منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
نقش خانواده در پیشگیری از آسیبهای اجتماعی
شماری شفاخانههای افغانستان روزانه شاهد جان باختن «۶ کودک» بهدلیل سوءتغذیه هستند
لباس سفید؛ بهای سنگین مراقبت از دیگران(بخش پایانی)
سیلاب شدید در نورستان و کنر جان دو کودک را گرفت
سازمان عفو بینالملل: پنج سال از فروپاشی رؤیاهای دختران افغانستان میگذرد
سازمان ملل: فعالیت ۲۹۵ مرکز درمانی در افغانستان متوقف شده است
نقش خانواده در پیشگیری از آسیبهای اجتماعی
شماری شفاخانههای افغانستان روزانه شاهد جان باختن «۶ کودک» بهدلیل سوءتغذیه هستند
لباس سفید؛ بهای سنگین مراقبت از دیگران(بخش پایانی)
سیلاب شدید در نورستان و کنر جان دو کودک را گرفت
سازمان عفو بینالملل: پنج سال از فروپاشی رؤیاهای دختران افغانستان میگذرد
سازمان ملل: فعالیت ۲۹۵ مرکز درمانی در افغانستان متوقف شده است
نقش خانواده در پیشگیری از آسیبهای اجتماعی
شماری شفاخانههای افغانستان روزانه شاهد جان باختن «۶ کودک» بهدلیل سوءتغذیه هستند
لباس سفید؛ بهای سنگین مراقبت از دیگران(بخش پایانی)
سیلاب شدید در نورستان و کنر جان دو کودک را گرفت
سازمان عفو بینالملل: پنج سال از فروپاشی رؤیاهای دختران افغانستان میگذرد
سازمان ملل: فعالیت ۲۹۵ مرکز درمانی در افغانستان متوقف شده است
نقش خانواده در پیشگیری از آسیبهای اجتماعی
شماری شفاخانههای افغانستان روزانه شاهد جان باختن «۶ کودک» بهدلیل سوءتغذیه هستند
لباس سفید؛ بهای سنگین مراقبت از دیگران(بخش پایانی)
سیلاب شدید در نورستان و کنر جان دو کودک را گرفت
سازمان عفو بینالملل: پنج سال از فروپاشی رؤیاهای دختران افغانستان میگذرد
سازمان ملل: فعالیت ۲۹۵ مرکز درمانی در افغانستان متوقف شده است
لباس سفید؛ بهای سنگین مراقبت از دیگران(بخش پایانی)
مشکل زمانی دشوارتر میشود که معاش با تأخیر پرداخت شود. گزارشهای مربوط به کارکنان صحی بلخ نیز از مشکلات مالی و تأخیر معاش و تأثیر آن بر زندگی کارکنان صحی حکایت دارد. در یکی از گزارشهای منتشرشده در سال ۲۰۲۶، یک نرس در شفاخانه حوزوی ابوعلی سینای مزارشریف گفته بود که معاش خود را معمولاً با دو تا سه ماه تأخیر دریافت میکند و با وجود مشکلات اقتصادی ناچار است به کارش ادامه دهد. برای کارمندی که معاش تنها منبع درآمد اوست، تأخیر چندماهه فقط یک مشکل اداری نیست؛ یعنی کرایه، خوراک، رفتوآمد و دیگر هزینههای زندگی باید با پولی تأمین شود که هنوز دریافت نشده است. با وجود همه این دشواریها، استعفا برای او آسان نیست. او برای رسیدن به این شغل درس خوانده، آموزش دیده و سالها تلاش کرده است. در شرایطی که پیدا کردن یک کار مناسب برای زنان همیشه آسان نیست، ترک شغلی که برای به دست آوردنش زحمت کشیده، تصمیم سادهای نیست. از سوی دیگر، هیچ تضمینی وجود ندارد که اگر امروز استعفا بدهد، فردا بتواند کار دیگری پیدا کند. به همین دلیل، بسیاری از سختیها را تحمل میکند و دوباره صبح روز بعد به شفاخانه برمیگردد. فشار کاری زمانی بیشتر میشود که شمار بیماران افزایش پیدا کند. شفاخانههای بزرگ بلخ تنها پذیرای بیماران شهر مزارشریف نیستند و بیماران بسیاری از مناطق و ولایتهای اطراف نیز برای درمان به این مراکز مراجعه میکنند. در گزارشهای مربوط به شفاخانه حوزوی ابوعلی سینای بلخی نیز از افزایش ظرفیت این شفاخانه و همزمان کمبود داکتران، کارکنان صحی و خدماتی گزارش شده است. اما برای نرسها، این کمبود فقط یک رقم یا جمله در گزارشها نیست؛ یعنی وقتی تعداد بیماران زیاد میشود، همان نیروی محدود باید کار بیشتری انجام دهد و فشار بیشتری را تحمل کند. او میگوید وقتی تعداد بیماران زیاد میشود، حتی فرصت فکر کردن هم ندارد. باید وضعیت بیمار را بررسی کند، دوا و وسایل لازم را آماده سازد، به بیمار دیگری پاسخ بدهد و همزمان نگران بیماری باشد که در اتاق دیگر منتظر اوست. «گاهی یک مریض را تمام نکرده، مریض دیگر صدا میزند. هنوز پیش آن یکی نرفته، از اتاق دیگر صدای نرس میآید. آدم نمیداند اول کدام طرف برود.» در چنین لحظاتی، سرعت عمل برای او یک ضرورت است؛ اما پشت این سرعت، فشار ذهنی زیادی وجود دارد، زیرا او باید در میان خستگی و ازدحام، مراقب باشد اشتباهی رخ ندهد. با وجود تمام این مشکلات، او هنوز از شغلش متنفر نشده است. چیزی که باعث شده همچنان لباس سفید بپوشد، لحظههایی است که یک بیمار بهتر میشود. لحظهای که بیماری پس از چند روز بستری بودن حالش خوب میشود، یا کودکی که ساعتها گریه کرده آرام میگیرد، برای او ارزش زیادی دارد. گاهی یک تشکر ساده از سوی یک مادر یا پدر، خستگی یک روز کامل را برای چند لحظه از ذهنش دور میکند. «وقتی مریض خوب میشود، خوش میشوم. وقتی یک مادر میآید و میگوید تشکر، بچهام بهتر شد، همان یک جمله باعث میشود فکر کنم شاید این همه خستگی بیفایده نبوده باشد.» اما این لحظههای خوب نمیتواند مشکلات زندگی او را از بین ببرد. او همچنان باید هزینههای خانه و رفتوآمد را بپردازد و با معاشی زندگی کند که خودش آن را ناکافی میداند. فشار کاری و برخوردهای نامناسب نیز هر روز بخشی از توان جسمی و روانی او را میگیرد. گاهی ممکن است بعد از پایان یک شیفت سنگین، تنها چیزی که میخواهد سکوت باشد؛ نه صحبت، نه رفتوآمد و نه شنیدن صدای دیگری. با این حال، صبح روز بعد دوباره باید برخیزد و همان مسیر را طی کند. یک شب، زمانی که شیفتش تقریباً تمام شده بود، دوباره یکی از بیماران به کمک نیاز پیدا کرد. ساعت از هشت شب گذشته بود و خستگی از چهرهاش پیدا بود. میتوانست بگوید شیفتم تمام شده است. میتوانست چند دقیقه صبر کند تا فرد دیگری به بیمار رسیدگی کند. اما دوباره به طرف تخت رفت. شاید همین لحظه ساده، تمام تناقض زندگی او را نشان میدهد؛ زنی که خودش به حمایت نیاز دارد، اما هر روز باید از دیگران مراقبت کند. او نمیخواهد مردم فقط به این دلیل که نرس است، تصور کنند که خستگی ندارد. میخواهد مردم بدانند پشت لباس سفید، یک انسان ایستاده است؛ انسانی که خانواده دارد، مشکل دارد، هزینه زندگی دارد، گرسنه میشود، خسته میشود و گاهی خودش نیز به یک جمله آرامشبخش نیاز دارد. «ما هم خانواده داریم، مشکل داریم، کرایه داریم، گرسنه میشویم و خسته میشویم. فقط چون لباس سفید پوشیدهایم، معنیاش این نیست که درد نداریم.» صبح روز بعد، همه چیز دوباره از نو آغاز میشود. او لباس سفیدش را میپوشد، موهایش را مرتب میکند، کیفش را برمیدارد و راه شفاخانه را در پیش میگیرد. شاید همان روز دوباره کسی بر سرش فریاد بزند، شاید خانوادهای از تأخیر ناراحت باشد، شاید مسئول شفاخانه کاری از او بخواهد که انجام دادنش در آن شلوغی دشوار باشد و شاید دوباره ساعتها سرپا بایستد و ناهارش سرد شود. شاید حتی بار دیگر فرصت نوشیدن آب را پیدا نکند؛ اما باز هم میرود، چون پشت درهای شفاخانه بیمارانی منتظرند و در آن لحظه، کسی باید کنار آنان باشد. برای دیگران، لباس سفید او شاید فقط نشانه یک شغل باشد؛ اما برای خودش، یادآور سالهایی است که برای رسیدن به این جایگاه درس خوانده و تلاش کرده است. اکنون برای حفظ همین شغل، هر روز بخشی از توان و آرامش خود را هزینه میکند. او شاید نتواند همه مشکلات زندگیاش را تغییر دهد، اما هنوز میتواند دست بیماری را بگیرد، به یک مادر اطمینان بدهد، وضعیت یک کودک را بررسی کند و در لحظهای که خانوادهای احساس درماندگی میکند، کنارشان بایستد. شاید ما هنگام دیدن یک نرس، فقط لباس سفید او را ببینیم؛ اما پشت آن لباس، داستان انسانی وجود دارد که خودش نیز خسته میشود، درد میکشد و نگرانیهای خودش را دارد. با این تفاوت که هر صبح، پیش از آنکه به دردهای خودش فکر کند، راه شفاخانه را در پیش میگیرد. شاید همین است معنای پنهان لباس سفید؛ لباسی که برای دیگران نشانه مراقبت است، اما برای زنی که آن را میپوشد، یادآور مسئولیتی است که با وجود خستگی، فشار، معاش کم و دشواریهای زندگی، هنوز آن را رها نکرده است. و شاید پشت هر «نرس صاحب» که در راهروهای شلوغ شفاخانه شنیده میشود، انسانی ایستاده باشد که خودش هم گاهی نیاز دارد کسی بپرسد: «خسته نیستی؟» بخش اول... نویسنده: سارا کریمی
مشکل زمانی دشوارتر میشود که معاش با تأخیر پرداخت شود. گزارشهای مربوط به کارکنان صحی بلخ نیز از مشکلات مالی و تأخیر معاش و تأثیر آن بر زندگی کارکنان صحی حکایت دارد. در یکی از گزارشهای منتشرشده در سال ۲۰۲۶، یک نرس در شفاخانه حوزوی ابوعلی سینای مزارشریف گفته بود که معاش خود را معمولاً با دو تا سه ماه تأخیر دریافت میکند و با وجود مشکلات اقتصادی ناچار است به کارش ادامه دهد. برای کارمندی که معاش تنها منبع درآمد اوست، تأخیر چندماهه فقط یک مشکل اداری نیست؛ یعنی کرایه، خوراک، رفتوآمد و دیگر هزینههای زندگی باید با پولی تأمین شود که هنوز دریافت نشده است. با وجود همه این دشواریها، استعفا برای او آسان نیست. او برای رسیدن به این شغل درس خوانده، آموزش دیده و سالها تلاش کرده است. در شرایطی که پیدا کردن یک کار مناسب برای زنان همیشه آسان نیست، ترک شغلی که برای به دست آوردنش زحمت کشیده، تصمیم سادهای نیست. از سوی دیگر، هیچ تضمینی وجود ندارد که اگر امروز استعفا بدهد، فردا بتواند کار دیگری پیدا کند. به همین دلیل، بسیاری از سختیها را تحمل میکند و دوباره صبح روز بعد به شفاخانه برمیگردد. فشار کاری زمانی بیشتر میشود که شمار بیماران افزایش پیدا کند. شفاخانههای بزرگ بلخ تنها پذیرای بیماران شهر مزارشریف نیستند و بیماران بسیاری از مناطق و ولایتهای اطراف نیز برای درمان به این مراکز مراجعه میکنند. در گزارشهای مربوط به شفاخانه حوزوی ابوعلی سینای بلخی نیز از افزایش ظرفیت این شفاخانه و همزمان کمبود داکتران، کارکنان صحی و خدماتی گزارش شده است. اما برای نرسها، این کمبود فقط یک رقم یا جمله در گزارشها نیست؛ یعنی وقتی تعداد بیماران زیاد میشود، همان نیروی محدود باید کار بیشتری انجام دهد و فشار بیشتری را تحمل کند. او میگوید وقتی تعداد بیماران زیاد میشود، حتی فرصت فکر کردن هم ندارد. باید وضعیت بیمار را بررسی کند، دوا و وسایل لازم را آماده سازد، به بیمار دیگری پاسخ بدهد و همزمان نگران بیماری باشد که در اتاق دیگر منتظر اوست. «گاهی یک مریض را تمام نکرده، مریض دیگر صدا میزند. هنوز پیش آن یکی نرفته، از اتاق دیگر صدای نرس میآید. آدم نمیداند اول کدام طرف برود.» در چنین لحظاتی، سرعت عمل برای او یک ضرورت است؛ اما پشت این سرعت، فشار ذهنی زیادی وجود دارد، زیرا او باید در میان خستگی و ازدحام، مراقب باشد اشتباهی رخ ندهد. با وجود تمام این مشکلات، او هنوز از شغلش متنفر نشده است. چیزی که باعث شده همچنان لباس سفید بپوشد، لحظههایی است که یک بیمار بهتر میشود. لحظهای که بیماری پس از چند روز بستری بودن حالش خوب میشود، یا کودکی که ساعتها گریه کرده آرام میگیرد، برای او ارزش زیادی دارد. گاهی یک تشکر ساده از سوی یک مادر یا پدر، خستگی یک روز کامل را برای چند لحظه از ذهنش دور میکند. «وقتی مریض خوب میشود، خوش میشوم. وقتی یک مادر میآید و میگوید تشکر، بچهام بهتر شد، همان یک جمله باعث میشود فکر کنم شاید این همه خستگی بیفایده نبوده باشد.» اما این لحظههای خوب نمیتواند مشکلات زندگی او را از بین ببرد. او همچنان باید هزینههای خانه و رفتوآمد را بپردازد و با معاشی زندگی کند که خودش آن را ناکافی میداند. فشار کاری و برخوردهای نامناسب نیز هر روز بخشی از توان جسمی و روانی او را میگیرد. گاهی ممکن است بعد از پایان یک شیفت سنگین، تنها چیزی که میخواهد سکوت باشد؛ نه صحبت، نه رفتوآمد و نه شنیدن صدای دیگری. با این حال، صبح روز بعد دوباره باید برخیزد و همان مسیر را طی کند. یک شب، زمانی که شیفتش تقریباً تمام شده بود، دوباره یکی از بیماران به کمک نیاز پیدا کرد. ساعت از هشت شب گذشته بود و خستگی از چهرهاش پیدا بود. میتوانست بگوید شیفتم تمام شده است. میتوانست چند دقیقه صبر کند تا فرد دیگری به بیمار رسیدگی کند. اما دوباره به طرف تخت رفت. شاید همین لحظه ساده، تمام تناقض زندگی او را نشان میدهد؛ زنی که خودش به حمایت نیاز دارد، اما هر روز باید از دیگران مراقبت کند. او نمیخواهد مردم فقط به این دلیل که نرس است، تصور کنند که خستگی ندارد. میخواهد مردم بدانند پشت لباس سفید، یک انسان ایستاده است؛ انسانی که خانواده دارد، مشکل دارد، هزینه زندگی دارد، گرسنه میشود، خسته میشود و گاهی خودش نیز به یک جمله آرامشبخش نیاز دارد. «ما هم خانواده داریم، مشکل داریم، کرایه داریم، گرسنه میشویم و خسته میشویم. فقط چون لباس سفید پوشیدهایم، معنیاش این نیست که درد نداریم.» صبح روز بعد، همه چیز دوباره از نو آغاز میشود. او لباس سفیدش را میپوشد، موهایش را مرتب میکند، کیفش را برمیدارد و راه شفاخانه را در پیش میگیرد. شاید همان روز دوباره کسی بر سرش فریاد بزند، شاید خانوادهای از تأخیر ناراحت باشد، شاید مسئول شفاخانه کاری از او بخواهد که انجام دادنش در آن شلوغی دشوار باشد و شاید دوباره ساعتها سرپا بایستد و ناهارش سرد شود. شاید حتی بار دیگر فرصت نوشیدن آب را پیدا نکند؛ اما باز هم میرود، چون پشت درهای شفاخانه بیمارانی منتظرند و در آن لحظه، کسی باید کنار آنان باشد. برای دیگران، لباس سفید او شاید فقط نشانه یک شغل باشد؛ اما برای خودش، یادآور سالهایی است که برای رسیدن به این جایگاه درس خوانده و تلاش کرده است. اکنون برای حفظ همین شغل، هر روز بخشی از توان و آرامش خود را هزینه میکند. او شاید نتواند همه مشکلات زندگیاش را تغییر دهد، اما هنوز میتواند دست بیماری را بگیرد، به یک مادر اطمینان بدهد، وضعیت یک کودک را بررسی کند و در لحظهای که خانوادهای احساس درماندگی میکند، کنارشان بایستد. شاید ما هنگام دیدن یک نرس، فقط لباس سفید او را ببینیم؛ اما پشت آن لباس، داستان انسانی وجود دارد که خودش نیز خسته میشود، درد میکشد و نگرانیهای خودش را دارد. با این تفاوت که هر صبح، پیش از آنکه به دردهای خودش فکر کند، راه شفاخانه را در پیش میگیرد. شاید همین است معنای پنهان لباس سفید؛ لباسی که برای دیگران نشانه مراقبت است، اما برای زنی که آن را میپوشد، یادآور مسئولیتی است که با وجود خستگی، فشار، معاش کم و دشواریهای زندگی، هنوز آن را رها نکرده است. و شاید پشت هر «نرس صاحب» که در راهروهای شلوغ شفاخانه شنیده میشود، انسانی ایستاده باشد که خودش هم گاهی نیاز دارد کسی بپرسد: «خسته نیستی؟» بخش اول... نویسنده: سارا کریمی
ساعت نزدیک به هشت شب بود که صدای گریه یک کودک از راهروی شفاخانه بلند شد. راهرو شلوغ بود؛ چند بیمار روی چوکیها نشسته بودند، شماری از همراهان کنار دروازه بخش ایستاده و منتظر بودند و یکی از زنان با صدای بلند از نرسها میخواست که هرچه زودتر به مریضش رسیدگی کنند. از داخل یکی از اتاقها صدای گریه نوزادی شنیده میشد و از اتاق دیگر، ناله بیماری که از درد شکایت داشت. در میان این شلوغی، زنی با لباس سفید از اتاقی به اتاق دیگر میرفت. کنار تخت بیماری ایستاد، فشار خونش را گرفت و هنوز کارش تمام نشده بود که صدای همراه بیماری از پشت سرش بلند شد: «نرس صاحب، مریض ما را ببینید، خیلی درد دارد.» زن برای چند ثانیه مکث کرد، نفس عمیقی کشید و دوباره به طرف اتاق رفت. چهرهاش خسته بود، اما در آن لحظه فرصتی برای نشان دادن خستگی نداشت. او یکی از نرسهای یک شفاخانه در ولایت بلخ است؛ زنی که بخش بزرگی از روزهایش را میان تختهای بیماران، صدای گریه کودکان، نگرانی خانوادهها، بوی دوا و درخواستهای پیهم سپری میکند. برای بسیاری از مردم، لباس سفید نرسها نشانه آرامش و مراقبت است. وقتی خانوادهای بیمار خود را به شفاخانه میآورد، انتظار دارد کسی باشد که در سختترین لحظهها به او رسیدگی کند. اما پشت این لباس سفید، انسانی ایستاده است که خودش نیز خستگی، نگرانی، مشکلات اقتصادی و مسئولیتهای زندگی را با خود حمل میکند. او میگوید گاهی وقتی شیفتش تمام میشود، احساس میکند تمام بدنش درد دارد، اما پیش از آنکه از شفاخانه بیرون شود، باید مطمئن شود بیماری که زیر مراقبت اوست، تنها نمانده است. «گاهی از شدت خستگی نمیفهمم چه وقت روز گذشته است. صبح که میآیم، فکر میکنم چند ساعت دیگر خلاص میشوم؛ اما وقتی به ساعت نگاه میکنم، میبینم تقریباً تمام روز گذشته است.» کار او تماموقت است، اما در روزهایی که شفاخانه شلوغ باشد، ساعت کاری معنای مشخصی ندارد. گاهی از صبح تا شام و گاهی تا دیر وقت در شفاخانه میماند. اگر تعداد بیماران افزایش پیدا کند یا یکی از همکاران نتواند در شیفت حاضر شود، مسئولیت بیماران بیشتری بر دوش نرسهای حاضر میافتد. در چنین شرایطی، یک نرس باید همزمان وضعیت چند بیمار را بررسی کند، فشار خون و علایم حیاتی آنان را بگیرد، دواها و وسایل لازم را آماده کند، به درخواست بیماران پاسخ بدهد و در کنار همه اینها، نگرانی خانوادهها را نیز تحمل کند. برای او، کمبود کارکنان صحی فقط یک مشکل اداری نیست؛ یعنی یک نفر باید کار چند نفر را انجام دهد. او میگوید در برخی شیفتها آنقدر کار زیاد است که فرصت نمیکند غذای خود را به موقع بخورد. چایاش سرد میشود و غذایش ساعتها کنار میماند. وقتی فرصتی پیدا میکند، چند لقمه سریع میخورد و دوباره به بخش برمیگردد. گاهی حتی فرصت نوشیدن یک لیوان آب را هم پیدا نمیکند. «گاهی حتی آب خوردن را هم فراموش میکنیم. چون اگر از بخش بیرون شویم، ممکن است یک مریض کاری داشته باشد.» شاید برای کسی که بیرون از محیط شفاخانه زندگی میکند، فراموش کردن آب خوردن یا سرد شدن غذای ناهار موضوع کوچکی به نظر برسد، اما برای کسی که ساعتها سرپا ایستاده و میان چندین بیمار در رفتوآمد است، همین جزئیات کوچک نشان میدهد فشار کار تا چه اندازه میتواند سنگین باشد. با این حال، خستگی جسمی تنها چیزی نیست که او را فرسوده میکند. آنچه بیش از خستگی بدن او را آزار میدهد، برخورد بعضی از مراجعهکنندگان و گاهی مسئولان شفاخانه است. خانوادههایی که بیمار خود را به شفاخانه میآورند، معمولاً با ترس و اضطراب وارد میشوند. بسیاری از آنان توان پرداخت هزینههای شفاخانههای خصوصی را ندارند و انتظار دارند در کوتاهترین زمان ممکن به مریضشان رسیدگی شود. وقتی بیمار درد دارد و خانواده ساعتها منتظر مانده است، تحمل آنان کمتر میشود. اما ازدحام، کمبود کارکنان، نبود برخی امکانات و مشکلات دیگر گاهی باعث تأخیر میشود و در چنین لحظاتی، خشم خانوادهها بیشتر متوجه نرسها میشود؛ کسانی که خودشان نیز درگیر همان فشار و کمبود امکاناتاند. «یک نفر میآید و میگوید چرا به مریض من توجه نمیکنید؟ یکی دیگر میگوید شما اصلاً کار نمیکنید. گاهی هم حرفهایی میزنند که واقعاً آدم را میشکند.» او میگوید بارها تلاش کرده شرایط را برای مراجعهکنندگان توضیح دهد؛ اما وقتی یک خانواده چند ساعت منتظر مانده باشد و بیمارشان درد داشته باشد، کمتر کسی حاضر است در آن لحظه توضیحات او را بشنود. او ناراحتی آنان را درک میکند و میداند که نگرانی برای یک عضو خانواده آسان نیست، اما در عین حال میخواهد مردم بدانند که توانایی یک نرس نیز محدود است. «ما میفهمیم که مریضدار ناراحت است. ما هم اگر جای آنها باشیم، نگران میشویم. اما وقتی یک نرس همزمان باید به چند مریض رسیدگی کند، همه چیز در یک لحظه ممکن نیست.» او برای لحظهای سکوت میکند و بعد از فشار دیگری میگوید که شاید کمتر دیده میشود؛ فشار از سوی مسئولان شفاخانه. اگر بیماری از تأخیر شکایت کند، اگر یکی از کارها با چند دقیقه تأخیر انجام شود یا اگر مسئول شفاخانه تصور کند کاری درست انجام نشده، نرس باید پاسخگو باشد. «گاهی اصلاً نمیپرسند چرا این اتفاق افتاده. فقط میگویند تقصیر شماست.» به گفته او، بعضی روزها فشار آنقدر زیاد میشود که وقتی شیفتش تمام میشود، دیگر حوصله صحبت کردن با کسی را ندارد. راه خانه را در سکوت طی میکند و ذهنش هنوز در شفاخانه میماند؛ پیش بیماری که حالش خوب نبود، خانوادهای که ناراحت بود یا کاری که شاید فردا دوباره باید انجام دهد. زندگی او اما با بیرون آمدن از دروازه شفاخانه تمام نمیشود. خانه و مسئولیتهای خانوادگی نیز منتظرش هستند. باید به خانه برسد، به کارهای شخصی و خانوادگی رسیدگی کند و برای روز بعد آماده شود. در کنار این همه فشار، معاش او نیز به گفته خودش با حجم کار و مسئولیتش تناسب ندارد. بخش بزرگی از معاش صرف کرایه رفتوآمد و هزینههای روزمره میشود و اگر در خانه هزینه پیشبینینشدهای به وجود بیاید، دیگر پول چندانی برایش باقی نمیماند. «گاهی از خودم میپرسم برای این همه کار، این همه خستگی و این همه مسئولیت، چرا باید اینقدر کم بگیرم؟» ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی
در خانهای کوچک در یکی از محلههای فقیرنشین کابل، هر صبح با صدای سرفههای مردی آغاز میشود که دیگر توان برخاستن از جای خود را ندارد. پیش از آنکه آفتاب از پشت خانههای گلی و ساختمانهای نیمهکاره سر بزند، همسرش از خواب بیدار میشود، کنار تشک او مینشیند و چند لحظه به صورت شوهرش نگاه میکند تا ببیند شب را چگونه سپری کرده است. مرد گاهی از شدت درد چشمهایش را میبندد و گاهی به دیوار خیره میشود. روی تشکی نازک در گوشه اتاق خوابیده و کنار سرش چند ورق دوا قرار دارد؛ دواهایی که گاهی به دلیل نداشتن پول، خریدنشان برای خانواده ممکن نیست. این خانواده سالها با درآمد روزانه پدر زندگی کردهاند. او کارگر روزمزد بود و اگر صبح از خانه بیرون میشد و کاری پیدا میکرد، شب با چند صد افغانی به خانه برمیگشت. همان پول برای خرید آرد، روغن، نان و نیازهای ضروری کودکان مصرف میشد. درآمدش هیچگاه زیاد نبود، اما تا زمانی که دستها و پاهایش توان کار داشت، خانواده میتوانست با سختی زندگی را پیش ببرد. بیماری همه چیز را تغییر داد. حالا همان مردی که سالها برای پیدا کردن کار در کوچهها و بازارهای کابل سرگردان میشد، بیشتر روز را در خانه میگذراند و حتی برای رفتن تا سر کوچه نیز گاهی به کمک همسرش نیاز دارد. همسرش میگوید در روزهای نخست بیماری شوهرش، تصور میکرد بیماری موقتی است و او پس از چند روز دوباره به سر کار خواهد رفت. برای درمانش از چند نفر قرض گرفتند و او را نزد داکتر بردند. برای آزمایش و دوا پول پرداخت کردند، اما درمان کامل نشد. هر بار که وضعیت مرد کمی بهتر میشد، خانواده امیدوار میشد که دوباره بتواند کار کند؛ اما چند هفته بعد بیماری شدت میگرفت. قرضها بیشتر میشد و درآمد خانواده کمتر. اکنون زندگی آنان میان دو مشکل گرفتار مانده است؛ از یک سو پدر خانواده بیمار است و به درمان نیاز دارد و از سوی دیگر، خانواده برای خرید همان دوا نیز پول کافی ندارد. مادر خانواده میگوید گاهی میان خرید نان برای کودکان و خرید دوا برای شوهرش مجبور به انتخاب میشود. او میگوید هیچ مادری نمیخواهد فرزندش شب گرسنه بخوابد و هیچ همسری نمیخواهد شوهر بیمارش بدون دوا بماند؛ اما وقتی پولی در جیب نیست، انتخاب میان این دو به یکی از تلخترین بخشهای زندگیاش تبدیل میشود. خانهای که این خانواده در آن زندگی میکند، کوچک و ساده است. یک اتاق برای خواب و نشستن اعضای خانواده دارند و گوشهای کوچک نیز برای پختوپز اختصاص یافته است. وسایل خانه زیاد نیست؛ چند فرش کهنه، چند ظرف، یک بخاری و چند دست لباس که بیشترشان سالهاست استفاده میشوند. بخشی از وسایل خانه نیز در ماههای گذشته برای تأمین هزینه درمان پدر فروخته شده است. مادر میگوید ابتدا فکر نمیکردند کارشان به جایی برسد که وسایل ضروری خانه را بفروشند، اما وقتی بیماری طولانی شد، دیگر راه دیگری برایشان باقی نماند. کرایه خانه نیز به نگرانی دیگری تبدیل شده است. هر ماه که زمان پرداخت کرایه نزدیک میشود، اضطراب در خانه بیشتر میشود. صاحب خانه چند بار برای دریافت کرایه مراجعه کرده و خانواده هر بار از او فرصت بیشتری خواسته است. پدر خانواده از این وضعیت بیشتر از همه ناراحت میشود. او میگوید تا زمانی که سالم بود، اجازه نمیداد کرایه خانه عقب بیفتد. اگر پول کم میآمد، هر کاری که پیدا میشد انجام میداد. حالا اما خودش در خانه افتاده و نمیتواند حتی برای تأمین هزینه زندگی فرزندانش کاری انجام دهد. کودکان خانواده نیز تغییر زندگیشان را احساس کردهاند. آنها دیگر مانند گذشته درخواست خرید لباس یا خوراکی نمیکنند. وقتی مادر به بازار میرود، کودکان میدانند که قرار نیست برایشان چیزی بیاورد. یکی از بچهها کفشهایش را چندین بار با نخ دوخته و هنوز از همان استفاده میکند. کودک دیگری کتابچههای سال گذشتهاش را نگه داشته تا اگر دوباره به آنها نیاز شد، مجبور نباشد از مادر پول بخواهد. مادر برای تأمین بخشی از هزینههای خانه تلاش میکند. بعضی روزها برای همسایهها لباس میشوید، خانه تمیز میکند یا نان میپزد. درآمدی که از این کارها به دست میآورد ثابت نیست. ممکن است یک روز چند صد افغانی درآمد داشته باشد و روز دیگر هیچ کاری پیدا نکند. وقتی از خانه بیرون میرود، همیشه نگران شوهر بیمار و کودکانش است؛ اما اگر بیرون نرود، غذایی برای خانه تهیه نمیشود. گاهی مادر از صبح تا شام چند خانه را برای پیدا کردن کار میگردد. وقتی به خانه برمیگردد، دستهایش از شستن لباس و ظرف درد میکند، اما هنوز کارهای خانه باقی مانده است. باید برای کودکان غذا آماده کند، به شوهرش دوا بدهد، آب بیاورد و خانه را مرتب کند. خودش میگوید در گذشته، وقتی شوهرش سالم بود، سختیهای زندگی میان هر دو تقسیم میشد؛ اکنون تقریباً تمام بار خانواده بر دوش او افتاده است. سختترین لحظه برای این زن زمانی است که شوهرش از او میپرسد: «امروز دوا آوردی؟» او گاهی مجبور میشود بگوید: «فردا میخرم.» نه به این دلیل که نمیخواهد دوا بخرد، بلکه پول کافی ندارد. بعد، وقتی شوهرش ساکت میشود، او به گوشه دیگری از اتاق میرود تا کودکان اشکهایش را نبینند. در کابل، بیماری برای یک خانواده فقیر تنها یک مشکل صحی نیست. وقتی نانآور خانه بیمار میشود، درآمد قطع میشود و همزمان هزینههای درمان افزایش مییابد. خانوادهای که پیش از آن نیز با درآمد اندک زندگی میکرده، خیلی زود مجبور میشود قرض بگیرد، وسایل خانه را بفروشد یا از خرید نیازهای دیگر صرفنظر کند. گزارشهای بشری نیز نشان میدهد که میلیونها نفر در افغانستان در سال ۲۰۲۶ به خدمات صحی و کمکهای بشردوستانه نیاز دارند و فقر و ضعف درآمد، دسترسی بسیاری از خانوادهها به نیازهای اساسی را دشوار کرده است. برای این خانواده، مشکل تنها بیماری پدر نیست؛ آینده کودکان نیز در میان این دشواریها نامعلوم شده است. مادر میترسد اگر وضعیت اقتصادی خانواده همینگونه ادامه پیدا کند، یکی از فرزندان مجبور شود مکتب را ترک کند و برای کمک به خانواده کار کند. او نمیخواهد کودکانش همان زندگی سختی را تجربه کنند که خودش و شوهرش تجربه کردهاند، اما فقر گاهی خانوادهها را مجبور میکند میان نیازهای امروز و آینده فرزندان یکی را انتخاب کنند. پدر خانواده بیشتر وقتها ساکت است. وقتی کودکان وارد اتاق میشوند، تلاش میکند لبخند بزند و حالشان را بپرسد. گاهی از آنها درباره مکتب سؤال میکند و میگوید درس بخوانند. اما وقتی کودکان از اتاق بیرون میروند، چهرهاش دوباره تغییر میکند. او میداند بیماریاش نه تنها بدن خودش، بلکه تمام زندگی خانواده را تحت تأثیر قرار داده است. یک روز، وقتی صاحب خانه برای گرفتن کرایه میآید، پدر تلاش میکند از جای خود بلند شود. چند لحظه دستش را به دیوار میگیرد، اما توان ایستادن ندارد. صاحب خانه به او نگاه میکند و چیزی نمیگوید. مادر با شرمندگی توضیح میدهد که هنوز پول آماده نشده است. مرد خانه دوباره روی تشک مینشیند و سرش را پایین میاندازد. برای کسی که سالها با دسترنج خودش زندگی خانواده را اداره کرده، ناتوانی از پرداخت کرایه خانه شاید از خود بیماری نیز دردناکتر باشد. آن شب، شام خانواده سادهتر از همیشه است. مقداری نان و غذایی کمحجم روی سفره گذاشته میشود. کودکان آرام غذا میخورند. هیچکس درباره کمبود غذا حرف نمیزند، چون همه میدانند مادر بیشتر از این چیزی در خانه ندارد. پدر سهم خود را کم میکند و میگوید اشتها ندارد تا شاید غذای بیشتری برای کودکان باقی بماند. مادر میداند که شوهرش گرسنه است، اما چیزی نمیگوید. در خانوادههای فقیر، گاهی همین سکوتها بخشی از زندگی روزمره میشود؛ پدر وانمود میکند سیر است، مادر میگوید خسته نیست و کودکان وانمود میکنند چیزی نمیخواهند. با این همه، هنوز امید کوچکی در این خانه باقی مانده است. امید مادر این است که شوهرش دوباره توان راه رفتن و کار کردن پیدا کند. پدر آرزو دارد یک بار دیگر صبح زود از خانه بیرون شود، در میان جمع کارگران روزمزد بایستد و منتظر کسی باشد که برای یک روز کاری او را استخدام کند. شاید کاری سخت باشد و شاید دستمزدش کم، اما برای او همان چند صد افغانی میتواند معنای بازگشت به زندگی داشته باشد. او میگوید اگر دوباره بتواند کار کند، نخستین کاری که خواهد کرد، پرداخت کرایه خانه و خریدن دواهایش است. بعد برای کودکانش نان و لباس خواهد خرید. حرفهایش ساده است، اما پشت همین آرزوهای کوچک، زندگی خانوادهای قرار دارد که بیماری پدر، فقر و بیکاری، آنان را تا مرز تحمل رسانده است. در پایان هر روز، وقتی کابل آرامتر میشود و صدای رفتوآمد موترها کمتر به گوش میرسد، اعضای این خانواده در همان اتاق کوچک جمع میشوند. کودکان میخوابند، مادر کنار شوهر بیمار خود مینشیند و پدر چشمهایش را میبندد. فردا برای آنان هنوز روشن نیست. نمیدانند پول دوا از کجا خواهد آمد، کرایه خانه چگونه پرداخت خواهد شد و سفره فردا چه خواهد داشت. اما صبح دوباره خواهد رسید و مادر دوباره پیش از همه بیدار خواهد شد. شاید برای پیدا کردن کار از خانه بیرون برود، شاید برای خریدن دوا از کسی قرض بگیرد و شاید تمام روز تنها به این فکر کند که چگونه خانوادهاش را تا شب برساند. در کابل، برای این خانواده زندگی دیگر به برنامههای بزرگ و آرزوهای دور خلاصه نمیشود؛ زندگی آنان تلاش برای گذراندن امروز و رسیدن به فرداست؛ با پدری که بیمار است، مادری که از خستگی فرسوده شده و کودکانی که هنوز امیدوارند روزی خانهشان از صدای سرفه پدر خالی شود و دوباره صدای قدمهای او را در کوچه بشنوند. نویسنده: سارا کریمی
پولهای جمعشده در گوشه روسریاش را چند بار میشمارد؛ چند اسکناس مچالهشده و چند سکه که باید تا شب، نان چهار کودک را تأمین کند. زینب میداند این پول برای همه نیازهای خانه کافی نیست، اما همان مقدار اندک را با دقت داخل جیب لباسش میگذارد و دوباره به راه میافتد. هنوز چند خانه دیگر مانده است؛ شاید جایی برای شستن ظرفها، جارو کردن اتاقها یا شستن لباسها پیدا شود. او نمیتواند دست خالی به خانه برگردد، چون میداند سه دختر و یک پسرش منتظرند تا مادرشان چیزی برای خوردن به خانه بیاورد. برای زینب، هر روز از همینجا آغاز میشود؛ با جستوجوی کاری که شاید چند ساعت بیشتر دوام نداشته باشد، اما میتواند پول یک وعده غذا را فراهم کند. او دیگر به درآمدهای بزرگ فکر نمیکند. خواستهاش سادهتر شده است؛ کاری باشد، دستمزدی باشد و چهار کودکش شب با شکم گرسنه نخوابند. شش سال پیش، زینب هرگز تصور نمیکرد زندگیاش به چنین روزی برسد. آن زمان شوهرش زنده بود و اگرچه خانواده زندگی مرفهی نداشت، اما زینب مجبور نبود تمام بار خانه و فرزندان را به تنهایی بر دوش بکشد. زندگی دشوار بود، اما دستکم میدانست فردا را چگونه باید آغاز کند. همه چیز از روزی تغییر کرد که شوهرش در یک رویداد ترافیکی در شاهراه هرات ـ کابل جان باخت. خبر مرگ او، تنها خبر از دست دادن یک همسر نبود؛ برای زینب به معنای از دست دادن تکیهگاهی بود که چهار فرزندش نیز به آن وابسته بودند. ناگهان زنی ماند با چهار کودک، هزینههای روزمره و آیندهای که هیچ تصویر روشنی از آن نداشت. پس از مرگ شوهرش، زینب تصمیم گرفت برای فرزندانش کار کند. نمیخواست برای تأمین هزینههای خانه همیشه منتظر کمک دیگران باشد. برایش مهم بود که بتواند با دسترنج خودش نان به خانه بیاورد. پس از مدتی توانست در یکی از ادارهها کار پیدا کند. درآمدش زیاد نبود، اما همان معاش اندک برای او معنای بزرگی داشت؛ استقلال. صبحها از خانه بیرون میشد و عصر، خسته به خانه برمیگشت. خستگی برایش قابل تحمل بود، چون میدانست پولی که به خانه میآورد، حاصل ساعتهایی است که خودش کار کرده است. میتوانست برای فرزندانش چیزی بخرد و دستکم بخشی از نیازهای خانه را پاسخ دهد. اما آرامآرام محیط کار برای زینب به جایی تبدیل شد که دیگر در آن احساس امنیت نمیکرد. او در آن اداره مورد آزار و اذیت قرار گرفت و رفتارهایی را تحمل کرد که به گفته خودش، ادامه کار را برایش دشوار ساخته بود. زینب نمیخواست شغلش را از دست بدهد. میدانست اگر معاشش قطع شود، زندگی چهار فرزندش با مشکل جدی روبهرو خواهد شد. با این حال، شرایط به جایی رسید که دیگر نتوانست ادامه دهد و سرانجام اداره را ترک کرد. از دست دادن کار، برای زینب فقط از دست دادن یک شغل نبود؛ منبع درآمد خانواده از بین رفت. بعد از آن، خانه برای او تنها محل زندگی نبود؛ جایی بود که هر شب با نگرانی از فردای خود در آن میخوابید. پساندازی نداشت و درآمد دیگری هم پیدا نمیشد. هرچه بیشتر دنبال کار میگشت، کمتر نتیجه میگرفت. گاهی چند روز میگذشت و هیچ درآمدی نداشت. در همان روزها، نیازهای چهار کودک همچنان ادامه داشت؛ نان باید تهیه میشد، لباس لازم بود و هزینههای دیگری نیز وجود داشت که نمیشد آنها را به تعویق انداخت. زینب بارها تلاش کرد راه دیگری پیدا کند، اما وقتی هیچ دری به رویش باز نشد، فشار زندگی سرانجام او را مجبور کرد برای مدتی گدایی کند. او میگوید نخستین باری که در میان مردم نشست تا از آنان پول بخواهد، احساس کرد تمام سالهایی که برای حفظ عزت و استقلال خود تلاش کرده بود، یکباره مقابل چشمانش قرار گرفته است. دستش را با شرمندگی جلو میبرد و هر بار که کسی چند افغانی به او میداد، پول را میگرفت، اما در دلش بیشتر از خوشحالی، این پرسش میچرخید که چرا زندگی او به اینجا رسیده است. برای زینب، گرفتن پول از دیگران آسان نبود. او زنی بود که پیش از آن برای تأمین زندگی خانواده کار کرده بود و میخواست روی پای خودش بایستد. اما گرسنگی کودکانش از شرمندگی او بزرگتر بود. او دوباره به خیابان میرفت و هر مقدار پولی را که به دست میآورد، با خود به خانه میبرد. گاهی درآمد یک روز حتی برای خرید مواد غذایی یک وعده خانواده کافی نبود. با این حال، همان چند افغانی برایش اهمیت داشت؛ زیرا میتوانست با آن چیزی برای کودکانش تهیه کند. مدتی بعد، زینب تصمیم گرفت دیگر گدایی نکند. به این نتیجه رسید که اگر قرار است تمام روز بیرون از خانه باشد، بهتر است در برابر کاری که انجام میدهد دستمزد بگیرد. بنابراین دوباره راه افتاد؛ این بار نه برای درخواست پول، بلکه برای پیدا کردن کار. به محلههای مختلف رفت و در خانههای مردم سراغ کار گرفت. میگفت حاضر است خانه را نظافت کند، ظرف بشوید، لباس بشوید یا هر کاری را که از توانش برمیآید انجام دهد. برای او فرقی نمیکرد کار چقدر دشوار باشد؛ مهم این بود که در برابر زحمتش پولی دریافت کند و آن را با خود به خانه ببرد. از آن روز، زندگی زینب میان خانه خودش و خانههای دیگران میگذرد. بعضی روزها کار پیدا میکند و بعضی روزها بدون درآمد به خانه برمیگردد. روزهایی که کار دارد، ساعتها مشغول نظافت، شستن لباسها و ظرفهاست. خستگی در پایان روز برایش چیز تازهای نیست. وقتی دستمزدش را میگیرد، نخستین چیزی که به ذهنش میرسد این است که با این پول چه چیزی برای فرزندانش بخرد. شاید آرد باشد، شاید نان، شاید مقداری برنج یا مواد غذایی دیگری که بتواند برای چند وعده خانه کافی باشد. زندگی برای زینب به محاسبه همین پولهای کوچک تبدیل شده است؛ چند افغانی برای نان، چند افغانی برای نیاز دیگر و مقداری که شاید باید تا فردا نگه داشته شود. پولی که دیگران ممکن است ناچیز بدانند، برای او گاهی تفاوت میان یک شب با غذای ساده و یک شب گرسنگی است. سه دختر و یک پسر زینب حالا به خوبی میدانند که مادرشان برای تأمین زندگی آنان چه سختیهایی را تحمل میکند. آنان شش سال است که بدون پدر بزرگ میشوند و بسیاری از مسئولیتهایی را که باید میان پدر و مادر تقسیم میشد، تنها بر دوش مادر دیدهاند. زینب نمیخواهد فرزندانش نیز مانند خودش برای زنده ماندن مجبور به تحمل هر نوع سختی شوند. آرزو دارد روزی برسد که آنان به جای فکر کردن به نان شب، بتوانند به آینده خود فکر کنند؛ درس بخوانند، کار بیاموزند و زندگیای داشته باشند که در آن مادرشان مجبور نباشد هر روز برای پیدا کردن چند ساعت کار، خانهبهخانه بگردد. گاهی شبها، وقتی کودکانش خواباند، زینب به روزهایی فکر میکند که هنوز شوهرش زنده بود و خودش در یک اداره کار میکرد. فاصله میان آن روزها و امروز برایش باورکردنی نیست. روزگاری پشت میز اداره مینشست و در پایان ماه معاش میگرفت؛ بعد، با از دست دادن همسر و شغلش، برای تأمین نان خانواده به گدایی رسید و حالا در خانههای مردم کار میکند. مسیر شش سال گذشته برای او فقط مجموعهای از اتفاقها نیست؛ هر مرحله، بخشی از زندگیاش را تغییر داده است. مرگ شوهر، مسئولیت چهار کودک، از دست دادن شغل، آزار و اذیت در محیط کار، روزهای بیدرآمد، گدایی و سپس کارگری در خانههای دیگران، همه در زندگی زنی جمع شده که هنوز تلاش میکند خانوادهاش را سرپا نگه دارد. با این همه، زینب هنوز تسلیم نشده است. او میگوید اگر یک کار ثابت با درآمد مناسب پیدا کند، دیگر نمیخواهد حتی یک روز دست نیاز به سوی کسی دراز کند. برای او، کار کردن فقط راهی برای به دست آوردن پول نیست؛ نشانهای از این است که هنوز میتواند خودش و چهار فرزندش را سرپا نگه دارد. او میگوید: «من از کار کردن خسته نمیشوم، از بیکاری میترسم. وقتی کار باشد، هرقدر سخت هم باشد انجامش میدهم؛ فقط نمیخواهم بچههایم شب گرسنه بخوابند.» همین جمله شاید سادهترین تصویر از زندگی امروز زینب باشد؛ زنی که دیگر از سختی کار شکایت نمیکند، بلکه از نبودن کار میترسد. زینب حالا هر صبح از خانه بیرون میشود، در حالی که نمیداند مقصد بعدیاش کجاست. شاید خانهای باشد که چند ساعت کار برایش داشته باشد و شاید هم مجبور شود عصر، همانطور که صبح آمده بود، با دستهای خالی به خانه برگردد. اما یک چیز برایش روشن است؛ چهار فرزندش هنوز به او نیاز دارند. به همین دلیل، فردا صبح دوباره از خانه بیرون خواهد شد. شاید روسریاش دوباره چند اسکناس مچالهشده و چند سکه در خود جای دهد، شاید هم چیزی به دست نیاورد. اما تا وقتی توان راه رفتن و کار کردن دارد، زینب تلاش خواهد کرد. او زنی است که زندگی بارها از او گرفته است؛ همسرش را، شغلش را و آرامش سالهای جوانیاش را. اما هنوز یک چیز را از دست نداده است: امیدی کوچک و سرسختانه برای اینکه چهار فرزندش فردای بهتری داشته باشند. برای زینب، زندگی شاید دیگر وعده روزهای آسان را ندهد؛ اما هر صبح که از خانه بیرون میشود، با خودش یک امید ساده میبرد: امروز کاری پیدا شود، امروز پولی به دست بیاورد و امشب چهار کودک، نان سفرهای داشته باشند که مادرشان با زحمت خودش فراهم کرده است. نویسنده: سارا کریمی
وقتی صدای دروازه حویلی بلند میشود، «مریم» ناخودآگاه از کنار کلکین اتاقش دور میشود. نمیخواهد کسی ببیند که پشت کلکین ایستاده است. پدرش بارها به او گفته که بدون اجازه از اتاق بیرون نشود و با کسی که به خانه رفتوآمد ندارد، صحبت نکند. تلفن همراهی هم که زمانی تنها راه ارتباطش با دوستان و همصنفیهایش بود، دیگر در اختیار او نیست. مریم میگوید پدرش بعد از اتفاقی که برای او افتاد، محدودیتها را بیشتر کرد؛ رفتوآمد، صحبت با دوستان، استفاده از موبایل و حتی نشستن طولانی کنار کلکین برایش به موضوعی حساس تبدیل شده است. مریم ۲۲ ساله است و در کابل تا صنف دوازدهم درس خوانده است. هنوز چند کتاب و کتابچه از سالهای مکتبش در گوشه اتاق نگه داشته شده است؛ کتابهایی که هر بار آنها را میبیند، روزهایی را به یاد میآورد که صبحها یونیفورم مکتب میپوشید، کتابهایش را در کیف میگذاشت و همراه دختران دیگر راهی مکتب میشد. آن روزها برایش عادی بود که درباره آینده حرف بزند. میخواست بعد از فراغت از مکتب دانشگاه برود و در رشتهای که دوست داشت تحصیل کند، اما وقتی محدودیتها بر آموزش دختران افزایش یافت، درهای دانشگاه نیز به روی او بسته شد. مریم میگوید آن زمان هنوز فکر میکرد شاید شرایط تغییر کند و بتواند درسش را ادامه دهد؛ اما چند سال گذشته و دفترچههای درسیاش همچنان در اتاق ماندهاند. مشکل اصلی مریم اما تنها ناتمام ماندن درسهایش نبود. در خانوادهای که تصمیمهای مهم زندگی بیشتر از سوی بزرگترها گرفته میشود، موضوع ازدواج به میان آمد. پدرش میخواست او را به مردی ۳۵ ساله شوهر بدهد. مریم این مرد را برای زندگی مشترک انتخاب نکرده بود و نمیخواست با او ازدواج کند. او به پسرخالهاش علاقه داشت و میخواست اگر قرار است ازدواج کند، با کسی باشد که خودش میشناسد و دوستش دارد. مریم میگوید چند بار تلاش کرد خواستهاش را به پدرش بگوید، اما پاسخ روشنی که میخواست نشنید. در فضای خانواده، حرف پدر تصمیم نهایی شمرده میشد و مخالفت یک دختر با تصمیمی که درباره ازدواجش گرفته شده بود، به آسانی پذیرفته نمیشد. ازدواج، تصمیمی است که سالها از زندگی یک انسان را در بر میگیرد و وقتی بدون رضایت و انتخاب او تعیین شود، میتواند احساس بیاختیاری، ترس و فشار روانی را بیشتر کند. برای مریم نیز مسئله فقط انتخاب یک همسر نبود؛ او احساس میکرد اختیار تصمیمگیری درباره آیندهاش از او گرفته شده است. مریم میگوید هرچه صحبتها درباره ازدواج بیشتر میشد، فشار روحی او نیز بیشتر میشد. او نمیخواست زندگیاش را با مردی آغاز کند که انتخاب خودش نبود، اما احساس میکرد راه دیگری نیز پیش رویش قرار ندارد. در روزهایی که موضوع ازدواج جدیتر شده بود، مریم به اندازهای تحت فشار قرار گرفت که اقدام به خودکشی کرد. خانواده او را به داکتر رساندند و پس از درمان، جانش نجات یافت. مریم از آن روز با جزئیات زیادی صحبت نمیکند. تنها میگوید آن لحظه به این فکر میکرد که دیگر توان تحمل فشارهایی را که بر او وارد میشد، ندارد. او زنده ماند، اما به گفته خودش، بعد از برگشتن از شفاخانه زندگی برایش آسانتر نشد. برخلاف چیزی که مریم انتظار داشت، پس از بازگشت به خانه، پدرش محدودیتهای بیشتری بر او اعمال کرد. پدر نگران بود که دخترش دوباره دست به کاری بزند و به همین دلیل رفتوآمد او را محدود کرد. اما مریم میگوید این محدودیتها برای او به نوع دیگری از فشار تبدیل شده است. او حالا بیشتر وقتش را در خانه میگذراند و اگر بخواهد از خانه بیرون برود، باید اجازه بگیرد. دوستان قدیمیاش را کمتر میبیند و ارتباطش با همصنفیهای سابق تقریباً قطع شده است. او میگوید: «بعد از مکتب دیگر زندگیام همان زندگی قبلی نبود.» این دختر جوان در خانه نیز احساس آرامش نمیکند. میگوید برخوردهای خشن و تند پدر و دیگر اعضای خانواده در برخی مواقع او را بیشتر از قبل تحت فشار قرار میدهد. گاهی یک بحث کوچک در خانه به مشاجره تبدیل میشود و او ترجیح میدهد سکوت کند تا وضعیت بدتر نشود. مریم میگوید در چنین لحظاتی به اتاقش میرود، در را میبندد و تا زمانی که فضای خانه آرام شود، بیرون نمیآید. در خانوادههای زیادی در افغانستان، موضوع ازدواج دختران تنها یک تصمیم فردی نیست؛ خواست خانواده، نظر پدر، وضعیت اقتصادی، حرف مردم و مناسبات میان خانوادهها نیز در آن دخیل است. مریم هم در میان همین فشارها قرار گرفته است. او میگوید هیچوقت نگفته بود که نمیخواهد ازدواج کند؛ تنها میخواست درباره کسی که قرار است با او سالهای زندگیاش را بگذراند، خودش نیز حق انتخاب داشته باشد. وقتی از پسرخالهاش صحبت میکند، صدایش آرامتر میشود. میگوید او را از قبل میشناخت و تصور میکرد اگر روزی ازدواج کند، زندگی در کنار کسی که با او آشنایی دارد برایش قابل تحملتر خواهد بود. اما این خواسته با تصمیم پدرش همخوانی نداشت. مریم میگوید حتی فرصت پیدا نکرد که خواستهاش را به شکل جدی و آرام با خانواده مطرح کند و درباره آیندهاش گفتوگویی داشته باشد که نظر خودش نیز در آن اهمیت داشته باشد. حالا چند سال از فراغت او از مکتب گذشته است. دخترانی که با او یکجا صنف میخواندند، هرکدام راهی جداگانه پیدا کردهاند؛ بعضی ازدواج کردهاند، برخی در خانه ماندهاند و برخی نیز به کارهای مختلف روی آوردهاند. مریم اما بیشتر روزها در خانه پدرش است. نه دانشگاهی در انتظارش است و نه کاری که بتواند از طریق آن درآمد داشته باشد. تلفن همراه ندارد تا با دوستانش صحبت کند و اجازه رفتوآمد آزادانه نیز ندارد. او گاهی کتابهای قدیمیاش را از داخل صندوق بیرون میکند، گرد آنها را میگیرد و چند صفحه میخواند. میگوید هنوز بعضی درسها را به یاد دارد، اما بسیاری از چیزهایی که در مکتب آموخته بود، به مرور زمان از ذهنش دور شده است. بیشتر از فراموش شدن درسها، از این ناراحت است که فرصت استفاده از آنها را پیدا نکرده است. مریم میگوید اگر شرایط عادی میبود، احتمالاً حالا دانشجو یا شاغل بود. شاید در یک دفتر کار میکرد، شاید معلم میشد یا شاید در رشتهای که دوست داشت ادامه تحصیل میداد. اما هیچکدام از این احتمالها برایش به واقعیت تبدیل نشد. یک بار محدودیتهای آموزشی، مسیر تحصیلش را متوقف کرد و بار دیگر تصمیم خانواده درباره ازدواج، اختیار تصمیمگیری درباره زندگی شخصیاش را از او گرفت. او اکنون بیشتر به آیندهای فکر میکند که در آن بتواند از خانه بیرون برود و دوباره چیزی یاد بگیرد. میگوید حتی اگر امکان رفتن به دانشگاه برایش فراهم نشود، حاضر است یک حرفه یاد بگیرد؛ خیاطی، کمپیوتر یا هر کاری که بتواند با آن درآمد داشته باشد. برای او داشتن درآمد تنها مسئله پول نیست. میگوید اگر بتواند خودش درآمد داشته باشد، شاید بتواند بخشی از تصمیمهای زندگیاش را نیز خودش بگیرد. اما در حال حاضر حتی همین آرزو هم برایش دور به نظر میرسد. او باید برای بیرون رفتن اجازه بگیرد و استفاده از موبایل نیز برایش ممنوع است. میگوید گاهی ساعتها کنار کلکین مینشیند و به صدای کوچه گوش میدهد؛ صدای موترها، کودکان، فروشندگان دورهگرد و دخترانی که از مکتب یا کورس برمیگردند. برای او این صداها یادآور زندگیای است که زمانی خودش بخشی از آن بود. مریم نمیخواهد درباره مرگ زیاد صحبت کند. میگوید از زمانی که از آن اتفاق جان سالم به در برده، بیشتر از گذشته میفهمد که آنچه میخواست، در واقع پایان زندگی نبود؛ او فقط میخواست از شرایطی که توان تحملش را نداشت، نجات پیدا کند. حالا میخواهد فرصتی داشته باشد تا زندگی دیگری را تجربه کند؛ زندگیای که در آن مجبور نباشد میان خواسته خانواده و خواسته خودش یکی را انتخاب کند. با این حال، آثار آن روز هنوز در زندگی او باقی مانده است. رابطهاش با خانواده مانند گذشته نیست. اعتماد میان آنها کم شده و مریم احساس میکند بعد از آن اتفاق، بیشتر به عنوان دختری که باید کنترل شود با او برخورد میشود تا دختری که باید حرفش شنیده شود. او میگوید وقتی خانواده با خشونت با او رفتار میکنند، دوباره همان احساس تنهایی گذشته به سراغش میآید. در یکی از عصرها، مریم کتابچهای کهنه و تاخورده را از داخل الماری بیرون میآورد. روی صفحه اول نامش با خط خودش نوشته شده است. تاریخ مربوط به سالهای مکتب است. چند صفحه را ورق میزند و بعد کتابچه را میبندد. میگوید آن زمان فکر میکرد بعد از صنف دوازدهم، بزرگترین تصمیم زندگیاش انتخاب رشته دانشگاه خواهد بود؛ اما حالا بزرگترین خواستهاش این است که بتواند از خانه بیرون برود و بدون ترس درباره آینده خودش حرف بزند. او هنوز ۲۲ ساله است؛ سنی که برای بسیاری از دختران و پسران، آغاز زندگی مستقل و ساختن آینده است. اما مریم در اتاقی نشسته که دیوارهایش پر از خاطرات مکتب است و دروازهاش به روی دنیایی باز میشود که خودش کمتر اجازه ورود به آن را دارد. مریم میگوید نمیداند در نهایت چه اتفاقی برایش خواهد افتاد. نمیداند آیا روزی پدرش با خواستههایش کنار خواهد آمد یا دوباره برای ازدواجش تصمیم خواهد گرفت. نمیداند آیا میتواند تحصیلش را ادامه دهد یا نه. تنها چیزی که میداند این است که نمیخواهد دوباره همان روزهایی را تجربه کند که احساس میکرد هیچ راهی برای انتخاب ندارد. او میگوید: «من فقط میخواهم یک بار در زندگی خودم تصمیم بگیرم.» این جمله کوتاه، شاید تمام چیزی باشد که مریم در این سالها خواسته است؛ نه زندگی تجملی، نه پول زیاد و نه حتی یک آینده خاص. فقط حق انتخاب. حق اینکه درباره درس خواندن، کار کردن، بیرون رفتن و مهمتر از همه، درباره کسی که قرار است شریک زندگیاش باشد، صدای خودش نیز شنیده شود. مریم از آن روزی که داکتران او را نجات دادند، دوباره زنده است؛ اما هنوز برای برگشتن به یک زندگی عادی تلاش میکند. زندگی او اکنون میان چهار دیوار خانه پدرش جریان دارد؛ جایی که هم پناه اوست و هم به گفته خودش، محل بسیاری از فشارهایی که تحمل میکند. پشت همان کلکینی که مریم از آن دور میشود، کابل همچنان شلوغ است. مردم به کارهای روزمرهشان میرسند، کودکان در کوچه بازی میکنند و دخترانی از کنار خانه عبور میکنند. مریم اما هنوز منتظر روزی است که بتواند خودش دروازه خانه را باز کند، قدم به کوچه بگذارد و احساس کند آیندهاش متعلق به خودش است. نویسنده: سارا کریمی
آسیب شبکههای اجتماعی به کودکان؛ متا برای بستن پروندهاش ۱۷ میلیارد دالر میپردازد
رسانهها گزارش دادهاند که متا، شرکت مالک فسبوک و انستاگرام، در یک توافق تاریخی با ۴۷ ایالت امریکا، واشنگتن دیسی و چند قلمرو ایالات متحده، پذیرفته است که بیش از ۱۷ میلیارد دالر بپردازد تا پروندهی آسیب این شبکههای اجتماعی به کودکان مختومه شود. نیویورک تایمز با نشر گزارشی نوشته است که این توافق پروندهای را که دربارهی آسیبهای شبکههای اجتماعی به کودکان و نوجوانان در دادگاه فدرال شمال کالیفرنیا در اوکلند جریان داشت، متوقف میکند. در گزارش آمده است که بر اساس این توافق متا، ابتدا حدود ۱۲ میلیارد دالر میپردازد و در صورت پیوستن اسنپ، تیکتاک و یوتیوب به توافقهای مشابه، مجموع پرداخت میتواند به ۱۷.۱ میلیارد دالر برسد. اکنون قاضی ایوون گونزالس راجرز، از دادگاه فدرال اوکلند، باید توافق را تأیید کند، تا این پرونده مختومه شود. محاکمه از هفته گذشته در اوکلند آغاز شده بود و چهار ایالت کالیفرنیا، کلرادو، کنتاکی و نیوجرسی در آن حدود ۲۰۰ میلیارد دالر خسارت مطالبه میکردند. طبق گزارش نیویورک تایمز، توافق جدید عملا این محاکمه را پایان میدهد. در گزارش آمده است که این پرونده بخشی از هزاران دعوای قضایی علیه متا، تیکتاک، یوتیوب و اسنپ است. متا در سهماهه دوم ۲۰۲۶ نیز حدود دو میلیارد دالر برای مقابله با چالشهای حقوقی خود هزینه کرده بود. اتهام متا چه بود؟ ایالتهای امریکا متا را متهم کرده بودند که فسبوک و انستاگرام را با «قابلیتهای اعتیادآور» طراحی کرده و کودکان و نوجوانان را برای استفادهی طولانیمدت در این شبکههای اجتماعی نگه داشته است. اتهامها همچنین شامل «نقض قوانین حمایت از مصرفکنندگان، قوانین فدرال حریم خصوصی کودکان و گمراهکردن مردم دربارهی ایمنی محصولات متا» بود. طبق گزارش نیویورک تایمز از این پرونده، دادستانها میگفتند برخی قابلیتهای متا از جمله، پیمایش بیپایان، اعلانها و ابزارهای افزایش تعامل میتواند به «مشکلات سلامت روان جوانان» دامن بزند. مارک زاکربرگ، مدیرعامل متا، نیز قرار بود در دادگاه دربارهی شواهد مربوط به آگاهی او از آسیبهای احتمالی پلتفرمها به کودکان شهادت دهد. اما به دست آمدن توافق پیش از حضور او در جایگاه شاهد حاصل شد. وکلای حقوقی متا اتهامهای تخلف را نپذیرفته و گفتهاند که این شرکت برای پایان دادن به این پرونده، با پرداخت ۱۷.۱ میلیارد دالر و ایجاد برخی تغییرات در قابلیتها فیسبوک و انستاگرام «توافق» میکند.
غربالگری سرطانها؛ کلید تشخیص زودهنگام و نجات جان انسانها
سرطان یکی از چالشبرانگیزترین معضلات سلامت در دنیای امروز است. تقریباً همهی ما در اطراف خود فردی را میشناسیم که با این بیماری دشوار مواجه بوده است. با وجود پیشرفتهای قابل توجه در روشهای درمانی، همچنان «زمان تشخیص» نقشی تعیینکننده در بهبود، بقا و کیفیت زندگی بیماران دارد. در این میان، مفهوم «غربالگری سرطان» اهمیتی ویژه مییابد. غربالگری، فرآیندی نظاممند برای شناسایی سرطان یا مراحل پیشسرطانی در افرادی است که هنوز هیچگونه علائم بالینی ندارند. به عبارتی دیگر، پیش از آنکه بیماری خود را آشکار کند، از طریق آزمایشهای هدفمند، میتوان آن را شناسایی و در مراحل اولیه درمان کرد—زمانی که احتمال درمان موفق بیشتر و هزینههای جسمی و مالی بسیار کمتر است. غربالگری چیست و چرا اهمیت دارد؟ هدف از غربالگری، کشف زودهنگام سرطان است—نه اینکه تمام موارد را بدون خطا تشخیص دهد، بلکه افزایش احتمال شناسایی بیماری در مراحل اولیه است. هرچه تشخیص زودتر انجام شود، درمان آسانتر، کمهزینهتر و اثربخشتر خواهد بود. بسیاری از سرطانها سالها پیش از بروز علائم، بهآرامی رشد میکنند. اگر بتوان آنها را در این مرحلهٔ خاموش و بیعلامت شناسایی کرد، گامی مؤثر در حفظ جان و سلامت فرد برداشته میشود. آمارهای جهانی نشان میدهد در کشورهایی که برنامههای غربالگری منظم و نظاممند دارند، نرخ مرگومیر ناشی از برخی سرطانها تا ۵۰٪ کاهش یافته است. این موفقیت نه بهدلیل کشف داروهای جدید، بلکه حاصل افزایش آگاهی عمومی و انجام منظم تستهای غربالگری است. کدام سرطانها غربالگری دارند؟ در حال حاضر برای برخی از شایعترین و قابل پیشگیریترین انواع سرطان، دستورالعملهای علمی و مشخص غربالگری وجود دارد. از جمله: - سرطان پستان - سرطان دهانه رحم - سرطان روده بزرگ (کولورکتال) - سرطان ریه (در افراد در معرض خطر بالا) سرطان پستان یکی از شایعترین سرطانها در میان زنان است. روش اصلی غربالگری آن، ماموگرافی است. توصیه میشود زنان از سن ۴۰ سالگی به بعد، هر یک تا دو سال یکبار این تست را انجام دهند. ماموگرافی قادر است تودههایی را شناسایی کند که هنوز حتی با لمس نیز قابل احساس نیستند؛ این یعنی تشخیص در مراحل اولیه و افزایش شانس درمان کامل پیش از گسترش بیماری. سرطان روده بزرگ (کولورکتال) این نوع سرطان اغلب از پولیپهای خوشخیم در روده آغاز میشود که بهمرور ممکن است سرطانی شوند. غربالگری با روشهایی مانند کولونوسکوپی یا آزمایش خون مخفی در مدفوع انجام میشود. در افراد با خطر متوسط، غربالگری از سن ۵۰ سالگی شروع میشود؛ اما اگر سابقه خانوادگی سرطان روده وجود داشته باشد، غربالگری باید زودتر و با فاصله زمانی کوتاهتر انجام گیرد. در صورت نیاز، میتوانم بخشهای مربوط به دیگر سرطانهای قابل غربالگری (دهانه رحم، ریه و...) را هم اضافه کنم. سرطان دهانه رحم یکی از موفقترین نمونههای غربالگری در تاریخ پزشکی، مربوط به سرطان دهانه رحم در زنان است. آزمایش پاپ اسمیر و تست HPV میتوانند سلولهای غیرطبیعی را پیش از آنکه سرطانی شوند شناسایی کنند. انجام این تستها از سن ۲۱ سالگی آغاز میشود و بسته به شرایط، هر ۳ تا ۵ سال یکبار تکرار میگردد. در نتیجهی اجرای منظم این برنامهها، نرخ مرگومیر ناشی از این سرطان در برخی کشورها تا بیش از ۷۰٪ کاهش یافته است. سرطان پروستات برای مردان، تست PSA (آزمایش خون مخصوص آنتیژن پروستات) یکی از ابزارهای غربالگری سرطان پروستات محسوب میشود. اما تصمیم به انجام آن باید با مشورت پزشک گرفته شود و بر اساس سن، سابقه خانوادگی و علائم فردی تنظیم شود. زیرا در برخی موارد، تشخیص زودهنگام ممکن است منجر به درمانهای غیرضروری و عوارض ناخواسته گردد. سرطان ریه در افرادی که سیگاری هستند یا سابقهی مصرف طولانیمدت دخانیات دارند، غربالگری با تصویربرداری CT با دوز پایین توصیه میشود. این روش میتواند تومورهای کوچک و قابل درمان را قبل از گسترش به سایر نقاط بدن شناسایی کند و شانس درمان را افزایش دهد. چه کسانی باید غربالگری شوند؟ لزومی ندارد همهی افراد با یک شدت یا از یک سن خاص تحت غربالگری قرار بگیرند. عواملی مانند سن، جنسیت، سبک زندگی و سابقهی خانوادگی، نقش تعیینکنندهای در نیاز به غربالگری دارند. - اگر در اعضای درجهیک خانواده سابقهی ابتلا به سرطان وجود داشته باشد، باید غربالگری از سن پایینتری آغاز شود. - افرادی که دچار چاقی، کمتحرکی، تغذیهی نامناسب هستند یا دخانیات و الکل مصرف میکنند، در معرض خطر بالاتری قرار دارند و نیازمند بررسیهای دقیقتری هستند. روشهای غربالگری چگونه انجام میشوند؟ نوع روش غربالگری به نوع سرطان بستگی دارد و ممکن است شامل موارد زیر باشد: - آزمایش خون (مثل PSA برای سرطان پروستات) - تصویربرداری (مانند ماموگرافی یا CT با دوز پایین) - بررسی سلولی (مثل پاپاسمیر برای سرطان دهانه رحم) بیشتر این روشها ساده، کمهزینه و بدون درد هستند. امروزه بسیاری از مراکز درمانی، این خدمات را به شکل دورهای و منظم ارائه میدهند. توصیه میشود هر فرد با کمک پزشک، یک برنامه شخصی غربالگری متناسب با سن، سابقه خانوادگی و وضعیت سلامت خود تنظیم کند. باورهای نادرست درباره غربالگری در جامعه، برخی باورهای غلط مانع از انجام بهموقع غربالگری میشوند. برای مثال: - «اگر احساس بیماری ندارم، نیازی به آزمایش نیست.» این در حالی است که هدف غربالگری دقیقاً بررسی افراد بدون علامت است؛ یعنی شناسایی بیماری قبل از شروع علائم، زمانی که درمان بسیار مؤثرتر خواهد بود. برخی باورهای اشتباه درباره غربالگری همچنان مانع از مراجعه افراد برای بررسیهای دورهای میشود، مانند: - «انجام ماموگرافی یا کولونوسکوپی خطرناک است.» در حالیکه این روشها کاملاً ایمن هستند و فواید آنها چندین برابر بیشتر از ریسکهای جزئیشان است. - «تشخیص سرطان یعنی پایان زندگی.» برخلاف این تصور، اگر سرطان در مراحل اولیه تشخیص داده شود، در بسیاری از موارد قابل درمان کامل است و فرد میتواند به زندگی طبیعی خود ادامه دهد. اطلاعرسانی درست و فرهنگسازی میتواند این ترسها را کاهش داده و باعث شود افراد بیشتری به انجام غربالگریهای منظم روی بیاورند. نقش پیشگیری و سبک زندگی سالم غربالگری تنها یکی از ارکان پیشگیری از سرطان است. در کنار آن، سبک زندگی سالم نقش بسیار مهمی در کاهش ریسک ابتلا دارد. موارد زیر بهطور مستقیم با کاهش خطر سرطان مرتبطاند: - تغذیه سالم و متعادل - فعالیت بدنی منظم - ترک مصرف سیگار و دخانیات - کنترل وزن - مدیریت استرس فردی که علاوه بر رسیدگی به سلامت جسمی، آزمایشهای دورهای و غربالگری را نیز جدی میگیرد، گامهای موثری در مسیر یک زندگی سالمتر و طولانیتر برمیدارد. غربالگری سرطانها نهتنها یک اقدام پزشکی، بلکه سرمایهگذاری هوشمندانه برای آیندهی سلامت فرد و جامعه است. تشخیص زودهنگام به معنای درمان سادهتر، هزینهی کمتر، کیفیت زندگی بهتر و امید بیشتر به بهبودی است. تجربهی کشورهای موفق نشان میدهد که اجرای برنامههای منظم غربالگری بهطور چشمگیری مرگومیر ناشی از سرطان را کاهش داده است. در کشور ما نیز، با گسترش خدمات غربالگری در مراکز درمانی، ارتقای آگاهی عمومی، و فرهنگسازی صحیح میتوان گامهای موثری در مسیر پیشگیری، کاهش بار بیماری و نجات جان انسانها برداشت. پیشگیری همیشه بهتر از درمان است—و غربالگری، یکی از کلیدیترین راههای آن است. نویسنده: داکتر معصومه پارسا
آفتاب آواره؛ روایت روشنایی در میان تاریکی
گاهی یک کتاب پیش از آنکه نخستین شعرش را بخوانیم، با نامش داستانی را آغاز میکند. «آفتاب آواره» از همین کتابهاست؛ عنوانی که در خود هم روشنایی دارد و هم غربت، هم امید و هم سرگردانی. آفتاب، در ذهن ما نشانه گرما، زندگی و طلوع دوباره است، اما وقتی آواره میشود، تصویری از انسانی را پیش چشم میآورد که از خانه و سرزمینش دور افتاده، اما هنوز روشنایی درونش را از دست نداده است. این تصویر، راهی مناسب برای ورود به جهان شعری حمیرا نکهت دستگیرزاده است؛ شاعری که در شعرهایش خاطره وطن، رنج مهاجرت، عشق، زن، آزادی و امید در کنار یکدیگر قرار میگیرند و تجربه شخصی او را به روایتی از سرنوشت انسان افغانستانی تبدیل میکنند. «آفتاب آواره» تنها نام یک مجموعه شعر نیست؛ تصویری شاعرانه از نسلی است که بارها از خانه دور شد، اما نتوانست خانه را از حافظه و قلب خود بیرون کند. حمیرا نکهت دستگیرزاده از چهرههای شناختهشده شعر معاصر افغانستان بود؛ شاعری که زندگی و آثارش با ادبیات، فرهنگ و تحولات اجتماعی افغانستان پیوندی عمیق داشت. او در ۲۶ ثور ۱۳۳۹ خورشیدی در کابل چشم به جهان گشود. تحصیلات عالی خود را در دانشگاه کابل دنبال کرد و در رشته اداره و دیپلماسی از دانشکده حقوق و علوم سیاسی فارغ شد. علاقه او به ادبیات اما از همان سالهای جوانی مسیر دیگری برایش گشود و بعدها در حوزه ادبیات فارسی نیز به پژوهش و تحصیل پرداخت. او در کنار شاعری، در عرصههای فرهنگی، آموزشی و مطبوعاتی نیز فعالیت داشت و بخش مهمی از زندگی خود را وقف زبان و ادبیات فارسی دری کرد. زندگی او مانند زندگی بسیاری از شاعران نسل خودش، از دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی افغانستان تأثیر پذیرفت. جنگ، ناامنی و مهاجرت تنها موضوعاتی نبودند که شاعر دربارهشان مینوشت؛ این رخدادها بخشی از تجربه زیسته او بودند. او ناگزیر از افغانستان دور شد و سالهایی را در بیرون از وطن سپری کرد. با این حال، فاصله جغرافیایی هرگز به معنای فاصله عاطفی از افغانستان نبود. وطن در شعر او همچنان حضور داشت؛ گاهی در قالب یک خاطره، گاهی به شکل یک کوچه، گاهی در صدای یک واژه و گاهی همچون آفتابی که از دور میتابد. «آفتاب آواره» در سال ۱۳۹۰ خورشیدی، برابر با ۲۰۱۱ میلادی، در هالند منتشر شد. انتشار کتاب در خارج از افغانستان خود با فضای درونی آن پیوندی معنادار دارد؛ زیرا شاعر در سرزمینی دیگر ایستاده و از سرزمینی سخن میگوید که در حافظهاش زنده مانده است. همین فاصله میان «اینجا» و «آنجا»، میان محل زندگی و وطن، یکی از مهمترین زمینههای عاطفی کتاب را شکل میدهد. عنوان کتاب، نخستین و شاید مهمترین کلید برای فهم آن است. آفتاب معمولاً نماد روشنایی، زندگی، امید و گرماست؛ اما «آواره» واژهای است که با بیخانمانی، سرگردانی و دوری از جایگاه اصلی همراه میشود. کنار هم قرار گرفتن این دو واژه، تصویری متناقض اما بسیار شاعرانه میسازد: خورشیدی که باید جایگاه خود را داشته باشد، اما سرگردان است. این تصویر میتواند نمادی از انسان افغانستانی باشد؛ انسانی که از خانه دور شده، اما هنوز نور و هویت خود را با خود حمل میکند. از همینجا میتوان دریافت که مهاجرت در شعر حمیرا نکهت تنها به معنای عبور از مرزها نیست. مهاجرت در جهان او تجربهای درونی است؛ تجربهای که انسان را میان گذشته و حال، میان خاطره و واقعیت، و میان وطن و غربت معلق نگه میدارد. مهاجر ممکن است در شهری تازه خانهای بسازد، اما خانه نخستین همچنان در ذهن و زبان او باقی بماند. شعر برای چنین انسانی میتواند شکل دیگری از بازگشت باشد؛ بازگشتی که با پا انجام نمیشود، بلکه با خاطره و واژه صورت میگیرد. در «آفتاب آواره» مفهوم وطن از یک موقعیت جغرافیایی فراتر میرود. وطن در اینجا چیزی است که درون انسان زندگی میکند. کوچههای کابل، خاطرات کودکی، زبان مادری، چهرههای آشنا و حتی دردهای گذشته میتوانند بخشی از معنای وطن باشند. به همین دلیل، حتی وقتی شاعر از فاصله و غربت سخن میگوید، احساس میکنیم که افغانستان همچنان در کنار او حضور دارد. این حضور، یکی از مهمترین ویژگیهای شعر مهاجرت است؛ اما در شعر حمیرا نکهت رنگ و بوی زنانه و شخصی ویژهای پیدا میکند. او تجربه مهاجرت را تنها از زاویه یک انسان دور از وطن بیان نمیکند، بلکه آن را با تجربههای عاطفی و اجتماعی یک زن نیز درهم میآمیزد. زن در شعر او موجودی خاموش و صرفاً تماشاگر نیست؛ زنی است که میاندیشد، احساس میکند، عاشق میشود، رنج میبرد و برای آزادی و روشنایی آرزو دارد. همین ویژگی، شعر او را در میان آثار شاعران زن افغانستان برجسته میکند. شاعران زن افغانستان در چند دهه گذشته تلاش کردهاند تجربههایی را به زبان بیاورند که پیش از آن کمتر مجال حضور در ادبیات رسمی را یافته بود. تجربه تنهایی، عشق، محدودیت، مادری، مهاجرت، جنگ و جستوجوی هویت در شعر آنان جایگاه ویژهای دارد. حمیرا نکهت نیز بخشی از همین جریان است؛ اما زبان و نگاه شخصی خود را دارد و تجربه زنانه را با سرنوشت عمومی جامعه پیوند میزند. در شعر او، درد شخصی به درد جمعی تبدیل میشود. این شاید یکی از مهمترین ویژگیهای ادبی «آفتاب آواره» باشد. شاعر از احساس خود آغاز میکند، اما در همان احساس باقی نمیماند. غربت او میتواند غربت هزاران مهاجر باشد؛ دلتنگی او میتواند دلتنگی یک نسل باشد و آرزوی آزادی او میتواند آرزوی مردمی باشد که سالها جنگ و ناامنی را تجربه کردهاند. با این همه، کتاب در تاریکی متوقف نمیشود. حضور واژههایی چون آفتاب، روشنایی، صبح و بهار نشان میدهد که امید در جهان شاعر همچنان زنده است. این امید شاید بزرگترین نقطه قوت شعر او باشد. شاعر از رنج میگوید، اما رنج را سرنوشت نهایی انسان نمیداند. در دل تاریکی، امکان روشنایی را جستوجو میکند و در میان خاطرات تلخ، هنوز به فردایی بهتر چشم دارد. طبیعت نیز در شعرهای او نقش مهمی دارد. آفتاب، ماه، شب، صبح، بهار و گلها فقط عناصر طبیعی نیستند؛ هرکدام میتوانند حامل یک احساس یا اندیشه باشند. شب میتواند نشانه دورهای از اندوه و اضطراب باشد و صبح نشانه آغاز دوباره. آفتاب میتواند امید باشد و بهار نوید بازگشت زندگی. شاعر با همین تصویرهای ساده، فضای عاطفی شعر را میسازد. یکی از ویژگیهای قابل توجه زبان حمیرا نکهت، پیوند میان سادگی و موسیقی است. شعرهای او در بسیاری موارد از واژههای پیچیده و دور از ذهن فاصله میگیرند و به جای آن، از تصاویر آشنا و عاطفی استفاده میکنند. همین مسئله باعث میشود شعر او برای مخاطب عمومی نیز قابل لمس باشد. در عین حال، پشت این سادگی، لایههایی از معنا وجود دارد که خواننده را به تأمل بیشتر دعوت میکند. حمیرا نکهت دستگیرزاده تنها شاعر نبود؛ او پژوهشگر و فعال فرهنگی نیز بود و در میان فارسیزبانان مهاجر فعالیتهای ادبی را دنبال میکرد. ارتباط او با جامعه ادبی افغانستان در خارج از کشور باعث شد زبان و ادبیات فارسی دری را در فضای مهاجرت نیز زنده نگه دارد. این بخش از زندگی او اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا مهاجرت برای بسیاری از نویسندگان میتواند به معنای از دست دادن ارتباط با فضای ادبی وطن باشد، اما او تلاش کرد این پیوند را حفظ کند. «آفتاب آواره» را میتوان در امتداد دیگر آثار او خواند؛ آثاری که در آنها مفاهیمی چون غربت، عشق، وطن و انسان بارها بازمیگردند. مجموعههایی مانند «شط آبی رهایی»، «غزل غریب غربت»، «به دور آتش و دریغ» و آثار دیگر او نشان میدهند که شاعر در طول سالهای فعالیت ادبی خود، همواره با مسئله انسان و سرنوشت او درگیر بوده است. اگر بخواهیم جایگاه «آفتاب آواره» را در شعر معاصر افغانستان بررسی کنیم، باید به یک نکته مهم توجه کنیم: این کتاب تنها مجموعهای از احساسات فردی نیست؛ بلکه بخشی از ادبیات مهاجرت افغانستان نیز به شمار میآید. ادبیاتی که در آن وطن گاهی از طریق خاطره بازسازی میشود و شاعر تلاش میکند چیزی را که در جهان واقعی از دست رفته، در زبان دوباره بسازد. مهاجرت در این ادبیات، هم فقدان است و هم آفرینش. انسان چیزی را از دست میدهد، اما در عوض زبان و خاطره را به شکل دیگری کشف میکند. برای حمیرا نکهت نیز شعر به محلی برای نگهداری خاطره تبدیل میشود. آنچه جنگ و مهاجرت نمیتوانند از بین ببرند، در شعر باقی میماند. از سوی دیگر، «آفتاب آواره» را میتوان کتابی درباره هویت دانست. انسان مهاجر همواره با این پرسش روبهروست که «من کیستم و به کجا تعلق دارم؟» پاسخ شعر حمیرا نکهت شاید این باشد که هویت فقط به مکان وابسته نیست. انسان میتواند در سرزمینی دیگر زندگی کند و همچنان با زبان، خاطره و فرهنگ خود پیوند داشته باشد. این مسئله برای نسلهای مهاجر افغانستان اهمیت فراوانی دارد. بسیاری از آنان در میان دو جهان زندگی کردهاند: جهانی که در آن حضور دارند و جهانی که در خاطره خود حمل میکنند. شعر میتواند پلی میان این دو جهان باشد. «آفتاب آواره» نیز از همین منظر، تنها درباره گذشته نیست؛ با پرسشهای امروز نیز ارتباط پیدا میکند. درباره جوایز مشخصی که به خود این مجموعه تعلق گرفته باشد، اطلاعات معتبر و روشنی در دسترس نیست؛ بنابراین نمیتوان جایزهای را بدون سند به کتاب نسبت داد. اما ارزش ادبی یک اثر همیشه با جایزه سنجیده نمیشود. ماندگاری یک کتاب در حافظه مخاطبان، حضور آن در پژوهشها و نقدهای ادبی و جایگاهی که در کارنامه شاعر پیدا میکند، خود میتواند نشانه اهمیت آن باشد. حمیرا نکهت دستگیرزاده در چهارم سپتامبر ۲۰۲۰ در هالند درگذشت. با مرگ او، یکی از صداهای مهم شعر معاصر افغانستان خاموش شد، اما جهان شعری او همچنان باقی ماند. مرگ شاعر پایان شعر نیست؛ زیرا شعر زمانی که از تجربهای واقعی، از رنجی انسانی و از احساسی صادقانه سرچشمه گرفته باشد، میتواند از زمان و مکان عبور کند. امروز، «آفتاب آواره» را میتوان دوباره خواند و در آن پرسشهای تازهای یافت. آفتاب آواره چه کسی است؟ مهاجری که خانهاش را ترک کرده؟ وطنی که فرزندانش را از دست داده؟ زنی که در جستوجوی آزادی است؟ یا انسانی که در میان گذشته و آینده به دنبال جایگاه خویش میگردد؟ شاید پاسخ، همه اینها باشد. زیبایی عنوان کتاب نیز در همین چندمعنایی آن نهفته است. آفتاب هم روشنایی است و هم سرگردانی؛ هم امید است و هم غربت. حمیرا نکهت دستگیرزاده با انتخاب چنین عنوانی، در حقیقت تصویری از جهان شعری خود ارائه میدهد؛ جهانی که در آن حتی در دل آوارگی نیز چیزی برای روشن ماندن وجود دارد. در نهایت، «آفتاب آواره» را میتوان روایتی شاعرانه از انسانی دانست که از خانه دور شده، اما نتوانسته خانه را از دل خود بیرون کند. کتاب از غربت میگوید، اما غربت را به پایان امید تبدیل نمیکند. از گذشته سخن میگوید، اما در گذشته متوقف نمیماند. از زن میگوید، اما زن را در حصار رنج محصور نمیکند. و از وطن میگوید، اما وطن را تنها به خاک و مرز محدود نمیسازد. شاید همین است که شعر حمیرا نکهت را همچنان خواندنی میکند: او وطن را نه فقط روی نقشه، بلکه در زبان جستوجو میکند. هر واژه میتواند تکهای از خانه باشد و هر شعر، راهی برای بازگشت. «آفتاب آواره» در نهایت تصویر خورشیدی است که از جای خود دور افتاده، اما هنوز میتابد؛ تصویری که میتواند استعارهای از خود شاعر و نسل او باشد: نسلی که خانههای بسیاری را پشت سر گذاشت، اما چراغ خاطره را خاموش نکرد. آفتاب شاید آواره باشد، اما تا زمانی که میتابد، امید به بازگشت روشنایی نیز باقی است. نویسنده: قدسیه امینی
نقش خانواده در پیشگیری از آسیبهای اجتماعی
خانواده نخستین محیطی است که انسان در آن زندگی را تجربه میکند، مهارتهای ارتباطی را میآموزد و پایههای شخصیت و رفتار او شکل میگیرد. بسیاری از باورها، عادتها، ارزشها و شیوههای برخورد با مشکلات، پیش از ورود فرد به مکتب و جامعه، در محیط خانواده شکل میگیرند. به همین دلیل، خانواده را میتوان یکی از مهمترین عوامل مؤثر بر سلامت فرد و جامعه دانست. آسیبهای اجتماعی از جمله مشکلاتی هستند که میتوانند امنیت، سلامت روانی و کیفیت زندگی افراد و جامعه را تحت تأثیر قرار دهند. اعتیاد، خشونت، بزهکاری، ترک تحصیل، روابط ناسالم، سوءاستفاده از فضای مجازی و برخی رفتارهای پرخطر، تنها نمونههایی از این آسیبها هستند. اگرچه مقابله با این مشکلات به همکاری نهادهای مختلف اجتماعی، آموزشی و فرهنگی نیاز دارد، اما پیشگیری از بسیاری از آنها از محیط خانواده آغاز میشود. خانواده چگونه بر رفتار اجتماعی افراد تأثیر میگذارد؟ کودکان و نوجوانان بخش مهمی از رفتارهای خود را از محیط اطرافشان یاد میگیرند و والدین نخستین الگوهای رفتاری آنها هستند. نحوه برخورد پدر و مادر با یکدیگر، شیوه حل اختلافات، میزان احترام به دیگران، چگونگی مواجهه با مشکلات و حتی نوع صحبت کردن اعضای خانواده میتواند بر شخصیت و رفتار فرزند اثر بگذارد. کودکی که در محیطی همراه با احترام، محبت و گفتوگو رشد میکند، معمولاً فرصت بیشتری برای یادگیری مهارتهای ارتباطی سالم دارد. در مقابل، محیطی که در آن خشونت، تحقیر، بیتوجهی یا اختلاف شدید خانوادگی وجود دارد، میتواند زمینه بروز برخی مشکلات رفتاری و عاطفی را افزایش دهد. البته هیچ خانوادهای کاملاً بدون مشکل نیست. آنچه اهمیت دارد، نحوه مدیریت مشکلات و تلاش اعضای خانواده برای ایجاد محیطی امن، آرام و سالم است. ایجاد رابطه عاطفی سالم با فرزندان یکی از مهمترین عوامل محافظتکننده در برابر آسیبهای اجتماعی، وجود رابطه مناسب میان والدین و فرزندان است. فرزندی که احساس کند در خانواده شنیده میشود، مورد احترام قرار دارد و در زمان مشکلات میتواند روی حمایت والدین حساب کند، احتمال بیشتری دارد که مسائل خود را با خانواده در میان بگذارد. محبت به فرزند تنها به تأمین نیازهای مادی محدود نمیشود. اختصاص زمان برای گفتوگو، توجه به احساسات، تشویق تلاشهای فرزند و احترام به دیدگاه او نیز بخش مهمی از محبت خانوادگی است. والدین نباید تنها زمانی با فرزندان خود صحبت کنند که مشکلی به وجود آمده باشد. گفتوگوی روزمره و ایجاد رابطهای صمیمی و دوستانه میتواند باعث شود که در صورت مواجهه فرزند با یک موقعیت دشوار، مراجعه به خانواده برای او امری طبیعی باشد. آموزش مهارتهای زندگی؛ یکی از مؤثرترین روشهای پیشگیری فرزندان برای حضور سالم در جامعه تنها به آموزشهای درسی نیاز ندارند؛ آنها باید مهارتهایی را نیز بیاموزند که در موقعیتهای مختلف زندگی به کمکشان بیایند. مهارت تصمیمگیری، حل مسئله، کنترل خشم، برقراری ارتباط مؤثر، مدیریت احساسات، انتخاب دوست و توانایی «نه گفتن» از جمله مهارتهایی هستند که میتوانند نقش مهمی در پیشگیری از رفتارهای پرخطر داشته باشند. برای مثال، نوجوانی که میتواند در برابر فشار دوستان مقاومت کند و پیامدهای یک تصمیم را بررسی نماید، احتمال بیشتری دارد که در موقعیتهای پرخطر انتخاب سنجیدهتری داشته باشد. این مهارتها باید بهصورت تدریجی و متناسب با سن فرزند آموزش داده شوند. بهتر است والدین آنها را تنها در قالب توصیه و نصیحت مطرح نکنند، بلکه فرصت تجربه، تمرین و تصمیمگیری را نیز در اختیار فرزند قرار دهند. نقش خانواده در انتخاب دوستان دوران نوجوانی دورهای است که ارتباط با همسالان اهمیت زیادی پیدا میکند. دوستان میتوانند تأثیر مثبتی بر پیشرفت تحصیلی، اعتمادبهنفس و رشد اجتماعی فرد داشته باشند، اما در برخی شرایط نیز ممکن است فرد را به سمت رفتارهای پرخطر سوق دهند. نظارت والدین بر روابط فرزند اهمیت زیادی دارد، اما این نظارت نباید به کنترل افراطی تبدیل شود. اگر والدین بدون گفتوگو و توضیح، همه دوستان فرزند را ممنوع کنند، ممکن است نتیجه معکوس ایجاد شود و فرزند روابط خود را از خانواده پنهان کند. بهتر است والدین درباره ویژگیهای یک دوست مناسب با فرزندشان صحبت کنند و به او بیاموزند که یک رابطه سالم باید بر پایه احترام، اعتماد، مسئولیتپذیری و رفتار درست شکل بگیرد. خانواده و پیشگیری از اعتیاد اعتیاد یکی از جدیترین آسیبهای اجتماعی است و پیشگیری از آن باید از سالهای کودکی آغاز شود. آگاهیبخشی درباره پیامدهای مصرف مواد، ایجاد رابطه عاطفی مناسب، شناخت دوستان فرزند و توجه به تغییرات رفتاری، از جمله اقدامات مهم خانواده در این زمینه هستند. والدین باید اطلاعات درست و متناسب با سن فرزند ارائه کنند و درباره خطرات مواد اعتیادآور با او گفتوگو داشته باشند. ایجاد فضای ترس و تهدید بهتنهایی روش مؤثری برای پیشگیری نیست؛ بلکه فرزند باید بتواند درباره پرسشها و نگرانیهای خود بدون ترس از سرزنش با والدین صحبت کند. همچنین والدین باید بدانند که مشاهده یک تغییر رفتاری به معنای وجود اعتیاد یا یک آسیب جدی نیست. در صورت نگرانی، بهتر است موضوع با آرامش بررسی شود و در صورت نیاز، از مشاوران یا متخصصان کمک گرفته شود. تأثیر فضای مجازی بر آسیبهای اجتماعی فضای مجازی به بخش جداییناپذیری از زندگی بسیاری از کودکان و نوجوانان تبدیل شده است. اینترنت فرصتهای زیادی برای آموزش، ارتباط و سرگرمی فراهم میکند، اما استفاده نادرست از آن میتواند فرد را در معرض محتوای نامناسب، ارتباط با افراد ناشناس، فریب، مزاحمت اینترنتی و برخی رفتارهای پرخطر قرار دهد. به همین دلیل، خانواده باید در کنار ایجاد محدودیتهای منطقی، سواد رسانهای فرزند را نیز افزایش دهد. آموزش حفظ اطلاعات شخصی، شناخت افراد ناشناس، بررسی اعتبار مطالب و نحوه برخورد با پیامها و محتواهای نامناسب، بسیار مهمتر از ممنوعیت کامل فناوری است. والدین نیز لازم است خودشان با شیوه درست استفاده از فناوری و شبکههای اجتماعی آشنا باشند تا بتوانند راهنمای مناسبی برای فرزندانشان باشند. پیشگیری از خشونت از داخل خانه آغاز میشود خانوادهای که در آن اختلافات با گفتوگو و احترام حل میشوند، میتواند الگوی مناسبی برای فرزندان ایجاد کند. در مقابل، قرار گرفتن مداوم کودک در معرض خشونت و تحقیر میتواند بر احساس امنیت و نحوه ارتباط او با دیگران اثر منفی بگذارد. والدین باید به فرزندان بیاموزند که خشم یک احساس طبیعی است، اما خشونت راه مناسبی برای حل مسئله نیست. یادگیری گفتوگو، کنترل هیجانات و یافتن راهحلهای منطقی میتواند از انتقال رفتارهای خشونتآمیز به نسل بعدی جلوگیری کند. اهمیت همکاری خانواده و مکتب خانواده و مکتب دو محیط مهم در رشد کودکان و نوجوانان هستند و همکاری میان آنها میتواند تأثیر قابل توجهی بر پیشگیری از آسیبهای اجتماعی داشته باشد. والدین نباید نسبت به وضعیت تحصیلی و رفتاری فرزند خود بیتفاوت باشند و در صورت مشاهده تغییرات غیرعادی، بهتر است با مکتب ارتباط برقرار کنند. از سوی دیگر، مکتب نیز میتواند در زمینه آموزش مهارتهای زندگی، شناسایی مشکلات و آگاهیبخشی به دانشآموزان و والدین نقش مؤثری داشته باشد. ارتباط مناسب میان خانواده و مکتب باعث میشود مشکلات احتمالی زودتر شناسایی شوند و پیش از آنکه به بحران تبدیل شوند، برای آنها راهحل مناسبی پیدا شود. نظارت همراه با اعتماد یکی از چالشهای مهم والدین، پیدا کردن تعادل میان آزادی و نظارت است. نظارت بیش از حد ممکن است استقلال فرزند را کاهش دهد و نبود نظارت نیز میتواند او را در معرض خطرهای مختلف قرار دهد. روش مناسب، ایجاد اعتماد همراه با مسئولیتپذیری است. فرزند باید متناسب با سن و شرایط خود از آزادی برخوردار باشد و در عین حال، مسئولیت انتخابها و رفتارهای خود را نیز بیاموزد. نظارت سالم به معنای جاسوسی یا کنترل دائمی نیست، بلکه به معنای آگاهی از شرایط زندگی فرزند، دوستان، فعالیتها و مشکلات احتمالی اوست. شناسایی زودهنگام نشانههای مشکل پیشگیری زمانی مؤثرتر است که مشکل در مراحل اولیه شناسایی شود. تغییر ناگهانی در رفتار، افت تحصیلی، انزوا، پرخاشگری، تغییر شدید در روابط دوستانه یا بیعلاقگی غیرمعمول به فعالیتهای روزمره میتواند نشانهای باشد که نیاز به توجه بیشتر دارد. این نشانهها بهتنهایی بیانگر وجود یک آسیب اجتماعی نیستند و ممکن است دلایل مختلفی داشته باشند. بنابراین، والدین بهتر است به جای قضاوت و سرزنش، با فرزند خود گفتوگو کنند و در صورت نیاز از مشاور یا متخصص کمک بگیرند. نتیجهگیری خانواده یکی از مهمترین پایههای پیشگیری از آسیبهای اجتماعی است. تربیت فرزندانی مسئولیتپذیر، آگاه و توانمند تنها با دستور دادن و نظارت سختگیرانه امکانپذیر نیست، بلکه نیازمند رابطه عاطفی سالم، گفتوگوی مستمر، آموزش مهارتهای زندگی، الگوسازی صحیح و ایجاد احساس امنیت است. خانوادهای که به نیازهای عاطفی و اجتماعی فرزندان توجه میکند، به آنها قدرت تصمیمگیری میآموزد و در کنار محبت، مرزهای سالم و مسئولیتپذیری را آموزش میدهد، میتواند نقش مهمی در کاهش زمینههای آسیبهای اجتماعی ایفا کند. در نهایت، پیشگیری از آسیبهای اجتماعی مسئولیتی مشترک میان خانواده، مکتب و جامعه است؛ اما خانواده نقطه آغاز این مسیر محسوب میشود. هر اندازه خانوادهها آگاهتر و روابط میان اعضای خانواده سالمتر باشد، نسل آینده آمادگی بیشتری برای مواجهه با چالشهای اجتماعی خواهد داشت و جامعه نیز از ثمرات این تربیت سالم بهرهمند خواهد شد. نویسنده: سحر یوسفی
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.