره اهمیت تغذیه برابر و نه تفکیکشده برای زنان و کودکان، بهمنظور شکستن چرخه انتقال سوءتغذیه از مادر به فرزند. نتیجهگیری ارتباط میان سوءتغذیه مزمن و اختلالات گوارشی در زنان افغانستان، چالشی چندوجهی است که ریشه در فقر، محدودیتهای فرهنگی و دسترسی محدود به خدمات بهداشتی دارد. این وضعیت نهتنها کیفیت زندگی فردی این زنان را کاهش میدهد، بلکه توانایی آنان در مراقبت از نسل آینده را نیز به خطر میاندازد. توجه همزمان به سلامت دستگاه گوارش و تأمین نیازهای تغذیهای، سنگبنای هر راهبرد موفق برای بهبود سلامت این قشر آسیبپذیر جامعه خواهد بود. نویسنده: داکتر معصومه پارسا
«دختری با صدای بلند»؛ روایت دختری که برای رویاهایش جنگید
رمان «دختری با صدای بلند» (The Girl with the Louding Voice) نخستین اثر داستانی ابی داری، نویسنده نیجریهایتبار است که با انتشار این کتاب در سال ۲۰۲۰ به یکی از چهرههای مورد توجه ادبیات معاصر تبدیل شد. این رمان از همان آغاز انتشار توانست نظر بسیاری از خوانندگان و منتقدان را به خود جلب کند، زیرا داستانی انسانی و تأثیرگذار درباره دختری جوان است که در میان فقر، سنتهای محدودکننده، خشونت و بیعدالتی اجتماعی تلاش میکند هویت و آینده خود را پیدا کند. این اثر نه تنها روایت زندگی یک دختر نیجریهای، بلکه بازتاب تجربه بسیاری از زنانی است که در سراسر جهان برای دستیابی به آموزش، آزادی، استقلال و حق انتخاب مبارزه میکنند. ابی داری نویسنده این اثر، در نیجریه متولد شد و بخشهایی از زندگی او با فرهنگ، زبان و فضای اجتماعی این کشور پیوند خورده است. او بعدها به بریتانیا مهاجرت کرد و فعالیت حرفهای خود را در زمینه نویسندگی و تبلیغات ادامه داد. تجربه زندگی میان دو فرهنگ متفاوت، مشاهده مشکلات اجتماعی زنان و توجه به نقش آموزش در تغییر سرنوشت انسانها، از عوامل مهمی بود که او را به سوی نوشتن این رمان هدایت کرد. داری در آثار خود تلاش میکند داستان کسانی را روایت کند که معمولاً در حاشیه جامعه قرار دارند؛ افرادی که شاید قدرت و امکانات زیادی ندارند، اما آرزوها، احساسات و حق انتخاب دارند. رمان «دختری با صدای بلند» داستان زندگی آدونی، دختر چهاردهسالهای از روستایی فقیر در نیجریه است. آدونی در کودکی مادرش را از دست میدهد؛ مادری که تنها حامی او و کسی بود که به آینده دخترش باور داشت. مادر آدونی همیشه آرزو داشت دخترش درس بخواند و زندگی متفاوتی نسبت به بسیاری از زنان اطراف خود داشته باشد. او میدانست که آموزش میتواند راهی برای رهایی از محدودیتها باشد، اما پس از مرگ او، شرایط زندگی آدونی به سرعت تغییر میکند. پدر آدونی که با مشکلات اقتصادی روبهرو است، تصمیم میگیرد دخترش را به ازدواج اجباری مردی ثروتمند و بسیار بزرگتر از او درآورد. در این ازدواج، خواستهها و آرزوهای آدونی هیچ اهمیتی ندارد و او مجبور میشود در سن بسیار کم مسئولیتهایی را تحمل کند که برای یک کودک سنگین است. نویسنده از طریق این بخش از داستان، به موضوع ازدواج اجباری و پیامدهای روانی و اجتماعی آن میپردازد و نشان میدهد چگونه برخی دختران به دلیل فقر و شرایط خانوادگی از حق انتخاب درباره زندگی خود محروم میشوند. زندگی آدونی پس از ازدواج به مجموعهای از تجربههای دردناک تبدیل میشود. او با خشونت، تنهایی و از دست دادن امید روبهرو میشود، اما در درون خود همچنان آرزوی داشتن آیندهای بهتر را حفظ میکند. سرنوشت او زمانی تغییر میکند که مجبور میشود خانه را ترک کند و به شهر لاگوس برود. با این حال، شهر نیز برای او سرزمین آسانی نیست. آدونی در آنجا به عنوان خدمتکار در خانه یک خانواده ثروتمند کار میکند و با مشکلات جدیدی مانند استثمار، تحقیر و نادیده گرفته شدن روبهرو میشود. با وجود تمام دشواریها، نقطه قوت شخصیت آدونی این است که اجازه نمیدهد شرایط بیرونی کاملاً او را شکست دهد. او به تدریج یاد میگیرد که ارزش انسانی او به جایگاه اجتماعی یا میزان ثروتش وابسته نیست. آدونی تلاش میکند دوباره به آموزش بازگردد و از طریق یادگیری، راهی برای تغییر زندگی خود پیدا کند. مسیر رشد او در داستان، مسیر تبدیل شدن یک دختر خاموش و ترسیده به زنی است که میتواند برای حقوق خود سخن بگوید. عنوان کتاب «دختری با صدای بلند» معنای نمادین مهمی دارد. صدای بلند در اینجا فقط به معنای سخن گفتن نیست، بلکه نمادی از دیده شدن، شنیده شدن و داشتن حق حضور در جامعه است. آدونی در آغاز داستان دختری است که دیگران درباره زندگی او تصمیم میگیرند، اما در پایان یاد میگیرد که خودش صاحب داستان زندگی خویش باشد. صدای او نماینده زنانی است که سالها فرصت بیان خواستههایشان را نداشتهاند. یکی از مهمترین موضوعات مطرحشده در کتاب، اهمیت آموزش است. ابی داری نشان میدهد که مدرسه و سوادآموزی برای بسیاری از دختران تنها یک فرصت تحصیلی نیست، بلکه راهی برای رسیدن به استقلال و شناخت حقوق انسانی است. آدونی آموزش را وسیلهای برای تغییر سرنوشت خود میداند و باور دارد که دانش میتواند دیوارهایی را که جامعه در برابر او ساخته است، فرو بریزد. این نگاه به آموزش، یکی از پیامهای اصلی و ماندگار کتاب است. موضوع دیگر، مبارزه زنان با ساختارهای نابرابر اجتماعی است. نویسنده تلاش نمیکند تنها یک داستان غمانگیز درباره رنج زنان بنویسد، بلکه بر قدرت درونی، مقاومت و توانایی آنان برای تغییر تأکید میکند. شخصیت آدونی اگرچه قربانی شرایط سخت است، اما در تمام داستان تلاش میکند هویت خود را حفظ کند و برای آیندهای بهتر قدم بردارد. از نظر سبک ادبی، «دختری با صدای بلند» رمانی اجتماعی، واقعگرا و شخصیتمحور است. یکی از ویژگیهای مهم این اثر، شیوه روایت آن است. داستان از زبان خود آدونی بیان میشود و نویسنده از زبان خاص او برای نشان دادن شخصیت، فرهنگ و تجربههایش استفاده میکند. زبان آدونی در برخی بخشها با انگلیسی معیار تفاوت دارد و همین موضوع باعث میشود خواننده احساس کند با یک شخصیت واقعی روبهرو است، نه یک شخصیت ساختگی. ابی داری در این رمان از زبانی ساده اما عمیق استفاده میکند. او تلاش نمیکند با پیچیدگیهای ادبی، فاصلهای میان خواننده و شخصیت ایجاد کند، بلکه احساسات، ترسها، امیدها و آرزوهای آدونی را به شکلی مستقیم منتقل میکند. همین سادگی باعث شده است که کتاب برای مخاطبان مختلف قابل درک باشد و پیام انسانی آن فراتر از مرزهای فرهنگی و جغرافیایی گسترش یابد. منتقدان ادبی، «دختری با صدای بلند» را به دلیل پرداختن صادقانه به مسائل اجتماعی و خلق شخصیت اصلی قدرتمند تحسین کردهاند. بسیاری از نقدها بر این نکته تأکید دارند که موفقیت کتاب تنها به موضوع مهم آن مربوط نیست، بلکه به توانایی نویسنده در تبدیل مشکلات اجتماعی به داستانی عاطفی و انسانی بازمیگردد. خوانندگان در طول داستان نه تنها با مشکلات آدونی، بلکه با احساسات، آرزوها و مبارزه درونی او همراه میشوند. برخی منتقدان، شخصیت آدونی را نمونهای از امید و مقاومت در ادبیات معاصر دانستهاند. آنان معتقدند که نویسنده توانسته است بدون سادهسازی مشکلات، تصویری واقعی از زندگی دخترانی ارائه دهد که در شرایط دشوار تلاش میکنند آینده خود را بسازند. البته برخی نقدها نیز مطرح شده است؛ از جمله اینکه بعضی بخشهای داستان بیش از حد بر رنج و سختی شخصیت اصلی تمرکز دارد یا برخی مسیرهای روایی برای خوانندگان آشنا به نظر میرسد. با این حال، بیشتر منتقدان ارزش انسانی و اجتماعی کتاب را برجسته دانستهاند. این رمان پس از انتشار با استقبال گستردهای روبهرو شد و در میان آثار پرفروش قرار گرفت. همچنین نامزد جایزه زنان برای داستان (Women’s Prize for Fiction) در سال ۲۰۲۰ شد و در فهرستهای مختلف معرفی کتابهای مهم سال قرار گرفت. موفقیت این اثر نشان داد که ادبیات میتواند پلی میان تجربههای فردی و مسائل جهانی ایجاد کند. جایگاه ادبی «دختری با صدای بلند» در ادبیات معاصر، بیشتر به دلیل پرداختن به موضوعاتی است که مرزهای جغرافیایی نمیشناسند. اگرچه داستان در نیجریه اتفاق میافتد، اما موضوعاتی مانند فقر، تبعیض، خشونت علیه زنان، اهمیت آموزش و جستوجوی هویت، مسائلی جهانی هستند. به همین دلیل، خوانندگان از فرهنگهای مختلف توانستهاند با شخصیت آدونی ارتباط برقرار کنند. این کتاب را میتوان در کنار آثاری قرار داد که تجربه زنان و مبارزه آنان برای داشتن زندگی مستقل را روایت میکنند. تفاوت مهم آن در این است که ابی داری داستان خود را از نگاه دختری جوان و محروم روایت میکند؛ دختری که نه قدرت اجتماعی دارد و نه امکانات فراوان، اما با امید و اراده تلاش میکند مسیر زندگی خود را تغییر دهد. در نهایت، «دختری با صدای بلند» داستان شکست نیست، بلکه داستان دوباره برخاستن است. این رمان نشان میدهد که حتی در شرایطی که انسان احساس میکند صدایش شنیده نمیشود، امکان تغییر وجود دارد. آدونی نماد کسانی است که در سکوت زندگی کردهاند، اما سرانجام یاد میگیرند برای خود سخن بگویند. پیام اصلی کتاب این است که هر انسان، فارغ از شرایط تولد، جنسیت یا جایگاه اجتماعی، حق دارد رؤیا داشته باشد، آموزش ببیند و برای ساختن آیندهای بهتر تلاش کند. صدای آدونی در پایان داستان تنها صدای یک دختر نیست؛ صدای تمام کسانی است که خواهان دیده شدن و شنیده شدن هستند. نویسنده: قدسیه امینی
تأثیر محبت خانواده بر سلامت روان کودکان
خانواده نخستین و مهمترین نهاد اجتماعی است که هر انسان در آن رشد میکند و شخصیت او شکل میگیرد. از همان لحظههای آغازین زندگی، کودک در محیط خانواده با مفاهیمی مانند عشق، محبت، امنیت، احترام و مسئولیت آشنا میشود. کیفیت روابط خانوادگی تأثیر عمیقی بر سلامت جسمی و روانی افراد دارد. در میان عوامل گوناگون مؤثر بر سلامت روان، محبت خانواده از جایگاه ویژهای برخوردار است. محبت نهتنها احساس امنیت و آرامش را در افراد ایجاد میکند، بلکه زمینه رشد شخصیت، افزایش اعتمادبهنفس و توانایی مقابله با مشکلات زندگی را نیز فراهم میسازد. به همین دلیل، بررسی تأثیر محبت خانواده بر سلامت روان از اهمیت فراوانی برخوردار است. سلامت روان تنها به معنای نبود بیماریهای روانی نیست، بلکه حالتی از رفاه و تعادل روانی است که در آن فرد میتواند تواناییهای خود را بشناسد، با فشارهای معمول زندگی کنار بیاید، بهطور مؤثر کار کند و نقش مفیدی در جامعه ایفا نماید. افرادی که از سلامت روان برخوردارند، احساس رضایت بیشتری از زندگی دارند، روابط اجتماعی بهتری برقرار میکنند و در مواجهه با مشکلات، تصمیمهای منطقیتر و سنجیدهتری میگیرند. سلامت روان تحت تأثیر عوامل مختلفی مانند شرایط اجتماعی، ویژگیهای فردی و روابط خانوادگی قرار دارد. در این میان، خانواده به عنوان نزدیکترین محیط زندگی فرد، نقش اساسی در شکلگیری سلامت روان ایفا میکند. شخصیت انسان از دوران کودکی شکل میگیرد و خانواده مهمترین عامل در این فرایند است. کودکی که در محیطی سرشار از محبت، احترام و حمایت رشد میکند، معمولاً احساس ارزشمندی بیشتری دارد و اعتمادبهنفس او تقویت میشود. در مقابل، کودکانی که از محبت کافی برخوردار نیستند یا در محیطی پرتنش زندگی میکنند، بیشتر در معرض مشکلات روانی مانند اضطراب، افسردگی و احساس ناامنی قرار میگیرند. والدین از طریق رفتارهای روزمره خود، الگوهای فکری و رفتاری را به فرزندان منتقل میکنند. مهربانی، توجه و حمایت والدین به کودکان کمک میکند تا نگرشی مثبت نسبت به خود و دیگران داشته باشند و مهارتهای اجتماعی لازم را کسب کنند. یکی از مهمترین نیازهای روانی انسان، احساس امنیت است. محبت خانواده این احساس را در فرد ایجاد میکند که در هر شرایطی مورد پذیرش و حمایت قرار دارد. زمانی که اعضای خانواده به یکدیگر عشق میورزند و از هم حمایت میکنند، محیطی امن و آرام به وجود میآید که فرد میتواند بدون ترس از قضاوت یا طرد شدن، احساسات و افکار خود را بیان کند. احساس امنیت روانی باعث کاهش استرس و نگرانی میشود. فردی که میداند خانوادهاش در کنار او هستند، هنگام مواجهه با مشکلات زندگی کمتر دچار اضطراب میشود و توانایی بیشتری برای حل مسائل پیدا میکند. این امنیت روانی یکی از مهمترین عوامل حفظ سلامت روان در تمام مراحل زندگی است. اعتمادبهنفس یکی از عناصر مهم سلامت روان است. افرادی که به تواناییهای خود ایمان دارند، بهتر میتوانند اهداف خود را دنبال کنند و در برابر شکستها مقاومت نشان دهند. محبت خانواده نقش مهمی در شکلگیری اعتمادبهنفس دارد. هنگامی که والدین موفقیتهای فرزندان را تشویق میکنند، به نظرات آنان احترام میگذارند و در مواقع شکست از آنان حمایت میکنند، احساس ارزشمندی در کودک تقویت میشود. چنین فردی در آینده نیز توانایی بیشتری برای تصمیمگیری، برقراری ارتباط با دیگران و مقابله با چالشهای زندگی خواهد داشت. در مقابل، بیتوجهی، سرزنش مداوم و نبود محبت میتواند موجب کاهش اعتمادبهنفس و ایجاد احساس ناتوانی شود. این مسئله در بلندمدت سلامت روان فرد را تهدید میکند. زندگی امروزی با فشارها و نگرانیهای فراوانی همراه است. مشکلات تحصیلی، شغلی، اقتصادی و اجتماعی میتوانند باعث افزایش اضطراب شوند. وجود یک خانواده مهربان و حمایتگر به افراد کمک میکند تا این فشارها را بهتر مدیریت کنند. هنگامی که فرد بتواند نگرانیهای خود را با خانواده در میان بگذارد و از حمایت عاطفی آنان بهرهمند شود، احساس آرامش بیشتری پیدا میکند. گفتوگوهای صمیمانه، همدلی و درک متقابل از جمله عواملی هستند که سطح اضطراب را کاهش میدهند و سلامت روان را تقویت میکنند. افسردگی یکی از شایعترین مشکلات روانی در جهان است. عوامل مختلفی در بروز افسردگی نقش دارند، اما روابط خانوادگی سالم میتوانند از بروز بسیاری از این مشکلات جلوگیری کنند. افرادی که در محیطی سرشار از محبت زندگی میکنند، احساس تنهایی و بیارزشی کمتری دارند. آنان میدانند که در شرایط دشوار، خانواده از آنان حمایت خواهد کرد. این حمایت عاطفی باعث میشود فرد امید خود را حفظ کند و با انگیزه بیشتری به زندگی ادامه دهد. در مقابل، نبود محبت، بیتوجهی و اختلافات شدید خانوادگی میتواند زمینهساز احساس ناامیدی، انزوا و افسردگی شود. بنابراین، تقویت روابط محبتآمیز در خانواده یکی از راههای مؤثر برای پیشگیری از افسردگی است. خانواده نخستین محیطی است که فرد در آن مهارتهای اجتماعی را میآموزد. کودکانی که در فضایی محبتآمیز رشد میکنند، معمولاً توانایی بیشتری در برقراری ارتباط با دیگران دارند. آنان یاد میگیرند به احساسات دیگران احترام بگذارند، همدلی کنند و روابط سالمی برقرار سازند. این مهارتها در دوران نوجوانی و بزرگسالی نیز به فرد کمک میکنند تا دوستیهای پایدار و روابط موفقی داشته باشد. روابط اجتماعی سالم نیز به نوبه خود باعث افزایش رضایت از زندگی و بهبود سلامت روان میشود. دوران نوجوانی یکی از حساسترین مراحل زندگی است. در این دوره، فرد با تغییرات جسمی، روانی و اجتماعی متعددی روبهرو میشود. نوجوانان بیش از هر زمان دیگری به حمایت عاطفی خانواده نیاز دارند. محبت و درک والدین باعث میشود نوجوان احساس ارزشمندی و امنیت کند. همچنین ارتباط صمیمانه میان والدین و فرزندان میتواند از بسیاری از آسیبهای اجتماعی و روانی جلوگیری کند. نوجوانی که مورد محبت و توجه قرار میگیرد، کمتر به رفتارهای پرخطر روی میآورد و توانایی بیشتری برای مدیریت احساسات خود دارد. نیاز به محبت و حمایت خانوادگی تنها به دوران کودکی محدود نمیشود. بزرگسالان نیز در مواجهه با مشکلات شغلی، خانوادگی و اجتماعی به حمایت عاطفی خانواده نیاز دارند. همسران، والدین و فرزندان میتوانند با ابراز محبت و همدلی، فشارهای روانی را کاهش دهند. پژوهشها نشان دادهاند افرادی که از روابط خانوادگی گرم و صمیمی برخوردارند، رضایت بیشتری از زندگی دارند و کمتر دچار مشکلات روانی میشوند. این موضوع نشان میدهد که محبت خانواده در تمام مراحل زندگی اهمیت دارد. برای افزایش محبت و صمیمیت در خانواده میتوان اقدامهای مختلفی انجام داد؛ از جمله اختصاص زمان کافی برای گفتوگو با اعضای خانواده، گوش دادن فعال به صحبتهای یکدیگر، احترام به احساسات و نظرات دیگران، تشویق و قدردانی از موفقیتهای اعضای خانواده، حمایت از یکدیگر در شرایط دشوار، گذراندن اوقات فراغت بهصورت مشترک، حل اختلافات از طریق گفتوگو و تفاهم و ابراز محبت با کلمات و رفتارهای مثبت. اجرای این راهکارها میتواند روابط خانوادگی را تقویت کرده و محیطی سالم، آرام و سرشار از محبت برای رشد اعضای خانواده فراهم سازد. در مجموع، محبت خانواده یکی از مهمترین عوامل مؤثر بر سلامت روان انسان است. این محبت احساس امنیت، آرامش و ارزشمندی را در افراد تقویت میکند و زمینه رشد شخصیت سالم را فراهم میسازد. خانوادهای که بر پایه عشق، احترام و حمایت متقابل بنا شده باشد، میتواند از بروز بسیاری از مشکلات روانی مانند اضطراب، افسردگی و احساس تنهایی پیشگیری کند. همچنین محبت خانوادگی موجب افزایش اعتمادبهنفس، بهبود روابط اجتماعی و ارتقای کیفیت زندگی میشود. بنابراین، توجه به روابط عاطفی در خانواده و تلاش برای تقویت محبت میان اعضا، سرمایهگذاری ارزشمندی برای سلامت روان افراد و پیشرفت جامعه به شمار میآید. نویسنده: سحر یوسفی
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.