منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری میکنند
منابع محلی از ولایت هرات میگویند که رانندگان تکسیهای شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفتوآمد سهچرخهها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری میکنند. دستکم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفتهاند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعتها کنار ایستگاهها منتظر میمانند، اما رانندگان تکسیهای شهری با وجود خالیبودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویتها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفتوآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شدهاند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسیها ایستاده کرده و چک میکنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند، آنان را پیاده میکنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسیهای شهری به دلیل کمبود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشتسر نیز خودداری میکنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات میگویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافتهای طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات میگویند که پس از آنکه نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سهچرخهها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفتوآمد بهطور چشمگیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیتها را بر تکسیهای شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیشتر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسیها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را بهدلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسیها پایین کرده و مانع رفتوآمد آنان شده بودند.
نقش خانواده بر آینده فرزندان
انفجار بالن گاز در فاریاب ۱۶ زخمی برجای گذاشت
کمیته صلیب سرخ به ۴۰۰ زن در بلخ کمک نقدی کرد
بخش زنان سازمان ملل: ۸۰ درصد زنان جوان در افغانستان از تحصیل و اشتغال محروم هستند
سازمان ملل: ۲۰۰ هزار پشهخانه به زنان باردار در افغانستان توزیع میشود
برنامه جهانی غذا: کودکان در افغانستان در اثر کاهش کمکهای بشری جان میبازند
نقش خانواده بر آینده فرزندان
انفجار بالن گاز در فاریاب ۱۶ زخمی برجای گذاشت
کمیته صلیب سرخ به ۴۰۰ زن در بلخ کمک نقدی کرد
بخش زنان سازمان ملل: ۸۰ درصد زنان جوان در افغانستان از تحصیل و اشتغال محروم هستند
سازمان ملل: ۲۰۰ هزار پشهخانه به زنان باردار در افغانستان توزیع میشود
برنامه جهانی غذا: کودکان در افغانستان در اثر کاهش کمکهای بشری جان میبازند
نقش خانواده بر آینده فرزندان
انفجار بالن گاز در فاریاب ۱۶ زخمی برجای گذاشت
کمیته صلیب سرخ به ۴۰۰ زن در بلخ کمک نقدی کرد
بخش زنان سازمان ملل: ۸۰ درصد زنان جوان در افغانستان از تحصیل و اشتغال محروم هستند
سازمان ملل: ۲۰۰ هزار پشهخانه به زنان باردار در افغانستان توزیع میشود
برنامه جهانی غذا: کودکان در افغانستان در اثر کاهش کمکهای بشری جان میبازند
نقش خانواده بر آینده فرزندان
انفجار بالن گاز در فاریاب ۱۶ زخمی برجای گذاشت
کمیته صلیب سرخ به ۴۰۰ زن در بلخ کمک نقدی کرد
بخش زنان سازمان ملل: ۸۰ درصد زنان جوان در افغانستان از تحصیل و اشتغال محروم هستند
سازمان ملل: ۲۰۰ هزار پشهخانه به زنان باردار در افغانستان توزیع میشود
برنامه جهانی غذا: کودکان در افغانستان در اثر کاهش کمکهای بشری جان میبازند
از نیمکت مکتب تا کار شاقه؛ قصه دختری که نانآور خانه شد (بخش اول)
صدای زنگ مکتب برای او دیگر فقط خاطرهای دور از روزهای گذشته نیست؛ صدایی است که هر صبح، درست در همان ساعتی که زمانی باید از خواب بیدار میشد، کتابهایش را در کیف میگذاشت و با شوق راهی صنف میشد، در ذهنش تکرار میشود. اکنون اما در همان ساعت، پیش از آنکه آفتاب از پشت دیوارهای گلی خانه بالا بیاید، چادرش را مرتب میکند، لباس کار میپوشد و بیآنکه خواهر و دو برادر کوچکترش را بیدار کند، آرام از خانه بیرون میشود. در خانه کوچکشان که پنج عضو خانواده برای گذراندن زندگی به درآمد ناچیز پدر و دختر بزرگشان چشم دوختهاند، دیگر فرصت چندانی برای حرف زدن از آرزوهای دختر باقی نمانده است. مادر میداند دخترش هنوز دلش برای مکتب تنگ شده، پدر میداند هر بار که دختر از کنار یک مکتب عبور میکند، نگاهش برای چند لحظه روی دروازه آن میماند و خود دختر بهتر از همه میداند که هر روزی که برای تأمین هزینههای خانه کار میکند، یک روز دیگر از زندگیای که زمانی برای خودش تصور کرده بود، فاصله میگیرد. او هنوز آنقدر جوان است که باید نگران امتحان، کتاب، نمره و تکالیف مکتب باشد، نه کرایه خانه، قیمت نان و هزینههای زندگی؛ اما شرایطی که انتخابش نکرده، او را مجبور کرده است زودتر از سنش بزرگ شود و مسئولیتهایی را بر دوش بگیرد که قرار نبود در این سالهای زندگی داشته باشد. پیش از بسته شدن مکتب، زندگی او با وجود همه مشکلات اقتصادی، ساده و پر از امید بود. صبحها مادرش او را برای رفتن به مکتب آماده میکرد و پدرش، با آنکه خودش با دشواریهای فراوان اقتصادی روبهرو بود، همیشه به دخترش میگفت که درس بخواند و آیندهاش را بسازد؛ شاید روزی بتواند زندگی خودش و خانوادهاش را تغییر دهد. دختر نیز این حرف را باور کرده بود و به همین دلیل، شبها کتابهایش را روی زانو میگذاشت و ساعتها درس میخواند. وقتی کسی از آیندهاش میپرسید، با خجالت و لبخند از شغلی حرف میزد که بتواند با آن به مردم کمک کند و در کنار آن، درآمدی داشته باشد تا خانوادهاش دیگر برای خرید نان، پرداخت کرایه خانه یا تهیه نیازهای ساده کودکان مجبور نباشند هر سکه را چند بار حساب کنند. برای او مکتب تنها یک ساختمان با دیوار و تخته و چوکی نبود؛ مکتب جایی بود که آیندهاش را در آن میدید و باور داشت اگر فرصت درس خواندن داشته باشد، میتواند روزی زندگی متفاوتی برای خودش بسازد. اما وقتی دروازه مکتب به روی او بسته شد، فقط یک مسیر روزانه از زندگیاش حذف نشد؛ بخشی از آیندهای که برای خودش ساخته بود نیز آرامآرام از دست رفت. ماههای نخست را با امید سپری کرد. کتابهایش را جمع نکرد، لباس مکتبش را کنار نگذاشت و هر بار که خبری، شایعهای یا حتی یک جمله درباره احتمال بازگشایی مکاتب دختران میشنید، دلش دوباره روشن میشد. همان شب کتابهایش را مرتب میکرد، بعضی درسها را مرور میکرد و خودش را برای روزی تصور میکرد که دوباره در صنف بنشیند و صدای معلمش را بشنود. مادرش نیز برای دلگرمی میگفت شاید وضعیت تغییر کند و پدرش هر بار که دختر درباره مکتب صحبت میکرد، میگفت: «صبور باش، دخترم.» اما ماهها یکی پس از دیگری گذشتند و انتظار طولانیتر شد. در همان روزهایی که دختر منتظر باز شدن دروازه مکتب بود، مشکلات اقتصادی خانواده نیز بیشتر میشد. پدر که تنها نانآور خانه بود، هر روز برای پیدا کردن کار بیرون میرفت و گاهی با دست خالی یا درآمدی بسیار کم برمیگشت. مادر توان کار بیرون از خانه را نداشت و سه کودک کوچک خانواده نیز نیازمند مراقبت بودند. برادران هنوز کوچکتر از آن بودند که بتوانند پولی به خانه بیاورند و خواهرش نیز بیشتر روزها در کنار مادر میماند. کمکم خانواده به نقطهای رسید که دیگر نمیتوانست فقط با امید به بهتر شدن شرایط منتظر بماند و در چنین وضعیتی، نگاهها ناخواسته به سوی دختر بزرگ خانواده برگشت؛ دختری که مکتبش بسته شده بود و حالا زمان زیادی را در خانه میگذراند. نخستین بار که پدر درباره کار کردن با او صحبت کرد، دختر چیزی نگفت. پدر با صدایی آرام و مردد توضیح داد که هزینههای خانه بیشتر شده و درآمد او به تنهایی جواب نمیدهد. خودش نیز از اینکه مجبور شده بود چنین پیشنهادی به دخترش بدهد، ناراحت بود و برای همین گفت: «اگر کار پیدا شود، فقط تا وقتی اوضاع بهتر شود.» دختر به صورت پدر نگاه کرد و مردی را دید که سالها تلاش کرده بود مشکلات خانه را از چشم فرزندانش پنهان کند، اما حالا خودش به کمک دخترش نیاز داشت. او نمیخواست پدرش احساس شکست کند، نمیخواست مادرش شبها با نگرانی به خواب برود و نمیخواست خواهر و برادرهای کوچکش به خاطر نداشتن پول از نیازهای سادهشان محروم بمانند. شاید در همان لحظه فهمید که اگر کار نکند، فشار بیشتری بر خانواده وارد خواهد شد و همین فکر باعث شد تصمیمی بگیرد که برای خانواده راهی برای ادامه زندگی بود، اما برای خودش به معنای کنار گذاشتن بخشی از آرزوهایش بود. از آن روز، دختر دیگر فقط فرزند بزرگ خانواده نبود؛ بخشی از بار اقتصادی خانه نیز بر دوش او قرار گرفت. صبحهای او از آن پس دیگر با صدای ورق خوردن کتاب آغاز نمیشد. دستهایی که زمانی مداد را میان انگشتانش میفشردند و تکالیف مکتب را مینوشتند، حالا با کارهای شاقه درگیر بودند. هر روز ساعتهای زیادی کار میکرد و وقتی به خانه برمیگشت، خستگی در صورت و قدمهایش دیده میشد، اما تلاش میکرد در برابر مادر و کودکان لبخند بزند تا آنها کمتر متوجه سختی روزش شوند. گاهی پاهایش آنقدر درد میکرد که به محض رسیدن به خانه گوشهای مینشست و چند دقیقه بدون حرف به زمین خیره میماند. مادر از نگاهش میفهمید که دختر خسته است، اما چیزی نمیگفت؛ چون خودش نیز میدانست اگر دختر کار نکند، سفره خانه کوچکتر میشود و فشار زندگی بیشتر خواهد شد. پدر هم هر شب درآمد خودش و دخترش را کنار هم میگذاشت و هزینههای روز بعد را حساب میکرد؛ دو درآمد اندک که باید هزینه زندگی پنج نفر را تأمین میکرد. آنها مانند دو ستون خسته، اما ناچار، بار خانه را روی شانههای خود گرفته بودند؛ پدری که هنوز تلاش میکرد نانآور خانواده باشد و دختری که در سنی که باید پشت میز مکتب مینشست، برای زنده ماندن خانواده کار میکرد. درآمد دختر زیاد نبود، اما برای خانواده اهمیت بزرگی داشت. پولی که از کار سخت به دست میآورد، بخشی از کرایه خانه، نان، مواد غذایی و نیازهای کودکان را تأمین میکرد و گاهی همان مقدار اندک میتوانست مشخص کند که خانواده آن روز چه چیزی برای خوردن داشته باشد. در این خانه خریدها همیشه بر اساس ضرورت انجام میشد؛ اگر نان بود، شاید میوه نبود، اگر کرایه خانه پرداخت میشد، خرید لباس تازه برای کودکان به ماه بعد میافتاد و اگر یکی از اعضای خانواده مریض میشد، برنامه تمام روزهای بعد باید تغییر میکرد. هیچچیز در این خانه به اندازه کافی وجود نداشت، جز نگرانی؛ نگرانی از فردا، نگرانی از تمام شدن پول، نگرانی از پیدا نشدن کار و نگرانی از مریض شدن یکی از کودکان. با این حال، نگرانی بزرگتری نیز وجود داشت که هیچکس به زبان نمیآورد؛ اینکه دختر خانواده تا چه زمانی میتواند هم کار کند، هم خستگی را تحمل کند و هم رؤیای بازگشت به مکتب را در گوشهای از قلبش زنده نگه دارد. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی
صدای زنگ مکتب برای او دیگر فقط خاطرهای دور از روزهای گذشته نیست؛ صدایی است که هر صبح، درست در همان ساعتی که زمانی باید از خواب بیدار میشد، کتابهایش را در کیف میگذاشت و با شوق راهی صنف میشد، در ذهنش تکرار میشود. اکنون اما در همان ساعت، پیش از آنکه آفتاب از پشت دیوارهای گلی خانه بالا بیاید، چادرش را مرتب میکند، لباس کار میپوشد و بیآنکه خواهر و دو برادر کوچکترش را بیدار کند، آرام از خانه بیرون میشود. در خانه کوچکشان که پنج عضو خانواده برای گذراندن زندگی به درآمد ناچیز پدر و دختر بزرگشان چشم دوختهاند، دیگر فرصت چندانی برای حرف زدن از آرزوهای دختر باقی نمانده است. مادر میداند دخترش هنوز دلش برای مکتب تنگ شده، پدر میداند هر بار که دختر از کنار یک مکتب عبور میکند، نگاهش برای چند لحظه روی دروازه آن میماند و خود دختر بهتر از همه میداند که هر روزی که برای تأمین هزینههای خانه کار میکند، یک روز دیگر از زندگیای که زمانی برای خودش تصور کرده بود، فاصله میگیرد. او هنوز آنقدر جوان است که باید نگران امتحان، کتاب، نمره و تکالیف مکتب باشد، نه کرایه خانه، قیمت نان و هزینههای زندگی؛ اما شرایطی که انتخابش نکرده، او را مجبور کرده است زودتر از سنش بزرگ شود و مسئولیتهایی را بر دوش بگیرد که قرار نبود در این سالهای زندگی داشته باشد. پیش از بسته شدن مکتب، زندگی او با وجود همه مشکلات اقتصادی، ساده و پر از امید بود. صبحها مادرش او را برای رفتن به مکتب آماده میکرد و پدرش، با آنکه خودش با دشواریهای فراوان اقتصادی روبهرو بود، همیشه به دخترش میگفت که درس بخواند و آیندهاش را بسازد؛ شاید روزی بتواند زندگی خودش و خانوادهاش را تغییر دهد. دختر نیز این حرف را باور کرده بود و به همین دلیل، شبها کتابهایش را روی زانو میگذاشت و ساعتها درس میخواند. وقتی کسی از آیندهاش میپرسید، با خجالت و لبخند از شغلی حرف میزد که بتواند با آن به مردم کمک کند و در کنار آن، درآمدی داشته باشد تا خانوادهاش دیگر برای خرید نان، پرداخت کرایه خانه یا تهیه نیازهای ساده کودکان مجبور نباشند هر سکه را چند بار حساب کنند. برای او مکتب تنها یک ساختمان با دیوار و تخته و چوکی نبود؛ مکتب جایی بود که آیندهاش را در آن میدید و باور داشت اگر فرصت درس خواندن داشته باشد، میتواند روزی زندگی متفاوتی برای خودش بسازد. اما وقتی دروازه مکتب به روی او بسته شد، فقط یک مسیر روزانه از زندگیاش حذف نشد؛ بخشی از آیندهای که برای خودش ساخته بود نیز آرامآرام از دست رفت. ماههای نخست را با امید سپری کرد. کتابهایش را جمع نکرد، لباس مکتبش را کنار نگذاشت و هر بار که خبری، شایعهای یا حتی یک جمله درباره احتمال بازگشایی مکاتب دختران میشنید، دلش دوباره روشن میشد. همان شب کتابهایش را مرتب میکرد، بعضی درسها را مرور میکرد و خودش را برای روزی تصور میکرد که دوباره در صنف بنشیند و صدای معلمش را بشنود. مادرش نیز برای دلگرمی میگفت شاید وضعیت تغییر کند و پدرش هر بار که دختر درباره مکتب صحبت میکرد، میگفت: «صبور باش، دخترم.» اما ماهها یکی پس از دیگری گذشتند و انتظار طولانیتر شد. در همان روزهایی که دختر منتظر باز شدن دروازه مکتب بود، مشکلات اقتصادی خانواده نیز بیشتر میشد. پدر که تنها نانآور خانه بود، هر روز برای پیدا کردن کار بیرون میرفت و گاهی با دست خالی یا درآمدی بسیار کم برمیگشت. مادر توان کار بیرون از خانه را نداشت و سه کودک کوچک خانواده نیز نیازمند مراقبت بودند. برادران هنوز کوچکتر از آن بودند که بتوانند پولی به خانه بیاورند و خواهرش نیز بیشتر روزها در کنار مادر میماند. کمکم خانواده به نقطهای رسید که دیگر نمیتوانست فقط با امید به بهتر شدن شرایط منتظر بماند و در چنین وضعیتی، نگاهها ناخواسته به سوی دختر بزرگ خانواده برگشت؛ دختری که مکتبش بسته شده بود و حالا زمان زیادی را در خانه میگذراند. نخستین بار که پدر درباره کار کردن با او صحبت کرد، دختر چیزی نگفت. پدر با صدایی آرام و مردد توضیح داد که هزینههای خانه بیشتر شده و درآمد او به تنهایی جواب نمیدهد. خودش نیز از اینکه مجبور شده بود چنین پیشنهادی به دخترش بدهد، ناراحت بود و برای همین گفت: «اگر کار پیدا شود، فقط تا وقتی اوضاع بهتر شود.» دختر به صورت پدر نگاه کرد و مردی را دید که سالها تلاش کرده بود مشکلات خانه را از چشم فرزندانش پنهان کند، اما حالا خودش به کمک دخترش نیاز داشت. او نمیخواست پدرش احساس شکست کند، نمیخواست مادرش شبها با نگرانی به خواب برود و نمیخواست خواهر و برادرهای کوچکش به خاطر نداشتن پول از نیازهای سادهشان محروم بمانند. شاید در همان لحظه فهمید که اگر کار نکند، فشار بیشتری بر خانواده وارد خواهد شد و همین فکر باعث شد تصمیمی بگیرد که برای خانواده راهی برای ادامه زندگی بود، اما برای خودش به معنای کنار گذاشتن بخشی از آرزوهایش بود. از آن روز، دختر دیگر فقط فرزند بزرگ خانواده نبود؛ بخشی از بار اقتصادی خانه نیز بر دوش او قرار گرفت. صبحهای او از آن پس دیگر با صدای ورق خوردن کتاب آغاز نمیشد. دستهایی که زمانی مداد را میان انگشتانش میفشردند و تکالیف مکتب را مینوشتند، حالا با کارهای شاقه درگیر بودند. هر روز ساعتهای زیادی کار میکرد و وقتی به خانه برمیگشت، خستگی در صورت و قدمهایش دیده میشد، اما تلاش میکرد در برابر مادر و کودکان لبخند بزند تا آنها کمتر متوجه سختی روزش شوند. گاهی پاهایش آنقدر درد میکرد که به محض رسیدن به خانه گوشهای مینشست و چند دقیقه بدون حرف به زمین خیره میماند. مادر از نگاهش میفهمید که دختر خسته است، اما چیزی نمیگفت؛ چون خودش نیز میدانست اگر دختر کار نکند، سفره خانه کوچکتر میشود و فشار زندگی بیشتر خواهد شد. پدر هم هر شب درآمد خودش و دخترش را کنار هم میگذاشت و هزینههای روز بعد را حساب میکرد؛ دو درآمد اندک که باید هزینه زندگی پنج نفر را تأمین میکرد. آنها مانند دو ستون خسته، اما ناچار، بار خانه را روی شانههای خود گرفته بودند؛ پدری که هنوز تلاش میکرد نانآور خانواده باشد و دختری که در سنی که باید پشت میز مکتب مینشست، برای زنده ماندن خانواده کار میکرد. درآمد دختر زیاد نبود، اما برای خانواده اهمیت بزرگی داشت. پولی که از کار سخت به دست میآورد، بخشی از کرایه خانه، نان، مواد غذایی و نیازهای کودکان را تأمین میکرد و گاهی همان مقدار اندک میتوانست مشخص کند که خانواده آن روز چه چیزی برای خوردن داشته باشد. در این خانه خریدها همیشه بر اساس ضرورت انجام میشد؛ اگر نان بود، شاید میوه نبود، اگر کرایه خانه پرداخت میشد، خرید لباس تازه برای کودکان به ماه بعد میافتاد و اگر یکی از اعضای خانواده مریض میشد، برنامه تمام روزهای بعد باید تغییر میکرد. هیچچیز در این خانه به اندازه کافی وجود نداشت، جز نگرانی؛ نگرانی از فردا، نگرانی از تمام شدن پول، نگرانی از پیدا نشدن کار و نگرانی از مریض شدن یکی از کودکان. با این حال، نگرانی بزرگتری نیز وجود داشت که هیچکس به زبان نمیآورد؛ اینکه دختر خانواده تا چه زمانی میتواند هم کار کند، هم خستگی را تحمل کند و هم رؤیای بازگشت به مکتب را در گوشهای از قلبش زنده نگه دارد. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی
دوستان مریم نیز دیگر مانند گذشته در تماس نبودند. بعضی درگیر کارهای خانه شده بودند، برخی مجبور به کار شده بودند و درباره سرنوشت بعضی دیگر نیز خانوادههایشان تصمیم گرفته بودند. یک روز یکی از دوستان نزدیکش تلفن کرد و گفت: «دیگر نمیتوانم درس بخوانم. پدرم میگوید مکتب که نیست، باید در خانه باشم.» مریم پرسید: «تو چه میخواهی؟» دوستش چند لحظه سکوت کرد و گفت: «من هم میخواهم درس بخوانم، اما خواستن من کافی نیست.» این جمله برای مریم بسیار سنگین بود. آن شب وقتی به اتاقش رفت، کتاب علومش را باز کرد، اما نتوانست مطالعه کند. کتاب را بست و به دیوار خیره شد. برای نخستین بار به این فکر کرد که شاید مشکل فقط بستهشدن یک دروازه نیست؛ شاید چیزی که از دختران گرفته میشود، سالهای زندگی و فرصت ساختن آینده آنان است. با این حال، مریم تصمیم گرفت کاملاً منتظر نماند. از طریق یکی از دوستانش درباره کلاسهای آنلاین شنید و با وجود اینترنت ضعیف و هزینههایی که خانواده به سختی میتوانستند پرداخت کنند، شروع به یادگیری از طریق اینترنت کرد. تلفن هوشمندی که در خانه داشتند قدیمی بود و گاهی برنامههای آموزشی روی آن بهدرستی باز نمیشد. اینترنت نیز همیشه قابل اعتماد نبود. بعضی شبها مریم ساعتها منتظر میماند تا بتواند وارد کلاس شود و درست زمانی که معلم تدریس را آغاز میکرد، ارتباط قطع میشد. او دوباره تلاش میکرد، اما گاهی تا پایان درس نمیتوانست برگردد. با این حال، دفترش را کنار خود میگذاشت و هرچه میتوانست یادداشت میکرد. برای یادگیری زبان انگلیسی نیز دفتر جداگانهای داشت و هر روز چند واژه جدید مینوشت. در صفحه نخست دفترش نوشته بود: «من هنوز دانشآموز هستم.» این جمله را برای خودش نوشته بود تا هر روز فراموش نکند که بستهشدن دروازه مکتب نباید باعث شود خودش را از دنیای آموزش کنار بگذارد. اما ادامه این مسیر آسان نبود. هزینه اینترنت برای خانواده سنگین بود و گاهی مریم مجبور میشد چند روز از کلاسهایش دور بماند. یک بار چند هفته نتوانست به درسهای آنلاین دسترسی پیدا کند و وقتی دوباره برگشت، بسیاری از مطالب را از دست داده بود. احساس میکرد از همسنوسالانش عقب مانده است. دوستانی که زمانی در کنار او در یک صنف مینشستند، حالا هر کدام در مسیر متفاوتی قرار گرفته بودند. بعضی دیگر علاقهای به درس نداشتند، چون آنقدر از مکتب دور مانده بودند که امیدشان کمرنگ شده بود. مریم نیز روزهایی داشت که میخواست کتابها را ببندد و دیگر به آینده فکر نکند. گاهی با خودش میگفت: «وقتی معلوم نیست چه زمانی دوباره میتوانم درس بخوانم، چرا اینقدر تلاش کنم؟» اما هر بار که این فکر به سراغش میآمد، به یاد پدرش میافتاد که سالها گفته بود: «اگر چیزی یاد بگیری، هیچکس نمیتواند آن را از تو بگیرد.» همین جمله دوباره او را پای کتاب مینشاند. دو سال از زمانی که مریم آخرین بار وارد مکتب شده بود، گذشت. در این دو سال، او از یک دختر مکتبرو به دختری تبدیل شده بود که بیشتر وقتش را در خانه میگذراند. بعضی روزها خودش را در آینه نگاه میکرد و باورش نمیشد همان دختری است که زمانی هر صبح با شوق لباس مکتب میپوشید. دیگر لباس مکتب برایش اندازه نبود. یک روز آن را از کمد بیرون آورد و روی تخت پهن کرد. مادرش وارد اتاق شد و وقتی لباس را دید، چیزی نگفت. مریم به لباس نگاه کرد و گفت: «مادر، ببین چقدر برایم کوچک شده.» مادر لبخند غمگینی زد و جواب داد: «دخترم، تو بزرگ شدی.» مریم گفت: «من فقط بزرگ نشدم، مادر. دو سال هم از درسهایم عقب ماندم.» مادر کنارش نشست و دستش را گرفت. مریم سرش را روی شانه مادر گذاشت و برای نخستین بار بعد از مدتها گریه کرد و گفت: «من نمیخواهم تمام آیندهام در همین اتاق خلاصه شود.» مادر آرام جواب داد: «من هم نمیخواهم.» بعد از آن روز، مریم بیشتر تلاش کرد. درسهای قبلی را مرور کرد، کتابهایی را که در خانه داشت خواند و از دوستانش جزوههای قدیمی گرفت. گاهی برای خودش امتحان میگرفت و پاسخها را در دفتر مینوشت. اگر چیزی را نمیفهمید، ساعتها در منابع آموزشی جستوجو میکرد. او دیگر فقط برای این درس نمیخواند که روزی دوباره مکتب باز شود؛ برای این درس میخواند که خودش را از دست ندهد. در خانواده نیز همه میدانستند مریم نمیخواهد آموزش را کنار بگذارد. پدرش با وجود مشکلات اقتصادی، تا جایی که میتوانست هزینه اینترنت و کتابهای مورد نیازش را فراهم میکرد. یک شب که پدر خسته از کار برگشته بود، مریم درباره آیندهاش با او صحبت کرد و گفت: «پدر، اگر روزی مکتب باز شود، من میروم. اگر دانشگاه هم باز باشد، میخواهم ادامه بدهم.» پدر چند لحظه به او نگاه کرد و گفت: «تو فقط درس بخوان. تا وقتی من توان داشته باشم، نمیگذارم آرزویت را فراموش کنی.» مریم چیزی نگفت، اما همان شب احساس کرد هنوز کسی در کنار او ایستاده است. با این همه، چیزی که بیش از همه مریم را آزار میداد، ترس از فراموششدن بود. او میترسید جامعه روزی به این وضعیت عادت کند؛ به اینکه دختران در خانه باشند، به اینکه صدای زنگ مکتب برای آنان فقط خاطره شود و به اینکه کودکی که روزی آرزوی داکتر، مهندس یا معلمشدن داشت، آرامآرام از رؤیایش دست بکشد. از خودش میپرسید اگر چند سال دیگر بگذرد، آیا هنوز میتوانم به دانشگاه فکر کنم؟ آیا هنوز میتوانم خودم را دانشآموز بدانم؟ آیا کتابهایی که امروز میخوانم، روزی به کارم خواهند آمد؟ پاسخ این سؤالها را نمیدانست، اما یک چیز را میدانست؛ اگر خودش نیز تسلیم شود، دیگر چیزی برایش باقی نمیماند. به همین دلیل، هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن میکرد و کتابش را باز میگذاشت. گاهی فقط چند صفحه میخواند و گاهی چند ساعت، اما تلاش میکرد هر شب چیزی یاد بگیرد. یک شب، مریم کنار پنجره نشسته بود و به کوچه نگاه میکرد. چند دختر کوچک از کنار خانه عبور کردند. یکی از آنها کیف مکتب بر دوش داشت و با عجله دست مادرش را میکشید. مریم مدت زیادی به آنها نگاه کرد. صدای خنده دوستانش، زنگ مکتب، صدای معلم و حتی نیمکت چوبی صنف را به یاد آورد. برای لحظهای همه آن روزها دوباره زنده شدند؛ روزهایی که هنوز نمیدانست رفتن به مکتب میتواند روزی به یک آرزوی دور تبدیل شود. سپس به اتاق برگشت. روی میز، همان دفتر انگلیسی قرار داشت؛ دفتری که مدتها پیش در صفحه نخست آن نوشته بود: «من هنوز دانشآموز هستم.» مریم قلم را برداشت و زیر آن جمله نوشت: «و خواهم ماند.» شاید مریم نمیداند چه زمانی دوباره اجازه خواهد داشت وارد صنف شود، چه زمانی میتواند امتحان بدهد و چه زمانی رؤیای داکترشدن از یک آرزو به یک برنامه واقعی تبدیل خواهد شد. شاید حتی نداند چند سال دیگر باید منتظر بماند. اما هر بار که کتابی را باز میکند، به خودش یادآوری میکند که زندگیاش نباید فقط با تصمیمهایی که دیگران دربارهاش میگیرند تعریف شود. او هنوز همان دختر نوجوانی است که روزی با شوق از خانه بیرون میشد و میگفت میخواهد داکتر شود؛ با این تفاوت که حالا دو سال از آن روزها گذشته و در این دو سال، مریم فهمیده است که محرومیت تنها گرفتن یک فرصت نیست؛ گاهی وادارکردن یک انسان به جنگیدن برای چیزی است که پیش از آن، سادهترین حق زندگیاش به شمار میرفت. حالا هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن میکند، کتابش را باز میگذارد و درس میخواند؛ نه به این دلیل که مطمئن است فردا دروازه مکتب باز خواهد شد، بلکه به این دلیل که نمیخواهد روزی که آن دروازه باز شد، خودش دیگر همان دختر مشتاق یادگیری نباشد. برای مریم، هر صفحهای که میخواند، یک قدم کوچک به سوی آیندهای است که هنوز نمیبیند، اما حاضر نیست از آن دست بکشد؛ آیندهای که در آن دوباره کیفش را بر دوش میاندازد، از خانه بیرون میشود و از دروازه یک مکتب یا دانشگاه عبور میکند. روزی که دیگر مجبور نباشد از خودش بپرسد چرا اجازه درسخواندن ندارد و بتواند از خودش بپرسد: «حالا برای رسیدن به رؤیایم چقدر باید تلاش کنم؟» شاید تمام امید مریم همین باشد؛ اینکه روزی دوباره انتخاب آینده به دست خودش باشد. بخش اول روایت... نویسنده: سارا کریمی
وقتی زنگ ساعت در گوشه اتاق به صدا درآمد، مریم هنوز خواب بود؛ اما صدای مادرش که از حیاط میآمد، آرامآرام او را از خواب بیرون کشید. «مریم جان، بیدار شو، دیر میشود.» مریم چشمهایش را باز کرد، چند ثانیه به سقف اتاق خیره ماند و بعد با عجله از جا برخاست. صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود و هوای سرد از لای پنجره کوچک اتاق به داخل میآمد. چادر مکتبش را برداشت، لباس پوشید و کیف کوچکی را که از شب پیش آماده کرده بود، روی شانه انداخت. مادرش در آشپزخانه چای آماده میکرد و پدرش کنار دروازه نشسته بود و بند بوتهایش را میبست. وقتی پدر دخترش را دید، لبخند زد و پرسید: «امروز هم اول میرسی، دخترم؟» مریم با همان شوق همیشگی جواب داد: «امتحان داریم، پدر. اگر دیر برسم، معلم اجازه نمیدهد.» آن صبح برای مریم چیزی جز یک صبح عادی نبود؛ صبحی شبیه صدها صبح دیگری که با عجله از خانه بیرون شده، از کوچه گذشته و در کنار دختران دیگر به سوی مکتب رفته بود. او آن زمان نمیدانست روزی خواهد رسید که همین کیف، همین لباس و حتی صدای همان زنگ ساعت، برایش به خاطرهای دور تبدیل شود؛ خاطرهای که هر بار به یادش میآورد، احساس میکند بخشی از کودکیاش در همان دروازه مکتب جا مانده است. مریم از کودکی به درس علاقه داشت. خانوادهاش امکانات زیادی نداشتند، اما پدر و مادرش همیشه تلاش کرده بودند او و خواهر کوچکترش فرصت درس خواندن داشته باشند. پدرش کارگر روزمزد بود و درآمدش ثابت نبود؛ بعضی روزها صبح زود از خانه بیرون میرفت و تا شام کار میکرد و بعضی روزها ساعتها کنار سرک یا در بازار منتظر میماند تا کسی برای کاری او را صدا کند. مادرش نیز در خانه برای زنان همسایه لباس میدوخت و با درآمد خیاطی بخشی از هزینههای زندگی را تأمین میکرد. زندگی برای این خانواده آسان نبود، اما پدر همیشه میگفت: «ما شاید نتوانیم برای شما خانه بزرگ یا زندگی راحت بسازیم، اما اگر بتوانیم شما را درس بدهیم، همین برای ما کافی است.» مریم این جمله را بارها شنیده بود و شاید به همین دلیل، درس خواندن برایش تنها یک وظیفه یا تکلیف مکتب نبود؛ او احساس میکرد با هر صفحهای که میخواند، بخشی از زحمت پدر و مادرش را بیپاسخ نمیگذارد. از همان سالهای نخست مکتب میگفت که میخواهد داکتر شود. وقتی کسی از او میپرسید چرا، پاسخ سادهای داشت: «میخواهم مردم را درمان کنم.» شاید آن زمان نمیدانست برای رسیدن به این آرزو باید سالها درس بخواند، امتحان بدهد و پس از فراغت وارد دانشگاه شود، اما برای مریم مهم نبود؛ او فقط آیندهای را تصور میکرد که در آن لباس سفید پوشیده و در یک شفاخانه مشغول کمک به بیماران است. سالهای مکتب برای مریم با تمام دشواریهایش شیرین بود. گاهی پول خرید کتاب اضافی نداشت و مجبور میشد از کتابهای سالهای گذشته خواهر یکی از دوستانش استفاده کند و گاهی نیز به دلیل نبود پول کافی، مدتها منتظر میماند تا پدرش بتواند برایش یک دفتر تازه بخرد. با این حال، هیچکدام از این مشکلات علاقهاش به درس را کم نمیکرد. شبهایی که برق خانه قطع میشد، چراغ کوچک شارژی را کنار کتابش میگذاشت و تا جایی که میتوانست مطالعه میکرد. مادرش چند بار از خواب بیدار میشد و میگفت: «دخترم، چشمهایت خراب میشود، بگذار صبح درس بخوانی.» مریم معمولاً لبخند میزد و جواب میداد: «صبح مکتب دارم، مادر، باید امشب بخوانم.» او از همان سالها یاد گرفته بود اگر میخواهد چیزی به دست بیاورد، باید بیشتر از توانش تلاش کند. وقتی نمره خوبی میگرفت، پدرش خوشحال میشد و گاهی با وجود مشکلات مالی، برایش یک قلم یا دفترچه میخرید. مریم همان چیزهای کوچک را بزرگترین هدیه میدانست. یک بار که در امتحان نمره بسیار خوبی گرفته بود، پدرش هنگام شام گفت: «من میدانم تو یک روز به جایی میرسی.» مریم خندید و گفت: «اگر شما کمکم کنید، حتماً میرسم.» پدر جواب داد: «تا وقتی توان داشته باشم، کمکت میکنم.» آن جمله سالها در ذهن مریم ماند؛ بیآنکه او و پدرش بدانند روزی شرایطی خواهد رسید که تلاش پدر و اراده دختر، هر دو با مانعی روبهرو خواهند شد که عبور از آن آسان نیست. آخرین روزی که مریم به مکتب رفت، هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت. صبح زود بیدار شد، لباس پوشید، کتابهایش را در کیف گذاشت و از خانه بیرون رفت. در مسیر با دوستانش درباره امتحان و برنامههای آینده صحبت کرد. یکی از دوستانش میگفت میخواهد مهندس شود و دیگری آرزو داشت معلم شود. مریم با خنده گفت که روزی داکتر خواهد شد و همهشان را رایگان معاینه خواهد کرد. دختران خندیدند و قرار گذاشتند پس از فراغت نیز با هم در تماس باشند. وقتی مریم وارد صنف شد، معلم درس را آغاز کرد. هیچکس نمیدانست آن روز آخرین باری است که آنان در کنار هم پشت میزهای مکتب مینشینند. چند ساعت بعد، مریم مثل همیشه از مکتب به خانه برگشت، کیفش را در گوشه اتاق گذاشت و لباسش را عوض کرد. آن شب، خبرهایی که درباره ادامه ممنوعیت آموزش دختران منتشر میشد، نگرانی خانواده را بیشتر کرد. مریم ابتدا نمیخواست باور کند. تصور میکرد شاید این وضعیت موقتی باشد و چند روز یا چند هفته بعد همه چیز دوباره به حالت عادی برگردد. به مادرش گفت: «حتماً باز میشود. نمیشود که برای همیشه بسته بماند.» مادر چیزی نگفت و پدر نیز سکوت کرد. مریم آن شب کتابهایش را کنار تخت گذاشت و با این فکر خوابید که فردا دوباره آنها را در کیفش خواهد گذاشت. اما فردا آمد و مریم به مکتب نرفت. روز بعد هم نرفت و هفته بعد نیز دروازه مکتب بسته بود. ابتدا روزها را میشمرد، بعد هفتهها را و سرانجام فهمید ماهها گذشته است. لباس مکتبش همچنان در کمد آویزان بود و کیفش همانطور گوشه اتاق مانده بود. هر بار که چشمش به آن میافتاد، چیزی در دلش سنگین میشد. با این حال، هنوز امیدوار بود. هر خبری را با دقت دنبال میکرد و هر بار که شایعهای درباره بازشدن مکتبها میشنید، قلبش تندتر میزد. چند بار حتی شب قبل از روزی که گفته شده بود ممکن است مکتبها باز شوند، کیفش را آماده کرد؛ دفترها را مرتب کرد، قلمها را تراشید و یونیفورمش را کنار تخت گذاشت. صبح زود بیدار شد، اما دوباره خبر رسید که مکتبها باز نمیشوند. آن روز مریم لباسش را از کنار تخت برداشت و داخل کمد گذاشت. این بار دیگر گریه نکرد؛ فقط مدت زیادی به لباس نگاه کرد و بعد در کمد را بست. از آن پس، صبحهایی که قبلاً با عجله برای رفتن به مکتب آغاز میشد، شکل دیگری پیدا کرد. مریم به مادرش در کارهای خانه کمک میکرد، آب میآورد، اتاقها را مرتب میکرد و گاهی برای خرید از خانه بیرون میرفت، اما ذهنش جای دیگری بود. کتابهایش هنوز در گوشه اتاق بودند و هر بار که از کنارشان عبور میکرد، احساس میکرد کسی از او میپرسد: «پس آیندهات چه شد؟» ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی
صدای ورق خوردن کتاب، تنها صدایی بود که سکوت اتاق را میشکست. بیرون، چند کودک در کوچه خاکی روستا با هیاهو بازی میکردند، اما زهره انگار هیچیک از آن صداها را نمیشنید. کتاب زبان انگلیسی را که سالها پیش یکی از دوستانش به او هدیه داده بود، آرام بست، دستش را بر جلد رنگورورفته آن کشید و لحظهای چشمهایش را بست. روی نخستین صفحه کتاب، با خطی کودکانه نوشته شده بود: «زهره؛ صنف نهم». هر بار که نگاهش به این نوشته میافتاد، احساس میکرد زمان همانجا متوقف شده است؛ در روزهایی که هنوز با کیف مکتب از خانه بیرون میرفت، برای امتحانها درس میخواند و آینده را روشنتر از امروز میدید. اکنون اما همان کتاب، سالهاست که تنها همدم شبهای اوست؛ نه برای آماده شدن به امتحان و نه برای رسیدن به دانشگاه، بلکه برای زنده نگه داشتن خاطره روزهایی که هنوز حق آموزش از او گرفته نشده بود. زهره دختری از یکی از روستاهای ولایت بلخ است؛ جایی که بیشتر خانهها از خشت و گل ساخته شدهاند، کوچهها در تابستان زیر گرد و غبار و در زمستان در گلولای فرو میروند و بیشتر خانوادهها از راه کشاورزی، دامداری یا کارگری روزمزد امرار معاش میکنند. پدر او نیز سالها با کار روی زمینهای مردم و کارگری فصلی، هزینه زندگی خانواده را فراهم میکرد. درآمدشان اندک بود، اما آرزویی بزرگ در خانهشان نفس میکشید؛ اینکه دخترشان درس بخواند و آیندهای بهتر از پدر و مادرش بسازد. از همان سالهای نخست مکتب، زهره به درس علاقه فراوانی داشت. هر روز پس از بازگشت از مکتب، لباسش را عوض میکرد، به مادرش در کارهای خانه کمک میکرد و سپس گوشهای مینشست و درسهایش را مرور میکرد. معلمانش بارها به پدرش گفته بودند که دخترش استعداد کمنظیری دارد و اگر فرصت ادامه تحصیل برایش فراهم باشد، میتواند تا دانشگاه پیش برود. اما همه آن امیدها، ناگهان در یک روز متوقف شد. روزی که دروازههای مکتب به روی دختران بسته شد، زهره تا ساعتها باور نمیکرد که دیگر اجازه رفتن به صنف را ندارد. همان روز کیفش را کنار اتاق گذاشت و هفتهها به آن دست نزد. هر صبح، بیاختیار زود از خواب بیدار میشد، نگاهش را به لباس مکتبش میدوخت و دوباره در سکوت مینشست؛ گویی هنوز منتظر بود کسی بیاید و بگوید همه این اتفاقها تنها یک سوءتفاهم بوده است. اما هفتهها به ماه و ماهها به سال تبدیل شد. در آن روزهای دشوار، زهره تصمیم گرفت درس را رها نکند. یکی از دوستانش به او خبر داد که برخی آموزگاران و نهادهای آموزشی، صنفهای آنلاین برگزار میکنند. خانواده تنها یک تلفن همراه ساده داشتند که بیشتر اوقات در اختیار پدر بود. شبها، وقتی پدر از کار بازمیگشت، زهره گوشی را برمیداشت و تا نیمههای شب، با اینترنت ضعیف و قطعووصلیهای مداوم، درسهای زبان انگلیسی، کمپیوتر و برنامههای آموزشی دیگر را دنبال میکرد. گاهی برای پیدا کردن آنتن بهتر، ناچار میشد به پشتبام خانه برود. زمستان، سرمای سوزناک استخوانهایش را میلرزاند و تابستان، گرمای طاقتفرسا نفس کشیدن را دشوار میکرد، اما او همچنان هدفون را در گوش میگذاشت و تلاش میکرد حتی یک جمله از درس را از دست ندهد. در طول دو سال، دهها کتاب الکترونیکی دانلود کرد، واژههای تازه انگلیسی را در دفترچهای کوچک نوشت و هر روز ساعتها تمرین کرد. تنها آرزویش این بود که اگر روزی درهای مکتب دوباره گشوده شد، از همصنفیهایش عقب نمانده باشد. اما در همان روزها، زندگی خانواده نیز هر روز دشوارتر میشد. خشکسالی، کاهش درآمد، گرانی و بیکاری، فشار سنگینی بر دوش خانواده گذاشته بود. پدر دیگر مانند گذشته توان کار کردن نداشت و مادر با خیاطی ساده برای همسایهها، تنها درآمد اندکی به دست میآورد. برادر کوچکتر زهره نیز برای کمک به تأمین هزینههای خانه، درس را رها کرد و در بازار شاگردی پیشه گرفت. زهره بارها از پدرش خواست اجازه دهد کاری پیدا کند؛ حتی اگر خیاطی، آموزش کودکان یا هر کار ساده دیگری باشد. او میخواست سهمی در تأمین مخارج خانواده داشته باشد، اما فرصتهای شغلی برای دختران بسیار محدود بود و هر دری که کوبید، بسته ماند. روزها یکی پس از دیگری سپری میشد و نگرانی خانواده بیشتر از گذشته سایه میانداخت. هزینه خوراک، دوا و دیگر نیازهای اولیه زندگی هر روز افزایش مییافت و درآمد اندک خانواده دیگر پاسخگوی مخارج روزمره نبود. در همین روزها، یکی از بستگان نزدیک برای خواستگاری زهره آمد. خانواده داماد نیز زندگی مرفهی نداشتند، اما دستکم پسرشان شغلی داشت و میتوانست زندگی سادهای را اداره کند. پدر زهره شبهای زیادی را تا دیروقت بیدار میماند. او بارها با همسرش درباره آینده دخترشان گفتوگو کرد. هیچکدام نمیخواستند زهره در آن شرایط ازدواج کند، اما هر بار که سفره شام کوچکتر میشد و نگرانی از فردا بیشتر، احساس میکردند انتخاب دیگری پیش رویشان باقی نمانده است. شبی که پدر موضوع خواستگاری را با زهره در میان گذاشت، دختر تنها سکوت کرد. نه مخالفتی کرد و نه اشکی ریخت. فقط نگاهش را به قفسه کتابهایش دوخت؛ همان کتابهایی که دو سال تمام با امید بازگشایی مکتبها کنارشان مانده بود. چند هفته بعد، مراسمی ساده برگزار شد و زهره خانه پدر را ترک کرد. هنگام جمع کردن وسایلش، پیش از هر چیز کتابهایش را در صندوقچه گذاشت. مادرش با تعجب پرسید: «اینها را هم میبری؟» زهره لبخند تلخی زد و گفت: «اگر همهچیز را از آدم بگیرند، نباید دانش را از خودش بگیرند.» امروز، هرچند مسئولیتهای زندگی مشترک بخش بزرگی از وقت او را گرفته است، اما هنوز هر شب، پس از پایان کارهای خانه، کتابی را باز میکند. گاهی زبان انگلیسی تمرین میکند، گاهی کتابهای ادبی میخواند و گاهی دفترچه یادداشتهای قدیمیاش را ورق میزند. او میگوید مطالعه برایش تنها درس خواندن نیست، بلکه راهی برای زنده نگه داشتن امید است؛ امیدی که اگر خاموش شود، احساس میکند بخشی از وجودش را از دست داده است. گاهی دختران کوچک همسایه نزد او میآیند تا خواندن و نوشتن بیاموزند. زهره با حوصله هر آنچه را آموخته است به آنان یاد میدهد. او باور دارد اگر حتی یک دختر فرصت سوادآموزی پیدا کند، آینده یک خانواده نیز میتواند دگرگون شود. با وجود همه آنچه بر او گذشته، هنوز آرزوهایش را کنار نگذاشته است. میگوید اگر امروز درهای مکتبها و دانشگاهها دوباره باز شوند، بیدرنگ کتاب و قلمش را برمیدارد و از همان جایی که ناچار به توقف شد، ادامه میدهد. او از مسئولان میخواهد دختران افغانستان را از حق آموزش محروم نکنند. به باور او، آموزش تنها آینده یک دختر را نمیسازد، بلکه آینده یک خانواده، یک جامعه و حتی یک کشور را دگرگون میکند. او همچنین خواهان فراهم شدن فرصتهای آموزشی و شغلی برای زنان است تا هیچ دختری تنها به دلیل فقر، ناچار نشود میان ادامه تحصیل و ازدواج یکی را انتخاب کند. زهره در پایان میگوید: «من هنوز هر شب کتاب میخوانم، چون باور دارم روزی دوباره درهای مکتب و دانشگاه باز میشود. آرزو دارم آن روز، هیچ دختری مجبور نباشد مانند من رؤیاهایش را میان صفحههای کتاب پنهان کند. ما چیز زیادی نمیخواهیم؛ فقط فرصت میخواهیم؛ فرصت درس خواندن، کار کردن و ساختن آیندهای که سالها برایش تلاش کردهایم.» نویسنده: سارا کریمی
هر بار که از کنار شفاخانه ولایتی بلخ میگذرم، ناخودآگاه قدمهایم آهسته میشود. چند دقیقه به ساختمان نگاه میکنم و بعد، بیآنکه چیزی بگویم، راه خودم را ادامه میدهم. هنوز هم احساس میکنم بخشی از وجودم پشت همان دیوارها جا مانده است. مریم این جمله را با صدایی آرام بر زبان میآورد و نگاهش را از پنجره دواخانه به خیابان شلوغ مزارشریف میدوزد. بیرون، مردم برای خرید دوا در رفتوآمدند، اما او در ذهنش به چند سال پیش بازگشته است؛ روزهایی که آینده را به گونهای دیگر تصور میکرد. مریم ۲۴ سال دارد و در یکی از محلههای قدیمی شهر مزارشریف، مرکز ولایت بلخ، زندگی میکند. او فرزند دوم خانوادهای ششنفره است. پدرش سالها راننده موتر باربری بود و با درآمد اندکش هزینههای زندگی خانواده را تأمین میکرد. مادرش نیز در خانه برای همسایهها لباس میدوخت تا بخشی از مخارج تحصیل فرزندانش را فراهم کند. در خانه آنها پول همیشه کم بود، اما امید هیچگاه کمرنگ نمیشد. پدرش همیشه میگفت: «ثروت واقعی، علم است؛ چیزی که هیچکس نمیتواند آن را از شما بگیرد.» همین سخنان، مریم را به ادامه درس خواندن دلگرم میکرد. از همان کودکی، هرگاه یکی از اعضای خانواده بیمار میشد، با دقت کنار داکتر یا پرستار میایستاد و به کارشان نگاه میکرد. برایش شگفتانگیز بود که چگونه یک پرستار میتواند تنها با چند دقیقه رسیدگی، درد بیماری را کاهش دهد یا با چند جمله آرامبخش، ترس را از دل همراهان بیمار بیرون ببرد. وقتی رشته پرستاری را انتخاب کرد، بسیاری از نزدیکان خانواده میگفتند این حرفه برای یک دختر دشوار است، اما پدرش از تصمیم او حمایت کرد. مریم با علاقه درس خواند، ساعتهای طولانی آموزش عملی دید و روزهای بسیاری را در بخشهای مختلف شفاخانه سپری کرد. او تزریق، پانسمان، مراقبت از بیماران، کمک در بخش عاجل و دهها مهارت دیگر را آموخت. هر بار که بیماری پس از بهبودی از او تشکر میکرد، احساس میکرد تمام خستگیهایش ارزش داشته است. روز فراغتش، مادرش لباس سفید پرستاری او را با افتخار اتو کرد و گفت: «امیدوارم همیشه با همین لباس، برای مردم خیر برسانی.» اما زندگی مسیر دیگری برایش رقم زد. پس از فراغت، مریم با پوشهای پر از اسناد آموزشی، از این شفاخانه به آن شفاخانه رفت. هر جا که درخواست کار میداد، با مانعی تازه روبهرو میشد؛ گاهی میگفتند ظرفیت تکمیل است، گاهی استخدام زنان محدود شده و گاهی شرایطی را مطرح میکردند که پذیرفتن آن برایش دشوار بود. سرانجام در یکی از مراکز درمانی خصوصی استخدام شد، اما حقوقش آنقدر اندک بود که بخش بزرگی از آن صرف کرایه رفتوآمد میشد. با این همه، برایش مهم نبود؛ او فقط میخواست در حرفهای کار کند که سالها برای آن زحمت کشیده بود. کار در شفاخانه، برخلاف تصورش، تنها مراقبت از بیماران نبود. کمبود امکانات، شیفتهای طولانی، خستگی مداوم و فشار روحی، بخشی از واقعیت روزانه زندگی او شده بود. در کنار این دشواریها، گاهی با رفتارهای آزاردهنده برخی مراجعهکنندگان نیز روبهرو میشد؛ رفتارهایی که احساس امنیت را از او میگرفت. چند بار این موضوع را با مسئولان در میان گذاشت، اما پاسخ روشنی دریافت نکرد. تنها به او گفته شد که اگر از شرایط ناراضی است، میتواند محل کارش را ترک کند. او سکوت کرد؛ نه به این دلیل که مشکلی وجود نداشت، بلکه چون میترسید تنها منبع درآمدش را از دست بدهد. چند ماه بعد، با افزایش محدودیتها برای حضور زنان در برخی بخشهای درمانی، شرایط کاری دشوارتر شد. فرصتهای شغلی کمتر و آینده حرفهای مبهمتر شد. بسیاری از همدورهایهایش یا خانهنشین شدند یا برای یافتن کار، ناچار حرفهای غیر از رشته تحصیلی خود را برگزیدند. مریم نیز ناچار شد در یک دواخانه خصوصی مشغول به کار شود. اکنون بیشتر ساعتهای روزش میان قفسههای پر از دارو میگذرد. نسخه بیماران را میخواند، داروها را آماده میکند و درباره شیوه مصرف آنها توضیح میدهد. این کار را با دقت انجام میدهد، اما در دل همیشه احساس میکند تنها بخش کوچکی از تواناییهایش را به کار میگیرد. گاهی مادری با کودکی تبدار وارد دواخانه میشود و مریم ناخودآگاه به علائم کودک توجه میکند. گاهی سالمندی با تنگی نفس مراجعه میکند و ذهن او بیدرنگ مراحل کمکهای اولیه را مرور میکند. او هنوز همه آن آموزشها را به خاطر دارد، اما دیگر فرصت ندارد همان نقشی را ایفا کند که سالها برای آن آموزش دیده است. بزرگترین نگرانی او این است که با گذشت زمان، مهارتهای عملیاش به فراموشی سپرده شوند. کتابهای پرستاری هنوز روی طاقچه اتاقش قرار دارند. بعضی شبها آنها را ورق میزند تا دانشی که با سختی به دست آورده، از ذهنش پاک نشود. حقوق ماهانه دواخانه نیز پاسخگوی هزینههای زندگی نیست. با افزایش بهای مواد غذایی، کرایه خانه و هزینه درمان پدرش، درآمد او هر ماه پیش از پایان ماه به پایان میرسد. با این حال، هیچگاه از کارش شکایت نمیکند، زیرا میداند اگر همین شغل را هم از دست بدهد، یافتن کار دیگری برایش بسیار دشوار خواهد بود. گاهی هنگام بستن درِ دواخانه، نگاهش به جوانانی میافتد که با لباسهای طبی از شفاخانه بیرون میآیند. در دل با خود میگوید: «من هم باید میان آنها میبودم.» وقتی به خانه میرسد، مادرش همیشه میپرسد: «روزت چطور بود؟» و او، برای آنکه مادرش غصه نخورد، فقط لبخند میزند و میگوید: «خوب بود.» اما حقیقت این است که هر شب، پیش از خواب، به همان لباس سفید پرستاری فکر میکند؛ لباسی که هنوز در کمدش آویزان است و هر بار که آن را میبیند، خاطرات روزهای آموزش و امیدهای گذشته در ذهنش زنده میشود. مریم میگوید: «من هیچوقت انتظار زندگی تجملی نداشتم. فقط میخواستم از دانشی که آموختهام استفاده کنم و کنار بیمارانی باشم که به مراقبت نیاز دارند. وقتی نتوانی در حرفهای که دوستش داری کار کنی، انگار بخشی از هویتت را از تو گرفتهاند.» او باور دارد که هزاران دختر دیگر در افغانستان نیز احساسی شبیه او دارند؛ دخترانی که سالها درس خواندهاند، مهارت آموختهاند و با امید وارد رشتههای درمانی شدهاند، اما امروز در میان محدودیتهای کاری، دستمزدهای اندک، نبود امنیت شغلی و فرصتهای محدود، آینده خود را مبهم میبینند. با وجود همه این دشواریها، مریم هنوز امیدش را از دست نداده است. او هر روز با همان دقتی که یک پرستار باید داشته باشد، داروها را مرتب میکند و به بیماران کمک میکند، زیرا باور دارد شاید روزی دوباره فرصت پیدا کند لباس سفیدش را بر تن کند؛ این بار نه پشت پیشخوان یک دواخانه، بلکه در کنار تخت بیماری بایستد که به مراقبت او نیاز دارد. نویسنده: سارا کریمی
آنتونیو گوترش: هوش مصنوعی نباید کرامت انسانی را تهدید کند
آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد در تازهترین مورد هشدار داده است که توسعه و استفاده از هوش مصنوعی نباید به نقض حقوق بشر، از بین رفتن کرامت انسانی یا نهادینه شدن تبعیض منجر شود. آقای گوترش امروز (چهارشنبه، ۱۷ سرطان) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که هوش مصنوعی میتواند در تصمیمهای مهم و سرنوشتساز اطلاعات و تحلیلهای ارزشمند ارایه کند، اما تصمیمگیری نهایی باید همچنان توسط انسانها انجام شود. او تاکید کرده است که حقوق بشر قابل معامله نیست و مسوولیت نهایی در هر تصمیم مهم باید بر عهده انسانها باشد. دبیرکل سازمان ملل در بخشی از پیامش تصریح کرد که هوش مصنوعی میتواند در بخشهای مختلف، از جمله نظام عدالت، مراقبتهای صحی و پولیس، نقش حمایتی داشته باشد؛ اما استفاده از آن باید همراه با نظارت انسانی و پاسخگویی باشد. آنتونیو گوترش پیشتر نیز از کشورها خواسته بود برای ایجاد چارچوبهای مشترک جهانی در زمینه توسعه و استفاده از هوش مصنوعی اقدام کنند و منتظر نمانند تا چالشهای این فناوری گستردهتر شود.
غربالگری سرطانها؛ کلید تشخیص زودهنگام و نجات جان انسانها
سرطان یکی از چالشبرانگیزترین معضلات سلامت در دنیای امروز است. تقریباً همهی ما در اطراف خود فردی را میشناسیم که با این بیماری دشوار مواجه بوده است. با وجود پیشرفتهای قابل توجه در روشهای درمانی، همچنان «زمان تشخیص» نقشی تعیینکننده در بهبود، بقا و کیفیت زندگی بیماران دارد. در این میان، مفهوم «غربالگری سرطان» اهمیتی ویژه مییابد. غربالگری، فرآیندی نظاممند برای شناسایی سرطان یا مراحل پیشسرطانی در افرادی است که هنوز هیچگونه علائم بالینی ندارند. به عبارتی دیگر، پیش از آنکه بیماری خود را آشکار کند، از طریق آزمایشهای هدفمند، میتوان آن را شناسایی و در مراحل اولیه درمان کرد—زمانی که احتمال درمان موفق بیشتر و هزینههای جسمی و مالی بسیار کمتر است. غربالگری چیست و چرا اهمیت دارد؟ هدف از غربالگری، کشف زودهنگام سرطان است—نه اینکه تمام موارد را بدون خطا تشخیص دهد، بلکه افزایش احتمال شناسایی بیماری در مراحل اولیه است. هرچه تشخیص زودتر انجام شود، درمان آسانتر، کمهزینهتر و اثربخشتر خواهد بود. بسیاری از سرطانها سالها پیش از بروز علائم، بهآرامی رشد میکنند. اگر بتوان آنها را در این مرحلهٔ خاموش و بیعلامت شناسایی کرد، گامی مؤثر در حفظ جان و سلامت فرد برداشته میشود. آمارهای جهانی نشان میدهد در کشورهایی که برنامههای غربالگری منظم و نظاممند دارند، نرخ مرگومیر ناشی از برخی سرطانها تا ۵۰٪ کاهش یافته است. این موفقیت نه بهدلیل کشف داروهای جدید، بلکه حاصل افزایش آگاهی عمومی و انجام منظم تستهای غربالگری است. کدام سرطانها غربالگری دارند؟ در حال حاضر برای برخی از شایعترین و قابل پیشگیریترین انواع سرطان، دستورالعملهای علمی و مشخص غربالگری وجود دارد. از جمله: - سرطان پستان - سرطان دهانه رحم - سرطان روده بزرگ (کولورکتال) - سرطان ریه (در افراد در معرض خطر بالا) سرطان پستان یکی از شایعترین سرطانها در میان زنان است. روش اصلی غربالگری آن، ماموگرافی است. توصیه میشود زنان از سن ۴۰ سالگی به بعد، هر یک تا دو سال یکبار این تست را انجام دهند. ماموگرافی قادر است تودههایی را شناسایی کند که هنوز حتی با لمس نیز قابل احساس نیستند؛ این یعنی تشخیص در مراحل اولیه و افزایش شانس درمان کامل پیش از گسترش بیماری. سرطان روده بزرگ (کولورکتال) این نوع سرطان اغلب از پولیپهای خوشخیم در روده آغاز میشود که بهمرور ممکن است سرطانی شوند. غربالگری با روشهایی مانند کولونوسکوپی یا آزمایش خون مخفی در مدفوع انجام میشود. در افراد با خطر متوسط، غربالگری از سن ۵۰ سالگی شروع میشود؛ اما اگر سابقه خانوادگی سرطان روده وجود داشته باشد، غربالگری باید زودتر و با فاصله زمانی کوتاهتر انجام گیرد. در صورت نیاز، میتوانم بخشهای مربوط به دیگر سرطانهای قابل غربالگری (دهانه رحم، ریه و...) را هم اضافه کنم. سرطان دهانه رحم یکی از موفقترین نمونههای غربالگری در تاریخ پزشکی، مربوط به سرطان دهانه رحم در زنان است. آزمایش پاپ اسمیر و تست HPV میتوانند سلولهای غیرطبیعی را پیش از آنکه سرطانی شوند شناسایی کنند. انجام این تستها از سن ۲۱ سالگی آغاز میشود و بسته به شرایط، هر ۳ تا ۵ سال یکبار تکرار میگردد. در نتیجهی اجرای منظم این برنامهها، نرخ مرگومیر ناشی از این سرطان در برخی کشورها تا بیش از ۷۰٪ کاهش یافته است. سرطان پروستات برای مردان، تست PSA (آزمایش خون مخصوص آنتیژن پروستات) یکی از ابزارهای غربالگری سرطان پروستات محسوب میشود. اما تصمیم به انجام آن باید با مشورت پزشک گرفته شود و بر اساس سن، سابقه خانوادگی و علائم فردی تنظیم شود. زیرا در برخی موارد، تشخیص زودهنگام ممکن است منجر به درمانهای غیرضروری و عوارض ناخواسته گردد. سرطان ریه در افرادی که سیگاری هستند یا سابقهی مصرف طولانیمدت دخانیات دارند، غربالگری با تصویربرداری CT با دوز پایین توصیه میشود. این روش میتواند تومورهای کوچک و قابل درمان را قبل از گسترش به سایر نقاط بدن شناسایی کند و شانس درمان را افزایش دهد. چه کسانی باید غربالگری شوند؟ لزومی ندارد همهی افراد با یک شدت یا از یک سن خاص تحت غربالگری قرار بگیرند. عواملی مانند سن، جنسیت، سبک زندگی و سابقهی خانوادگی، نقش تعیینکنندهای در نیاز به غربالگری دارند. - اگر در اعضای درجهیک خانواده سابقهی ابتلا به سرطان وجود داشته باشد، باید غربالگری از سن پایینتری آغاز شود. - افرادی که دچار چاقی، کمتحرکی، تغذیهی نامناسب هستند یا دخانیات و الکل مصرف میکنند، در معرض خطر بالاتری قرار دارند و نیازمند بررسیهای دقیقتری هستند. روشهای غربالگری چگونه انجام میشوند؟ نوع روش غربالگری به نوع سرطان بستگی دارد و ممکن است شامل موارد زیر باشد: - آزمایش خون (مثل PSA برای سرطان پروستات) - تصویربرداری (مانند ماموگرافی یا CT با دوز پایین) - بررسی سلولی (مثل پاپاسمیر برای سرطان دهانه رحم) بیشتر این روشها ساده، کمهزینه و بدون درد هستند. امروزه بسیاری از مراکز درمانی، این خدمات را به شکل دورهای و منظم ارائه میدهند. توصیه میشود هر فرد با کمک پزشک، یک برنامه شخصی غربالگری متناسب با سن، سابقه خانوادگی و وضعیت سلامت خود تنظیم کند. باورهای نادرست درباره غربالگری در جامعه، برخی باورهای غلط مانع از انجام بهموقع غربالگری میشوند. برای مثال: - «اگر احساس بیماری ندارم، نیازی به آزمایش نیست.» این در حالی است که هدف غربالگری دقیقاً بررسی افراد بدون علامت است؛ یعنی شناسایی بیماری قبل از شروع علائم، زمانی که درمان بسیار مؤثرتر خواهد بود. برخی باورهای اشتباه درباره غربالگری همچنان مانع از مراجعه افراد برای بررسیهای دورهای میشود، مانند: - «انجام ماموگرافی یا کولونوسکوپی خطرناک است.» در حالیکه این روشها کاملاً ایمن هستند و فواید آنها چندین برابر بیشتر از ریسکهای جزئیشان است. - «تشخیص سرطان یعنی پایان زندگی.» برخلاف این تصور، اگر سرطان در مراحل اولیه تشخیص داده شود، در بسیاری از موارد قابل درمان کامل است و فرد میتواند به زندگی طبیعی خود ادامه دهد. اطلاعرسانی درست و فرهنگسازی میتواند این ترسها را کاهش داده و باعث شود افراد بیشتری به انجام غربالگریهای منظم روی بیاورند. نقش پیشگیری و سبک زندگی سالم غربالگری تنها یکی از ارکان پیشگیری از سرطان است. در کنار آن، سبک زندگی سالم نقش بسیار مهمی در کاهش ریسک ابتلا دارد. موارد زیر بهطور مستقیم با کاهش خطر سرطان مرتبطاند: - تغذیه سالم و متعادل - فعالیت بدنی منظم - ترک مصرف سیگار و دخانیات - کنترل وزن - مدیریت استرس فردی که علاوه بر رسیدگی به سلامت جسمی، آزمایشهای دورهای و غربالگری را نیز جدی میگیرد، گامهای موثری در مسیر یک زندگی سالمتر و طولانیتر برمیدارد. غربالگری سرطانها نهتنها یک اقدام پزشکی، بلکه سرمایهگذاری هوشمندانه برای آیندهی سلامت فرد و جامعه است. تشخیص زودهنگام به معنای درمان سادهتر، هزینهی کمتر، کیفیت زندگی بهتر و امید بیشتر به بهبودی است. تجربهی کشورهای موفق نشان میدهد که اجرای برنامههای منظم غربالگری بهطور چشمگیری مرگومیر ناشی از سرطان را کاهش داده است. در کشور ما نیز، با گسترش خدمات غربالگری در مراکز درمانی، ارتقای آگاهی عمومی، و فرهنگسازی صحیح میتوان گامهای موثری در مسیر پیشگیری، کاهش بار بیماری و نجات جان انسانها برداشت. پیشگیری همیشه بهتر از درمان است—و غربالگری، یکی از کلیدیترین راههای آن است. نویسنده: داکتر معصومه پارسا
لیلا ماتلی؛ زنی که با کلمات داستان میسازد
در تاریخ ادبیات، گاه نویسندگانی ظهور میکنند که نه به دلیل سالها تجربه، بلکه به واسطه قدرت شگفتانگیز نخستین اثر خود، توجه جهان را به دست میآورند. لیلا ماتلی از همین گروه نویسندگان است؛ نویسندهای جوان که در همان آغاز راه توانست با زبانی شاعرانه، نگاهی انسانی و روایتی جسورانه، جایگاه خود را در ادبیات معاصر آمریکا تثبیت کند. او از جمله نویسندگانی است که ادبیات را نه وسیلهای برای سرگرمی، بلکه ابزاری برای روایت زندگی انسانهایی میداند که معمولاً در حاشیه جامعه قرار دارند و کمتر صدایشان شنیده میشود. آثار او نشان میدهد که ادبیات هنوز میتواند آینهای برای بازتاب دردها، امیدها و آرزوهای انسان معاصر باشد. لیلا ماتلی در سال ۲۰۰۲ در شهر اوکلند، ایالت کالیفرنیا، به دنیا آمد. او در خانوادهای رشد کرد که هنر و ادبیات بخشی از زندگی روزمره آن بود. پدرش نمایشنامهنویس بود و همین فضای فرهنگی، علاقه او را به کتاب و نوشتن از همان سالهای کودکی شکل داد. ماتلی از نوجوانی به شعر علاقهمند شد و با مطالعه گسترده آثار نویسندگان و شاعران آمریکایی، به تدریج زبان و نگاه ادبی خود را پرورش داد. استعداد او خیلی زود آشکار شد و در شانزدهسالگی عنوان «شاعر جوان شهر اوکلند» را به دست آورد؛ افتخاری که نامش را در محافل ادبی مطرح کرد و زمینه انتشار شعرهایش را در رسانههای معتبر فراهم ساخت. پس از پایان دوره دبیرستان وارد کالج اسمیت شد، اما با گسترش فعالیتهای ادبی و تمرکز بر نویسندگی، تحصیل دانشگاهی را نیمهتمام گذاشت. او بعدها توضیح داد که نوشتن برایش تنها یک علاقه نبود، بلکه ضرورتی درونی به شمار میرفت. پیش از انتشار نخستین رمان خود، دو رمان دیگر نیز نوشته بود که هرگز منتشر نشدند. این تجربهها به او کمک کردند تا صدای شخصی خود را پیدا کند و با آمادگی بیشتری وارد دنیای حرفهای ادبیات شود. نخستین رمان او، «شبگردی» (Nightcrawling)، در سال ۲۰۲۲ منتشر شد و نقطه عطف زندگی حرفهای او به شمار میرود. این رمان از یک پرونده واقعی فساد پلیس در شهر اوکلند الهام گرفته است، اما نویسنده با تکیه بر تخیل و قدرت روایت، اثری خلق کرده که فراتر از یک روایت مستند یا اجتماعی است. داستان زندگی دختر نوجوانی را دنبال میکند که برای حفظ خانواده خود ناچار به تصمیمهایی دشوار میشود. ماتلی در این اثر، فقر، تبعیض، خشونت و نابرابری را نه از دریچه آمار و گزارش، بلکه از خلال زندگی شخصیتهایی ملموس و باورپذیر به تصویر میکشد. همین نگاه انسانی باعث شد «شبگردی» از همان آغاز با استقبال گسترده خوانندگان و منتقدان روبهرو شود و به یکی از مهمترین رمانهای سال انتشار خود تبدیل گردد. پس از این موفقیت، ماتلی مجموعه شعر woke up no light را منتشر کرد؛ مجموعهای که بار دیگر ریشه شاعرانه زبان او را آشکار ساخت. شعرهای این کتاب به موضوعاتی مانند هویت، زنانگی، عشق، خشونت، نژاد و خاطره میپردازند و نشان میدهند که نگاه شاعرانه، مهمترین عنصر در شکلگیری جهان ادبی اوست. دومین رمانش، The Girls Who Grew Big، نیز با تمرکز بر زندگی دختران نوجوان و مسئولیتهای زودهنگام آنان، ادامه همان دغدغههای انسانی و اجتماعی را دنبال میکند و نشان میدهد که نویسنده همچنان به روایت زندگی انسانهای کمتر دیدهشده علاقهمند است. یکی از دلایل توجه گسترده محافل ادبی به آثار لیلا ماتلی، توانایی او در پیوند دادن تجربههای فردی با مسائل اجتماعی است. او برخلاف بسیاری از نویسندگان جوان که بیشتر بر حادثه و کشش داستان تکیه میکنند، شخصیت را در مرکز روایت قرار میدهد و دگرگونی درونی انسان را مهمتر از رخدادهای بیرونی میداند. در آثار او، هر شخصیت گذشته، ترسها و آرزوهای خود را دارد و همین امر سبب میشود که خواننده با آنان همدلی کند، نه اینکه تنها شاهد سرگذشتشان باشد. منتقدان معتقدند ماتلی با وجود جوانی، شناختی دقیق از ساختار رمان، ریتم روایت و شیوه شخصیتپردازی دارد و میتواند میان زبان شاعرانه و واقعگرایی اجتماعی تعادلی کمنظیر ایجاد کند. این ویژگی آثار او را هم برای خوانندگان عادی و هم برای پژوهشگران و منتقدان ادبی جذاب ساخته است. آنچه بیش از هر چیز لیلا ماتلی را از بسیاری نویسندگان همنسلش متمایز میکند، سبک نویسندگی اوست. زبان آثارش آمیزهای از شعر و داستان است؛ جملههایی آهنگین، تصویرهایی زنده و توصیفهایی که تنها برای زیبایی به کار نرفتهاند، بلکه در خدمت شخصیتپردازی و پیشبرد روایت قرار دارند. او از جزئیات ساده زندگی روزمره، فضایی میآفریند که خواننده را به درون جهان شخصیتها میبرد. در آثار او، خیابان، باران، سکوت، نور و حتی رنگها، کارکردی فراتر از توصیف پیدا میکنند و به نمادهایی برای بیان احساسات و تجربههای انسانی تبدیل میشوند. بسیاری از منتقدان، نثر او را «شاعرانه اما مهارشده» توصیف کردهاند؛ زبانی که احساس را برمیانگیزد، اما هرگز از انسجام روایی فاصله نمیگیرد. از منظر ادبی، رمانهای ماتلی را میتوان در سنت رئالیسم اجتماعی آمریکا جای داد، اما او این سنت را با حساسیتهای نسل جدید درهم میآمیزد. اگر نویسندگانی چون تونی موریسون و جسمن وارد تجربه تاریخی و هویت جمعی را در مرکز آثار خود قرار میدهند، ماتلی بیش از هر چیز بر تجربه زیسته نسل جوان تمرکز میکند؛ نسلی که با بحران هویت، نابرابری اقتصادی، خشونت ساختاری و تنهایی دستوپنجه نرم میکند. او از این موضوعات برای شعار دادن استفاده نمیکند، بلکه آنها را در تار و پود زندگی شخصیتهایش میتند و اجازه میدهد خواننده خود به نتیجه برسد. همین پرهیز از داوری مستقیم، آثار او را از بسیاری رمانهای اجتماعی معاصر متمایز کرده است. یکی دیگر از ویژگیهای مهم آثار ماتلی، شخصیتپردازی واقعگرایانه است. شخصیتهای او نه قهرمانانی بینقص هستند و نه انسانهایی کاملاً شکستخورده. آنان اشتباه میکنند، رنج میکشند، امیدوار میشوند و دوباره از نو آغاز میکنند. نویسنده به جای آنکه درباره آنان داوری کند، تلاش میکند شرایطی را نشان دهد که زندگیشان را شکل داده است. همین نگاه همدلانه باعث شده است خوانندگان با شخصیتهای او ارتباطی عمیق برقرار کنند و داستانهایش را نه صرفاً روایتهایی اجتماعی، بلکه تجربههایی انسانی بدانند. منتقدان ادبی، آثار لیلا ماتلی را به دلیل زبان شاعرانه، روایت تأثیرگذار و پرداخت دقیق شخصیتها ستودهاند. بسیاری معتقدند که او با نخستین رمان خود نشان داد ادبیات آمریکا همچنان توانایی کشف صداهای تازه را دارد. در مقابل، برخی نیز بر این باورند که در بخشهایی از آثارش، موضوعات اجتماعی گاه بر ریتم داستان غلبه میکنند؛ با این حال، حتی این منتقدان نیز استعداد چشمگیر او را انکار نکردهاند و آیندهای درخشان برای او پیشبینی میکنند. موفقیتهای ادبی ماتلی نیز چشمگیر بوده است. رمان «شبگردی» به فهرست پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمز راه یافت، به عنوان کتاب برگزیده باشگاه کتاب اپرا وینفری انتخاب شد و در سال ۲۰۲۲ به فهرست بلند جایزه معتبر بوکر راه پیدا کرد؛ افتخاری که او را به جوانترین نویسنده راهیافته به این فهرست در تاریخ جایزه تبدیل کرد. او همچنین جایزه California Book Award را دریافت کرد و آثارش نامزد جوایز مهم دیگری از جمله PEN/Hemingway Award شدند. این موفقیتها نشان داد که ماتلی تنها یک پدیده زودگذر نیست، بلکه نویسندهای است که توانسته جایگاه خود را در ادبیات معاصر تثبیت کند. امروز لیلا ماتلی از مهمترین صداهای نسل جدید ادبیات آمریکا به شمار میرود. او با تلفیق زبان شاعرانه و روایت واقعگرایانه، مرز میان شعر و داستان را کمرنگ کرده و به ادبیات، چهرهای انسانیتر بخشیده است. آثار او یادآور این حقیقتاند که ادبیات بزرگ، پیش از هر چیز، هنر دیدن انسان و روایت زندگی اوست. اگرچه کارنامه ادبی ماتلی هنوز در آغاز راه قرار دارد، اما کیفیت آثار منتشرشده، استقبال گسترده منتقدان و موفقیتهای بینالمللی او نشان میدهد که نامش در سالهای آینده نیز در میان تأثیرگذارترین نویسندگان ادبیات معاصر جهان باقی خواهد ماند. نویسنده: قدسیه امینی
نقش خانواده بر آینده فرزندان
خانواده نخستین و مهمترین محیطی است که کودک در آن زندگی میکند، رشد مییابد و شخصیت خود را شکل میدهد. پیش از آنکه کودک وارد مکتب شود و از آموزگار، دوستان و جامعه تأثیر بگیرد، بسیاری از باورها، عادتها، احساسات و شیوههای رفتاری او در خانواده شکل گرفته است. خانواده تنها مکانی برای تأمین نیازهای مادی کودک نیست، بلکه محیطی است که در آن کودک میآموزد چگونه با دیگران رفتار کند، چگونه با مشکلات روبهرو شود، چگونه مسئولیتپذیر باشد و چگونه برای آینده خود هدف تعیین کند. آینده هر جامعه تا اندازه زیادی به تربیت نسل جوان آن جامعه وابسته است و تربیت درست فرزندان نیز بدون خانوادهای آگاه، مسئول و حمایتگر دشوار خواهد بود. اگر خانواده محیطی سالم، آرام و سرشار از محبت ایجاد کند، کودک فرصت بیشتری برای رشد استعدادها و تواناییهای خود پیدا میکند. برعکس، بیتوجهی، خشونت، مقایسه مداوم و نبود حمایت عاطفی میتواند بر اعتمادبهنفس و مسیر زندگی کودک تأثیر منفی بگذارد. از همین رو، خانواده را میتوان نخستین مدرسه زندگی دانست؛ مدرسهای که درسهای آن تنها از طریق کتاب و نوشته آموزش داده نمیشوند، بلکه رفتار والدین، گفتوگوهای خانوادگی، نوع برخورد با مشکلات و حتی شیوه احترام گذاشتن اعضای خانواده به یکدیگر، همگی برای کودک درسهایی ماندگار هستند. خانواده؛ نخستین مدرسه فرزند کودک از همان نخستین سالهای زندگی، رفتار اطرافیان خود را مشاهده و تقلید میکند. او از والدین و دیگر اعضای خانواده میآموزد که چگونه صحبت کند، چگونه احترام بگذارد، چگونه عذرخواهی کند، چگونه به دیگران کمک کند و چگونه احساسات خود را بیان کند. اگر پدر و مادر با یکدیگر با احترام صحبت کنند، کودک نیز احترام گذاشتن را میآموزد. اگر والدین در برابر مشکلات آرامش خود را حفظ کنند، کودک نیز بهتدریج یاد میگیرد که مشکلات را با آرامش و تفکر حل کند. به همین دلیل، تربیت فرزند تنها به توصیه کردن محدود نمیشود، بلکه رفتار والدین یکی از نیرومندترین ابزارهای تربیتی است. والدین باید بدانند که فرزندان بیشتر از آنچه میشنوند، از آنچه میبینند تأثیر میپذیرند. اگر خانواده از کودک انتظار مطالعه دارد، بهتر است خود اعضای خانواده نیز به مطالعه و یادگیری اهمیت بدهند. اگر از کودک مسئولیتپذیری انتظار میرود، این ویژگی باید در رفتار والدین نیز دیده شود. نقش محبت در شکلگیری شخصیت کودک محبت خانوادگی یکی از اساسیترین نیازهای روحی کودکان است. کودکی که احساس کند خانواده او را دوست دارد و در شرایط دشوار از او حمایت میکند، معمولاً اعتماد بیشتری به خود و تواناییهایش پیدا میکند. محبت به این معنا نیست که والدین تمام خواستههای کودک را بدون محدودیت بپذیرند. محبت واقعی با توجه، احترام، راهنمایی و تعیین حدود مناسب همراه است. کودک باید بداند که خانواده او را دوست دارد، حتی زمانی که مرتکب اشتباهی شده است. تفاوت بزرگی میان «اشتباه تو قابل قبول نیست» و «تو کودک بدی هستی» وجود دارد. در حالت نخست، رفتار نادرست اصلاح میشود، اما در حالت دوم، شخصیت کودک مورد حمله قرار میگیرد. والدین بهتر است رفتار نادرست را از شخصیت فرزند جدا کنند و به او فرصت اصلاح و جبران بدهند. تأثیر خانواده بر اعتمادبهنفس اعتمادبهنفس یکی از مهمترین عوامل موفقیت فرزند در آینده است. کودکی که باور داشته باشد میتواند یاد بگیرد و پیشرفت کند، در برابر مشکلات زود تسلیم نمیشود. تشویق درست والدین میتواند اعتمادبهنفس کودک را افزایش دهد. البته تشویق باید واقعی و متناسب با تلاش کودک باشد. برای مثال، گفتن جملهای مانند «دیدم برای حل این مسئله خیلی تلاش کردی» معمولاً ارزشمندتر از تعریفهای اغراقآمیز است؛ زیرا کودک میآموزد که تلاش و پشتکار او مورد توجه قرار گرفته است. همچنین مقایسه کردن کودک با دیگران میتواند نتیجه نامطلوبی داشته باشد. جملههایی مانند «ببین فلان شاگرد چقدر بهتر از توست» ممکن است کودک را دلسرد و احساس ناتوانی را در او تقویت کند. بهتر است کودک با گذشته خودش مقایسه شود؛ برای مثال: «امروز بهتر از هفته گذشته عمل کردی.» این نوع نگاه به کودک کمک میکند پیشرفت را بهعنوان مسیری تدریجی ببیند، نه رقابتی که در آن همیشه باید از دیگران بهتر باشد. نقش خانواده در موفقیت تحصیلی موفقیت تحصیلی فقط نتیجه تلاش شاگرد و آموزگار نیست؛ خانواده نیز در این زمینه نقش مهمی دارد. خانواده میتواند با فراهم کردن محیط مناسب برای مطالعه، تنظیم برنامه روزانه و پیگیری وضعیت درسی، به پیشرفت فرزند کمک کند. البته حمایت از تحصیل به این معنا نیست که والدین تمام تکالیف را به جای فرزند انجام دهند. هدف اصلی باید این باشد که کودک بهتدریج مسئولیت یادگیری خود را بر عهده بگیرد و برای انجام وظایف درسیاش استقلال پیدا کند. والدین میتوانند درباره درسهای روزانه با فرزند گفتوگو کنند، از او درباره چیزهایی که یاد گرفته است بپرسند و در صورت نیاز با آموزگار ارتباط داشته باشند. همچنین خواب کافی، تغذیه مناسب، زمان استراحت و استفاده متعادل از وسایل دیجیتال نیز میتواند بر یادگیری و تمرکز کودک تأثیرگذار باشد. خانواده و کشف استعدادهای فرزندان هر کودک استعدادها و علایق متفاوتی دارد. یک کودک ممکن است در ریاضی توانایی زیادی داشته باشد و دیگری در هنر، ورزش، زبان، علوم یا فعالیتهای اجتماعی استعداد بیشتری نشان دهد. وظیفه خانواده این نیست که یک مسیر مشخص را به کودک تحمیل کند، بلکه باید فرصت شناخت استعدادها و علایق را برای او فراهم سازد. والدین میتوانند فرزند خود را با فعالیتهای مختلف آشنا کنند و سپس علاقه و توانایی او را مشاهده و شناسایی کنند. اصرار بیش از حد بر انتخاب شغل یا رشتهای که فقط مورد علاقه والدین است، ممکن است باعث نارضایتی و کاهش انگیزه فرزند شود. بهتر است خانواده در کنار فرزند قرار بگیرد و او را برای انتخاب آگاهانه راهنمایی کند، نه اینکه به جای او تصمیم بگیرد. تأثیر گفتوگوهای خانوادگی بر آینده فرزندان گفتوگو یکی از مهمترین پایههای یک خانواده سالم است. کودک باید احساس کند میتواند درباره نگرانیها، اشتباهات، ترسها و آرزوهای خود با والدین صحبت کند. اگر کودک از واکنش شدید والدین بترسد، ممکن است مشکلات خود را پنهان کند. اما هنگامی که خانواده فضای امنی برای گفتوگو ایجاد میکند، کودک یاد میگیرد که برای حل مشکلات خود کمک بگیرد و احساسات و نگرانیهایش را به شیوهای سالم بیان کند. گفتوگوی خانوادگی همچنین مهارت تصمیمگیری را تقویت میکند. والدین میتوانند به جای دستور دادن در همه مسائل، نظر فرزند را نیز بپرسند و درباره انتخابهای مختلف با او صحبت کنند. چنین گفتوگوهایی به کودک میآموزد که نظر خود را بیان کند، به دیدگاه دیگران احترام بگذارد و مسئولیت تصمیمهای خود را بهتدریج بر عهده بگیرد. نقش خانواده در آموزش مسئولیتپذیری مسئولیتپذیری یکی از ویژگیهایی است که برای موفقیت در بزرگسالی اهمیت زیادی دارد. کودک باید از سالهای ابتدایی زندگی با مسئولیتهای متناسب با سن خود آشنا شود. کارهایی مانند مرتب کردن وسایل شخصی، مراقبت از کتابها، انجام تکالیف در زمان مناسب و کمک به کارهای ساده خانه میتواند احساس مسئولیت را در کودک تقویت کند. اگر والدین همیشه همه کارهای کودک را انجام دهند، ممکن است او فرصت کافی برای مستقل شدن پیدا نکند. حمایت کردن با انجام دادن همه کارها متفاوت است. والدین باید در مواقع لازم راهنمایی کنند، اما اجازه دهند فرزند نیز تجربه کند، اشتباه کند و از اشتباهات خود درس بگیرد. تأثیر محیط خانوادگی بر سلامت اجتماعی فرزندان کودک در خانواده نخستین روابط اجتماعی خود را تجربه میکند. او از طریق رابطه با والدین، خواهر و برادر و دیگر اعضای خانواده میآموزد که چگونه با دیگران همکاری کند و چگونه در یک جمع رفتار مناسبی داشته باشد. احترام، همکاری، صبر، بخشش، رعایت نوبت و حل اختلافها از جمله مهارتهایی هستند که میتوانند در خانواده تمرین شوند. کودکی که در خانواده یاد میگیرد به سخنان دیگران گوش دهد و به دیدگاه آنان احترام بگذارد، در آینده نیز احتمالاً در محیط مکتب، دانشگاه و محل کار روابط اجتماعی سالمتری خواهد داشت. نقش خانواده در مقابله با شکست یکی از مهمترین درسهایی که خانواده میتواند به فرزند بدهد، این است که شکست پایان راه نیست. هر انسانی ممکن است در زندگی با اشتباه، شکست یا ناکامی روبهرو شود. اگر والدین هنگام شکست، فرزند خود را سرزنش کنند، ممکن است کودک از تجربههای جدید بترسد و از تلاش دوباره خودداری کند. اما اگر به او کمک کنند تا دلیل شکست را پیدا کند و دوباره تلاش کند، شکست به یک تجربه آموزشی تبدیل خواهد شد. به فرزند باید آموخت که موفقیت همیشه به معنای برنده شدن نیست؛ گاهی موفقیت یعنی تلاش کردن، یاد گرفتن، تجربه اندوختن و دوباره شروع کردن. تأثیر استفاده از فناوری و رسانه امروزه تلفن همراه، اینترنت، بازیهای دیجیتال و شبکههای اجتماعی بخش مهمی از زندگی کودکان و نوجوانان شدهاند. خانواده باید به جای ممنوعیتهای بدون توضیح، استفاده درست و مسئولانه از فناوری را به فرزند آموزش دهد. والدین میتوانند درباره زمان استفاده از وسایل دیجیتال، محتوای مناسب، حفظ حریم خصوصی و رفتار محترمانه در فضای مجازی با فرزندان گفتوگو کنند. مهم است که والدین خود نیز الگوی مناسبی در استفاده از تلفن همراه و دیگر وسایل دیجیتال باشند. فناوری، اگر درست استفاده شود، میتواند ابزاری قدرتمند برای یادگیری و رشد باشد؛ اما استفاده بیش از حد و بدون نظارت ممکن است زمان مطالعه، خواب، فعالیت بدنی و ارتباط خانوادگی را کاهش دهد. همکاری خانواده و مکتب آینده تحصیلی و تربیتی کودک زمانی بهتر شکل میگیرد که خانواده و مکتب در یک مسیر مشترک حرکت کنند. آموزگار کودک را در محیط آموزشی میبیند و والدین او را در محیط خانه؛ بنابراین همکاری این دو میتواند تصویر کاملتری از نیازها، تواناییها و مشکلات کودک ایجاد کند. ارتباط محترمانه میان خانواده و آموزگار، پیگیری وضعیت تحصیلی و رفتاری، حضور والدین در برنامههای آموزشی و توجه به توصیههای مکتب، از جمله راههایی است که میتواند به پیشرفت دانشآموز کمک کند. همچنین خانواده نباید تنها هنگام پایین آمدن نمرات یا بروز مشکل به مکتب مراجعه کند. ارتباط مستمر و سازنده میان خانواده و مکتب میتواند از بسیاری از مشکلات پیشگیری کند و زمینه رشد بهتر کودک را فراهم سازد. خانواده و شکلگیری اهداف آینده فرزندان برای ساختن آیندهای موفق به هدف نیاز دارند. خانواده میتواند به کودک کمک کند تا اهداف کوتاهمدت و بلندمدت داشته باشد. برای مثال، یک دانشآموز میتواند هدف داشته باشد که در یک ماه آینده مهارت خواندن خود را بهتر کند یا در یک درس پیشرفت بیشتری داشته باشد. اهداف کوچک و قابل دسترس، انگیزه کودک را افزایش میدهند و به او نشان میدهند که موفقیت با قدمهای کوچک آغاز میشود. والدین باید به فرزند خود بیاموزند که آینده تنها با آرزو ساخته نمیشود، بلکه به برنامهریزی، تلاش، صبر و استمرار نیاز دارد. نتیجهگیری خانواده یکی از مهمترین عوامل شکلدهنده آینده فرزندان است. محبت، احترام، حمایت، آموزش، تشویق، مسئولیتپذیری و ایجاد محیطی سالم میتواند زمینه رشد استعدادها و شکلگیری شخصیت فرزند را فراهم کند. کودکانی که در خانواده احساس امنیت و ارزشمندی میکنند، معمولاً فرصت بیشتری برای رشد اعتمادبهنفس، استقلال، مهارتهای اجتماعی و انگیزه یادگیری پیدا میکنند. والدین باید بدانند که ساختن آینده فرزند از سالهای کودکی آغاز میشود. هر گفتوگوی محبتآمیز، هر تشویق درست، هر فرصتی که برای یادگیری فراهم میشود و هر بار که به کودک اجازه داده میشود از اشتباه خود درس بگیرد، میتواند بخشی از آینده او را بسازد. پس میتوان گفت آینده هر فرزند از خانه آغاز میشود و هر خانواده میتواند با محبت، آگاهی و تربیت درست، چراغی برای روشن کردن مسیر آینده فرزند خود باشد. نویسنده: سحر یوسفی
نمایشگاه تولیدات داخلی تحت عنوان «افغان لاجورد» روز (چهارشنبه، ۳ جوزا) در هرات برگزار شده است. در این نمایشگاه؛ زعفران، صنایع دستی، ظروف تزئینی، قالین، نقاشی، لباسهای سنتی، زیورآلات، ترشیباب، شیرینیجات، مسالهجات، مواد غذایی و برخی محصولات دیگر در ۳۰۰ غرفه به نمایش گذاشته شده است. ۱۰۰ غرفهی این نمایشگاه به زنان اختصاص یافته است. این نمایشگاه به مدت چهار روز باز خواهد بود.