سرتیتر
گزارش

منابع: رانندگان تکسی در هرات از انتقال زنان بدون چادر خودداری می‌کنند

منابع محلی از ولایت هرات می‌گویند که رانندگان تکسی‌‌های شهری در این ولایت بعد از وضع محدودیت بر رفت‌وآمد سه‌چرخه‌ها در بخشی از نقاط شهر از انتقال زنان و دختران بدون چادر خودداری می‌کنند. دست‌کم سه منبع امروز (شنبه، ۲۷ جدی) به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که زنان و دختران و به ویژه زنان بدون چادر ساعت‌ها کنار ایستگاه‌‌ها منتظر می‌مانند، اما رانندگان تکسی‌های شهری با وجود خالی‌بودن تکسی، حاضر به انتقال آنان نیستند. منبع در ادامه تاکید کرده است که این وضعیت در روزهای اخیر به دلیل محدویت‌ها از سوی نیروهای امر به معروف و نهی از منکر، افزایش یافته و بسیاری از زنان و دختران در رفت‌وآمد روزانه با مشکل جدی روبرو شده‌اند. یک منبع دیگر در ادامه افزوده است :«نیروهای امر به معروف و نهی از منکر تکسی‌ها ایستاده کرده و چک می‌کنند و اگر زنان و دختران بدون چادر باشند‌‌، آنان را پیاده می‌کنند.» یک منبع دیگر تصریح کرد که تکسی‌های شهری به دلیل کم‌بود مسافر زن، از سوار کردن آنان در ست پشت‌سر نیز خودداری می‌کنند. همچنین شماری از زنان و دختران در هرات می‌گویند که برای انجام کارهای ضروری ناچار هستند مسافت‌های طولانی را پیاده طی کنند. زنان و دختران در هرات می‌گویند که پس از آن‌که نیروهای امر به معروف و نهی از منکر حکومت فعلی فعالیت سه‌چرخه‌ها را ممنوع کردند، دسترسی زنان و دختران به وسایط نقلیه برای رفت‌وآمد به‌طور چشم‌گیری کاهش یافته است. منبع از نیروهای امر به معروف و نهی از منکر خواسته است که محدودیت‌ها را بر تکسی‌های شهری را کاهش داده و بر ارائه خدمات تلاش کنند. این در حالی است که پیش‌تر نیز نیروهای حکومتی به رانندگان تکسی‌ها در هرات هشدار داده بودند که زنان بدون حجاب را نباید انتفال دهند. این در حالی است که محتسبان امر به معروف و نهی از منکر در روزهای اخیر زنان را به‌دلیل نداشتن «چادرنماز» از موتر و تکسی‌ها پایین کرده و مانع رفت‌وآمد آنان شده بودند.

محبوب ترین ها
3 سال قبل

آکادمی بیگم مکتب آنلاین و رایگان را برای دختران افغان راه‌اندازی کرد

2 سال قبل

سفارت آمریکا: برای ریشه‌کن کردن خشونت جنسی در افغانستان تلاش می‌کنیم

2 سال قبل

نشانه‌های کودکان با اعتماد به نفس پایین

2 سال قبل

اُفتان و خیزان روزگار؛ روایتی از فقر در کابل

روایت
از اسارت دزدان

از اسارت دزدان تا فروش آب‌لیمو در خیابان‌های هرات (بخش اول)

گاهی صدای باز شدن دروازه خانه برای یک خانواده، صدای آمدن پدر است و گاهی صدای آمدن کسی که خبر بدی با خود دارد. برای خانواده این مرد، یک سال پیش، دروازه خانه دیگر با صدای قدم‌های او باز نمی‌شد. هر بار که کسی به خانه نزدیک می‌شد، سه دختر و دو پسرش با چشم‌هایی پر از نگرانی به سوی دروازه نگاه می‌کردند، شاید پدرشان باشد، شاید خبری از او آورده باشد، شاید کسی بگوید که او آزاد شده و راه خانه را در پیش گرفته است. اما روزها می‌گذشت و خبری نمی‌رسید. مردی که برای پیدا کردن کار و نان خانواده‌اش راهی سفر شده بود، در میان جاده‌های دور و ناامن گرفتار دزدان شده بود و حالا خانواده‌ای مانده بود که نه می‌دانست پدرشان زنده است و نه می‌دانست برای نجات او باید از کجا پول پیدا کند. امروز اما قصه زندگی او در جای دیگری ادامه دارد؛ در یکی از جاده‌های شهر هرات، جایی که گادی کوچکش را کنار سرک می‌ایستاند و آب سرد و آب‌لیمو می‌فروشد. شاید رهگذران وقتی از کنار او عبور می‌کنند، فقط مردی را ببینند که در گرمای روز کنار یک گادی ایستاده و منتظر مشتری است. شاید کسی نداند که پشت چهره آرام او، خاطرات روزهایی پنهان است که برای نجات جانش، خانواده‌اش مجبور شدند نزدیک پنج لک افغانی پرداخت کنند؛ پولی که برای یک خانواده فقیر، تنها پول نبود، بلکه حاصل قرض، فروش دارایی و تحمل سال‌ها فشار و سختی بود. او حالا سه دختر و دو پسر دارد؛ پنج فرزندی که هر کدام به شکلی به زندگی او وابسته‌اند. وقتی از گذشته حرف می‌زند، بیشتر از هر چیزی نام فرزندانش را به زبان می‌آورد. می‌گوید در آن روزهایی که در اسارت بود، بیش از آن‌که از مرگ خودش بترسد، از این می‌ترسید که دیگر هیچ‌وقت سه دختر و دو پسرش را نبیند. فکر می‌کرد اگر اتفاقی برایش بیفتد، چه کسی نان این پنج کودک را خواهد داد؟ چه کسی صبح‌ها از خانه بیرون می‌شود تا برایشان چیزی به دست بیاورد؟ چه کسی وقتی یکی از آنان بیمار شود، دستش را گرفته و به داکتر خواهد برد؟ همین پرسش‌ها در ذهنش تکرار می‌شد و هر بار قلبش را بیشتر می‌فشرد. او سال‌ها پیش، زمانی که هنوز امید داشت بتواند با رفتن به ایران زندگی خانواده‌اش را تغییر دهد، برای نخستین بار راه قاچاق را انتخاب کرد. مثل بسیاری از جوانانی که به دلیل بیکاری و مشکلات اقتصادی ناچار به تصمیم‌های سخت می‌شوند، او نیز فکر می‌کرد شاید در آن سوی مرز بتواند کار پیدا کند و پول بیشتری به دست بیاورد. در افغانستان کار پیدا کردن آسان نبود و درآمد کارهای روزانه جوابگوی هزینه‌های خانواده نبود. کرایه خانه، هزینه غذا، لباس و نیازهای پنج فرزند، هر روز فشار بیشتری بر زندگی او وارد می‌کرد. او به خودش می‌گفت اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند مقداری پول جمع کند و برای خانواده‌اش بفرستد. شاید بتواند خانه بهتری برای همسر و فرزندانش فراهم کند. شاید بتواند آینده دختران و پسرانش را بهتر بسازد. همین امید بود که او را چندین مرتبه به سمت راه‌های قاچاق کشاند. هر بار که می‌خواست از خانه خارج شود، همسرش با نگرانی به او نگاه می‌کرد. شاید نمی‌خواست مانع رفتنش شود، چون می‌دانست شوهرش برای چه چیزی این راه را انتخاب کرده است؛ برای نان، برای آینده بچه‌ها و برای این‌که خانواده‌اش محتاج دیگران نباشند. اما نگرانی همیشه در چشمانش دیده می‌شد. او می‌دانست راهی که شوهرش انتخاب کرده، راه عادی سفر نیست. می‌دانست در این مسیر ممکن است هزار اتفاق رخ دهد، اما فقر گاهی انسان را مجبور می‌کند میان دو خطر یکی را انتخاب کند؛ خطر ماندن با بیکاری و گرسنگی یا خطر رفتن از جاده‌ای که معلوم نیست پایان آن کجاست. او چندین مرتبه این مسیر را طی کرد. هر بار که به مقصد می‌رسید، شاید برای مدتی احساس می‌کرد تصمیم درستی گرفته است. اما هیچ‌وقت نتوانست زندگی‌ای را که آرزو داشت، آن‌گونه که تصور می‌کرد بسازد. راه رفتن، برگشتن، دوباره رفتن و بازگشتن، بخشی از زندگی‌اش شده بود. خانواده نیز به این رفت‌وآمدها عادت کرده بودند، اما هر بار رفتنش برای آنان با ترس همراه بود. حدود یک سال پیش، زمانی که دوباره تصمیم گرفت از راه قاچاق به سمت ایران برود، هیچ‌کس نمی‌دانست این سفر با سفرهای قبلی فرق خواهد داشت. او از خانه بیرون شد و شاید مانند همیشه به خانواده‌اش وعده داد که سالم برمی‌گردد. شاید به فرزندانش گفته بود برایشان چیزی خواهد آورد. شاید دخترانش از او خواسته بودند هنگام برگشتن برایشان چیزی بخرد و پسرانش منتظر بودند که پدر دوباره به خانه بازگردد. اما این بار جاده برای او پایان دیگری داشت. در مسیر راه، گروهی از دزدان مسلح او را گرفتار کردند. ناگهان تمام برنامه‌ها و امیدهایش متوقف شد. مردی که با هزار امید برای پیدا کردن کار و درآمد راهی شده بود، حالا خودش تبدیل به کسی شده بود که برای آزادی‌اش باید پول پرداخت می‌شد. او را نگه داشتند و خانواده‌اش را مجبور کردند برای رهایی او پول زیادی فراهم کنند. خبر ربوده‌شدنش برای خانواده مانند فرو ریختن سقف خانه بود. همسرش نمی‌دانست چه کاری انجام دهد. پنج فرزندش نیز شاید معنای واقعی آنچه اتفاق افتاده بود را نمی‌فهمیدند، اما از چهره مادرشان می‌دانستند اتفاق بدی افتاده است. سه دختر و دو پسر، هر روز منتظر بودند خبری از پدرشان برسد. شاید یکی از آنان می‌پرسید: «پدر کی می‌آید؟» و مادر نمی‌دانست چه پاسخی بدهد. پنج لک افغانی پول کمی نبود. خانواده‌ای که برای تأمین هزینه‌های روزمره زندگی خود مشکل داشت، ناگهان مجبور شده بود مبلغی را فراهم کند که شاید سال‌ها طول می‌کشید تا بتوانند دوباره آن را به دست بیاورند. اما وقتی پای جان یک انسان در میان باشد، خانواده دیگر به حساب و کتاب فکر نمی‌کند. هر چیزی که داشتند، به فکر نجات او افتادند. پول فراهم شد، اما تهیه آن آسان نبود. خانواده مجبور شدند از دیگران قرض بگیرند و شاید دارایی‌هایی را که به سختی به دست آورده بودند، از دست بدهند. هر کسی به اندازه توان خود کمک کرد، اما در نهایت خانواده با تحمل فشار سنگین مالی توانستند پول مورد نیاز را آماده کنند. روزهایی که او در اسارت بود، برای خانواده‌اش به اندازه سال‌ها طول کشید. هر صبح که از خواب بیدار می‌شدند، نمی‌دانستند آن روز چه خبری خواهند شنید. هر بار که تلفن زنگ می‌خورد، قلب همسرش می‌لرزید. شاید خبر آزادی باشد، شاید خبر دیگری. خود او نیز در آن روزهای سخت، بیشتر از هر چیزی به خانه فکر می‌کرد. در ذهنش تصویر سه دختر و دو پسرش تکرار می‌شد. شاید به این فکر می‌کرد که اگر زنده نماند، کودکانش چه خواهند کرد. شاید از خودش می‌پرسید چرا دوباره این راه را انتخاب کرده است. چرا با وجود چندین بار رفتن و برگشتن، باز هم تصور کرده بود که این بار هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. در آن لحظات، تمام چیزهایی که زمانی برایش مهم به نظر می‌رسید، بی‌ارزش شده بود. پول، کار، مهاجرت و حتی رسیدن به ایران دیگر برایش معنایی نداشت. تنها یک آرزو داشت؛ این‌که دوباره آزاد شود و فرزندانش را ببیند. سرانجام، پس از پرداخت پول، او آزاد شد. وقتی به خانه برگشت، خانواده‌اش شاید باور نمی‌کردند که دوباره او را در میان خود می‌بینند. برای سه دختر و دو پسرش، برگشتن پدر تنها برگشتن یک عضو خانواده نبود؛ برگشتن کسی بود که تصور می‌کردند شاید دیگر هیچ‌وقت او را نبینند. اما او با خودش از آن سفر چیزی آورده بود که تا امروز همراهش مانده است؛ ترس. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

از اسارت دزدان
از اسارت دزدان تا فروش آب‌لیمو در خیابان‌های هرات (بخش اول)

گاهی صدای باز شدن دروازه خانه برای یک خانواده، صدای آمدن پدر است و گاهی صدای آمدن کسی که خبر بدی با خود دارد. برای خانواده این مرد، یک سال پیش، دروازه خانه دیگر با صدای قدم‌های او باز نمی‌شد. هر بار که کسی به خانه نزدیک می‌شد، سه دختر و دو پسرش با چشم‌هایی پر از نگرانی به سوی دروازه نگاه می‌کردند، شاید پدرشان باشد، شاید خبری از او آورده باشد، شاید کسی بگوید که او آزاد شده و راه خانه را در پیش گرفته است. اما روزها می‌گذشت و خبری نمی‌رسید. مردی که برای پیدا کردن کار و نان خانواده‌اش راهی سفر شده بود، در میان جاده‌های دور و ناامن گرفتار دزدان شده بود و حالا خانواده‌ای مانده بود که نه می‌دانست پدرشان زنده است و نه می‌دانست برای نجات او باید از کجا پول پیدا کند. امروز اما قصه زندگی او در جای دیگری ادامه دارد؛ در یکی از جاده‌های شهر هرات، جایی که گادی کوچکش را کنار سرک می‌ایستاند و آب سرد و آب‌لیمو می‌فروشد. شاید رهگذران وقتی از کنار او عبور می‌کنند، فقط مردی را ببینند که در گرمای روز کنار یک گادی ایستاده و منتظر مشتری است. شاید کسی نداند که پشت چهره آرام او، خاطرات روزهایی پنهان است که برای نجات جانش، خانواده‌اش مجبور شدند نزدیک پنج لک افغانی پرداخت کنند؛ پولی که برای یک خانواده فقیر، تنها پول نبود، بلکه حاصل قرض، فروش دارایی و تحمل سال‌ها فشار و سختی بود. او حالا سه دختر و دو پسر دارد؛ پنج فرزندی که هر کدام به شکلی به زندگی او وابسته‌اند. وقتی از گذشته حرف می‌زند، بیشتر از هر چیزی نام فرزندانش را به زبان می‌آورد. می‌گوید در آن روزهایی که در اسارت بود، بیش از آن‌که از مرگ خودش بترسد، از این می‌ترسید که دیگر هیچ‌وقت سه دختر و دو پسرش را نبیند. فکر می‌کرد اگر اتفاقی برایش بیفتد، چه کسی نان این پنج کودک را خواهد داد؟ چه کسی صبح‌ها از خانه بیرون می‌شود تا برایشان چیزی به دست بیاورد؟ چه کسی وقتی یکی از آنان بیمار شود، دستش را گرفته و به داکتر خواهد برد؟ همین پرسش‌ها در ذهنش تکرار می‌شد و هر بار قلبش را بیشتر می‌فشرد. او سال‌ها پیش، زمانی که هنوز امید داشت بتواند با رفتن به ایران زندگی خانواده‌اش را تغییر دهد، برای نخستین بار راه قاچاق را انتخاب کرد. مثل بسیاری از جوانانی که به دلیل بیکاری و مشکلات اقتصادی ناچار به تصمیم‌های سخت می‌شوند، او نیز فکر می‌کرد شاید در آن سوی مرز بتواند کار پیدا کند و پول بیشتری به دست بیاورد. در افغانستان کار پیدا کردن آسان نبود و درآمد کارهای روزانه جوابگوی هزینه‌های خانواده نبود. کرایه خانه، هزینه غذا، لباس و نیازهای پنج فرزند، هر روز فشار بیشتری بر زندگی او وارد می‌کرد. او به خودش می‌گفت اگر چند ماه در ایران کار کند، شاید بتواند مقداری پول جمع کند و برای خانواده‌اش بفرستد. شاید بتواند خانه بهتری برای همسر و فرزندانش فراهم کند. شاید بتواند آینده دختران و پسرانش را بهتر بسازد. همین امید بود که او را چندین مرتبه به سمت راه‌های قاچاق کشاند. هر بار که می‌خواست از خانه خارج شود، همسرش با نگرانی به او نگاه می‌کرد. شاید نمی‌خواست مانع رفتنش شود، چون می‌دانست شوهرش برای چه چیزی این راه را انتخاب کرده است؛ برای نان، برای آینده بچه‌ها و برای این‌که خانواده‌اش محتاج دیگران نباشند. اما نگرانی همیشه در چشمانش دیده می‌شد. او می‌دانست راهی که شوهرش انتخاب کرده، راه عادی سفر نیست. می‌دانست در این مسیر ممکن است هزار اتفاق رخ دهد، اما فقر گاهی انسان را مجبور می‌کند میان دو خطر یکی را انتخاب کند؛ خطر ماندن با بیکاری و گرسنگی یا خطر رفتن از جاده‌ای که معلوم نیست پایان آن کجاست. او چندین مرتبه این مسیر را طی کرد. هر بار که به مقصد می‌رسید، شاید برای مدتی احساس می‌کرد تصمیم درستی گرفته است. اما هیچ‌وقت نتوانست زندگی‌ای را که آرزو داشت، آن‌گونه که تصور می‌کرد بسازد. راه رفتن، برگشتن، دوباره رفتن و بازگشتن، بخشی از زندگی‌اش شده بود. خانواده نیز به این رفت‌وآمدها عادت کرده بودند، اما هر بار رفتنش برای آنان با ترس همراه بود. حدود یک سال پیش، زمانی که دوباره تصمیم گرفت از راه قاچاق به سمت ایران برود، هیچ‌کس نمی‌دانست این سفر با سفرهای قبلی فرق خواهد داشت. او از خانه بیرون شد و شاید مانند همیشه به خانواده‌اش وعده داد که سالم برمی‌گردد. شاید به فرزندانش گفته بود برایشان چیزی خواهد آورد. شاید دخترانش از او خواسته بودند هنگام برگشتن برایشان چیزی بخرد و پسرانش منتظر بودند که پدر دوباره به خانه بازگردد. اما این بار جاده برای او پایان دیگری داشت. در مسیر راه، گروهی از دزدان مسلح او را گرفتار کردند. ناگهان تمام برنامه‌ها و امیدهایش متوقف شد. مردی که با هزار امید برای پیدا کردن کار و درآمد راهی شده بود، حالا خودش تبدیل به کسی شده بود که برای آزادی‌اش باید پول پرداخت می‌شد. او را نگه داشتند و خانواده‌اش را مجبور کردند برای رهایی او پول زیادی فراهم کنند. خبر ربوده‌شدنش برای خانواده مانند فرو ریختن سقف خانه بود. همسرش نمی‌دانست چه کاری انجام دهد. پنج فرزندش نیز شاید معنای واقعی آنچه اتفاق افتاده بود را نمی‌فهمیدند، اما از چهره مادرشان می‌دانستند اتفاق بدی افتاده است. سه دختر و دو پسر، هر روز منتظر بودند خبری از پدرشان برسد. شاید یکی از آنان می‌پرسید: «پدر کی می‌آید؟» و مادر نمی‌دانست چه پاسخی بدهد. پنج لک افغانی پول کمی نبود. خانواده‌ای که برای تأمین هزینه‌های روزمره زندگی خود مشکل داشت، ناگهان مجبور شده بود مبلغی را فراهم کند که شاید سال‌ها طول می‌کشید تا بتوانند دوباره آن را به دست بیاورند. اما وقتی پای جان یک انسان در میان باشد، خانواده دیگر به حساب و کتاب فکر نمی‌کند. هر چیزی که داشتند، به فکر نجات او افتادند. پول فراهم شد، اما تهیه آن آسان نبود. خانواده مجبور شدند از دیگران قرض بگیرند و شاید دارایی‌هایی را که به سختی به دست آورده بودند، از دست بدهند. هر کسی به اندازه توان خود کمک کرد، اما در نهایت خانواده با تحمل فشار سنگین مالی توانستند پول مورد نیاز را آماده کنند. روزهایی که او در اسارت بود، برای خانواده‌اش به اندازه سال‌ها طول کشید. هر صبح که از خواب بیدار می‌شدند، نمی‌دانستند آن روز چه خبری خواهند شنید. هر بار که تلفن زنگ می‌خورد، قلب همسرش می‌لرزید. شاید خبر آزادی باشد، شاید خبر دیگری. خود او نیز در آن روزهای سخت، بیشتر از هر چیزی به خانه فکر می‌کرد. در ذهنش تصویر سه دختر و دو پسرش تکرار می‌شد. شاید به این فکر می‌کرد که اگر زنده نماند، کودکانش چه خواهند کرد. شاید از خودش می‌پرسید چرا دوباره این راه را انتخاب کرده است. چرا با وجود چندین بار رفتن و برگشتن، باز هم تصور کرده بود که این بار هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. در آن لحظات، تمام چیزهایی که زمانی برایش مهم به نظر می‌رسید، بی‌ارزش شده بود. پول، کار، مهاجرت و حتی رسیدن به ایران دیگر برایش معنایی نداشت. تنها یک آرزو داشت؛ این‌که دوباره آزاد شود و فرزندانش را ببیند. سرانجام، پس از پرداخت پول، او آزاد شد. وقتی به خانه برگشت، خانواده‌اش شاید باور نمی‌کردند که دوباره او را در میان خود می‌بینند. برای سه دختر و دو پسرش، برگشتن پدر تنها برگشتن یک عضو خانواده نبود؛ برگشتن کسی بود که تصور می‌کردند شاید دیگر هیچ‌وقت او را نبینند. اما او با خودش از آن سفر چیزی آورده بود که تا امروز همراهش مانده است؛ ترس. ادامه دارد... نویسنده: سارا کریمی

22 ساعت قبل
میان نان و اینترنت
میان نان و اینترنت؛ روایت تلخ ادامه تحصیل یک دختر افغانستانی

گاهی امید، در پرهیاهوترین شهرها متولد نمی‌شود؛ گاهی در اتاقی کوچک، کنار پنجره‌ای که رو به کوچه‌ای خاکی باز می‌شود، جایی که صدای چرخ خیاطی با صدای معلمی که از پشت یک تلفن همراه درس می‌دهد درهم می‌آمیزد، جوانه می‌زند. در یکی از محله‌های شهر هرات، دختری ۱۴ ساله هر روز زندگی‌اش را با همین دو صدا آغاز می‌کند؛ صدای چرخ خیاطی و صدای درس. این دو، حالا بخش جدایی‌ناپذیر روزهای او شده‌اند. اگرچه مدت زیادی از آخرین روزی که روی چوکی مکتب نشست نمی‌گذرد، اما خودش احساس می‌کند سال‌هاست از حیاط مکتب، زنگ تفریح و تخته‌سیاه دور مانده است. با این حال، هنوز دفترهای قدیمی‌اش را در گوشه‌ای از اتاق نگه داشته؛ دفترهایی که روی صفحه نخست بعضی از آن‌ها با خط کودکانه نوشته شده است: «آرزو دارم روزی در دانشگاه درس بخوانم.» پیش از آن‌که محدودیت‌های آموزشی بر زندگی دختران سایه بیندازد، او شاگردی پرشور و پرتلاش بود. همیشه در ردیف‌های اول صنف می‌نشست، با اشتیاق به پرسش‌های معلم پاسخ می‌داد و هر بار که کارنامه پایان سال را به خانه می‌آورد، پدر و مادرش با افتخار آن را به اقوام نشان می‌دادند. معلمانش باور داشتند که اگر فرصت ادامه تحصیل پیدا کند، آینده‌ای درخشان در انتظارش خواهد بود. اما روزی فرا رسید که دروازه مکتب دیگر به روی او گشوده نشد. آن روز را هنوز با تمام جزئیات به یاد دارد؛ روزی که با لباس مکتب آماده رفتن شد، اما فهمید دیگر اجازه ورود ندارد. همان لحظه احساس کرد بخشی از کودکی‌اش پشت همان دروازه‌ها جا مانده است. چند هفته نخست را در سکوت گذراند. هر صبح بی‌اختیار از پنجره به کوچه نگاه می‌کرد؛ به دختران خردسالی که هنوز اجازه رفتن به مکتب داشتند و با خنده از کنار خانه‌شان می‌گذشتند. او نیز لبخند می‌زد، اما به محض آن‌که پنجره را می‌بست، اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌هایش جاری می‌شد. مادرش بارها می‌گفت امیدش را از دست ندهد، اما در آن روزها باور کردن آینده‌ای روشن برایش آسان نبود. چند ماه بعد، از طریق یکی از آشنایان خانواده با صنف‌های آنلاین آشنا شد؛ خبری که بار دیگر جرقه‌ای از امید را در دلش روشن کرد. خانواده تنها یک تلفن همراه قدیمی داشتند؛ تلفنی با صفحه‌ای ترک‌خورده و باتری‌ای که زود خالی می‌شد. با همان وسیله ساده، او دوباره به درس برگشت، اما خیلی زود دریافت که آموزش از راه دور نیز دشواری‌های خود را دارد. اینترنت در محله‌شان اغلب ضعیف است. روزهایی پیش می‌آید که ساعت‌ها منتظر می‌ماند تا تنها یک فایل آموزشی باز شود. گاهی درست زمانی که معلم مهم‌ترین بخش درس را توضیح می‌دهد، ارتباط قطع می‌شود و او ناچار است دوباره منتظر بماند. بارها کلاس را نیمه‌کاره از دست داده و تنها با کمک یادداشت‌های دوستانش توانسته درس‌ها را جبران کند. مشکل فقط اینترنت نیست. درآمد خانواده محدود است و خرید بسته‌های اینترنتی هزینه سنگینی بر دوش آنان می‌گذارد. پدرش با کار روزمزدی مخارج خانه را تأمین می‌کند و درآمدش همیشه ثابت نیست. بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمی‌کند و دست خالی به خانه برمی‌گردد. در چنین روزهایی، نخستین هزینه‌ای که حذف می‌شود، خرید اینترنت است. او خوب می‌داند خانواده‌اش گاهی ناچارند میان خرید نان و خرید اینترنت یکی را انتخاب کنند؛ انتخابی که برای هیچ خانواده‌ای آسان نیست. برای همین تصمیم گرفت خودش نیز سهمی در تأمین هزینه‌های خانه داشته باشد. مادرش سال‌ها خیاطی کرده بود و از کودکی دوخت‌ودوز را به او آموخته بود. حالا هر روز، پس از انجام کارهای خانه، ساعت‌ها کنار مادرش می‌نشیند و لباس زنانه، مانتو، پیراهن کودک و گاهی پرده می‌دوزد. انگشتانش بارها زیر سوزن زخمی شده‌اند، اما هیچ‌گاه شکایتی نکرده است. می‌گوید هر لباسی که می‌دوزد، شاید تنها چند افغانی درآمد داشته باشد، اما همان مبلغ می‌تواند هزینه خرید یک بسته اینترنت یا یک دفتر تازه را فراهم کند. برنامه روزانه‌اش فشرده و خسته‌کننده است. صبح زود بیدار می‌شود، کارهای خانه را انجام می‌دهد، چند ساعت خیاطی می‌کند و هر زمان که اینترنت بهتر باشد، در صنف آنلاین حاضر می‌شود. شب‌ها نیز تا دیروقت درس‌های عقب‌مانده را مرور می‌کند. گاهی برق قطع می‌شود و ناچار است زیر نور چراغ شارژی یا چراغ خورشیدی کوچک درس بخواند. در زمستان، سرمای اتاق دست‌هایش را بی‌حس می‌کند، اما کتاب را نمی‌بندد. باور دارد اگر امروز از درس فاصله بگیرد، فردا دوباره شروع کردن بسیار دشوارتر خواهد بود. بزرگ‌ترین نگرانی‌اش این است که به دلیل مشکلات اینترنت و تنگنای مالی از درس‌هایش عقب بماند. هر بار که کلاسی را از دست می‌دهد، احساس می‌کند بخشی از رؤیایش دورتر شده است، اما به جای تسلیم شدن، تلاشش را بیشتر می‌کند. ویدیوهای آموزشی را بارها تماشا می‌کند، از دوستانش درباره درس‌ها می‌پرسد، مطالب تکمیلی را جست‌وجو می‌کند و اگر لازم باشد، یک درس را چندین بار می‌خواند تا آن را کاملاً یاد بگیرد. او به زبان انگلیسی نیز علاقه فراوانی دارد. می‌داند اگر روزی بخواهد برای بورسیه دانشگاه‌های معتبر جهان اقدام کند، باید این زبان را به خوبی بیاموزد. به همین دلیل، هر روز زمانی را به یادگیری واژه‌های جدید، شنیدن فایل‌های صوتی و تمرین نوشتن اختصاص می‌دهد. بسیاری از کتاب‌های مورد نیازش را نمی‌تواند بخرد، بنابراین نسخه‌های رایگان آن‌ها را از اینترنت دانلود می‌کند؛ البته اگر اینترنت اجازه بدهد. وقتی از آینده سخن می‌گوید، نگاهش سرشار از امید می‌شود. می‌خواهد درسش را تا صنف دوازدهم ادامه دهد، مدرک مکتب را بگیرد و سپس برای دریافت بورسیه دانشگاه‌های معتبر جهان درخواست بدهد. هنوز نمی‌داند در کدام کشور تحصیل خواهد کرد، اما مطمئن است رشته‌ای را انتخاب می‌کند که بعدها بتواند با دانش خود به مردم افغانستان خدمت کند. او باور دارد کشورش بیش از هر زمان دیگری به دختران تحصیل‌کرده نیاز دارد؛ دخترانی که بتوانند در آموزش، صحت، اقتصاد، فناوری و دیگر عرصه‌ها نقش‌آفرین باشند. با وجود همه سختی‌ها، هرگز از افغانستان و مردمش دل نکنده است. برخلاف بسیاری که رؤیای ماندن در خارج از کشور را دارند، او می‌گوید اگر روزی در دانشگاهی معتبر تحصیل کند، پس از پایان درس به کشورش بازخواهد گشت. می‌خواهد دانشی را که آموخته، در اختیار نسل بعدی بگذارد و به دخترانی کمک کند که شاید روزی شرایطی شبیه امروز او را تجربه کنند. وقتی از او می‌پرسم اگر امروز فقط یک آرزو داشته باشی، چه می‌خواهی، بدون لحظه‌ای مکث پاسخ می‌دهد: «آرزو دارم دوباره صدای زنگ مکتب را بشنوم؛ نه فقط برای خودم، بلکه برای همه دختران افغانستان.» او می‌گوید هیچ دختری نباید تنها به دلیل جنسیتش از آموزش محروم شود و هیچ خانواده‌ای نباید میان خرید نان و خرید اینترنت برای درس فرزندش یکی را انتخاب کند. به باور او، آموزش فقط آینده یک فرد را تغییر نمی‌دهد؛ بلکه می‌تواند سرنوشت یک خانواده، یک جامعه و حتی یک کشور را دگرگون سازد. او هنوز هر شب، پیش از خواب، کتاب‌هایش را با دقت کنار بالش می‌گذارد؛ انگار فردا قرار است دوباره راهی مکتب شود. شاید دروازه‌های مکتب هنوز به رویش بسته باشند، شاید اینترنت بار دیگر میان کلاس قطع شود و شاید درآمد خیاطی برای خرید همه بسته‌های اینترنتی کافی نباشد، اما چیزی که در وجود این دختر ۱۴ ساله خاموش نشده، ایمانش به آینده است؛ ایمانی که به او نیرو می‌دهد تا با وجود همه دشواری‌ها، درس بخواند، تلاش کند و امیدوار بماند. او باور دارد روزی فرا خواهد رسید که نه تنها خودش از صنف دوازدهم فارغ شود و با بورسیه در یکی از دانشگاه‌های معتبر جهان تحصیل کند، بلکه هزاران دختر دیگر نیز بدون ترس و بدون مانع، دوباره پشت چوکی‌های مکتب بنشینند؛ روزی که دختران افغانستان با دانش، توانایی و اراده خود، برای خانواده‌هایشان، جامعه‌شان و سرزمینشان منشأ خدمت، پیشرفت و امید باشند. نویسنده: سارا کریمی

4 روز قبل
ازدواج زودهنگام
ازدواج زودهنگام پایان راه نبود؛ مادری که امید را به نسل بعد سپرد

گاهی وقت‌ها وقتی دختر دو ساله‌اش در میان حویلی کوچک خانه می‌دود، دست‌هایش را باز می‌کند و بی‌هدف دور خودش می‌چرخد، فرشته بی‌اختیار لبخند می‌زند؛ اما این لبخند تنها چند لحظه دوام می‌آورد. خیلی زود نگاهش به جایی دور خیره می‌شود؛ به سال‌هایی که خودش نیز دختری پرجنب‌وجوش و سرشار از آرزو بود. در ذهنش بارها همان صحنه‌ها تکرار می‌شوند؛ روزهایی که پس از پایان درس‌های مکتب، با شتاب کتاب‌هایش را کنار می‌گذاشت، لباس سفید تکواندو را می‌پوشید و با شوق به باشگاهی می‌رفت که برایش تنها یک سالن ورزشی نبود، بلکه دنیایی بود که در آن احساس قدرت، آزادی و امید می‌کرد. هر بار که وارد تشک مسابقه می‌شد، باور داشت آینده‌اش می‌تواند با تلاش خودش ساخته شود. آن روزها تصور می‌کرد اگر سخت تمرین کند، روزی در مسابقات بزرگ شرکت خواهد کرد، مدال خواهد گرفت و ثابت خواهد ساخت که دختران افغانستان نیز می‌توانند قهرمان باشند. فرشته در خانواده‌ای معمولی بزرگ شده بود. پدرش کارگر بود و درآمد اندکی داشت، اما با وجود دشواری‌های زندگی، هیچ‌گاه مانع علاقه دخترش به ورزش نشد. مادرش نیز هرچند گاهی از آسیب دیدن او نگران می‌شد، اما وقتی شوق و شادی را در چشمان دخترش می‌دید، سکوت می‌کرد. فرشته شاگرد خوبی در مکتب بود و معلمانش همیشه از پشتکار و علاقه‌اش به درس تعریف می‌کردند. او میان کتاب و ورزش تعادل برقرار کرده بود و باور داشت می‌تواند هم تحصیل کند و هم ورزشکار موفقی شود. آینده برایش پر از تصویرهای روشن بود؛ دانشگاه، مسابقات ورزشی و زندگی‌ای که خودش برای آن تصمیم می‌گرفت. اما یک روز همه چیز ناگهان تغییر کرد. خبر بسته شدن مکتب‌ها برای دختران، مانند سایه‌ای سنگین بر زندگی او افتاد. روزی که آخرین بار از دروازه مکتب بیرون آمد، هرگز تصور نمی‌کرد آن خداحافظی شاید سال‌ها ادامه پیدا کند. چند روز بعد، تمرین‌های تکواندو نیز متوقف شد و باشگاهی که همیشه پر از صدای تشویق و هیجان بود، به سکوت فرو رفت. لباس سفید تکواندویش روی چوب‌لباسی ماند و هر روز که از کنار آن عبور می‌کرد، احساس می‌کرد بخشی از وجودش نیز همان‌جا بی‌حرکت مانده است. آن روزها برای فرشته تنها از دست دادن مکتب و ورزش نبود؛ گویی بخشی از هویت و آینده‌ای که برای خودش ساخته بود، از او گرفته شده بود. او ناگهان از دختری که هر روز برای رسیدن به هدف‌هایش برنامه داشت، به کسی تبدیل شد که بیشتر وقت‌ها باید منتظر تصمیم دیگران می‌ماند. گاهی کتاب‌های درسی‌اش را ورق می‌زد و به صفحه‌هایی نگاه می‌کرد که دیگر فرصت آموختن از آن‌ها را نداشت. دوستانش نیز هر کدام به سرنوشت‌های متفاوتی رفتند و فاصله میان آرزوهای گذشته و واقعیت امروز، برایش سنگین‌تر می‌شد. با این حال، در دلش هنوز امید کوچکی زنده بود؛ امیدی که به او می‌گفت شاید مسیر زندگی تغییر کرده باشد، اما علاقه‌اش به یادگیری و پیشرفت هنوز از بین نرفته است. خانه نیز دیگر مانند گذشته نبود. مشکلات اقتصادی هر روز بیشتر می‌شد و نگرانی آینده، ذهن همه اعضای خانواده را درگیر کرده بود. چند ماه پس از بسته شدن مکتب، صحبت از خواستگاری مردی شد که چند سال از او بزرگ‌تر بود. فرشته هنوز امیدوار بود شرایط تغییر کند و دوباره بتواند به مکتب برگردد، اما کسی از امیدهای او نمی‌پرسید. تصمیم‌ها یکی پس از دیگری گرفته شدند و او فقط نظاره‌گر سرنوشتی بود که دیگران برایش نوشته بودند. خیلی زود لباس عروسی جای لباس تکواندو را گرفت؛ تغییری که برای دیگران شاید عادی بود، اما برای فرشته به معنای پایان دنیایی بود که سال‌ها برای ساختنش تلاش کرده بود. امروز او نوزده سال دارد و مادر دختری دو ساله است. مسئولیت خانه و فرزند، تمام ساعت‌های روزش را پر کرده است، اما هیچ‌کدام از این مسئولیت‌ها نتوانسته‌اند علاقه او به یادگیری را از بین ببرند. اگرچه از ادامه تحصیل بازمانده است، اما هر بار که کتابی به دستش می‌رسد، با اشتیاق آن را می‌خواند. کتاب برای او تنها چند صفحه کاغذ نیست؛ پلی است میان زندگی امروز و آینده‌ای که هنوز به آن امید دارد. او داستان می‌خواند، کتاب‌های تربیت کودک را مطالعه می‌کند، درباره روان‌شناسی، اخلاق و تاریخ می‌آموزد تا هر روز چیزی تازه یاد بگیرد. باور دارد مادری که آگاه باشد، می‌تواند آینده بهتری برای فرزندانش بسازد. همسرش گاهی با تعجب می‌پرسد چرا این همه مطالعه می‌کند، در حالی که دیگر مکتبی وجود ندارد که به آن برگردد. فرشته در پاسخ فقط لبخند می‌زند و می‌گوید: «اگر نتوانستم شاگرد مکتب باشم، هنوز می‌توانم شاگرد زندگی باشم.» او نمی‌خواهد دخترش مادری داشته باشد که پاسخ پرسش‌هایش را نداند یا او را از یادگیری دور کند. آرزو دارد روزی فرزندانش به او افتخار کنند؛ نه به خاطر ثروت یا مقام، بلکه به خاطر دانشی که با سختی و امید به دست آورده است. هر بار که دختر کوچکش با ذوق می‌پرد یا دستانش را مانند ورزشکاران تکان می‌دهد، قلب فرشته تندتر می‌تپد. او ساعت‌ها به آینده دخترش فکر می‌کند. در ذهنش بارها تصویر روزی را می‌سازد که دست دخترش را بگیرد و او را به یک باشگاه ورزشی ببرد. برای او مهم نیست آن باشگاه تکواندو باشد یا رشته‌ای دیگر؛ مهم این است که دخترش فرصت انتخاب داشته باشد، فرصت تجربه کردن، یاد گرفتن و رسیدن به رؤیاهای خودش. فرشته نمی‌خواهد دخترش زندگی او را تکرار کند. نمی‌خواهد روزی او نیز با حسرت از آرزوهای ناتمامش سخن بگوید. گاهی شب‌ها، وقتی دخترش خوابیده است، صندوقچه کوچکی را باز می‌کند که هنوز لباس تکواندویش در آن نگهداری می‌شود. پارچه سفید لباس دیگر مانند گذشته درخشان نیست، اما برای او ارزشمندترین یادگار سال‌های نوجوانی است. لباس را روی زانوهایش می‌گذارد، با دست روی آرم باشگاه می‌کشد و خاطرات روزهایی را به یاد می‌آورد که صدای تشویق مربی، انگیزه ادامه راهش بود. اشک‌هایش آرام روی لباس می‌چکد، اما آن را دوباره با دقت تا می‌کند و در صندوق می‌گذارد؛ نه به این دلیل که گذشته را فراموش کرده، بلکه چون می‌خواهد آن را به عنوان یادآوری آرزوهایش حفظ کند. با وجود همه این حسرت‌ها، فرشته نمی‌گذارد ناامیدی وارد دلش شود. او باور دارد شاید نتوانسته باشد زندگی دلخواهش را تجربه کند، اما هنوز فرصت دارد آینده فرزندانش را بهتر بسازد. امروز بزرگ‌ترین آرزوی فرشته دیگر ایستادن روی سکوی قهرمانی نیست. او آرزو دارد روزی در کنار میدان مسابقه بنشیند، دخترش را در حالی که با اعتمادبه‌نفس وارد رقابت می‌شود تشویق کند و از دور با افتخار نگاهش کند. شاید آن روز هیچ‌کس نداند که اشک‌های شوق مادر، از سال‌ها حسرت و امید سرچشمه می‌گیرد، اما خود فرشته خواهد دانست که هر صفحه کتابی که خوانده، هر سختی‌ای که تحمل کرده و هر امیدی که در دلش زنده نگه داشته، بیهوده نبوده است. او باور دارد اگر بتواند فرزندانی آگاه، مهربان، بااخلاق و موفق به جامعه تقدیم کند، بخشی از آرزوهای ازدست‌رفته‌اش دوباره جان خواهند گرفت و زندگی‌اش، با همه تلخی‌ها، معنایی تازه پیدا خواهد کرد. نویسنده: سارا کریمی

1 هفته قبل
پشت دروازه مکتب
پشت دروازه مکتب جا ماند؛ سه سال زندگی یک دختر در سایه‌ی خشونت

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر آن روز آخر، وقتی از دروازه مکتب بیرون می‌آمدم، کسی به من می‌گفت که دیگر هیچ‌گاه به صنف درس بازنخواهم گشت، شاید چند دقیقه بیشتر در حیاط مکتب می‌ایستادم. شاید دیوارهای رنگ‌ورورفته، صدای خنده هم‌صنفی‌هایم و تخته سیاهی را که هر روز روبه‌رویش می‌نشستم، با دقت بیشتری نگاه می‌کردم. شاید کتاب‌هایم را محکم‌تر در آغوش می‌گرفتم و نمی‌گذاشتم آن روز به این زودی تمام شود. اما آن روز، مانند همه روزهای دیگر، با خیال این‌که فردا دوباره به مکتب برمی‌گردم، به خانه رفتم. هیچ‌کس به من نگفته بود که کودکی‌ام همان عصر، بی‌سروصدا از زندگی‌ام خداحافظی خواهد کرد. پدرم سال‌ها بود که زیر بار قرض زندگی می‌کرد. درآمد اندک او حتی برای تأمین نیازهای ابتدایی خانواده کافی نبود. چند سال خشکسالی، بیکاری و بیماری، زندگی ما را روزبه‌روز دشوارتر کرده بود. هر بار که طلبکار به خانه می‌آمد، سکوت سنگینی فضای خانه را فرا می‌گرفت. مادرم سرش را پایین می‌انداخت، خواهرهایم به اتاق دیگری می‌رفتند و من از پشت پرده به چهره مردی نگاه می‌کردم که با صدای بلند پولش را می‌خواست. آن روزها نمی‌دانستم که روزی خودم بخشی از همان بدهی خواهم شد. چند هفته بعد، پدرم مرا کنار خود نشاند. دست‌هایش می‌لرزید و نگاهش را از چشمانم می‌دزدید. گفت دیگر راهی برای پرداخت قرض باقی نمانده و خانواده در شرایط سختی قرار گرفته است. چند لحظه سکوت کرد، سپس آهسته گفت که باید با همان مرد ازدواج کنم؛ مردی که حدود سی سال داشت و دو برابر سن من بود. در آن لحظه احساس کردم همه صداهای اطرافم خاموش شده‌اند. فقط حرکت لب‌های پدرم را می‌دیدم، اما دیگر چیزی نمی‌شنیدم. پانزده سال بیشتر نداشتم. هنوز رؤیای معلم شدن را در سر داشتم و دفترچه‌ای داشتم که روی جلدش نوشته بودم: «آینده من». اما آینده‌ای که دیگران برایم تصمیم گرفته بودند، هیچ شباهتی به رؤیاهایم نداشت. هیچ‌کس از من نپرسید که آیا این ازدواج را می‌خواهم یا نه. فقط گفتند دختر باید به تصمیم خانواده احترام بگذارد. مادرم تمام شب گریه کرد، اما او هم توان ایستادگی در برابر این تصمیم را نداشت. صبح روز عروسی، وقتی لباس سفید را بر تنم کردند، احساس نمی‌کردم عروس هستم. احساس می‌کردم کودکی را با لباسی بزرگ‌تر از اندازه‌اش به جایی می‌برند که هیچ شناختی از آن ندارد. از همان روزهای نخست فهمیدم که خانه شوهرم برای من خانه نخواهد بود. او همیشه می‌گفت مرا در برابر بدهی پدرم گرفته است و باید بدون اعتراض هرچه می‌گوید انجام دهم. اگر غذا دیر آماده می‌شد، اگر چای مطابق میلش نبود یا اگر از خستگی چند دقیقه می‌نشستم، با فریاد و تحقیر روبه‌رو می‌شدم. مادرشوهرم نیز تقریباً هر روز مرا سرزنش می‌کرد و می‌گفت دختری که با قرض به این خانه آمده، نباید انتظار احترام داشته باشد. روزهایم شبیه هم شده بود. پیش از طلوع آفتاب بیدار می‌شدم، آب می‌آوردم، خانه را جارو می‌کردم، لباس می‌شستم، غذا می‌پختم و تا نیمه‌های شب کار می‌کردم. فرصتی برای استراحت یا حتی فکر کردن به خودم نداشتم. گاهی از شدت خستگی روی فرش می‌نشستم، اما هنوز چند دقیقه نمی‌گذشت که صدای تند مادرشوهرم بلند می‌شد و دوباره باید سرپا می‌ایستادم. بیشتر از همه، دلم برای مکتب تنگ می‌شد. هر وقت صدای زنگ مکتب محله را می‌شنیدم، ناخودآگاه به سوی پنجره می‌رفتم و دخترانی را نگاه می‌کردم که با لباس‌های مکتب از کنار خانه عبور می‌کردند. بعضی از آن‌ها هم‌سن من بودند. با خودم فکر می‌کردم اگر زندگی طور دیگری پیش می‌رفت، شاید حالا من هم در میان آن‌ها بودم؛ شاید برای امتحان آماده می‌شدم، شاید با دوستانم درباره آینده حرف می‌زدم یا شاید رؤیای دانشگاه را دنبال می‌کردم. اما اکنون تنها چیزی که از آن روزها برایم باقی مانده بود، چند کتاب قدیمی بود که در خانه پدرم جا مانده بودند. در این سه سال، رفت‌وآمدم تقریباً از بین رفت. اجازه نداشتم به خانه پدرم بروم. اگر مادرم می‌خواست مرا ببیند، باید اجازه می‌گرفت؛ اجازه‌ای که بیشتر وقت‌ها داده نمی‌شد. دوستانم نیز کم‌کم از من دور شدند، چون می‌دانستند حتی اگر بیایند، اجازه دیدنم را نخواهند داشت. احساس می‌کردم آرام‌آرام از دنیا حذف شده‌ام؛ انگار دیگر کسی مرا نمی‌بیند. هر بار که به پدرم فکر می‌کنم، احساسات متناقضی در وجودم شکل می‌گیرد. می‌دانم او هم قربانی فقر و درماندگی بود، اما نمی‌توانم فراموش کنم که زندگی من بدون رضایت خودم تغییر کرد. بارها از خودم پرسیده‌ام: آیا واقعاً هیچ راه دیگری وجود نداشت؟ آیا ارزش یک دختر می‌تواند به اندازه بدهی یک مرد تعیین شود؟ سه ماه پیش، پس از یکی از روزهای بسیار سخت که ساعت‌ها با خشونت، توهین و تحقیر روبه‌رو شده بودم، به جایی رسیدم که احساس کردم دیگر هیچ امیدی باقی نمانده است. تصور می‌کردم تمام راه‌ها به رویم بسته شده و هیچ‌کس صدایم را نمی‌شنود. اما زنده ماندم. وقتی دوباره به هوش آمدم، انتظار داشتم کسی از رنجی که کشیده بودم بپرسد، اما بیشتر از آن‌که همدلی ببینم، سرزنش شنیدم. چند روز بعد، دوباره به همان خانه‌ای بازگردانده شدم که سرچشمه بسیاری از دردهایم بود. از آن زمان، زندگی‌ام محدودتر از گذشته شده است. تقریباً همیشه زیر نظر هستم. اجازه ندارم به خانه پدرم بروم، دوستانم را ببینم یا حتی برای چند دقیقه بدون همراه از خانه بیرون شوم. بیشتر روزها از پشت پنجره به کوچه نگاه می‌کنم؛ همان کوچه‌ای که برای دیگران فقط راه عبور است، اما برای من مرزی میان زندانی که در آن زندگی می‌کنم و دنیایی است که سال‌هاست از آن دور مانده‌ام. گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب هستند، در سکوت با خودم حرف می‌زنم. از خودم می‌پرسم اگر هنوز مکتب می‌رفتم، امروز در کدام صنف بودم؟ شاید برای امتحان کانکور آماده می‌شدم، شاید رؤیای دانشگاه داشتم یا شاید روزی شغلی پیدا می‌کردم و به خانواده‌ام کمک می‌کردم. این فکرها هم مرا غمگین می‌کنند و هم یادم می‌آورند که هنوز بخشی از وجودم زنده است؛ بخشی که نمی‌خواهد امید را کاملاً از دست بدهد. امروز سه سال از آن ازدواج اجباری می‌گذرد. دیگر آن دختر پانزده‌ساله‌ای نیستم که با کیف مکتب در کوچه می‌دوید، اما هنوز در دل آرزو دارم روزی دوباره آزادانه نفس بکشم، خانواده‌ام را ببینم، کتابی را ورق بزنم و احساس کنم که زندگی فقط تحمل درد نیست. شاید آن روز دیر برسد، اما همین امید کوچک است که هر صبح مرا از خواب بیدار می‌کند. هنوز باور دارم هیچ دختری نباید به خاطر فقر، قرض یا تصمیم دیگران، از حق آموزش، امنیت و انتخاب آینده‌اش محروم شود. آرزو دارم روزی برسد که دختران افغانستان بتوانند بدون ترس درس بخوانند، آزادانه رفت‌وآمد کنند و زندگی‌شان را خودشان انتخاب کنند؛ روزی که هیچ پدری مجبور نشود دخترش را بهای پرداخت بدهی بداند و هیچ دختری احساس نکند ارزشش کمتر از آرزوهایی است که در دل دارد. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
از ایران تا خانه‌ای
از ایران تا خانه‌ای ویران؛ روایت رنج یک خانواده مهاجر

صدای کوبیده شدن چکش بر تکه‌ای چرم، تنها صدایی بود که سکوت خانه نیمه‌ویران را می‌شکست. عبدالحمید روی چهارپایه‌ای شکسته نشسته بود و با دستانی که از سال‌ها کفش‌دوزی پینه بسته بود، تلاش می‌کرد پاشنه کفش کهنه‌ای را دوباره سر جای خود محکم کند. هنوز چند ضربه بیشتر نزده بود که دردی تیز از میان مهره‌های کمرش تا شانه‌هایش دوید. چکش از دستش افتاد، دستش را روی کمر گذاشت و برای لحظه‌ای چشمانش را بست. چند لحظه بی‌حرکت ماند و به سقف ترک‌خورده خیره شد؛ سقفی که هر بار باران می‌بارید، قطره‌های آب از چندین نقطه آن به داخل خانه می‌چکید. کنار او، زلیخا هنوز بیدار بود. از نیمه‌های شب خواب به چشمانش نیامده بود، زیرا تمام شب به این فکر می‌کرد که امروز برای شش نفر نان از کجا پیدا کند. سه دخترشان، مریم، سمیه و نازیه، در گوشه‌ای از اتاق زیر لحافی کهنه کنار هم خوابیده بودند و احمد، تنها پسر خانواده، دست‌هایش را زیر سر گذاشته و روی تشکی نازک دراز کشیده بود. خانه‌ای که اکنون سرپناهشان شده بود، بیشتر به یک خرابه شباهت داشت تا یک خانه. دیوارهای گلی آن در چند جا فرو ریخته بود، پنجره‌ها شیشه نداشتند و کف اتاق‌ها از خاک و سنگ‌ریزه پوشیده بود. اما همین خرابه، تنها جایی بود که پس از اخراج اجباری از ایران توانسته بودند در آن پناه بگیرند. چند هفته پیش، زمانی که مأموران از آنان خواستند ایران را ترک کنند، هیچ‌کس فرصت خداحافظی با سال‌هایی را که در آن کشور سپری کرده بودند، پیدا نکرد. عبدالحمید بیش از پانزده سال در ایران کفش‌دوزی کرده بود. هرچند زندگی آسانی نداشت، اما دست‌کم می‌توانست با درآمد اندکش شکم خانواده را سیر کند. سال‌ها روی چهارپایه‌ای چوبی می‌نشست، کفش‌های کهنه را وصله می‌کرد، پاشنه می‌دوخت و به چرم‌های فرسوده جان دوباره می‌بخشید. اما چند سال پیش، هنگام جابه‌جا کردن دستگاهی سنگین، مهره‌های کمرش آسیب دید. پزشک گفته بود باید استراحت کند و از کارهای سنگین بپرهیزد، اما مردی که پنج فرزند گرسنه دارد، چگونه می‌تواند استراحت کند؟ او با همان درد به کار ادامه داد تا جایی که دیگر حتی توان نشستن طولانی را هم از دست داد. با این حال، وقتی مجبور به بازگشت شدند، تنها چیزی که توانست با خود بیاورد، همان جعبه ابزار کهنه کفش‌دوزی بود؛ جعبه‌ای که حالا در گوشه اتاق مخروبه قرار داشت و بیشتر به یادگاری روزهای گذشته می‌مانست تا وسیله‌ای برای کسب درآمد. خانه‌ای که اکنون در آن زندگی می‌کردند، سال‌ها متروکه مانده بود. صاحب خانه که یکی از آشنایان دورشان بود، گفته بود اگر بتوانند آن را قابل استفاده کنند، فعلاً بدون پرداخت کرایه در آن بمانند. اما قابل استفاده کردن چنین خانه‌ای نیز پول می‌خواست؛ پولی که آنان حتی برای خرید یک بوجی آرد هم نداشتند. در روزهای نخست، زلیخا و دخترها با بیل و جارو خاک‌های انباشته را بیرون کردند، شیشه‌های شکسته را جمع کردند و با پارچه‌های کهنه جلوی سوراخ‌های پنجره را پوشاندند تا باد کمتر به داخل نفوذ کند. با این همه، شب‌ها سرمای هوا از میان شکاف دیوارها عبور می‌کرد و کودکان را از خواب بیدار می‌ساخت. عبدالحمید هر صبح، با وجود درد شدید کمر، جعبه ابزارش را برمی‌داشت و در گوشه حویلی کوچک خانه می‌نشست. روی تخته‌چوبی کهنه، چند قالب کفش، چکشی زنگ‌زده، سوزن، نخ ضخیم و مقداری چرم باقی‌مانده را می‌چید و منتظر می‌ماند شاید رهگذری کفش پاره‌ای برای ترمیم بیاورد. اما آن محله پر از خانواده‌های فقیر بود؛ مردمی که بیشترشان خود نیز نان شب نداشتند. بسیاری از کفش‌ها آن‌قدر فرسوده شده بود که دیگر قابل دوختن نبود و اگر هم نیاز به تعمیر داشت، صاحبانشان توان پرداخت هزینه آن را نداشتند. گاهی عبدالحمید تمام روز را روی همان چهارپایه می‌نشست و حتی یک مشتری هم پیدا نمی‌شد. عصر که می‌شد، بی‌آنکه چیزی به دست آورده باشد، ابزارش را جمع می‌کرد و با شرمندگی وارد اتاق می‌شد. نگاهش از نگاه همسر و فرزندانش می‌گریخت، زیرا می‌دانست آنان منتظرند شاید امروز چیزی برای خوردن آورده باشد. زلیخا تلاش می‌کرد ستون این خانواده باقی بماند. هرگز اجازه نمی‌داد فرزندانش اشک‌هایش را ببینند. صبح‌ها زودتر از همه بیدار می‌شد؛ اگر آردی در خانه بود، نان می‌پخت و اگر چیزی نبود، تنها آب جوش آماده می‌کرد تا کودکان دست‌کم با نوشیدن آن اندکی کمتر احساس گرسنگی کنند. گاهی به خانه‌های مردم می‌رفت و لباس می‌شست، گاهی در پاک کردن سبزی یا پختن نان کمک می‌کرد و در پایان روز چند قرص نان یا مقدار اندکی آرد دستمزد می‌گرفت. بارها پیش آمده بود که تمام دستمزدش فقط یک بسته کوچک برنج یا چند سیب‌زمینی باشد، اما همان هم برای او ارزش زیادی داشت، زیرا می‌توانست سفره خالی خانه را اندکی رنگ ببخشد. مریم، دختر بزرگ خانواده، پیش از بازگشت به افغانستان آرزو داشت درسش را ادامه دهد. همیشه می‌گفت می‌خواهد معلم شود تا دختران فقیر را آموزش دهد. اما حالا صبح‌هایش با آوردن آب از چاه محله آغاز می‌شد. دبه‌های پلاستیکی را روی دست و شانه حمل می‌کرد و بارها در مسیر طولانی تا خانه نفسش بند می‌آمد. سمیه و نازیه نیز که هنوز کودک بودند، خیلی زود بزرگ شدند. دیگر کمتر از اسباب‌بازی یا لباس نو حرف می‌زدند. هر دو کنار مادر می‌نشستند، لباس‌های کهنه را وصله می‌کردند، خانه را جارو می‌زدند و گاهی از شاخه‌های خشک اطراف هیزم جمع می‌کردند. احمد نیز هر صبح به بازار می‌رفت؛ شاید کسی او را برای حمل بار، تمیز کردن دکان یا انجام کاری موقت صدا بزند. او با وجود سن کم، دیگر مانند کودکان هم‌سن خود بازی نمی‌کرد و نگاهش سنگین‌تر از سنش شده بود. سرما که از راه رسید، زندگی برای این خانواده دشوارتر شد. سقف فرسوده در برابر باران تاب مقاومت نداشت. شب‌هایی بود که زلیخا و دخترها تا نیمه‌شب ظرف‌ها و دیگ‌های خالی را زیر چکه‌های آب جابه‌جا می‌کردند تا جای خواب کودکان خشک بماند. بخاری کوچکی داشتند که بیشتر روزها خاموش بود، زیرا پول خرید زغال پیدا نمی‌شد. عبدالحمید نیز شب‌ها از شدت درد کمر نمی‌توانست بخوابد. هر بار که می‌خواست از جا بلند شود، با هر دو دست زانوهایش را می‌گرفت و آهسته برمی‌خاست. گاهی درد آن‌قدر شدید می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌زد، اما نمی‌خواست فرزندانش او را در آن حال ببینند. وقتی همه خواب بودند، آرام به حویلی می‌رفت، به آسمان پرستاره نگاه می‌کرد و زیر لب دعا می‌خواند؛ دعا می‌کرد روزی برسد که دوباره بتواند با کار خودش نان حلال برای خانواده‌اش فراهم کند. با وجود همه این سختی‌ها، غرور عبدالحمید اجازه نمی‌داد دست نیاز به سوی کسی دراز کند. او همیشه می‌گفت: «تا زمانی که دستم توان گرفتن سوزن را داشته باشد، از کسی چیزی نمی‌خواهم.» اما حقیقت این بود که همان دست‌ها نیز دیگر مانند گذشته توان نداشتند. انگشتانش از سال‌ها کار با چرم، پر از زخم‌های کهنه بود و کمرش هر روز خمیده‌تر می‌شد. با این حال، هر صبح دوباره ابزار کفش‌دوزی را مرتب می‌کرد، نخ را از سوراخ سوزن می‌گذراند و منتظر می‌نشست؛ گویی امید، آخرین چیزی بود که هنوز از او گرفته نشده بود. شاید دردناک‌ترین لحظه برای این خانواده زمانی بود که کوچک‌ترین دختر، نازیه، یک روز از مادرش پرسید: «مادر، ما همیشه در همین خانه خراب زندگی می‌کنیم؟» زلیخا چند لحظه سکوت کرد. نه می‌خواست دروغ بگوید و نه امید دخترش را از بین ببرد. نازیه را در آغوش گرفت، موهایش را نوازش کرد و گفت: «نه دخترم، هیچ زمستانی همیشگی نیست. خدا راهی باز می‌کند.» خودش نمی‌دانست آن راه چه زمانی خواهد رسید، اما باور داشت اگر امید را از فرزندانش بگیرد، دیگر چیزی برای ادامه زندگی باقی نمی‌ماند. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شدند. گاهی یکی دو مشتری پیدا می‌شد و عبدالحمید چند صد افغانی به دست می‌آورد؛ پولی که همان روز صرف خرید آرد، روغن یا دوا می‌شد. گاهی هم چندین روز هیچ درآمدی نداشتند و سفره‌شان تنها با نان خشک و چای ساده پر می‌شد. با این همه، هر شب وقتی همه دور سفره کوچک پارچه‌ای جمع می‌شدند، زلیخا تلاش می‌کرد لبخند بزند، عبدالحمید از روزهای بهتر گذشته برای فرزندانش قصه بگوید و کودکان نیز وانمود کنند که سیر هستند تا پدر و مادرشان کمتر غصه بخورند. این خانواده تنها یک روایت خیالی از رنج نیست، بلکه تصویر زندگی هزاران خانواده مهاجر بازگشته‌ای است که با دست‌های خالی، خاطره سال‌های مهاجرت و آینده‌ای نامعلوم به افغانستان بازمی‌گردند. آنان نه در پی ثروت‌اند و نه آسایشی بزرگ؛ آرزویشان تنها خانه‌ای امن، لقمه‌ای نان حلال و فرصتی برای کار کردن است. عبدالحمید هنوز هر صبح جعبه کفش‌دوزی‌اش را باز می‌کند، هرچند درد کمر امانش را بریده است. زلیخا هنوز هر شب امید را برای فرزندانش تکرار می‌کند، هرچند خودش هم نمی‌داند فردا چه خواهد شد. و کودکان این خانه مخروبه، با همه محرومیت‌ها، هنوز وقتی خورشید از پشت دیوارهای شکسته طلوع می‌کند، باور دارند شاید امروز روزی باشد که زندگی‌شان اندکی بهتر شود؛ زیرا در فرهنگ خانواده‌های افغان، حتی در سخت‌ترین روزها، امید آخرین چراغی است که خاموش نمی‌شود. نویسنده: سارا کریمی

2 هفته قبل
دانش و فناوری

آنتونیو گوترش: هوش مصنوعی نباید کرامت انسانی را تهدید کند

آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد هشدار داده است که توسعه و استفاده از هوش مصنوعی نباید به نقض حقوق بشر، از بین رفتن کرامت انسانی یا نهادینه شدن تبعیض منجر شود. آقای گوترش امروز (چهارشنبه، ۱۷ سرطان) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که هوش مصنوعی می‌تواند در تصمیم‌های مهم و سرنوشت‌ساز اطلاعات و تحلیل‌های ارزشمند ارایه کند، اما تصمیم‌گیری نهایی باید همچنان توسط انسان‌ها انجام شود. او تاکید کرده است که حقوق بشر قابل معامله نیست و مسوولیت نهایی در هر تصمیم مهم باید بر عهده انسان‌ها باشد. دبیرکل سازمان ملل در بخشی از پیامش تصریح کرد که هوش مصنوعی می‌تواند در بخش‌های مختلف، از جمله نظام عدالت، مراقبت‌های صحی و پولیس، نقش حمایتی داشته باشد؛ اما استفاده از آن باید همراه با نظارت انسانی و پاسخ‌گویی باشد. آنتونیو گوترش پیشتر نیز از کشورها خواسته بود برای ایجاد چارچوب‌های مشترک جهانی در زمینه توسعه و استفاده از هوش مصنوعی اقدام کنند و منتظر نمانند تا چالش‌های این فناوری گسترده‌تر شود.

زن و بهداشت

فرق ناراحتی طبیعی با افسردگی چیست؟

زندگی روزمره پر از چالش‌ها و ناملایمات است و هر فرد در مقاطعی احساس ناراحتی، غم یا اندوه را تجربه می‌کند. این احساسات بخشی طبیعی از تجربه انسانی هستند و معمولاً پس از مدت کوتاهی، با حمایت اجتماعی و استراحت روانی کاهش می‌یابند. با این حال، برخی افراد با علائم شدیدتر و طولانی‌تری روبه‌رو می‌شوند که نشان‌دهنده افسردگی است؛ اختلالی روانی که نیازمند توجه و درمان تخصصی می‌باشد. تشخیص تفاوت بین ناراحتی طبیعی و افسردگی اهمیت زیادی دارد، زیرا روش‌های مقابله با هر یک متفاوت است و شناخت این تفاوت می‌تواند از تشدید مشکلات روانی جلوگیری کند. ناراحتی طبیعی اغلب واکنشی موقتی به رویدادهای زندگی است؛ مانند از دست دادن یک عزیز، شکست در کار یا امتحان، مشاجره با دوست یا احساس ناکامی در رسیدن به اهداف. این نوع ناراحتی معمولاً شدت و مدت محدودی دارد و اغلب قابل کنترل است. افراد در چنین شرایطی ممکن است احساس غم و خستگی کنند، اما همچنان قادرند وظایف روزمره خود را انجام دهند و روابط اجتماعی‌شان را حفظ کنند. در ناراحتی طبیعی، احساسات منفی به مرور کاهش می‌یابند و فرد پس از مدتی دوباره انرژی و انگیزه خود را بازیابی می‌کند. افسردگی، در مقابل، یک اختلال روانی است که با مجموعه‌ای از علائم پایدار و شدید شناخته می‌شود و فراتر از ناراحتی معمولی است. افراد مبتلا به افسردگی ممکن است هفته‌ها یا حتی ماه‌ها احساس غم، ناامیدی و بی‌انگیزگی داشته باشند و این احساسات به‌طور جدی عملکرد روزمره آن‌ها را مختل کند. یکی از تفاوت‌های اصلی، مدت و شدت علائم است؛ در حالی که ناراحتی طبیعی معمولاً کوتاه‌مدت است، افسردگی طولانی‌مدت و پایدار بوده و به‌راحتی بهبود نمی‌یابد. نشانه‌های جسمانی نیز می‌توانند تفاوت میان ناراحتی طبیعی و افسردگی را نشان دهند. افراد مبتلا به افسردگی اغلب با اختلال خواب، تغییر اشتها، خستگی مزمن و کاهش انرژی مواجه می‌شوند. این علائم فیزیکی در ناراحتی طبیعی معمولاً خفیف و گذرا هستند و پس از چند روز یا چند هفته برطرف می‌شوند. افسردگی همچنین می‌تواند با دردهای جسمی نامشخص مانند سردرد، دردهای عضلانی و مشکلات گوارشی همراه باشد که نشانه‌ای از فشار روانی مزمن است. تفاوت مهم دیگر، توانایی انجام فعالیت‌های روزمره است. در ناراحتی طبیعی، فرد معمولاً می‌تواند مسئولیت‌های شغلی، خانوادگی و اجتماعی خود را انجام دهد، حتی اگر احساس کند انرژی کمتری دارد. اما در افسردگی، انجام ساده‌ترین فعالیت‌ها مانند بلند شدن از تخت، رسیدگی به بهداشت فردی یا شرکت در تعاملات اجتماعی ممکن است بسیار دشوار شود. افراد مبتلا به افسردگی اغلب علاقه خود را به فعالیت‌هایی که پیش‌تر از آن‌ها لذت می‌بردند از دست می‌دهند و ممکن است احساس بی‌ارزشی یا گناه شدید داشته باشند. افکار منفی نیز در افسردگی به‌صورت گسترده و مداوم ظاهر می‌شوند. فرد ممکن است به‌طور مداوم خود را سرزنش کند، آینده را تیره و نامطمئن ببیند و احساس کند هیچ امیدی برای بهبود شرایط وجود ندارد. در ناراحتی طبیعی، افکار منفی معمولاً موقتی و مرتبط با یک موقعیت خاص هستند و فرد با حمایت دیگران یا تغییر شرایط می‌تواند دوباره احساس بهتری پیدا کند. عامل دیگری که به تشخیص کمک می‌کند، میزان تأثیر احساسات منفی بر روابط اجتماعی و زندگی فرد است. در ناراحتی طبیعی، افراد همچنان می‌توانند با دوستان و خانواده در ارتباط باشند، حتی اگر احساس غم داشته باشند. اما در افسردگی، انزوا و دوری از دیگران شایع است و فرد ممکن است به‌تدریج روابط اجتماعی خود را کاهش دهد، از تعاملات اجتماعی اجتناب کند و احساس تنهایی شدید داشته باشد. روش‌های مقابله با این دو حالت نیز متفاوت است. ناراحتی طبیعی معمولاً با استراحت، حمایت اجتماعی، ورزش سبک و انجام فعالیت‌های مورد علاقه قابل مدیریت است. گذر زمان و تغییر شرایط زندگی اغلب به‌طور طبیعی احساس غم را کاهش می‌دهد. در مقابل، افسردگی اغلب نیازمند درمان تخصصی مانند مشاوره روان‌شناختی، روان‌درمانی و در برخی موارد مصرف دارو است. روش‌های غیردارویی مانند مدیتیشن، تمرین‌های ذهن‌آگاهی، ورزش منظم، تغذیه سالم و خواب کافی می‌توانند مکمل درمان افسردگی باشند، اما معمولاً به‌تنهایی برای درمان افسردگی شدید کافی نیستند. تشخیص درست میان ناراحتی طبیعی و افسردگی اهمیت زیادی دارد، زیرا نادیده گرفتن افسردگی می‌تواند به تشدید علائم، کاهش کیفیت زندگی و بروز مشکلات جسمی و روانی جدی منجر شود. شناخت علائم پایدار، شدت احساسات، تأثیر آن‌ها بر عملکرد روزانه و تغییرات جسمی و رفتاری، نخستین گام برای اقدام مناسب است. مراجعه به روان‌شناس یا روان‌پزشک می‌تواند به فرد کمک کند تا تفاوت میان ناراحتی طبیعی و افسردگی را تشخیص دهد و راهکارهای مؤثر برای مدیریت و درمان آن دریافت کند. افسردگی یک اختلال جدی اما قابل درمان است و بسیاری از افراد با درمان مناسب بهبود چشمگیری پیدا می‌کنند. در مقابل، ناراحتی طبیعی بخشی از زندگی روزمره است و تجربه آن می‌تواند به فرد کمک کند با تغییرات و چالش‌های زندگی سازگار شود. آگاهی از تفاوت این دو حالت، توانایی فرد را برای مراقبت از سلامت روانی خود افزایش می‌دهد و از بروز مشکلات مزمن جلوگیری می‌کند. در نهایت، توجه به احساسات، نظارت بر علائم، ایجاد حمایت اجتماعی و داشتن سبک زندگی سالم از گام‌های مهم برای پیشگیری و مدیریت این دو حالت هستند. تشخیص به‌موقع تفاوت میان ناراحتی طبیعی و افسردگی به فرد کمک می‌کند اقدامات مناسب را انجام دهد، کیفیت زندگی خود را حفظ کند و سلامت روان خود را تقویت نماید. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

زن و ادبیات

عتیه عابدی و جایگاه او در ادبیات معاصر افغانستان

عتیه عابدی که در منابع با نام Atia Abawi شناخته می‌شود، نویسنده، روزنامه‌نگار و خبرنگار جنگ افغان‌تبار است. او از جمله نویسندگانی است که توانسته با تلفیق تجربه‌های واقعی خبرنگاری و هنر داستان‌نویسی، تصویری انسانی از افغانستان و خاورمیانه را به مخاطبان جهانی ارائه کند. آثار او بیشتر برای نوجوانان و جوانان نوشته شده‌اند، اما به دلیل پرداخت عمیق موضوعاتی چون جنگ، مهاجرت، تبعیض، عشق، هویت و امید، خوانندگان بزرگسال نیز از آن‌ها استقبال کرده‌اند. عتیه عابدی در سال ۱۹۸۲ در آلمان غربی و در خانواده‌ای افغان به دنیا آمد. خانواده او پس از اشغال افغانستان توسط اتحاد جماهیر شوروی، کشور را ترک کرده بودند. او هنوز یک ساله نشده بود که همراه خانواده به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و دوران کودکی و نوجوانی خود را در ایالت ویرجینیا گذراند. با وجود رشد در آمریکا، پیوند عاطفی و فرهنگی خود را با افغانستان حفظ کرد و زبان‌های دری و فارسی را نیز آموخت؛ موضوعی که بعدها در شناخت دقیق‌تر جامعه افغانستان و خلق آثارش نقش مهمی ایفا کرد. او از همان سال‌های نوجوانی به روزنامه‌نگاری علاقه داشت. پس از پایان تحصیلات متوسطه، وارد دانشگاه ویرجینیا تک (Virginia Tech) شد و در رشته ارتباطات و خبرنگاری تحصیل کرد. در دوران دانشجویی به عنوان گوینده و خبرنگار تلویزیون دانشگاه فعالیت داشت و استعدادش در گزارشگری خیلی زود مورد توجه قرار گرفت. پس از فارغ‌التحصیلی، فعالیت حرفه‌ای خود را در یک شبکه محلی آغاز کرد و سپس به شبکه CNN پیوست. اندکی بعد، به عنوان خبرنگار بین‌المللی به افغانستان اعزام شد و مسئولیت دفتر کابل این شبکه را بر عهده گرفت. بعدها نیز با NBC News و رسانه‌های بین‌المللی دیگر همکاری کرد. او نزدیک به پنج سال در افغانستان زندگی و گزارش تهیه کرد. در این مدت، از نزدیک با مردم، زنان، کودکان، سربازان و خانواده‌هایی که قربانی جنگ بودند گفت‌وگو کرد. همین تجربه‌های میدانی بعدها الهام‌بخش مهم‌ترین آثار داستانی او شدند. برخلاف بسیاری از نویسندگان که تنها بر اساس تحقیق می‌نویسند، عابدی بخش بزرگی از روایت‌های خود را بر پایه تجربه‌های شخصی و مشاهدات مستقیم بنا کرده است. نخستین رمان او با عنوان «آسمان پنهان؛ داستانی از عشق ممنوع در افغانستان» (The Secret Sky) در سال ۲۰۱۴ منتشر شد و توجه منتقدان را به خود جلب کرد. این رمان داستان عشق میان دو نوجوان افغان از دو قوم متفاوت، یکی هزاره و دیگری پشتون، را روایت می‌کند؛ عشقی که در میان سنت‌های قومی و جنگ با موانع فراوان روبه‌رو می‌شود. نویسنده در این اثر تلاش کرده تصویری واقعی از زندگی مردم افغانستان ارائه دهد و نشان دهد که عشق، انسانیت و امید حتی در سخت‌ترین شرایط نیز زنده می‌مانند. این کتاب از سوی بسیاری از منتقدان به دلیل تصویر واقع‌بینانه از افغانستان و شخصیت‌پردازی قوی تحسین شد و روزنامه گاردین آن را در فهرست رمان‌های نوجوان برگزیده قرار داد. دومین اثر مهم او با عنوان «سرزمین خداحافظی‌های همیشگی» (A Land of Permanent Goodbyes) در سال ۲۰۱۸ منتشر شد. این رمان، برخلاف کتاب نخست که درباره افغانستان است، به بحران پناهجویان سوری می‌پردازد. شخصیت اصلی داستان نوجوانی به نام طارق است که پس از از دست دادن بیشتر اعضای خانواده‌اش در جنگ، سفری دشوار را از سوریه تا اروپا آغاز می‌کند. این کتاب نیز به دلیل روایت تأثیرگذار، نگاه انسانی و توصیف دقیق بحران مهاجرت با استقبال گسترده روبه‌رو شد و نقدهای بسیار مثبتی دریافت کرد. سومین کتاب او «او پافشاری کرد: سالی راید» است؛ اثری برای کودکان که زندگی سالی راید، نخستین زن آمریکایی فضانورد، را روایت می‌کند. این کتاب بخشی از مجموعه‌ای است که با هدف آشنا کردن کودکان با زنان تأثیرگذار جهان منتشر شده است. از دیگر آثاری که او در آن مشارکت داشته، مجموعه «ملت امید» (Hope Nation) است؛ کتابی شامل مقاله‌ها و روایت‌هایی از نویسندگان مختلف درباره امید، تاب‌آوری و آینده. سبک نوشتاری عتیه عابدی ساده، روان و بسیار تصویری است. او به جای استفاده از زبان پیچیده، تلاش می‌کند با روایت‌های انسانی، خواننده را با شخصیت‌ها همراه کند. بیشتر قهرمانان آثارش نوجوانانی هستند که در میان جنگ، مهاجرت، تبعیض و خشونت، برای حفظ امید و زندگی بهتر تلاش می‌کنند. همین ویژگی سبب شده آثار او علاوه بر ارزش ادبی، جنبه آموزشی و اجتماعی نیز داشته باشند. منتقدان ادبی، مهم‌ترین نقطه قوت آثار او را واقع‌گرایی و صداقت در روایت دانسته‌اند. بسیاری معتقدند تجربه سال‌ها خبرنگاری در مناطق جنگی باعث شده شخصیت‌ها، فضاها و رویدادهای داستان‌هایش باورپذیر باشند. در مقابل، برخی منتقدان بر این باورند که در بعضی بخش‌ها، پیام‌های اجتماعی و آموزشی بر جنبه‌های ادبی غلبه پیدا می‌کند؛ با این حال، بیشتر نقدها نسبت به آثار او مثبت بوده است. عتیه عابدی در طول فعالیت حرفه‌ای خود جوایز متعددی نیز دریافت کرده است. او برای فعالیت‌های روزنامه‌نگاری‌اش از جمله برندگان جایزه جورج فاستر پیبادی (George Foster Peabody Award) و جایزه دوپونت–کلمبیا (duPont–Columbia Award) بوده است. همچنین دانشگاه ویرجینیا تک از او به عنوان یکی از فارغ‌التحصیلان برجسته خود تقدیر کرده است. تأثیر آثار عتیه عابدی بر ادبیات معاصر را می‌توان در دو جنبه بررسی کرد. نخست آن‌که او توانست تصویر متفاوتی از افغانستان به مخاطبان غربی ارائه دهد؛ تصویری که تنها بر جنگ و خشونت متمرکز نیست، بلکه عشق، فرهنگ، خانواده و امید را نیز نشان می‌دهد. دوم آن‌که با روایت بحران‌های انسانی از زاویه دید نوجوانان، توانست مخاطبان جوان را با واقعیت‌های جنگ، مهاجرت و تبعیض آشنا کند. آثار او در مدارس و کتابخانه‌های بسیاری در آمریکا و دیگر کشورها برای گفت‌وگو درباره حقوق بشر، مهاجرت و همدلی مورد استفاده قرار گرفته‌اند. اگرچه عتیه عابدی بیشتر به زبان انگلیسی می‌نویسد، اما ریشه‌های افغانستانی او در تمام آثارش دیده می‌شود. او با استفاده از تجربه‌های شخصی، گزارش‌های میدانی و شناخت عمیق از فرهنگ افغانستان، توانسته پلی میان ادبیات و روزنامه‌نگاری ایجاد کند و صدای مردم این سرزمین را به خوانندگان سراسر جهان برساند. به همین دلیل، امروز از او به عنوان یکی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان افغان‌تبار در ادبیات معاصر جهان یاد می‌شود. نویسنده: قدسیه امینی

دانش خانواده

خانواده و حفظ تعادل بین درس، تفریح و فناوری

امروزه زندگی انسان‌ها با فناوری پیوندی عمیق پیدا کرده است. تلفن‌های همراه، اینترنت و شبکه‌های اجتماعی به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره تبدیل شده‌اند. کودکان و نوجوانان نیز از این تغییرات دور نمانده‌اند و بخش زیادی از وقت خود را صرف استفاده از ابزارهای دیجیتالی می‌کنند. فناوری از یک سو فرصت‌های فراوانی برای یادگیری، ارتباط و سرگرمی فراهم کرده است و از سوی دیگر اگر به درستی مدیریت نشود می‌تواند باعث کاهش تمرکز، افت تحصیلی، کم تحرکی . کاهش ارتباطات خانوادگی شود. در چنین شرایطی خانواده نقش مهمی در ایجاد تعادل میان درس، تفریح و استفاده از فناوری دارد. اگر تعادل به خوبی برقرار شود فرزندان می‌توانند از مزایای فناوری بهره ببرند، در درس‌های خود موفق شوند و در کنار آن از تفریح و استراحت نیز لذت ببرند. اهمیت درس در زندگی درس و آمورزش یکی از مهمترین عوامل پیشرفت انسان و جامعه است. دانش‌آموزان از طریق درس خواندن مهارت‌های گوناگون را فرا می‌گیرند و برای آینده خود آماده می‌شوند. مطالعه و آموزش نه تنها سبب افزایش دانش می‌شود بلکه قدرت تفکر، خلاقیت و حل مسئله را نیز تقویت می‌کند. با این حال موفقیت در درس تنها به ساعت‌های طولانی مطالعه بستگی ندارد. کیفیت مطالعه، برنامه‌ریزی مناسب و دانش تمرکز اهمیت زیادی دارد. خانواده با ایجاد محیطی آرام و تشویق فرزندان به یادگیری می‌تواند نقش موثری در موفقیت تحصیلی آنان ایفا کند. اهمیت تفریح در رشد کودکان و نوجوانان برخی تصور می‌کنند که دانش‌آموزان باید تمام وقت خود را صرف درس خواندن کنند، اما این دیدگاه درست نیست. تفریح و استراحت نیز بخشی مهم از زندگی هر انسان است. بازی، ورزش، گردش، مطالعه کتاب‌های غیر درسی و انجام فعالیت‌های هنری به کودکان و نوجوانان کمک کند تا انرژی خود را بازیابی کنند و از فشارهای روحی و ذهنی دور شوند. تفریح مناسب باعث افزایش نشاطف تقویت روابط اجتماعی و بهبود سلامت جسمی و روانی می‌شود. دانش‌آموزی که زمان کافی برای استراحت و سرگرمی دارد معمولا با تمرکز و انگیزه بیشتری به درس‌های خود می‌پردازد. نقش فناوری در زندگی امروزی فناوری یکی از بزرگترین دستاوردهای بشر است. امروزه دانش‌آموزان می‌توانند از طریق انترنت به کتاب‌های آموزشی، فیلم‌های علمی و منابع مختلف دسترسی پیدا کنند. همچنین کلاس‌های آنلاین و برنامه‌های آموزشی فرصت‌های جدیدی برای یادگیری ایجاد کرده است. فناوری علاوه بر آموزش در زمینه ارتباطات و سرگرمی نیز نقش مهمی دارد. کودکان و نوجوانان می‌توانند با دوستان و اعضای خانواده ارتباط برقرار کنند. مهارت‌های جدید بیاموزند و از برنامه‌های سرگرم کننده استفاده کنند. اما استفاده بیش از اندازه از فناوری می‌تواند مشکلاتی نیز به همراه داشته باشد. وابستگی به تلفن، صرف زمان زیاد در شبکه‌های اجتماعی و بازی‌های آنلاین ممکن است موجب کاهش فعالیت بدنی، ضعف تمرکز و کم رنگ شدن روابط خانوادگی شود. ضرورت ایجاد تعادل هیچ یک از درس، تفریح و فناوری به تنهایی نمی‌توانند تمام نیازهای انسان را برآورده کنند. دانش‌آموزی که فقط درس می‌خواند ممکن است خسته و بی‌انگیزه شود. فردی که تمام وقت خود را صرف تفریح می‌کند از مسوولیت‌های آموزشی خود باز می‌ماند. همچنین استفاده بی‌رویه از فناوری نیز می‌تواند به سلامت جسم و ذهن آسیب برساند. بنابراین ایجاد تعادل میان این سه بخش ضروری است. تعادل به این معناست که هر فعالیت در زمان مناسب و به اندازه  لازم ایجاد شود. در این صورت فرد می‌تواند از همه جنبه‌های زندگی خود به بهترین شکل بهره ببرد. نقش خانواده در ایجاد برنامه مناسب خانواده نخستین محیط آموزشی و تربیتی هر انسان است. والدین می‌توانند با تنظیم برنامه‌ای منظم به فرزندان کمک کنند. تا میان درس، تفریح و فناوری تعادل برقرار کنند. برای مثال خانواده می‌تواند ساعت‌های مشخصی را برای مطالعه، انجام تکالیف، بازی، ورزش و استفاده از تلفن همراه تعیین کند. وجود برنامه منظم به کودکان و نوجوانان کمک می‌کند تا مسوولیت پذیری و نظم را بیاموزند. تشویق به استفاده مفید از فناوری والدین باید به فرزندان خود بیاموزند که فناوری فقط برای سرگرمی نیست. استفاده از برنامه‌های آموزشی، جست و جوی اطلاعات علمب، یادگیری زبان‌های جدید و تماشای مستندهای آموزشی نمونه‌هایی از کاربردهای مفید فناوری هستند. زمانی که کودکان و نوجوانان استفاده درست از فناوری را یاد بگیرند می‌توانند آن را به ابزاری برای پیشرفت علمی و شخصی تبدیل کنند. اهمیت فعالیت‌های خانوادگی یکی از راه‌های ایجاد تعادل افزایش فعالیت‌های مشترک خانوادگی است. ثرف غذا در کنار یکدیگر، گفتگوی ، گردش، ورزش و انجام بازی‌های گروهی باعث تقویت روابط میان اعضای خانواده می‌شود. وقتی خانواده زمان بیشتری را در کنار هم‌سپری می‌کند وابستگی فرزندان به تلفن همراه و فضای مجازی کاهش می‌یابد و احساس صمیمیت و آرامش در خانه افزایش پیدا می کند. پیامد‌های نبود تعادل نبود تعادل میان درس، تفریح و فناوری می‌تواند پیامدهای مختلفی داشته باشد. استفاده بیش از حد از تلفن همراه ممکن است باعث کاهش تمرکز، افت تحصیلی، مشکلات خواب و کم تحرکی شود. از سوی دیگر نبود زمان کافی برای تفریح می‌تواند سبب خستگی، اضطراب و کاهش انگیزه شود. همچنین اگر دانش آموزان از درس و مسوولیت‌های خود غافل شوند در آینده با مشکلات آموزشی و شغلی روبرو خواهند شد. بنابراین رعایت تعادل برای سلامت جسمی، روانی  و اجتماعی افراد ضروری است. فناوری، درس، تفریح هر سه بخش مهمی از زندگی امروزی هستند. هیچ کدام نباید به طور کامل حذف شوند و هیچ کدام نیز نباید بر دیگر بخش‌ها غلبه کنند. خانواده با برنامه‌ریزی مناسب، ایجاد قوانین منطقی، تشویق به استفاده صحیح از فناوری و فراهم کردن فرصت‌های مناسب برای مطالعه و تفریح می تواند به فرزندان خود کمک کند تا زندگی متعادل و سالمی داشته باشند. دانش‌آموزی که در میان درس، تفریح و فناوری تعادی برقرار می‌کند نه تنها در آموزش موفق تر است بلکه از سلامت جسمی و روانی بهتری برخوردار می‌شود و برای ساختن آینده‌ای روشن‌تر آمادگی بیشتری خواهد داشت. نویسنده: سحر یوسفی