سرتیتر
گزارش

منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری می‌کنند

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که رانندگان تکسی‌‌های شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفت‌وآمد سه‌چرخه‌ها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری می‌کنند. دست‌کم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعت‌ها کنار ایستگاه‌‌ها منتظر می‌مانند، اما رانندگان تکسی‌های شهری با وجود خالی‌بودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویت‌ها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفت‌وآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شده‌اند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسی‌ها ایستاده کرده و چک می‌کنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند‌‌، آنان را پیاده می‌کنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسی‌های شهری به دلیل کم‌بود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشت‌سر نیز خودداری می‌کنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات می‌گویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافت‌های طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات می‌گویند که پس از آن‌که نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سه‌چرخه‌ها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفت‌وآمد به‌طور چشم‌گیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیت‌ها را بر تکسی‌های شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیش‌تر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسی‌ها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را به‌دلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسی‌ها پایین کرده و مانع رفت‌وآمد آنان شده بودند.

محبوب ترین ها
3 سال قبل

آکادمی بیگم مکتب آنلاین و رایگان را برای دختران افغان راه‌اندازی کرد

2 سال قبل

سفارت آمریکا: برای ریشه‌کن کردن خشونت جنسی در افغانستان تلاش می‌کنیم

2 سال قبل

نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین

2 سال قبل

اُفتان و خیزان روزگار؛ روایتی از فقر در کابل

روایت
از اخراج تا بی‌خانمانی

از اخراج تا بی‌خانمانی؛ قصه خانواده‌ای بازگشته از پاکستان (بخش پایانی)

سکوت سنگینی بر اتاق حاکم بود. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت؛ گویی همه تلاش می‌کردند گرسنگی و نگرانی خود را از دیگری پنهان کنند. زینب تکه‌های نان را میان کودکان تقسیم کرد و خودش وانمود کرد که اشتها ندارد. عبدالرحمان نگاهش را از سفره کوچک برداشت و به دیوار دوخت؛ دیواری که جز ترک‌های عمیق، چیزی برای تماشا نداشت. او احساس می‌کرد سال‌ها زحمت و کارگری، در چند روز از دست رفته است. نه می‌توانست به گذشته بازگردد و نه راه روشنی برای آینده پیش رویش می‌دید. با این حال، نمی‌خواست کودکانش ناامیدی را در چهره او ببینند. به همین دلیل، لبخند کم‌رنگی بر لب آورد و گفت: «فردا حتماً کار پیدا می‌شود.» خودش اما بهتر از هر کسی می‌دانست که این جمله، بیش از آنکه از واقعیت بگوید، تلاشی برای زنده نگه داشتن امید در دل خانواده بود. پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان که متوجه وضعیت پدرش شده بود، از آن شب دیگر درباره مکتب چیزی نگفت. چند روز بعد، خودش به پدرش پیشنهاد کرد که برای کار به بازار برود. گفت می‌تواند شاگرد یک دکان شود و هرچه به دست آورد، به خانواده بدهد. عبدالرحمان ابتدا مخالفت کرد. نمی‌خواست پسرش در سنی که باید پشت میز مکتب می‌نشست، کار کند. اما چند روز بعد، وقتی صاحب‌خانه برای گرفتن کرایه آمد و عبدالرحمان هیچ پولی برای پرداخت نداشت، ناچار شد پیشنهاد پسرش را جدی بگیرد. پسرک سرانجام در یک دکان کوچک مشغول کار شد. هر روز صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و تا شام کار می‌کرد. در برابر زحمتی که می‌کشید، دستمزد اندکی می‌گرفت، اما همان درآمد ناچیز نیز برای خانواده ارزش زیادی داشت. او بخشی از پولش را صرف خرید نان می‌کرد و گاهی نیز برای خواهر کوچک‌ترش خوراکی یا وسیله‌ای کوچک می‌خرید. با گذشت زمان، عبدالرحمان بیش از گذشته احساس می‌کرد که خانواده‌اش میان دو زندگی گرفتار شده‌اند؛ زندگی‌ای که در پاکستان از آنان گرفته شده بود و زندگی تازه‌ای که در افغانستان هنوز نتوانسته بودند برای خود بسازند. زینب نیز هر روز با دشواری تازه‌ای روبه‌رو می‌شد. دختر کوچک‌شان چند بار بیمار شد و خانواده توان پرداخت هزینه داکتر و دارو را نداشت. شبی که تب کودک بالا رفت، زینب تا صبح کنار او نشست و با پارچه‌ای خیس، پیشانی‌اش را خنک می‌کرد. عبدالرحمان نیز آن شب چند بار از خانه بیرون رفت تا از کسی پول قرض بگیرد، اما هیچ‌کس حاضر نشد به او کمک کند. صبح روز بعد، یکی از همسایه‌ها مقداری دارو برای کودک آورد. زینب با چشمانی اشک‌آلود از او تشکر کرد. همان روز بود که برای نخستین بار به عبدالرحمان گفت: «ما از پاکستان بیرون شدیم، اما هنوز به جایی نرسیده‌ایم.» عبدالرحمان چیزی نگفت. او می‌دانست همسرش راست می‌گوید. برای خانواده‌ای که سال‌ها در پاکستان زندگی کرده بود، بازگشت به افغانستان به معنای رسیدن به خانه نبود؛ بلکه آغاز زندگی تازه‌ای بود که هیچ چیز برای آن آماده نشده بود. آنان نه خانه‌ای داشتند، نه درآمدی ثابت و نه پس‌اندازی که بتوانند با آن دوباره زندگی‌شان را از نو بسازند. کودکان از مکتب بازمانده بودند و هر روز نگرانی تازه‌ای بر نگرانی‌های پیشین افزوده می‌شد. ماه‌ها گذشت. عبدالرحمان همچنان کارهای روزمزد انجام می‌داد و پسرش نیز در همان دکان کار می‌کرد. زینب سرانجام با کمک یکی از زنان همسایه توانست یک چرخ خیاطی دست‌دوم پیدا کند و در خانه به دوختن لباس مشغول شود. درآمد او اندک بود، اما برای خانواده معنای بزرگی داشت؛ زیرا برای نخستین‌بار پس از بازگشت، احساس می‌کردند چیزی در اختیار دارند که می‌توانند با تکیه بر آن، آینده‌شان را دوباره بسازند. با این همه، زندگی هنوز آسان نشده بود. هر روز هزینه‌ای تازه از راه می‌رسید؛ کرایه خانه، نان، دارو و نیازهای ابتدایی کودکان. درآمد ناچیز عبدالرحمان و زینب به سختی پاسخگوی همین مخارج ساده بود. گاهی تا چند روز کاری برای عبدالرحمان پیدا نمی‌شد و خانواده ناچار بودند با کمترین امکانات روزگار بگذرانند. با وجود همه این دشواری‌ها، زینب تلاش می‌کرد فضای خانه را برای فرزندانش آرام نگه دارد. او نمی‌خواست کودکان احساس کنند که آینده‌شان به بن‌بست رسیده است. هر بار که لباس تازه‌ای می‌دوخت، با خود می‌گفت شاید همین کار کوچک، قدمی باشد برای بیرون آمدن خانواده از روزهای سخت. یک روز، پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان پس از بازگشت از کار، کتاب‌های قدیمی‌اش را از داخل یک بکس بیرون آورد. او این کتاب‌ها را از پاکستان با خود آورده بود و با وجود اینکه مدت‌ها بود به مکتب نمی‌رفت، هنوز آنها را مانند گنجی ارزشمند نگه داشته بود. کتاب‌ها را روی زمین گذاشت، گرد و غبارشان را پاک کرد و آرام شروع به خواندن کرد. عبدالرحمان از دور به او نگاه می‌کرد. پسر سکوت را شکست و گفت: «پدر، من می‌خواهم دوباره مکتب بروم.» عبدالرحمان سرش را پایین انداخت. نمی‌دانست چه پاسخی بدهد. او آرزو داشت پسرش درس بخواند، دخترش نیز دوباره به مکتب برود و هیچ‌یک از فرزندانش ناچار نباشند کودکی خود را با کار و نگرانی سپری کنند. اما واقعیت زندگی، هر روز آنان را از این آرزوها دورتر می‌کرد. آن شب، عبدالرحمان تا دیر وقت بیدار ماند. به گذشته، به سال‌هایی که در پاکستان با زحمت زندگی ساخته بود و به آینده‌ای که اکنون پیش روی خانواده‌اش قرار داشت، فکر می‌کرد. سرانجام با خود گفت که اگرچه همه چیز را از دست داده‌اند، اما نباید امیدشان را نیز از دست بدهند؛ زیرا تنها سرمایه‌ای که هنوز برایشان باقی مانده بود، همین امید بود. صبح روز بعد، زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت تا شاید کار بیشتری پیدا کند. زینب نیز پشت چرخ خیاطی نشست و دوختن لباس‌های همسایه‌ها را ادامه داد. پسر خانواده همچنان در دکان کار می‌کرد، اما عبدالرحمان با خودش عهد بست که هر طور شده، راهی برای بازگرداندن او به مکتب پیدا کند؛ حتی اگر مجبور باشد ساعت‌های بیشتری کار کند یا از نیازهای خودش بگذرد. این خانواده هنوز در افغانستان با مشکلات فراوانی روبه‌رو است. خانه‌شان کوچک است، درآمد ثابتی ندارند، درمان بیماری برایشان دشوار است و آینده فرزندان‌شان همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. آنها از پاکستان برگشته‌اند، اما برای ساختن دوباره زندگی، به چیزی فراتر از یک اتاق کوچک و چند وسیله ابتدایی نیاز دارند؛ به فرصت، امنیت، کار و امکان آموزش برای کودکانشان. عبدالرحمان گاهی شب‌ها، وقتی همه اعضای خانواده خواب هستند، کنار پنجره کوچک خانه می‌نشیند و به تاریکی بیرون خیره می‌شود. هنوز روزی را به یاد دارد که همراه خانواده‌اش پاکستان را ترک کرد؛ روزی که با خود فکر می‌کرد شاید در افغانستان بتوانند همه چیز را از نو آغاز کنند. اکنون ماه‌ها از آن روز گذشته است. او هنوز احساس می‌کند فرصت آغاز واقعی را پیدا نکرده است؛ زیرا برای خانواده‌ای که خانه، کار، امنیت اقتصادی و آینده فرزندانش را از دست داده، حتی رسیدن به نقطه آغاز نیز راهی دشوار و طولانی است. با این حال، هر صبح که زینب چرخ خیاطی‌اش را روشن می‌کند، هر روز که عبدالرحمان برای یافتن کار از خانه بیرون می‌رود و هر شبی که پسرشان کتاب‌های قدیمی‌اش را ورق می‌زند، این خانواده نشان می‌دهد که هنوز تسلیم نشده است. آنها می‌کوشند زندگی را از میان همان ویرانه‌های کوچک، آرام‌آرام دوباره بسازند. شاید برای بسیاری، بازگشت از پاکستان تنها یک خبر باشد؛ آماری از شمار خانواده‌هایی که از مرز عبور کرده و به افغانستان بازگشته‌اند. اما برای عبدالرحمان و خانواده‌اش، بازگشت یعنی ترک خانه‌ای که بیست سال در آن زندگی کرده بودند، جدا شدن از خاطرات، دوستان، همسایه‌ها و تمام آنچه روزی «زندگی» می‌نامیدند و آغاز دوباره در سرزمینی که هرچند وطنشان بود، اما دیگر برایشان ناآشنا به نظر می‌رسید. آنها اکنون در افغانستان زندگی می‌کنند، اما هنوز خانه‌ای ندارند که با آسودگی آن را «خانه خودمان» بنامند. با این همه، هر شب وقتی زینب پتو را روی کودکانش می‌کشد، با لبخندی آرام به آنها می‌گوید که روزی اوضاع بهتر خواهد شد. کودکان شاید هنوز معنای عمیق این جمله را درک نکنند، اما عبدالرحمان می‌داند اگر همین امید کوچک نیز خاموش شود، دیگر چیزی برای ادامه دادن باقی نخواهد ماند. او می‌گوید: «ما از پاکستان اخراج شدیم، اما نمی‌خواهیم از زندگی هم اخراج شویم. فقط یک فرصت می‌خواهیم؛ فرصتی برای کار کردن، برای مکتب رفتن بچه‌ها و برای اینکه دوباره صاحب یک زندگی عادی شویم.» و شاید تمام خواسته این خانواده، مانند هزاران خانواده دیگری که پس از سال‌ها مهاجرت به افغانستان بازگشته‌اند، همین باشد؛ اینکه بازگشت‌شان پایان یک زندگی نباشد، بلکه آغازی برای ساختن آینده‌ای باشد که در آن، هیچ کودکی به دلیل فقر از آموزش بازنماند و هیچ پدر و مادری میان نان، درمان و امید، ناچار به انتخاب نشود. نویسنده: سارا کریمی بخش اول این روایت؛ «از اخراج تا بی‌خانمانی؛ قصه خانواده‌ای بازگشته از پاکستان»

از اخراج تا بی‌خانمانی
از اخراج تا بی‌خانمانی؛ قصه خانواده‌ای بازگشته از پاکستان (بخش پایانی)

سکوت سنگینی بر اتاق حاکم بود. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت؛ گویی همه تلاش می‌کردند گرسنگی و نگرانی خود را از دیگری پنهان کنند. زینب تکه‌های نان را میان کودکان تقسیم کرد و خودش وانمود کرد که اشتها ندارد. عبدالرحمان نگاهش را از سفره کوچک برداشت و به دیوار دوخت؛ دیواری که جز ترک‌های عمیق، چیزی برای تماشا نداشت. او احساس می‌کرد سال‌ها زحمت و کارگری، در چند روز از دست رفته است. نه می‌توانست به گذشته بازگردد و نه راه روشنی برای آینده پیش رویش می‌دید. با این حال، نمی‌خواست کودکانش ناامیدی را در چهره او ببینند. به همین دلیل، لبخند کم‌رنگی بر لب آورد و گفت: «فردا حتماً کار پیدا می‌شود.» خودش اما بهتر از هر کسی می‌دانست که این جمله، بیش از آنکه از واقعیت بگوید، تلاشی برای زنده نگه داشتن امید در دل خانواده بود. پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان که متوجه وضعیت پدرش شده بود، از آن شب دیگر درباره مکتب چیزی نگفت. چند روز بعد، خودش به پدرش پیشنهاد کرد که برای کار به بازار برود. گفت می‌تواند شاگرد یک دکان شود و هرچه به دست آورد، به خانواده بدهد. عبدالرحمان ابتدا مخالفت کرد. نمی‌خواست پسرش در سنی که باید پشت میز مکتب می‌نشست، کار کند. اما چند روز بعد، وقتی صاحب‌خانه برای گرفتن کرایه آمد و عبدالرحمان هیچ پولی برای پرداخت نداشت، ناچار شد پیشنهاد پسرش را جدی بگیرد. پسرک سرانجام در یک دکان کوچک مشغول کار شد. هر روز صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و تا شام کار می‌کرد. در برابر زحمتی که می‌کشید، دستمزد اندکی می‌گرفت، اما همان درآمد ناچیز نیز برای خانواده ارزش زیادی داشت. او بخشی از پولش را صرف خرید نان می‌کرد و گاهی نیز برای خواهر کوچک‌ترش خوراکی یا وسیله‌ای کوچک می‌خرید. با گذشت زمان، عبدالرحمان بیش از گذشته احساس می‌کرد که خانواده‌اش میان دو زندگی گرفتار شده‌اند؛ زندگی‌ای که در پاکستان از آنان گرفته شده بود و زندگی تازه‌ای که در افغانستان هنوز نتوانسته بودند برای خود بسازند. زینب نیز هر روز با دشواری تازه‌ای روبه‌رو می‌شد. دختر کوچک‌شان چند بار بیمار شد و خانواده توان پرداخت هزینه داکتر و دارو را نداشت. شبی که تب کودک بالا رفت، زینب تا صبح کنار او نشست و با پارچه‌ای خیس، پیشانی‌اش را خنک می‌کرد. عبدالرحمان نیز آن شب چند بار از خانه بیرون رفت تا از کسی پول قرض بگیرد، اما هیچ‌کس حاضر نشد به او کمک کند. صبح روز بعد، یکی از همسایه‌ها مقداری دارو برای کودک آورد. زینب با چشمانی اشک‌آلود از او تشکر کرد. همان روز بود که برای نخستین بار به عبدالرحمان گفت: «ما از پاکستان بیرون شدیم، اما هنوز به جایی نرسیده‌ایم.» عبدالرحمان چیزی نگفت. او می‌دانست همسرش راست می‌گوید. برای خانواده‌ای که سال‌ها در پاکستان زندگی کرده بود، بازگشت به افغانستان به معنای رسیدن به خانه نبود؛ بلکه آغاز زندگی تازه‌ای بود که هیچ چیز برای آن آماده نشده بود. آنان نه خانه‌ای داشتند، نه درآمدی ثابت و نه پس‌اندازی که بتوانند با آن دوباره زندگی‌شان را از نو بسازند. کودکان از مکتب بازمانده بودند و هر روز نگرانی تازه‌ای بر نگرانی‌های پیشین افزوده می‌شد. ماه‌ها گذشت. عبدالرحمان همچنان کارهای روزمزد انجام می‌داد و پسرش نیز در همان دکان کار می‌کرد. زینب سرانجام با کمک یکی از زنان همسایه توانست یک چرخ خیاطی دست‌دوم پیدا کند و در خانه به دوختن لباس مشغول شود. درآمد او اندک بود، اما برای خانواده معنای بزرگی داشت؛ زیرا برای نخستین‌بار پس از بازگشت، احساس می‌کردند چیزی در اختیار دارند که می‌توانند با تکیه بر آن، آینده‌شان را دوباره بسازند. با این همه، زندگی هنوز آسان نشده بود. هر روز هزینه‌ای تازه از راه می‌رسید؛ کرایه خانه، نان، دارو و نیازهای ابتدایی کودکان. درآمد ناچیز عبدالرحمان و زینب به سختی پاسخگوی همین مخارج ساده بود. گاهی تا چند روز کاری برای عبدالرحمان پیدا نمی‌شد و خانواده ناچار بودند با کمترین امکانات روزگار بگذرانند. با وجود همه این دشواری‌ها، زینب تلاش می‌کرد فضای خانه را برای فرزندانش آرام نگه دارد. او نمی‌خواست کودکان احساس کنند که آینده‌شان به بن‌بست رسیده است. هر بار که لباس تازه‌ای می‌دوخت، با خود می‌گفت شاید همین کار کوچک، قدمی باشد برای بیرون آمدن خانواده از روزهای سخت. یک روز، پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان پس از بازگشت از کار، کتاب‌های قدیمی‌اش را از داخل یک بکس بیرون آورد. او این کتاب‌ها را از پاکستان با خود آورده بود و با وجود اینکه مدت‌ها بود به مکتب نمی‌رفت، هنوز آنها را مانند گنجی ارزشمند نگه داشته بود. کتاب‌ها را روی زمین گذاشت، گرد و غبارشان را پاک کرد و آرام شروع به خواندن کرد. عبدالرحمان از دور به او نگاه می‌کرد. پسر سکوت را شکست و گفت: «پدر، من می‌خواهم دوباره مکتب بروم.» عبدالرحمان سرش را پایین انداخت. نمی‌دانست چه پاسخی بدهد. او آرزو داشت پسرش درس بخواند، دخترش نیز دوباره به مکتب برود و هیچ‌یک از فرزندانش ناچار نباشند کودکی خود را با کار و نگرانی سپری کنند. اما واقعیت زندگی، هر روز آنان را از این آرزوها دورتر می‌کرد. آن شب، عبدالرحمان تا دیر وقت بیدار ماند. به گذشته، به سال‌هایی که در پاکستان با زحمت زندگی ساخته بود و به آینده‌ای که اکنون پیش روی خانواده‌اش قرار داشت، فکر می‌کرد. سرانجام با خود گفت که اگرچه همه چیز را از دست داده‌اند، اما نباید امیدشان را نیز از دست بدهند؛ زیرا تنها سرمایه‌ای که هنوز برایشان باقی مانده بود، همین امید بود. صبح روز بعد، زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت تا شاید کار بیشتری پیدا کند. زینب نیز پشت چرخ خیاطی نشست و دوختن لباس‌های همسایه‌ها را ادامه داد. پسر خانواده همچنان در دکان کار می‌کرد، اما عبدالرحمان با خودش عهد بست که هر طور شده، راهی برای بازگرداندن او به مکتب پیدا کند؛ حتی اگر مجبور باشد ساعت‌های بیشتری کار کند یا از نیازهای خودش بگذرد. این خانواده هنوز در افغانستان با مشکلات فراوانی روبه‌رو است. خانه‌شان کوچک است، درآمد ثابتی ندارند، درمان بیماری برایشان دشوار است و آینده فرزندان‌شان همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. آنها از پاکستان برگشته‌اند، اما برای ساختن دوباره زندگی، به چیزی فراتر از یک اتاق کوچک و چند وسیله ابتدایی نیاز دارند؛ به فرصت، امنیت، کار و امکان آموزش برای کودکانشان. عبدالرحمان گاهی شب‌ها، وقتی همه اعضای خانواده خواب هستند، کنار پنجره کوچک خانه می‌نشیند و به تاریکی بیرون خیره می‌شود. هنوز روزی را به یاد دارد که همراه خانواده‌اش پاکستان را ترک کرد؛ روزی که با خود فکر می‌کرد شاید در افغانستان بتوانند همه چیز را از نو آغاز کنند. اکنون ماه‌ها از آن روز گذشته است. او هنوز احساس می‌کند فرصت آغاز واقعی را پیدا نکرده است؛ زیرا برای خانواده‌ای که خانه، کار، امنیت اقتصادی و آینده فرزندانش را از دست داده، حتی رسیدن به نقطه آغاز نیز راهی دشوار و طولانی است. با این حال، هر صبح که زینب چرخ خیاطی‌اش را روشن می‌کند، هر روز که عبدالرحمان برای یافتن کار از خانه بیرون می‌رود و هر شبی که پسرشان کتاب‌های قدیمی‌اش را ورق می‌زند، این خانواده نشان می‌دهد که هنوز تسلیم نشده است. آنها می‌کوشند زندگی را از میان همان ویرانه‌های کوچک، آرام‌آرام دوباره بسازند. شاید برای بسیاری، بازگشت از پاکستان تنها یک خبر باشد؛ آماری از شمار خانواده‌هایی که از مرز عبور کرده و به افغانستان بازگشته‌اند. اما برای عبدالرحمان و خانواده‌اش، بازگشت یعنی ترک خانه‌ای که بیست سال در آن زندگی کرده بودند، جدا شدن از خاطرات، دوستان، همسایه‌ها و تمام آنچه روزی «زندگی» می‌نامیدند و آغاز دوباره در سرزمینی که هرچند وطنشان بود، اما دیگر برایشان ناآشنا به نظر می‌رسید. آنها اکنون در افغانستان زندگی می‌کنند، اما هنوز خانه‌ای ندارند که با آسودگی آن را «خانه خودمان» بنامند. با این همه، هر شب وقتی زینب پتو را روی کودکانش می‌کشد، با لبخندی آرام به آنها می‌گوید که روزی اوضاع بهتر خواهد شد. کودکان شاید هنوز معنای عمیق این جمله را درک نکنند، اما عبدالرحمان می‌داند اگر همین امید کوچک نیز خاموش شود، دیگر چیزی برای ادامه دادن باقی نخواهد ماند. او می‌گوید: «ما از پاکستان اخراج شدیم، اما نمی‌خواهیم از زندگی هم اخراج شویم. فقط یک فرصت می‌خواهیم؛ فرصتی برای کار کردن، برای مکتب رفتن بچه‌ها و برای اینکه دوباره صاحب یک زندگی عادی شویم.» و شاید تمام خواسته این خانواده، مانند هزاران خانواده دیگری که پس از سال‌ها مهاجرت به افغانستان بازگشته‌اند، همین باشد؛ اینکه بازگشت‌شان پایان یک زندگی نباشد، بلکه آغازی برای ساختن آینده‌ای باشد که در آن، هیچ کودکی به دلیل فقر از آموزش بازنماند و هیچ پدر و مادری میان نان، درمان و امید، ناچار به انتخاب نشود. نویسنده: سارا کریمی بخش اول این روایت؛ «از اخراج تا بی‌خانمانی؛ قصه خانواده‌ای بازگشته از پاکستان»

19 ساعت قبل
از اخراج تا بی‌خانمانی
از اخراج تا بی‌خانمانی؛ قصه خانواده‌ای بازگشته از پاکستان (بخش اول)

وقتی مأموران پاکستانی نیمه‌های شب دروازه خانه را کوبیدند، عبدالرحمان نخست تصور کرد یکی از همسایه‌ها برای کمک آمده است. هوا سرد بود و سه کودک او در گوشه اتاق، زیر یک پتوی نازک، به هم چسبیده بودند. همسرش، زینب، تازه دختر کوچک‌شان را خوابانده بود و خودش نیز کنار او دراز کشیده بود. با بلند شدن دوباره صدای کوبیدن دروازه، عبدالرحمان از جا برخاست و با نگرانی به همسرش نگاه کرد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند، اما هر دو می‌دانستند که این روزها ممکن است هر صدایی پشت دروازه، خبر بدی با خود داشته باشد. عبدالرحمان نزدیک به بیست سال در پاکستان زندگی کرده بود. همان‌جا ازدواج کرده و دو فرزند بزرگ‌ترش نیز در پاکستان به دنیا آمده بودند. خانه‌ای کوچک در حاشیه شهر داشتند که سال‌ها با درآمد ناچیز عبدالرحمان از کارگری و باربری، کرایه آن را پرداخت کرده بودند. زندگی‌شان هیچ‌گاه آسان نبود، اما برای خانواده‌ای که همه دارایی‌اش به یک اتاق کوچک، چند ظرف آشپزخانه و وسایل ابتدایی زندگی خلاصه می‌شد، همان خانه معنای همه چیز را داشت. آن شب اما، صدای کوبیدن دروازه، آغاز پایان زندگی‌ای بود که عبدالرحمان سال‌ها برای ساختنش زحمت کشیده بود. وقتی دروازه را باز کرد، چند مأمور در بیرون ایستاده بودند. از عبدالرحمان اسناد اقامت خواستند. او با دست‌های لرزان چند برگه‌ای را که داشت نشان داد، اما مأموران گفتند باید همراه آنان برود. عبدالرحمان تلاش کرد توضیح بدهد که همسرش بیمار است، کودکانش کوچک‌اند و خانواده‌اش جایی برای رفتن ندارند، اما حرف‌هایش فایده‌ای نداشت. چند دقیقه بعد، زینب در حالی که دختر کوچک‌شان را در آغوش گرفته بود، کنار دروازه ایستاده بود و به شوهرش نگاه می‌کرد. پسر دوازده‌ساله‌شان نیز با چشمانی سرشار از ترس، پشت سر مادرش پنهان شده بود. عبدالرحمان آن شب به بازداشتگاه منتقل شد و چند روز بعد، خانواده‌اش نیز مجبور شدند خانه‌ای را که نزدیک به دو دهه در آن زندگی کرده بودند، ترک کنند. زینب می‌گوید سخت‌ترین لحظه زندگی‌اش زمانی بود که مجبور شد در کمتر از چند ساعت تصمیم بگیرد کدام وسایل خانه را با خود ببرد و کدام را جا بگذارد. لباس‌های کودکان، چند پتوی کهنه، مقداری ظرف و یک قابلمه کوچک، تقریباً تمام چیزی بود که توانستند با خود ببرند. بسیاری از وسایلی که عبدالرحمان طی سال‌ها با زحمت خریده بود، در همان خانه باقی ماند. حتی عکس‌های قدیمی فرزندان‌شان را نیز نتوانستند با خود بردارند. زینب بعدها می‌گفت: «آدم وقتی خانه‌اش را ترک می‌کند، فکر می‌کند همه چیز را با خودش می‌برد؛ اما وقتی به مرز رسیدیم، فهمیدم ما فقط لباس‌هایی را که پوشیده بودیم با خود آوردیم. خانه‌مان، خاطرات‌مان و تمام سال‌هایی که آنجا زندگی کرده بودیم، پشت سرمان ماند.» خانواده پس از روزها سرگردانی، سرانجام به افغانستان بازگشتند. عبدالرحمان پیش از آن بارها به افغانستان آمده بود، اما این بار بازگشت او با سفرهای قبلی فرق داشت. او این بار نه برای دیدن اقوام و نه برای چند روز ماندن، بلکه با خانواده‌ای پنج‌نفره و بدون خانه و کار به کشوری برگشته بود که خودش نیز دیگر آن را به‌خوبی نمی‌شناخت. وقتی موتر حامل خانواده به نقطه‌ای در افغانستان رسید، عبدالرحمان مدت زیادی به اطراف نگاه کرد. پسر بزرگش از او پرسید: «پدر، حالا خانه ما کجاست؟» عبدالرحمان جواب نداشت. چند ساعت نخست پس از ورود، برای خانواده بیش از هر چیز با حس سردرگمی و بیگانگی سپری شد. کودکان با کنجکاوی به اطراف نگاه می‌کردند؛ به جاده‌هایی که برایشان ناآشنا بود، به مردمی که لهجه و چهره‌هایشان با آنچه سال‌ها دیده بودند تفاوت داشت و به آینده‌ای که هیچ تصویری از آن در ذهن نداشتند. عبدالرحمان تلاش می‌کرد آرامش خود را حفظ کند، اما در دلش سنگینی مسئولیتی را احساس می‌کرد که هر لحظه بیشتر می‌شد. او نه می‌دانست از کجا باید کار پیدا کند و نه می‌دانست شب‌های آینده را در کجا خواهند گذراند. زینب نیز در سکوت، دست دختر کوچک‌شان را محکم گرفته بود؛ گویی تنها چیزی که هنوز می‌توانست از آن محافظت کند، همان دستان کوچک کودک بود. بازگشت، آن‌گونه که سال‌ها تصور می‌کردند، به معنای رسیدن به نقطه‌ای امن نبود؛ بلکه آغاز رویارویی با واقعیتی بود که در آن باید همه چیز، از سرپناه و کار گرفته تا امید و احساس تعلق، دوباره از نو ساخته می‌شد. او سال‌ها در پاکستان زندگی کرده بود و در افغانستان خانه‌ای نداشت. پدر و مادرش سال‌ها پیش فوت کرده بودند و بیشتر نزدیکانش نیز به شهرهای دیگر یا کشورهای همسایه رفته بودند. تنها کسی که می‌توانستند به او پناه ببرند، برادر کوچک‌تر عبدالرحمان بود که خودش با خانواده‌ای پرجمعیت، در خانه‌ای کرایی زندگی می‌کرد. خانواده به خانه برادر عبدالرحمان رفتند؛ خانه‌ای کوچک که پیش از آمدن آنان نیز برای هشت نفر جا نداشت. با ورود پنج نفر دیگر، اتاق‌ها شلوغ‌تر شد و شب‌ها چند نفر مجبور بودند روی زمین بخوابند. کودکان عبدالرحمان در روزهای نخست هنوز تصور می‌کردند این وضعیت موقتی است و پدرشان به‌زودی خانه‌ای پیدا خواهد کرد. اما روزها گذشت و عبدالرحمان نتوانست کاری پیدا کند. او در پاکستان کارگر ساختمانی بود و گاهی نیز باربری می‌کرد. در افغانستان نیز به دنبال همان کارها رفت، اما هر روز با دست خالی به خانه برمی‌گشت. گاهی از صبح تا شام در بازارها و ساختمان‌های نیمه‌کاره می‌گشت، اما کاری پیدا نمی‌کرد. اگر هم کاری پیدا می‌شد، دستمزدی که دریافت می‌کرد آن‌قدر اندک بود که حتی هزینه رفت‌وآمد و غذای روزانه‌اش را به سختی تأمین می‌کرد. زینب نیز تلاش می‌کرد به خانواده کمک کند. او در پاکستان خیاطی آموخته بود و گاهی برای همسایه‌ها لباس می‌دوخت، اما در افغانستان نه چرخ خیاطی داشت و نه کسی را می‌شناخت که برایش کار بدهد. چند بار از برادر شوهرش خواست برایش چرخ خیاطی پیدا کند، اما خانواده آنان نیز با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کردند. کودکان بیش از همه از این بازگشت آسیب دیده بودند. پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان در پاکستان به مکتب می‌رفت. او در روزهای نخست بازگشت، بارها از پدرش پرسید که چه زمانی دوباره به مکتب خواهد رفت. عبدالرحمان هر بار وعده می‌داد که به‌زودی برایش مکتبی پیدا می‌کند، اما خودش می‌دانست که وضعیت مالی خانواده اجازه نمی‌دهد به این آسانی چنین کاری انجام دهد. دختر ده‌ساله خانواده نیز که تا صنف چهارم درس خوانده بود، دیگر به مکتب نمی‌رفت. دختر کوچک‌ترشان بیشتر روزها را در کنار مادرش می‌گذراند و با عروسکی کهنه بازی می‌کرد؛ عروسکی که از پاکستان با خود آورده بود و تنها یادگار ارزشمند زندگی گذشته‌اش به شمار می‌رفت. چند هفته بعد، عبدالرحمان تصمیم گرفت برای خانواده اتاقی جداگانه کرایه کند. او می‌گفت زندگی در خانه برادرش برای همه دشوار شده است. کودکان شب‌ها به دلیل شلوغی و سروصدا خواب آرامی نداشتند و زینب نیز از اینکه بار سنگینی بر دوش خانواده برادر شوهرش شده بودند، احساس شرمندگی می‌کرد. عبدالرحمان با پولی که از چند روز کارگری جمع کرده بود، اتاقی کوچک در حاشیه شهر کرایه کرد. اتاق تقریباً خالی بود؛ یک دروازه فلزی زنگ‌زده، پنجره‌ای کوچک و دیوارهایی که بخشی از گچ آنها فرو ریخته بود. همان شب، همه روی زمین خوابیدند. زینب پتو را روی کودکان کشید و خودش در تاریکی به سقف خیره ماند. ذهنش مدام به خانه‌ای برمی‌گشت که در پاکستان جا گذاشته بودند. خانه‌شان بزرگ نبود، اما هر وسیله‌ای جای خودش را داشت. کودکان اتاقی برای خوابیدن داشتند و پسر بزرگش هر صبح با یونیفورم مکتب از خانه بیرون می‌شد. اکنون اما همه چیز تغییر کرده بود و آینده، مبهم‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. مشکل تنها نداشتن خانه نبود. عبدالرحمان برای پیدا کردن کار نیز هر روز با دشواری بیشتری روبه‌رو می‌شد. یک روز که از شدت ناامیدی دیرتر از همیشه به خانه برگشت، زینب متوجه شد حال او خوب نیست. عبدالرحمان چیزی نگفت و فقط کنار دیوار نشست. دختر کوچک‌شان از او خواست برایش نان بیاورد. عبدالرحمان دست در جیبش برد، اما پولی نداشت. آن شب، شام خانواده تنها نان خشک و چای بود. نویسنده: سارا کریمی

5 روز قبل
از اسارت دزدان
از اسارت دزدان تا فروش آب‌لیمو در خیابان‌های هرات (بخش پایانی)

یک سال از آن حادثه گذشته، اما هنوز وقتی از آن روزها حرف می‌زند، صدایش تغییر می‌کند. او می‌گوید بعد از آن اتفاق دیگر فهمید که هیچ سفری ارزش این را ندارد که انسان جانش را به خطر بیندازد. او می‌گوید در گذشته شاید به دلیل مشکلات اقتصادی خطرات را کوچک می‌دید، اما حالا می‌داند که یک لحظه کافی است تا زندگی یک خانواده برای همیشه تغییر کند. پس از آزادی، تصمیم گرفت دیگر راه قاچاق را انتخاب نکند. به هرات برگشت و تلاش کرد کاری برای خودش پیدا کند. کار زیادی نبود و درآمدها نیز کم بود، اما او نمی‌خواست دوباره از خانواده‌اش دور شود. نمی‌خواست بار دیگر همسرش شب‌ها با نگرانی بخوابد و پنج فرزندش هر صبح با این سؤال بیدار شوند که آیا پدرشان زنده است و برمی‌گردد یا نه. در نهایت، یک گادی خرید و شروع به فروش آب سرد و آب‌لیمو کرد. شاید برای کسی که سال‌ها آرزوی رفتن به ایران و پیدا کردن درآمد بیشتر را داشت، این کار در نگاه اول یک عقب‌گرد باشد، اما برای خودش چنین نیست. او می‌گوید امروز از زندگی‌اش راضی است. درآمدش شاید کم باشد، اما آرامشی دارد که در گذشته نداشت. هر روز صبح می‌داند کجا می‌رود و شب می‌داند که به خانه برمی‌گردد. می‌داند اگر روزی فروشش کم باشد، باز هم می‌تواند روز بعد کار کند. او می‌گوید زمانی فکر می‌کرد پول زیاد می‌تواند زندگی‌اش را نجات دهد، اما بعد فهمید که برای یک پدر، بزرگ‌ترین سرمایه‌اش زنده ماندن و در کنار فرزندانش بودن است. هر روز که گادی‌اش را به خیابان می‌برد، سه دختر و دو پسرش در خانه منتظر برگشتن او هستند. او می‌گوید وقتی شب به خانه می‌رسد و صدای فرزندانش را می‌شنود، تمام خستگی روز از یادش می‌رود. شاید جیبش پر از پول نباشد، اما دلش آرام است که امروز نیز توانسته سالم به خانه برگردد. با این حال، زندگی برای او هنوز آسان نیست. پنج فرزند هزینه‌های زیادی دارند. نیازهای خانواده هر روز بیشتر می‌شود و درآمد فروش آب سرد و آب‌لیمو همیشه ثابت نیست. در روزهای سرد، مشتری کمتر می‌شود و درآمد او پایین می‌آید. در روزهای گرم، اگرچه فروش بیشتر است، اما کار کردن زیر آفتاب نیز آسان نیست. او ساعت‌ها کنار سرک می‌ایستد، گاهی بدون این‌که مشتری زیادی داشته باشد، اما باز هم ناامید نمی‌شود. او می‌گوید بعد از آنچه بر سرش آمده، دیگر از سختی کار نمی‌ترسد. چیزی که از آن می‌ترسد، دوباره گرفتار شدن در راهی است که یک بار نزدیک بود جانش را بگیرد. او اکنون از جوانانی که قصد دارند برای کار و درآمد از راه قاچاق به ایران بروند، می‌خواهد پیش از هر تصمیمی خوب فکر کنند. او می‌گوید خودش چندین مرتبه این راه را رفته بود و تصور می‌کرد چون قبلاً سالم به مقصد رسیده، پس در سفرهای بعدی نیز اتفاقی برایش نخواهد افتاد، اما همین تصور اشتباه بود که او را به یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های زندگی‌اش رساند. به گفته او، در سال‌های اخیر، دزدان و گروه‌های مسلح در بخش‌هایی از مسیرهای قاچاق در افغانستان، پاکستان و مسیرهای منتهی به ایران حضور و قدرت بیشتری پیدا کرده‌اند و مسافران غیرقانونی ممکن است در هر نقطه با خطر مواجه شوند. او می‌گوید کسانی که قصد سفر دارند، نباید تنها به وعده‌های قاچاقبر اعتماد کنند. او از جوانان می‌خواهد اگر ناچار به رفتن هستند، نخست درباره قاچاقبری که آنان را انتقال می‌دهد تحقیق کنند و مطمئن شوند که فرد مورد نظر قابل اعتماد است. دوم، درباره مسیر راه و خطرهایی که در آن وجود دارد، اطلاعات به دست بیاورند. به گفته او، بسیاری از مسافران فقط به این فکر می‌کنند که چه مقدار پول باید به قاچاقبر بدهند، اما نمی‌دانند در طول مسیر چه خطرهایی ممکن است در انتظارشان باشد. او می‌گوید: «من خودم چندین مرتبه رفتم. فکر می‌کردم راه را می‌شناسم و قاچاقبر هم آدم مطمئنی است. اما یک بار گرفتار شدم. خانواده‌ام پنج لک افغانی برای آزادی من دادند. این پول را شاید یک خانواده در چندین سال هم نتواند دوباره جمع کند. اگر آن روز خانواده‌ام پول نمی‌داشتند، شاید امروز سه دختر و دو پسرم بدون پدر می‌ماندند.» وقتی این جمله را می‌گوید، لحظه‌ای سکوت می‌کند. نگاهش به جایی دور خیره می‌ماند. شاید در ذهنش دوباره همان جاده‌ها، همان روزهای ترس و همان لحظاتی که نمی‌دانست سرنوشتش چه خواهد شد، زنده می‌شود. بعد به گادی‌اش نگاه می‌کند و می‌گوید که حالا همین کار ساده را دوست دارد. او می‌گوید: «من امروز شاید پول زیاد نداشته باشم، اما از زندگی خود راضی هستم. هر روز کار می‌کنم، نان حلال به دست می‌آورم و شب به خانه برمی‌گردم. بچه‌هایم پیش من هستند. برای من همین کافی است.» سه دختر و دو پسرش شاید هنوز نتوانند تمام آنچه را که پدرشان در آن سفر بر سرش آمده بود، درک کنند. شاید تنها بدانند که پدرشان یک روز رفت و مدت زیادی برنگشت و بعد با چهره‌ای خسته‌تر از گذشته به خانه آمد. اما برای او، هر نگاه فرزندانش یادآور همان روزهایی است که در اسارت به آینده آنان فکر می‌کرد. او می‌گوید بعد از آن حادثه، بیش از گذشته قدر خانواده‌اش را می‌داند. پیش از آن شاید تصور می‌کرد که باید برای به دست آوردن پول بیشتر، هر خطری را تحمل کند، اما حالا می‌فهمد که اگر پول باشد و انسان خانواده‌اش را نداشته باشد، بسیاری از چیزها معنای خود را از دست می‌دهد. او هنوز هم آرزو دارد روزی وضعیت اقتصادی‌اش بهتر شود. می‌خواهد گادی بزرگ‌تری بخرد، شاید بتواند یک دکان کوچک باز کند و درآمد بیشتری داشته باشد. می‌خواهد سه دختر و دو پسرش آینده‌ای بهتر از خودش داشته باشند. اما این بار می‌خواهد به این هدف از راهی برسد که مجبور نباشد جانش را در برابر چند هزار افغانی یا وعده یک کار بهتر به خطر بیندازد. او می‌گوید اگر روزی فرزندانش بزرگ شوند و بخواهند برای کار به کشور دیگری بروند، به آنان خواهد گفت که راه قانونی و امن را انتخاب کنند. به آنان خواهد گفت هیچ درآمدی ارزش آن را ندارد که انسان جانش را در جاده‌های ناشناخته به خطر بیندازد. برای او، آن پنج لک افغانی که خانواده‌اش برای آزادی‌اش پرداخت کردند، هنوز هم سنگینی خاصی دارد. او می‌داند که خانواده‌اش برای فراهم کردن آن پول چه سختی‌هایی کشیدند و چه چیزهایی را از دست دادند. هر بار که به آن مبلغ فکر می‌کند، به این نتیجه می‌رسد که رفتن او به راه قاچاق نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی تمام خانواده‌اش را نیز در معرض خطر قرار داده بود. حالا یک سال پس از آن حادثه، زندگی او آرام‌تر شده است، اما زخم آن روزها هنوز در دلش باقی مانده است. صبح‌ها گادی‌اش را برمی‌دارد، آب سرد و آب‌لیمو می‌فروشد و شب‌ها به خانه برمی‌گردد. در خانه، سه دختر و دو پسرش منتظر او هستند؛ همان کودکانی که در سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش، تنها دلیل امیدش برای زنده ماندن بودند. شاید زندگی او امروز پر از رفاه نباشد، اما خودش می‌گوید دیگر چیزی بیشتر از این نمی‌خواهد؛ یک کار کوچک، یک لقمه نان حلال و خانه‌ای که شب بتواند با خیال راحت به آن برگردد. او از جوانان می‌خواهد پیش از آن‌که راه قاچاق را انتخاب کنند، به خانواده‌هایشان فکر کنند. به مادر و پدری که ممکن است ماه‌ها چشم‌به‌راه آنان بمانند، به همسری که هر شب با نگرانی به تلفن نگاه کند و به کودکانی که ممکن است یک روز دروازه خانه را باز کنند و بفهمند پدرشان دیگر برنمی‌گردد. او می‌گوید: «من راه قاچاق را چندین بار رفتم، اما یک بار نزدیک بود همه چیزم را از دست بدهم. امروز اگرچه با گادی کار می‌کنم و درآمدم زیاد نیست، اما خوشحال هستم که زنده‌ام و کنار خانواده‌ام هستم. به جوانان می‌گویم اگر می‌خواهید بروید، اول خوب درباره قاچاقبر تحقیق کنید و دوم درباره مسیر راه معلومات بگیرید. اما اگر راه امن و قانونی پیدا کردید، همان را انتخاب کنید. هیچ‌کس نمی‌داند در راه چه اتفاقی برایش می‌افتد.» او دوباره گادی‌اش را به حرکت درمی‌آورد. چند بوتل آب سرد روی آن تکان می‌خورد و صدای برخوردشان با یکدیگر در میان صدای موترها گم می‌شود. مردی که روزگاری برای پیدا کردن زندگی بهتر، راهی جاده‌های خطرناک شده بود، حالا در همان شهر خود برای یک زندگی ساده تلاش می‌کند. شاید هنوز قرض‌هایی داشته باشد که باید پس بدهد، شاید درآمدش کم باشد و شاید مشکلات خانواده‌اش تمام نشده باشد، اما وقتی شب به خانه می‌رود و سه دختر و دو پسرش به استقبالش می‌آیند، می‌داند چیزی را دارد که در آن روزهای اسارت بیش از هر چیز آرزویش را داشت؛ فرصت دوباره برای دیدن خانواده‌اش. برای این مرد، راه قاچاق دیگر یک مسیر رسیدن به آینده نیست؛ خاطره تلخی است که هنوز با او زندگی می‌کند. خاطره جاده‌هایی که در آنها آزادی‌اش را از دست داد، خاطره پنج لک افغانی که خانواده‌اش برای نجاتش پرداخت کردند و خاطره پنج فرزندی که روزها و شب‌ها چشم‌به‌راه بازگشت پدرشان بودند. او حالا می‌گوید شاید زندگی در افغانستان دشوار باشد، اما برای او، زنده ماندن در کنار خانواده و کار کردن با دست‌های خودش، حتی اگر درآمدش کم باشد، بهتر از هر سفری است که پایانش نامعلوم و راهش پر از خطر باشد. نویسنده: سارا کریمی

1 هفته قبل
از اسارت دزدان
از اسارت دزدان تا فروش آب‌لیمو در خیابان‌های هرات (بخش اول)

گاهی صدای باز شدن دروازه خانه برای یک خانواده، صدای آمدن پدر است و گاهی صدای آمدن کسی که خبر بدی با خود دارد. برای خانواده این مرد، یک سال پیش، دروازه خانه دیگر با صدای قدم‌های او باز نمی‌شد. هر بار که کسی به خانه نزدیک می‌شد، سه دختر و دو پسرش با چشم‌هایی پر از نگرانی به سوی دروازه نگاه می‌کردند، شاید پدرشان باشد، شاید خبری از او آورده باشد، شاید کسی بگوید که او آزاد شده و راه خانه را در پیش گرفته است. اما روزها می‌گذشت و خبری نمی‌رسید. مردی که برای پیدا کردن کار و نان خانواده‌اش راهی سفر شده بود، در میان جاده‌های دور و ناامن گرفتار دزدان شده بود و حالا خانواده‌ای مانده بود که نه می‌دانست پدرشان زنده است و نه می‌دانست برای نجات او باید از کجا پول پیدا کند. امروز اما قصه زندگی او در جای دیگری ادامه دارد؛ در یکی از جاده‌های شهر هرات، جایی که گادی کوچکش را کنار سرک می‌ایستاند و آب سرد و آب‌لیمو می‌فروشد. شاید رهگذران وقتی از کنار او عبور می‌کنند، فقط مردی را ببینند که در گرمای روز کنار یک گادی ایستاده و منتظر مشتری است. شاید کسی نداند که پشت چهره آرام او، خاطرات روزهایی پنهان است که برای نجات جانش، خانواده‌اش مجبور شدند نزدیک پنج لک افغانی پرداخت کنند؛ پولی که برای یک خانواده فقیر، تنها پول نبود، بلکه حاصل قرض، فروش دارایی و تحمل سال‌ها فشار و سختی بود. او حالا سه دختر و دو پسر دارد؛ پنج فرزندی که هر کدام به شکلی به زندگی او وابسته‌اند. وقتی از گذشته حرف می‌زند، بیشتر از هر چیزی نام فرزندانش را به زبان می‌آورد. می‌گوید در آن روزهایی که در اسارت بود، بیش از آن‌که از مرگ خودش بترسد، از این می‌ترسید که دیگر هیچ‌وقت سه دختر و دو پسرش را نبیند. فکر می‌کرد اگر اتفاقی برایش بیفتد، چه کسی نان این پنج کودک را خواهد داد؟ چه کسی صبح‌ها از خانه بیرون می‌شود تا برایشان چیزی به دست بیاورد؟ چه کسی وقتی یکی از آنان بیمار شود، دستش را گرفته و به داکتر خواهد برد؟ همین پرسش‌ها در ذهنش تکرار می‌شد و هر بار قلبش را بیشتر می‌فشرد. او سال‌ها پیش، زمانی که هنوز امید داشت بتواند با رفتن به ایران زندگی خانواده‌اش را تغییر دهد، برای نخستین بار راه قاچاق را انتخاب کرد. مثل بسیاری از جوانانی که به دلیل بیکاری و مشکلات اقتصادی ناچار به تصمیم‌های سخت می‌شوند، او نیز فکر می‌کرد شاید در آن سوی مرز بتواند کار پیدا کند و پول بیشتری به دست بیاورد. در افغانستان کار پیدا کردن آسان نبود و درآمد کارهای روزانه جوابگوی هزینه‌های خانواده نبود. کرایه خانه، هزینه غذا، لباس و نیازهای پنج فرزند، هر روز فشار بیشتری بر زندگی او وارد می‌کرد. او به خودش می‌گفت اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند مقداری پول جمع کند و برای خانواده‌اش بفرستد. شاید بتواند خانه بهتری برای همسر و فرزندانش فراهم کند. شاید بتواند آینده دختران و پسرانش را بهتر بسازد. همین امید بود که او را چندین مرتبه به سمت راه‌های قاچاق کشاند. هر بار که می‌خواست از خانه خارج شود، همسرش با نگرانی به او نگاه می‌کرد. شاید نمی‌خواست مانع رفتنش شود، چون می‌دانست شوهرش برای چه چیزی این راه را انتخاب کرده است؛ برای نان، برای آینده بچه‌ها و برای این‌که خانواده‌اش محتاج دیگران نباشند. اما نگرانی همیشه در چشمانش دیده می‌شد. او می‌دانست راهی که شوهرش انتخاب کرده، راه عادی سفر نیست. می‌دانست در این مسیر ممکن است هزار اتفاق رخ دهد، اما فقر گاهی انسان را مجبور می‌کند میان دو خطر یکی را انتخاب کند؛ خطر ماندن با بیکاری و گرسنگی یا خطر رفتن از جاده‌ای که معلوم نیست پایان آن کجاست. او چندین مرتبه این مسیر را طی کرد. هر بار که به مقصد می‌رسید، شاید برای مدتی احساس می‌کرد تصمیم درستی گرفته است. اما هیچ‌وقت نتوانست زندگی‌ای را که آرزو داشت، آن‌گونه که تصور می‌کرد بسازد. راه رفتن، برگشتن، دوباره رفتن و بازگشتن، بخشی از زندگی‌اش شده بود. خانواده نیز به این رفت‌وآمدها عادت کرده بودند، اما هر بار رفتنش برای آنان با ترس همراه بود. حدود یک سال پیش، زمانی که دوباره تصمیم گرفت از راه قاچاق به سمت ایران برود، هیچ‌کس نمی‌دانست این سفر با سفرهای قبلی فرق خواهد داشت. او از خانه بیرون شد و شاید مانند همیشه به خانواده‌اش وعده داد که سالم برمی‌گردد. شاید به فرزندانش گفته بود برایشان چیزی خواهد آورد. شاید دخترانش از او خواسته بودند هنگام برگشتن برایشان چیزی بخرد و پسرانش منتظر بودند که پدر دوباره به خانه بازگردد. اما این بار جاده برای او پایان دیگری داشت. در مسیر راه، گروهی از دزدان مسلح او را گرفتار کردند. ناگهان تمام برنامه‌ها و امیدهایش متوقف شد. مردی که با هزار امید برای پیدا کردن کار و درآمد راهی شده بود، حالا خودش تبدیل به کسی شده بود که برای آزادی‌اش باید پول پرداخت می‌شد. او را نگه داشتند و خانواده‌اش را مجبور کردند برای رهایی او پول زیادی فراهم کنند. خبر ربوده‌شدنش برای خانواده مانند فرو ریختن سقف خانه بود. همسرش نمی‌دانست چه کاری انجام دهد. پنج فرزندش نیز شاید معنای واقعی آنچه اتفاق افتاده بود را نمی‌فهمیدند، اما از چهره مادرشان می‌دانستند اتفاق بدی افتاده است. سه دختر و دو پسر، هر روز منتظر بودند خبری از پدرشان برسد. شاید یکی از آنان می‌پرسید: «پدر کی می‌آید؟» و مادر نمی‌دانست چه پاسخی بدهد. پنج لک افغانی پول کمی نبود. خانواده‌ای که برای تأمین هزینه‌های روزمره زندگی خود مشکل داشت، ناگهان مجبور شده بود مبلغی را فراهم کند که شاید سال‌ها طول می‌کشید تا بتوانند دوباره آن را به دست بیاورند. اما وقتی پای جان یک انسان در میان باشد، خانواده دیگر به حساب و کتاب فکر نمی‌کند. هر چیزی که داشتند، به فکر نجات او افتادند. پول فراهم شد، اما تهیه آن آسان نبود. خانواده مجبور شدند از دیگران قرض بگیرند و شاید دارایی‌هایی را که به سختی به دست آورده بودند، از دست بدهند. هر کسی به اندازه توان خود کمک کرد، اما در نهایت خانواده با تحمل فشار سنگین مالی توانستند پول مورد نیاز را آماده کنند. روزهایی که او در اسارت بود، برای خانواده‌اش به اندازه سال‌ها طول کشید. هر صبح که از خواب بیدار می‌شدند، نمی‌دانستند آن روز چه خبری خواهند شنید. هر بار که تلفن زنگ می‌خورد، قلب همسرش می‌لرزید. شاید خبر آزادی باشد، شاید خبر دیگری. خود او نیز در آن روزهای سخت، بیشتر از هر چیزی به خانه فکر می‌کرد. در ذهنش تصویر سه دختر و دو پسرش تکرار می‌شد. شاید به این فکر می‌کرد که اگر زنده نماند، کودکانش چه خواهند کرد. شاید از خودش می‌پرسید چرا دوباره این راه را انتخاب کرده است. چرا با وجود چندین بار رفتن و برگشتن، باز هم تصور کرده بود که این بار هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. در آن لحظات، تمام چیزهایی که زمانی برایش مهم به نظر می‌رسید، بی‌ارزش شده بود. پول، کار، مهاجرت و حتی رسیدن به ایران دیگر برایش معنایی نداشت. تنها یک آرزو داشت؛ این‌که دوباره آزاد شود و فرزندانش را ببیند. سرانجام، پس از پرداخت پول، او آزاد شد. وقتی به خانه برگشت، خانواده‌اش شاید باور نمی‌کردند که دوباره او را در میان خود می‌بینند. برای سه دختر و دو پسرش، برگشتن پدر تنها برگشتن یک عضو خانواده نبود؛ برگشتن کسی بود که تصور می‌کردند شاید دیگر هیچ‌وقت او را نبینند. اما او با خودش از آن سفر چیزی آورده بود که تا امروز همراهش مانده است؛ ترس. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
میان نان و اینترنت
میان نان و اینترنت؛ روایت تلخ ادامه تحصیل یک دختر افغانستانی

گاهی امید، در پرهیاهوترین شهرها متولد نمی‌شود؛ گاهی در اتاقی کوچک، کنار پنجره‌ای که رو به کوچه‌ای خاکی باز می‌شود، جایی که صدای چرخ خیاطی با صدای معلمی که از پشت یک تلفن همراه درس می‌دهد درهم می‌آمیزد، جوانه می‌زند. در یکی از محله‌های شهر هرات، دختری ۱۴ ساله هر روز زندگی‌اش را با همین دو صدا آغاز می‌کند؛ صدای چرخ خیاطی و صدای درس. این دو، حالا بخش جدایی‌ناپذیر روزهای او شده‌اند. اگرچه مدت زیادی از آخرین روزی که روی چوکی مکتب نشست نمی‌گذرد، اما خودش احساس می‌کند سال‌هاست از حیاط مکتب، زنگ تفریح و تخته‌سیاه دور مانده است. با این حال، هنوز دفترهای قدیمی‌اش را در گوشه‌ای از اتاق نگه داشته؛ دفترهایی که روی صفحه نخست بعضی از آن‌ها با خط کودکانه نوشته شده است: «آرزو دارم روزی در دانشگاه درس بخوانم.» پیش از آن‌که محدودیت‌های آموزشی بر زندگی دختران سایه بیندازد، او شاگردی پرشور و پرتلاش بود. همیشه در ردیف‌های اول صنف می‌نشست، با اشتیاق به پرسش‌های معلم پاسخ می‌داد و هر بار که کارنامه پایان سال را به خانه می‌آورد، پدر و مادرش با افتخار آن را به اقوام نشان می‌دادند. معلمانش باور داشتند که اگر فرصت ادامه تحصیل پیدا کند، آینده‌ای درخشان در انتظارش خواهد بود. اما روزی فرا رسید که دروازه مکتب دیگر به روی او گشوده نشد. آن روز را هنوز با تمام جزئیات به یاد دارد؛ روزی که با لباس مکتب آماده رفتن شد، اما فهمید دیگر اجازه ورود ندارد. همان لحظه احساس کرد بخشی از کودکی‌اش پشت همان دروازه‌ها جا مانده است. چند هفته نخست را در سکوت گذراند. هر صبح بی‌اختیار از پنجره به کوچه نگاه می‌کرد؛ به دختران خردسالی که هنوز اجازه رفتن به مکتب داشتند و با خنده از کنار خانه‌شان می‌گذشتند. او نیز لبخند می‌زد، اما به محض آن‌که پنجره را می‌بست، اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌هایش جاری می‌شد. مادرش بارها می‌گفت امیدش را از دست ندهد، اما در آن روزها باور کردن آینده‌ای روشن برایش آسان نبود. چند ماه بعد، از طریق یکی از آشنایان خانواده با صنف‌های آنلاین آشنا شد؛ خبری که بار دیگر جرقه‌ای از امید را در دلش روشن کرد. خانواده تنها یک تلفن همراه قدیمی داشتند؛ تلفنی با صفحه‌ای ترک‌خورده و باتری‌ای که زود خالی می‌شد. با همان وسیله ساده، او دوباره به درس برگشت، اما خیلی زود دریافت که آموزش از راه دور نیز دشواری‌های خود را دارد. اینترنت در محله‌شان اغلب ضعیف است. روزهایی پیش می‌آید که ساعت‌ها منتظر می‌ماند تا تنها یک فایل آموزشی باز شود. گاهی درست زمانی که معلم مهم‌ترین بخش درس را توضیح می‌دهد، ارتباط قطع می‌شود و او ناچار است دوباره منتظر بماند. بارها کلاس را نیمه‌کاره از دست داده و تنها با کمک یادداشت‌های دوستانش توانسته درس‌ها را جبران کند. مشکل فقط اینترنت نیست. درآمد خانواده محدود است و خرید بسته‌های اینترنتی هزینه سنگینی بر دوش آنان می‌گذارد. پدرش با کار روزمزدی مخارج خانه را تأمین می‌کند و درآمدش همیشه ثابت نیست. بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمی‌کند و دست خالی به خانه برمی‌گردد. در چنین روزهایی، نخستین هزینه‌ای که حذف می‌شود، خرید اینترنت است. او خوب می‌داند خانواده‌اش گاهی ناچارند میان خرید نان و خرید اینترنت یکی را انتخاب کنند؛ انتخابی که برای هیچ خانواده‌ای آسان نیست. برای همین تصمیم گرفت خودش نیز سهمی در تأمین هزینه‌های خانه داشته باشد. مادرش سال‌ها خیاطی کرده بود و از کودکی دوخت‌ودوز را به او آموخته بود. حالا هر روز، پس از انجام کارهای خانه، ساعت‌ها کنار مادرش می‌نشیند و لباس زنانه، مانتو، پیراهن کودک و گاهی پرده می‌دوزد. انگشتانش بارها زیر سوزن زخمی شده‌اند، اما هیچ‌گاه شکایتی نکرده است. می‌گوید هر لباسی که می‌دوزد، شاید تنها چند افغانی درآمد داشته باشد، اما همان مبلغ می‌تواند هزینه خرید یک بسته اینترنت یا یک دفتر تازه را فراهم کند. برنامه روزانه‌اش فشرده و خسته‌کننده است. صبح زود بیدار می‌شود، کارهای خانه را انجام می‌دهد، چند ساعت خیاطی می‌کند و هر زمان که اینترنت بهتر باشد، در صنف آنلاین حاضر می‌شود. شب‌ها نیز تا دیروقت درس‌های عقب‌مانده را مرور می‌کند. گاهی برق قطع می‌شود و ناچار است زیر نور چراغ شارژی یا چراغ خورشیدی کوچک درس بخواند. در زمستان، سرمای اتاق دست‌هایش را بی‌حس می‌کند، اما کتاب را نمی‌بندد. باور دارد اگر امروز از درس فاصله بگیرد، فردا دوباره شروع کردن بسیار دشوارتر خواهد بود. بزرگ‌ترین نگرانی‌اش این است که به دلیل مشکلات اینترنت و تنگنای مالی از درس‌هایش عقب بماند. هر بار که کلاسی را از دست می‌دهد، احساس می‌کند بخشی از رؤیایش دورتر شده است، اما به جای تسلیم شدن، تلاشش را بیشتر می‌کند. ویدیوهای آموزشی را بارها تماشا می‌کند، از دوستانش درباره درس‌ها می‌پرسد، مطالب تکمیلی را جست‌وجو می‌کند و اگر لازم باشد، یک درس را چندین بار می‌خواند تا آن را کاملاً یاد بگیرد. او به زبان انگلیسی نیز علاقه فراوانی دارد. می‌داند اگر روزی بخواهد برای بورسیه دانشگاه‌های معتبر جهان اقدام کند، باید این زبان را به خوبی بیاموزد. به همین دلیل، هر روز زمانی را به یادگیری واژه‌های جدید، شنیدن فایل‌های صوتی و تمرین نوشتن اختصاص می‌دهد. بسیاری از کتاب‌های مورد نیازش را نمی‌تواند بخرد، بنابراین نسخه‌های رایگان آن‌ها را از اینترنت دانلود می‌کند؛ البته اگر اینترنت اجازه بدهد. وقتی از آینده سخن می‌گوید، نگاهش سرشار از امید می‌شود. می‌خواهد درسش را تا صنف دوازدهم ادامه دهد، مدرک مکتب را بگیرد و سپس برای دریافت بورسیه دانشگاه‌های معتبر جهان درخواست بدهد. هنوز نمی‌داند در کدام کشور تحصیل خواهد کرد، اما مطمئن است رشته‌ای را انتخاب می‌کند که بعدها بتواند با دانش خود به مردم افغانستان خدمت کند. او باور دارد کشورش بیش از هر زمان دیگری به دختران تحصیل‌کرده نیاز دارد؛ دخترانی که بتوانند در آموزش، صحت، اقتصاد، فناوری و دیگر عرصه‌ها نقش‌آفرین باشند. با وجود همه سختی‌ها، هرگز از افغانستان و مردمش دل نکنده است. برخلاف بسیاری که رؤیای ماندن در خارج از کشور را دارند، او می‌گوید اگر روزی در دانشگاهی معتبر تحصیل کند، پس از پایان درس به کشورش بازخواهد گشت. می‌خواهد دانشی را که آموخته، در اختیار نسل بعدی بگذارد و به دخترانی کمک کند که شاید روزی شرایطی شبیه امروز او را تجربه کنند. وقتی از او می‌پرسم اگر امروز فقط یک آرزو داشته باشی، چه می‌خواهی، بدون لحظه‌ای مکث پاسخ می‌دهد: «آرزو دارم دوباره صدای زنگ مکتب را بشنوم؛ نه فقط برای خودم، بلکه برای همه دختران افغانستان.» او می‌گوید هیچ دختری نباید تنها به دلیل جنسیتش از آموزش محروم شود و هیچ خانواده‌ای نباید میان خرید نان و خرید اینترنت برای درس فرزندش یکی را انتخاب کند. به باور او، آموزش فقط آینده یک فرد را تغییر نمی‌دهد؛ بلکه می‌تواند سرنوشت یک خانواده، یک جامعه و حتی یک کشور را دگرگون سازد. او هنوز هر شب، پیش از خواب، کتاب‌هایش را با دقت کنار بالش می‌گذارد؛ انگار فردا قرار است دوباره راهی مکتب شود. شاید دروازه‌های مکتب هنوز به رویش بسته باشند، شاید اینترنت بار دیگر میان کلاس قطع شود و شاید درآمد خیاطی برای خرید همه بسته‌های اینترنتی کافی نباشد، اما چیزی که در وجود این دختر ۱۴ ساله خاموش نشده، ایمانش به آینده است؛ ایمانی که به او نیرو می‌دهد تا با وجود همه دشواری‌ها، درس بخواند، تلاش کند و امیدوار بماند. او باور دارد روزی فرا خواهد رسید که نه تنها خودش از صنف دوازدهم فارغ شود و با بورسیه در یکی از دانشگاه‌های معتبر جهان تحصیل کند، بلکه هزاران دختر دیگر نیز بدون ترس و بدون مانع، دوباره پشت چوکی‌های مکتب بنشینند؛ روزی که دختران افغانستان با دانش، توانایی و اراده خود، برای خانواده‌هایشان، جامعه‌شان و سرزمینشان منشأ خدمت، پیشرفت و امید باشند. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
دانش و فناوری

آنتونیو گوترش: هوش مصنوعی نباید کرامت انسانی را تهدید کند

آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد هشدار داده است که توسعه و استفاده از هوش مصنوعی نباید به نقض حقوق بشر، از بین رفتن کرامت انسانی یا نهادینه شدن تبعیض منجر شود. آقای گوترش امروز (چهارشنبه، ۱۷ سرطان) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که هوش مصنوعی می‌تواند در تصمیم‌های مهم و سرنوشت‌ساز اطلاعات و تحلیل‌های ارزشمند ارایه کند، اما تصمیم‌گیری نهایی باید همچنان توسط انسان‌ها انجام شود. او تاکید کرده است که حقوق بشر قابل معامله نیست و مسوولیت نهایی در هر تصمیم مهم باید بر عهده انسان‌ها باشد. دبیرکل سازمان ملل در بخشی از پیامش تصریح کرد که هوش مصنوعی می‌تواند در بخش‌های مختلف، از جمله نظام عدالت، مراقبت‌های صحی و پولیس، نقش حمایتی داشته باشد؛ اما استفاده از آن باید همراه با نظارت انسانی و پاسخ‌گویی باشد. آنتونیو گوترش پیشتر نیز از کشورها خواسته بود برای ایجاد چارچوب‌های مشترک جهانی در زمینه توسعه و استفاده از هوش مصنوعی اقدام کنند و منتظر نمانند تا چالش‌های این فناوری گسترده‌تر شود.

زن و بهداشت

غربالگری سرطان‌ها؛ کلید تشخیص زودهنگام و نجات جان انسان‌ها

سرطان یکی از چالش‌برانگیزترین معضلات سلامت در دنیای امروز است. تقریباً همه‌ی ما در اطراف خود فردی را می‌شناسیم که با این بیماری دشوار مواجه بوده است. با وجود پیشرفت‌های قابل توجه در روش‌های درمانی، همچنان «زمان تشخیص» نقشی تعیین‌کننده در بهبود، بقا و کیفیت زندگی بیماران دارد. در این میان، مفهوم «غربالگری سرطان» اهمیتی ویژه می‌یابد. غربالگری، فرآیندی نظام‌مند برای شناسایی سرطان یا مراحل پیش‌سرطانی در افرادی است که هنوز هیچ‌گونه علائم بالینی ندارند. به عبارتی دیگر، پیش از آنکه بیماری خود را آشکار کند، از طریق آزمایش‌های هدفمند، می‌توان آن را شناسایی و در مراحل اولیه درمان کرد—زمانی که احتمال درمان موفق بیشتر و هزینه‌های جسمی و مالی بسیار کمتر است. غربالگری چیست و چرا اهمیت دارد؟ هدف از غربالگری، کشف زودهنگام سرطان است—نه اینکه تمام موارد را بدون خطا تشخیص دهد، بلکه افزایش احتمال شناسایی بیماری در مراحل اولیه است. هرچه تشخیص زودتر انجام شود، درمان آسان‌تر، کم‌هزینه‌تر و اثربخش‌تر خواهد بود. بسیاری از سرطان‌ها سال‌ها پیش از بروز علائم، به‌آرامی رشد می‌کنند. اگر بتوان آن‌ها را در این مرحلهٔ خاموش و بی‌علامت شناسایی کرد، گامی مؤثر در حفظ جان و سلامت فرد برداشته می‌شود. آمارهای جهانی نشان می‌دهد در کشورهایی که برنامه‌های غربالگری منظم و نظام‌مند دارند، نرخ مرگ‌ومیر ناشی از برخی سرطان‌ها تا ۵۰٪ کاهش یافته است. این موفقیت نه به‌دلیل کشف داروهای جدید، بلکه حاصل افزایش آگاهی عمومی و انجام منظم تست‌های غربالگری است. کدام سرطان‌ها غربالگری دارند؟ در حال حاضر برای برخی از شایع‌ترین و قابل پیشگیری‌ترین انواع سرطان، دستورالعمل‌های علمی و مشخص غربالگری وجود دارد. از جمله: - سرطان پستان - سرطان دهانه رحم - سرطان روده بزرگ (کولورکتال) - سرطان ریه (در افراد در معرض خطر بالا) سرطان پستان یکی از شایع‌ترین سرطان‌ها در میان زنان است. روش اصلی غربالگری آن، ماموگرافی است. توصیه می‌شود زنان از سن ۴۰ سالگی به بعد، هر یک تا دو سال یک‌بار این تست را انجام دهند. ماموگرافی قادر است توده‌هایی را شناسایی کند که هنوز حتی با لمس نیز قابل احساس نیستند؛ این یعنی تشخیص در مراحل اولیه و افزایش شانس درمان کامل پیش از گسترش بیماری. سرطان روده بزرگ (کولورکتال) این نوع سرطان اغلب از پولیپ‌های خوش‌خیم در روده آغاز می‌شود که به‌مرور ممکن است سرطانی شوند. غربالگری با روش‌هایی مانند کولونوسکوپی یا آزمایش خون مخفی در مدفوع انجام می‌شود. در افراد با خطر متوسط، غربالگری از سن ۵۰ سالگی شروع می‌شود؛ اما اگر سابقه خانوادگی سرطان روده وجود داشته باشد، غربالگری باید زودتر و با فاصله زمانی کوتاه‌تر انجام گیرد. در صورت نیاز، می‌توانم بخش‌های مربوط به دیگر سرطان‌های قابل غربالگری (دهانه رحم، ریه و...) را هم اضافه کنم. سرطان دهانه رحم یکی از موفق‌ترین نمونه‌های غربالگری در تاریخ پزشکی، مربوط به سرطان دهانه رحم در زنان است. آزمایش پاپ اسمیر و تست HPV می‌توانند سلول‌های غیرطبیعی را پیش از آنکه سرطانی شوند شناسایی کنند. انجام این تست‌ها از سن ۲۱ سالگی آغاز می‌شود و بسته به شرایط، هر ۳ تا ۵ سال یک‌بار تکرار می‌گردد. در نتیجه‌ی اجرای منظم این برنامه‌ها، نرخ مرگ‌ومیر ناشی از این سرطان در برخی کشورها تا بیش از ۷۰٪ کاهش یافته است. سرطان پروستات برای مردان، تست PSA (آزمایش خون مخصوص آنتی‌ژن پروستات) یکی از ابزارهای غربالگری سرطان پروستات محسوب می‌شود. اما تصمیم به انجام آن باید با مشورت پزشک گرفته شود و بر اساس سن، سابقه خانوادگی و علائم فردی تنظیم شود. زیرا در برخی موارد، تشخیص زودهنگام ممکن است منجر به درمان‌های غیرضروری و عوارض ناخواسته گردد. سرطان ریه در افرادی که سیگاری هستند یا سابقه‌ی مصرف طولانی‌مدت دخانیات دارند، غربالگری با تصویربرداری CT با دوز پایین توصیه می‌شود. این روش می‌تواند تومورهای کوچک و قابل درمان را قبل از گسترش به سایر نقاط بدن شناسایی کند و شانس درمان را افزایش دهد. چه کسانی باید غربالگری شوند؟ لزومی ندارد همه‌ی افراد با یک شدت یا از یک سن خاص تحت غربالگری قرار بگیرند. عواملی مانند سن، جنسیت، سبک زندگی و سابقه‌ی خانوادگی، نقش تعیین‌کننده‌ای در نیاز به غربالگری دارند. - اگر در اعضای درجه‌یک خانواده سابقه‌ی ابتلا به سرطان وجود داشته باشد، باید غربالگری از سن پایین‌تری آغاز شود. - افرادی که دچار چاقی، کم‌تحرکی، تغذیه‌ی نامناسب هستند یا دخانیات و الکل مصرف می‌کنند، در معرض خطر بالاتری قرار دارند و نیازمند بررسی‌های دقیق‌تری هستند. روش‌های غربالگری چگونه انجام می‌شوند؟ نوع روش غربالگری به نوع سرطان بستگی دارد و ممکن است شامل موارد زیر باشد: - آزمایش خون (مثل PSA برای سرطان پروستات) - تصویربرداری (مانند ماموگرافی یا CT با دوز پایین) - بررسی سلولی (مثل پاپ‌اسمیر برای سرطان دهانه رحم) بیشتر این روش‌ها ساده، کم‌هزینه و بدون درد هستند. امروزه بسیاری از مراکز درمانی، این خدمات را به شکل دوره‌ای و منظم ارائه می‌دهند. توصیه می‌شود هر فرد با کمک پزشک، یک برنامه شخصی غربالگری متناسب با سن، سابقه خانوادگی و وضعیت سلامت خود تنظیم کند. باورهای نادرست درباره غربالگری در جامعه، برخی باورهای غلط مانع از انجام به‌موقع غربالگری می‌شوند. برای مثال: - «اگر احساس بیماری ندارم، نیازی به آزمایش نیست.» این در حالی است که هدف غربالگری دقیقاً بررسی افراد بدون علامت است؛ یعنی شناسایی بیماری قبل از شروع علائم، زمانی که درمان بسیار مؤثرتر خواهد بود. برخی باورهای اشتباه درباره غربالگری همچنان مانع از مراجعه افراد برای بررسی‌های دوره‌ای می‌شود، مانند: - «انجام ماموگرافی یا کولونوسکوپی خطرناک است.» در حالی‌که این روش‌ها کاملاً ایمن هستند و فواید آن‌ها چندین برابر بیشتر از ریسک‌های جزئی‌شان است. - «تشخیص سرطان یعنی پایان زندگی.» برخلاف این تصور، اگر سرطان در مراحل اولیه تشخیص داده شود، در بسیاری از موارد قابل درمان کامل است و فرد می‌تواند به زندگی طبیعی خود ادامه دهد. اطلاع‌رسانی درست و فرهنگ‌سازی می‌تواند این ترس‌ها را کاهش داده و باعث شود افراد بیشتری به انجام غربالگری‌های منظم روی بیاورند. نقش پیشگیری و سبک زندگی سالم غربالگری تنها یکی از ارکان پیشگیری از سرطان است. در کنار آن، سبک زندگی سالم نقش بسیار مهمی در کاهش ریسک ابتلا دارد. موارد زیر به‌طور مستقیم با کاهش خطر سرطان مرتبط‌اند: - تغذیه سالم و متعادل - فعالیت بدنی منظم - ترک مصرف سیگار و دخانیات - کنترل وزن - مدیریت استرس فردی که علاوه بر رسیدگی به سلامت جسمی، آزمایش‌های دوره‌ای و غربالگری را نیز جدی می‌گیرد، گام‌های موثری در مسیر یک زندگی سالم‌تر و طولانی‌تر برمی‌دارد. غربالگری سرطان‌ها نه‌تنها یک اقدام پزشکی، بلکه سرمایه‌گذاری هوشمندانه برای آینده‌ی سلامت فرد و جامعه است. تشخیص زودهنگام به معنای درمان ساده‌تر، هزینه‌ی کمتر، کیفیت زندگی بهتر و امید بیشتر به بهبودی است. تجربه‌ی کشورهای موفق نشان می‌دهد که اجرای برنامه‌های منظم غربالگری به‌طور چشمگیری مرگ‌ومیر ناشی از سرطان را کاهش داده است. در کشور ما نیز، با گسترش خدمات غربالگری در مراکز درمانی، ارتقای آگاهی عمومی، و فرهنگ‌سازی صحیح می‌توان گام‌های موثری در مسیر پیشگیری، کاهش بار بیماری و نجات جان انسان‌ها برداشت. پیشگیری همیشه بهتر از درمان است—و غربالگری، یکی از کلیدی‌ترین راه‌های آن است.  نویسنده: داکتر معصومه پارسا

زن و ادبیات

فتانه حاج سید جوادی؛ روایتگر عشق، سنت و جامعه

در میان نویسندگان زن معاصر ایران، نام فتانه حاج سیدجوادی بیش از هر چیز با رمان مشهور «بامداد خمار» گره خورده است؛ اثری که در میانه دهه هفتاد خورشیدی به یکی از پدیده‌های کم‌نظیر صنعت نشر تبدیل شد و میلیون‌ها خواننده را به خود جذب کرد. اگرچه پیش از او نیز زنان نویسنده بسیاری در عرصه داستان‌نویسی فعالیت می‌کردند، اما کمتر نویسنده‌ای توانسته بود اثری خلق کند که هم مخاطبان عام را شیفته خود سازد و هم بحث‌های فراوانی در میان منتقدان ادبی برانگیزد. «بامداد خمار» نه تنها یک رمان عاشقانه، بلکه روایتی از تقابل سنت و تجدد، اختلاف طبقاتی، جایگاه زن در جامعه و پیامدهای تصمیم‌های احساسی است. موفقیت چشمگیر این اثر باعث شد نام فتانه حاج سیدجوادی برای همیشه در تاریخ ادبیات داستانی معاصر ایران ثبت شود.، فتانه حاج سیدجوادی در سال ۱۳۲۴ خورشیدی در استان فارس متولد شد. او دوران کودکی و نوجوانی خود را در خانواده‌ای فرهنگی سپری کرد و از همان سال‌های نخست به مطالعه کتاب و ادبیات علاقه نشان داد. علاقه فراوان به خواندن رمان‌های فارسی و آثار نویسندگان بزرگ جهان، زمینه شکل‌گیری ذوق داستان‌نویسی او را فراهم کرد. پس از پایان تحصیلات متوسطه، در رشته زبان و ادبیات انگلیسی ادامه تحصیل داد و با ادبیات کلاسیک و مدرن جهان بیشتر آشنا شد. این آشنایی بعدها در شیوه روایت، شخصیت‌پردازی و ساختار داستان‌های او تأثیر محسوسی گذاشت. پس از ازدواج، مدتی در شهر اصفهان زندگی کرد. در این دوران، علاوه بر مطالعه گسترده، تجربه‌های اجتماعی و خانوادگی خود را به تدریج در قالب یادداشت‌ها و طرح‌های داستانی ثبت می‌کرد. هرچند او سال‌ها به صورت جدی به انتشار آثارش نپرداخت، اما همواره نوشتن را ادامه داد و تجربه‌های زندگی، روابط خانوادگی، تفاوت‌های فرهنگی و مسائل زنان را به عنوان مهم‌ترین منابع الهام خود برگزید. همین نگاه واقع‌گرایانه سبب شد شخصیت‌های آثارش برای خوانندگان باورپذیر و نزدیک به زندگی واقعی باشند. آغاز حرفه‌ای نویسندگی فتانه حاج سیدجوادی با انتشار رمان «بامداد خمار» در سال ۱۳۷۴ رقم خورد. کمتر کسی تصور می‌کرد نویسنده‌ای که نخستین رمان خود را منتشر کرده است، بتواند چنین موج گسترده‌ای در بازار کتاب ایجاد کند. «بامداد خمار» در مدت کوتاهی به یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های ایران تبدیل شد و بارها تجدید چاپ شد. استقبال خوانندگان از این اثر تا سال‌ها ادامه یافت و هنوز نیز یکی از شناخته‌شده‌ترین رمان‌های فارسی به شمار می‌رود. داستان «بامداد خمار» از زبان زنی به نام محبوبه روایت می‌شود که در خانواده‌ای مرفه و سنتی رشد کرده است. او برخلاف خواست خانواده، دل به عشق جوانی نجار به نام رحیم می‌بندد و با وجود مخالفت شدید اطرافیان، با او ازدواج می‌کند. محبوبه تصور می‌کند عشق برای ساختن یک زندگی مشترک کافی است، اما پس از ازدواج با واقعیت‌های دشوار زندگی، تفاوت‌های فرهنگی، مشکلات اقتصادی و اختلاف‌های شخصیتی روبه‌رو می‌شود. نویسنده با روایت زندگی این زوج، نشان می‌دهد که عشق بدون شناخت کافی و تفاوت‌های عمیق طبقاتی، همیشه به خوشبختی منجر نمی‌شود. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این رمان، شخصیت‌پردازی دقیق و ملموس آن است. شخصیت‌های داستان نه کاملاً خوب هستند و نه کاملاً بد، بلکه هر یک مجموعه‌ای از ویژگی‌های انسانی، ضعف‌ها، آرزوها و اشتباهات را در خود دارند. محبوبه دختری احساساتی، جسور و آرمان‌گراست، در حالی که رحیم شخصیتی سخت‌کوش اما سنتی و گاه خشن دارد. این پیچیدگی شخصیت‌ها باعث شده است خوانندگان بتوانند با آنان همدلی کنند و داستان را واقعی‌تر بپندارند. زبان ساده و روان از دیگر عوامل موفقیت آثار فتانه حاج سیدجوادی است. او برخلاف بسیاری از نویسندگان که از زبان پیچیده و نمادین استفاده می‌کنند، تلاش کرده است روایت را به گونه‌ای بنویسد که برای طیف گسترده‌ای از خوانندگان قابل فهم باشد. همین ویژگی سبب شد حتی کسانی که عادت چندانی به مطالعه نداشتند نیز جذب داستان شوند و کتاب را تا پایان دنبال کنند. درون‌مایه اصلی آثار فتانه حاج سیدجوادی، بررسی روابط انسانی، عشق، خانواده، جایگاه زنان، شکاف طبقاتی و پیامدهای انتخاب‌های سرنوشت‌ساز است. او تلاش می‌کند نشان دهد که بسیاری از تصمیم‌های مهم زندگی، اگر تنها بر پایه احساسات گرفته شوند، ممکن است نتایجی متفاوت از انتظار به همراه داشته باشند. به همین دلیل، داستان‌های او علاوه بر جنبه سرگرم‌کننده، حامل نوعی پیام اجتماعی و اخلاقی نیز هستند. پس از موفقیت خیره‌کننده «بامداد خمار»، فتانه حاج سیدجوادی رمان «در خلوت خواب» را منتشر کرد. هرچند این کتاب نیز با استقبال مناسبی روبه‌رو شد، اما موفقیت بی‌سابقه «بامداد خمار» را تکرار نکرد. با این حال، این اثر نیز نشان داد که نویسنده همچنان به دغدغه‌های اجتماعی، روان‌شناختی و خانوادگی علاقه‌مند است و تلاش می‌کند روابط انسانی را با نگاهی دقیق و واقع‌گرایانه روایت کند. فتانه حاج سیدجوادی برخلاف بسیاری از نویسندگان هم‌دوره خود، آثار پرشماری منتشر نکرده است، اما همان تعداد محدود آثار نیز برای تثبیت جایگاه او در ادبیات داستانی ایران کافی بود. او نشان داد که گاهی یک اثر موفق می‌تواند تأثیری ماندگارتر از ده‌ها کتاب داشته باشد؛ به‌ویژه زمانی که آن اثر بتواند با احساسات، تجربه‌ها و دغدغه‌های بخش بزرگی از جامعه ارتباط برقرار کند. موفقیت گسترده «بامداد خمار» از همان سال‌های نخست انتشار، واکنش‌های متفاوتی را در میان منتقدان و پژوهشگران ادبی برانگیخت. گروهی از منتقدان، این رمان را اثری دانستند که توانسته است مخاطبان بسیاری را با کتاب و کتاب‌خوانی آشتی دهد و نشان دهد که ادبیات داستانی هنوز می‌تواند برای طیف وسیعی از جامعه جذاب باشد. آنان معتقد بودند که فتانه حاج سیدجوادی با بهره‌گیری از زبانی روان، روایت پرکشش و شخصیت‌هایی ملموس، اثری آفریده است که خواننده را تا پایان داستان با خود همراه می‌کند. به باور این گروه، مهم‌ترین موفقیت نویسنده در آن است که توانسته مسائل اجتماعی، اختلاف‌های طبقاتی، محدودیت‌های فرهنگی و چالش‌های زندگی مشترک را در قالب داستانی جذاب و قابل فهم بیان کند. در مقابل، برخی از منتقدان ادبی دیدگاه متفاوتی داشتند. آنان بر این باور بودند که «بامداد خمار» بیش از آنکه اثری نوآورانه در عرصه ادبیات باشد، رمانی عامه‌پسند است که بر احساسات مخاطب تکیه دارد. این گروه معتقد بودند شخصیت‌ها در برخی بخش‌های داستان بیش از اندازه تحت تأثیر پیام اخلاقی نویسنده قرار گرفته‌اند و پایان‌بندی رمان نیز خواننده را به این نتیجه هدایت می‌کند که فاصله‌های طبقاتی و فرهنگی مانعی جدی برای شکل‌گیری یک زندگی موفق هستند. با این حال، حتی بسیاری از همین منتقدان نیز اذعان کرده‌اند که نمی‌توان تأثیر اجتماعی و فرهنگی این رمان را نادیده گرفت، زیرا کمتر کتابی در ادبیات معاصر ایران توانسته است چنین دامنه گسترده‌ای از مخاطبان را جذب کند. یکی از ویژگی‌های برجسته سبک نوشتاری فتانه حاج سیدجوادی، سادگی و روانی زبان است. او از واژه‌های دشوار، جمله‌های پیچیده و ساختارهای سنگین ادبی پرهیز می‌کند و روایت خود را با زبانی صمیمی و طبیعی پیش می‌برد. همین ویژگی سبب شده است که آثار او برای طیف گسترده‌ای از خوانندگان، از نوجوانان گرفته تا بزرگسالان، قابل درک و جذاب باشد. در نوشته‌های او، گفت‌وگوها طبیعی و نزدیک به زبان روزمره‌اند و شخصیت‌ها به گونه‌ای سخن می‌گویند که برای خواننده باورپذیر باشند. از دیگر ویژگی‌های قلم او، توجه دقیق به جزئیات زندگی روزمره است. نویسنده با توصیف فضای خانه، روابط خانوادگی، آداب و رسوم، شیوه زندگی طبقات مختلف اجتماعی و احساسات شخصیت‌ها، فضایی واقعی و ملموس می‌آفریند. خواننده هنگام مطالعه آثار او احساس می‌کند با انسان‌هایی واقعی روبه‌رو است که می‌توانند در هر خانواده یا جامعه‌ای حضور داشته باشند. این واقع‌گرایی یکی از مهم‌ترین عوامل محبوبیت آثار او به شمار می‌رود. فتانه حاج سیدجوادی بیش از آنکه به دلیل دریافت جوایز ادبی شناخته شود، به واسطه استقبال کم‌نظیر خوانندگان شهرت یافته است. «بامداد خمار» طی سال‌های متمادی بارها تجدید چاپ شد و در شمار پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر ایران قرار گرفت. این استقبال گسترده، خود نوعی موفقیت بزرگ برای نویسنده به شمار می‌آید و نشان می‌دهد که اثر او توانسته است با نسل‌های مختلف خوانندگان ارتباط برقرار کند. تأثیر «بامداد خمار» تنها به بازار کتاب محدود نماند. این رمان سال‌ها موضوع بحث در محافل فرهنگی، دانشگاهی و رسانه‌ای بود. بسیاری از خوانندگان درباره شخصیت‌های داستان، تصمیم‌های محبوبه و رحیم، نقش خانواده، عشق، تفاوت‌های طبقاتی و مسئولیت فرد در انتخاب همسر به گفت‌وگو پرداختند. کمتر رمانی در ادبیات معاصر ایران توانسته است تا این اندازه وارد گفت‌وگوهای اجتماعی شود و دیدگاه‌های موافق و مخالف را برانگیزد. فتانه حاج سیدجوادی را باید نویسنده‌ای دانست که با تعداد اندکی اثر، اما با نفوذی ماندگار، جایگاه خود را در ادبیات معاصر ایران تثبیت کرده است. او با روایت زندگی انسان‌های معمولی، پرداختن به عشق، خانواده، سنت، طبقه اجتماعی و پیامد انتخاب‌های فردی، داستان‌هایی خلق کرده که همچنان برای خوانندگان جذاب و قابل تأمل هستند. اگرچه درباره ارزش ادبی آثارش دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد، اما کمتر کسی تردید دارد که «بامداد خمار» یکی از اثرگذارترین و پرفروش‌ترین رمان‌های تاریخ ادبیات معاصر ایران است؛ رمانی که نه‌تنها نام نویسنده‌اش را ماندگار کرد، بلکه نقش مهمی در گسترش فرهنگ رمان‌خوانی و معرفی نویسندگان زن به مخاطبان گسترده ایفا کرد. نویسنده: قدسیه امینی

دانش خانواده

چگونه در خانواده استفاده درست از اینترنت را یاد بگیریم؟

امروزه اینترنت به شریان حیاتی زندگی مدرن تبدیل شده است. از آموزش و کسب‌وکار گرفته تا سرگرمی و ارتباطات اجتماعی، همه ابعاد زندگی انسان به این شبکه جهانی گره خورده‌اند. با این حال، ورود بی‌رویه و بدون مدیریت فناوری به حریم خانه، چالش‌های جدی برای خانواده‌ها ایجاد کرده است. افت تحصیلی فرزندان، انزوای اجتماعی، اعتیاد دیجیتال و شکاف نسلی تنها بخشی از آسیب‌های استفاده نادرست از فضای مجازی هستند. ازاین‌رو، آموزش شیوه استفاده صحیح از اینترنت در محیط خانواده دیگر یک انتخاب نیست، بلکه ضرورتی اساسی برای حفظ سلامت روان و تحکیم روابط عاطفی به شمار می‌رود. چرا مدیریت اینترنت در خانواده حیاتی است؟ برای ایجاد هرگونه تغییر در رفتار اعضای خانواده، نخست باید ضرورت آن را درک کنیم. اینترنت مانند چاقویی دولبه است؛ همان‌قدر که می‌تواند سودمند و کارآمد باشد، در صورت استفاده نادرست نیز می‌تواند آسیب‌زا باشد. ۱. حفظ سلامت روان و جسم استفاده افراطی از صفحه‌نمایش‌ها مانند تلفن همراه، تبلت و رایانه، ارتباط مستقیمی با اختلالات خواب، کاهش تحرک بدنی، چاقی، ضعف بینایی و دردهای عضلانی و مفصلی دارد. همچنین حضور بیش از حد در شبکه‌های اجتماعی می‌تواند زمینه‌ساز افسردگی، اضطراب اجتماعی و کاهش اعتمادبه‌نفس، به‌ویژه در نوجوانان، شود. ۲. تقویت روابط عاطفی و گفت‌وگو وقتی اعضای خانواده کنار هم هستند، اما هرکدام در دنیای مجازی خود غرق شده‌اند، پدیده‌ای به نام «تنهایی جمعی» شکل می‌گیرد. کاهش گفت‌وگوهای روزانه میان والدین و فرزندان یا میان زوجین، به‌تدریج پیوندهای عاطفی را تضعیف کرده و احساس فاصله و دلسردی را افزایش می‌دهد. ۳. امنیت سایبری و حفاظت از حریم خصوصی کودکان و نوجوانان به دلیل تجربه کمتر، بیشتر در معرض خطرهایی مانند کلاهبرداری‌های اینترنتی، زورگویی مجازی و سوءاستفاده افراد سودجو قرار دارند. آموزش سواد رسانه‌ای به اعضای خانواده می‌تواند سپری مؤثر در برابر این تهدیدها باشد. اصول اولیه برای ایجاد تغییر در خانواده تغییر عادت‌های دیجیتال با اجبار، کنترل شدید یا قطع ناگهانی اینترنت امکان‌پذیر نیست. برای رسیدن به نتیجه مطلوب، رعایت چند اصل ضروری است. ۱. والدین، نخستین و مهم‌ترین الگو فرزندان بیش از آنکه به سخنان والدین گوش دهند، رفتار آنان را الگو قرار می‌دهند. پدری که ساعت‌های طولانی در شبکه‌های اجتماعی مشغول است یا مادری که هنگام صرف غذا تلفن همراه را کنار نمی‌گذارد، نمی‌تواند از فرزندش انتظار استفاده متعادل از اینترنت را داشته باشد. قانون نخست: والدین باید پیش از هر چیز، رفتار خود را اصلاح کنند. ۲. همدلی به جای کنترل افراطی جاسوسی، بررسی پنهانی تلفن همراه فرزندان و ایجاد فضای بی‌اعتمادی، تنها آنان را به پنهان‌کاری سوق می‌دهد. بهتر است والدین به جای نقش پلیس، نقش راهنما را ایفا کنند و درباره جذابیت‌ها، فرصت‌ها و خطرهای فضای مجازی با فرزندان خود گفت‌وگویی صمیمانه داشته باشند. ۳. افزایش سواد رسانه‌ای والدین والدین نمی‌توانند چیزی را که خود به‌خوبی نمی‌شناسند، مدیریت کنند. آشنایی با شبکه‌های اجتماعی، بازی‌های رایج، فناوری‌های جدید و شیوه عملکرد الگوریتم‌ها، به آنان کمک می‌کند زبان مشترکی با فرزندان خود پیدا کنند. راهکارهای عملی برای استفاده درست از اینترنت در خانه مدیریت فضای مجازی نیازمند برنامه‌ای مشخص و قابل اجراست. ۱. تدوین «میثاق‌نامه دیجیتال خانواده» یکی از بهترین روش‌ها، برگزاری جلسه‌ای خانوادگی و تدوین قوانینی مشترک با مشارکت همه اعضاست. وقتی فرزندان در تنظیم قوانین نقش داشته باشند، بیشتر به آن‌ها پایبند خواهند بود. نمونه‌هایی از این قوانین عبارت‌اند از: ورود تلفن همراه و تبلت به اتاق خواب در شب و سر سفره یا میز غذا ممنوع باشد. یک ساعت پیش از خواب و دو ساعت نخست پس از بازگشت از مکتب، زمان بدون صفحه‌نمایش باشد. استفاده از اینترنت برای بازی یا شبکه‌های اجتماعی، پس از انجام تکالیف درسی و مسئولیت‌های خانه مجاز باشد. ۲. استفاده از ابزارهای مشترک برای کودکان زیر ۱۲ سال داشتن تلفن همراه یا تبلت شخصی توصیه نمی‌شود. بهتر است رایانه یا تبلت خانوادگی در فضای عمومی خانه قرار گیرد تا استفاده از آن تحت نظارت طبیعی والدین باشد. ۳. استفاده از ابزارهای نظارت هوشمند امروزه فناوری ابزارهای مناسبی برای مدیریت استفاده از اینترنت در اختیار خانواده‌ها قرار داده است. این برنامه‌ها امکان محدود کردن زمان استفاده از صفحه‌نمایش، مسدود کردن سایت‌های نامناسب، نظارت بر برنامه‌های نصب‌شده و مدیریت فعالیت‌های آنلاین را فراهم می‌کنند. ۴. ایجاد جایگزین‌های جذاب تنها گفتن «گوشی را کنار بگذار» کافی نیست. باید جایگزین‌های لذت‌بخش برای اوقات فراغت فراهم شود؛ مانند بازی‌های فکری، آشپزی خانوادگی، ورزش، پیاده‌روی، شرکت در کلاس‌های هنری یا تماشای یک فیلم و گفت‌وگو درباره آن. مدیریت اینترنت متناسب با سن فرزندان نیازها و توانایی‌های کودکان و نوجوانان در سنین مختلف متفاوت است؛ بنابراین نمی‌توان یک شیوه واحد را برای همه به کار برد. زیر دو سال: استفاده از صفحه‌نمایش توصیه نمی‌شود، مگر تماس تصویری کوتاه با اعضای خانواده. دو تا پنج سال: حداکثر یک ساعت در روز و همراه با والدین، با محتوای آموزشی و مناسب. شش تا دوازده سال: حدود یک تا یک‌ونیم ساعت در روز، همراه با آموزش امنیت سایبری و حفظ اطلاعات شخصی. سیزده سال به بالا: مدیریت توافقی و گفت‌وگومحور با تمرکز بر مسئولیت‌پذیری، حریم خصوصی، تفکر انتقادی و سواد رسانه‌ای. نکاتی برای برخورد با نوجوانان نوجوانان به استقلال اهمیت زیادی می‌دهند و محدودیت‌های سخت‌گیرانه معمولاً نتیجه معکوس دارد. بهتر است به جای ممنوعیت، درباره مفهوم «ردپای دیجیتال» با آنان گفت‌وگو کنید و توضیح دهید که هر عکس، نظر یا ویدئویی که امروز در فضای مجازی منتشر می‌کنند، ممکن است در آینده تحصیلی یا شغلی آنان تأثیرگذار باشد. آموزش تفکر انتقادی و سواد رسانه‌ای مهم‌ترین ابزار محافظت از فرزندان در فضای مجازی، ذهن آگاه و قدرت تحلیل آن‌هاست، نه صرفاً نرم‌افزارهای کنترلی. به فرزندان خود بیاموزید: زندگی افراد در شبکه‌های اجتماعی، تنها بخش زیبایی از واقعیت است و نباید آن را با زندگی واقعی خود مقایسه کنند. پیش از باور یا بازنشر هر خبر، منبع آن را بررسی کنند و از معتبر بودن آن مطمئن شوند. در فضای مجازی همان‌گونه رفتار کنند که در دنیای واقعی رفتار می‌کنند؛ اگر سخنی را رو در رو به کسی نمی‌گویند، نباید آن را در اینترنت نیز منتشر کنند. نتیجه‌گیری اینترنت دریایی گسترده از فرصت‌ها و تهدیدهاست. اینکه از ظرفیت‌های آن برای رشد و پیشرفت بهره ببریم یا گرفتار آسیب‌هایش شویم، تا حد زیادی به شیوه مدیریت آن در خانواده بستگی دارد. هدف از مدیریت اینترنت، محروم کردن اعضای خانواده از فناوری نیست، بلکه ایجاد تعادل میان زندگی دیجیتال و زندگی واقعی است. با تدوین قوانین مشترک، افزایش سواد رسانه‌ای، استفاده هوشمندانه از ابزارهای نظارتی و تقویت روابط عاطفی در محیط خانواده، می‌توان خانه را به فضایی امن و آرام تبدیل کرد؛ جایی که فناوری در خدمت رشد، آموزش و همدلی باشد، نه عاملی برای فاصله گرفتن اعضای خانواده از یکدیگر. در نهایت، باید به خاطر داشت که هیچ شبکه اجتماعی، صفحه‌نمایش یا فناوری پیشرفته‌ای نمی‌تواند جای گرمای یک آغوش، نگاه مهربان و گفت‌وگوی صمیمانه اعضای خانواده را بگیرد. نویسنده: سحر یوسفی